X
تبلیغات
عاشقانه ها
عاشقانه ها


این هم آهنگ سوم من با نام دوست دارم من : لطفا دانلود کنید و گوش بدید . ممنون . 


دانلود 


خواننده و ترانه : سعید 

ملودی و تنظیم : آرامیس 

حجم : 3.3 مگا بایت 

کیفیت : 128k




برچسب‌ها: سعید, دانلود, آهنگ, موسیقی ایرانی, پاپ
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 0:5 توسط سعید | |


نام ترانه : احساس شیرین  

ترانه سرا : سعید 

آهنگساز و خواننده : سعید 

گیتار : سعید 

تنظیم و هم خوانی : آرامیس 

میکس و مستر : استودیو ترانه 


 از اینجا دانلود کنید 


تو یک احساس شیرینی ....... یه حسی مثل خوشبختی 

به من تاب و توان می دی ....... برای گذشتن از سختی 

تو بارونی تو این قحطی ........ چقدر آروم و شبنم وار 

کنار تو نمی ترسم ........ نمی ترسم من از تکرار 

حضور تو یه تسکینه ........برای این من خسته 

برای این من زخمی ......... که دل داده که دل بسته

بمون تا عشق معنا شه ......... بذار این جشمه دریا شه

بذار من با تو پیدا شم ........ نذار این حس یه رویا شه

بمون تا غم بشه شادی ........ تو این احساسو جون دادی 

به من با یک طلوع گرم ........ تو این راهو نشون دادی 

حالا من با حضور تو ......... دیگه غمگین و تنها نیست

حالا ما با همیم با هم ......... ببین این خواب و رویا نیست



برچسب‌ها: سعید, ترانه, احساس شیرین, آرامیس, موزیک
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 21:45 توسط سعید | |


دنیا بازی های پیچیده ای دارد . مثل یکی از پست های گذشته با نام  "آن روی سکه هم خدا هست" که همه چیز دست می دهد با تو و به هم . . . تا بشوی ما.  تا برسی به چیزی که شاید مناسب باشی برای آن. 

شاید کارمند خوبی نباشی . . . شاید مرد خوبی نباشی . . .شاید همسر و فرزند خوبی نباشی . . شاید سرشار باشی از ضعف ها و ناتوانی ها البته. . . شاید عاشق خوبی نباشی . . . 

اما

اما . . . یک چیز خوب داری بالاخره !  


این ها را گفتم که بگویم : متشکرم از بازی های روزگار . . . از بد و خوبش . . .

از پدر ، که اتاقکی  برایم فراهم کرد با عشق 

از مادر ، که صدای سیاوش قمیشی را که می شنید نمی دانم چرا می گفت : "سعید این تویی ؟ " 

از سعید آقایی که کاری برایم فراهم کرد 

از محمود آقایی ( همکار و دوست )  که در همان کار با اولین حقوق 18 سالگی ام گیتاری برایم خرید و برایم نواخت تا بیاموزم نحوه ی نواختن گیتار را

از معصومه شفیعی که عاشقم کرد ( آنهم از نوع عشق های آتشین دوران نوجوانی ) تا عشق را بیاموزم 

از گیتارم که تحملم کرد و هرچند نمی دانستم چطور کوکش کنم نوای خوبی داشت 

از فواد شبانی که به من آموخت تا بتوانم صدایی هنجار خلق کنم . . .

از کیومرث پور احمد که "شب یلدا" را ساخت

از رفیق از گذشته تا هنوزم سهیل برهانی که سی دی بی کیفیت 19 سالگی ام را گوش می داد و . . . 

تعریف می کرد و نقد و مجبورم می کرد تا بخوانم : " پس از این زاری مکن . . . هوس یاری مکن . . . " را 

از سارا یزدانی که به من آموخت چطور وبلاگ بزنم . . . 

از سمیه افشار نیا ، که مجبورم کرد بهتر بنویسم. . . که دوستی از جنس دیگری به من آموخت . . . از جنس بدون شهوت . . . از جنس " من تنهایت نمی گذارم " 

از غزل محمدی که لطافت در شعر را به من آموخت

از تنهایی ها و اضطراب ها که باعث خلق "می ترسم" شدند. . .

از حسین اردستانی که همراه همیشگی ام بود از دانشگاه در رفاقت و آموختن شعر 

از رامین طحان که وسوسه ی خواندن حرفه ای را در ذهنم انداخت 

از همسرم 

رویا 

که این "می ترسم" ها از همان اوایل دیدنش شروع شده بود . . . که محکم ایستاد تا بخوانم ، تا گیتار دیگری بخرم . . . تا صدای خودم باشم! و هنگام شنیدن ملودی خام این ترانه ، آرام اشک ریخت. مثل همیشه. اشک هایی آرام و از جنس " دوستت دارم " 

از احساس صادقانه ی آن شب امید قاری و پرنیان ابراهیم زاده که قوت قلب عجیبی بود   

از فرنوش حبیب نژاد و شیرینی " بخون سعید . . بخون " اش در روستای امامه

از تنظیم خوب " آرامیس " عزیز که ترانه را درک کرد . فهمید و زحمت کشید 

و از همه ی دوستان دیگر که نقش داشتند در خلق این آهنگ. 


.

.


حالا می بینم که چقدر کوچکم و چقدر نقش کمی داشتم از 18 سالگی تا حالای 28 سالگی . حالا می بینم که روی نخ باریک روزها و شبهای ایران ، تهران و آن اتاق کوچک ، چقدر محتاجم . 

این لینک زیر هم ننیجه ی کار اول . اگر حتی عبور هم کردید همین که بشنوید برای من کافیست . همین که در دلتان آرام درک کنید ترانه را اسمتان رفته در لیست بالا . . .

نام ترانه  : می ترسم 

خواننده ، ترانه سرا و آهنگساز : سعید شکارچی 

تنظیم : آرامیس

گیتار : وحید کریمی 

ویولون : منصور آزادفکر 


دانلود آهنگ     کیفیت 320 و حجم 9 مگابایت 



نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:5 توسط سعید | |

چقدر زیادن چراهای بی جواب این روزها . چقدر سخته وقتی می پرسی چرا و بی هیچ پاسخی فقط توی سکوت می مونی. 

دارم از نوع خاصی از سکوت حرف می زنم. سکوت اندوهبار فاصله ی بین پرسیدن یک چرای بی پاسخ تا تکرار دوباره ی همون چرا که مثل فاصله ی بین خوردن دو شلاقه . بین این دو ضربه ی شلاق ، سکوتی هست از خانواده سکوت پر از بغض . و بعد . . . . یه نفس عمیق  . . . . یه آه  . . . و باز هم . . . همون سکوت . 


چرا رفت ؟ چرا نموند ؟ چرا این ؟ چرا اون ؟ . . . شترق . . . چرا رفت ؟ چرا ؟ چرا ؟ . . . . شترق . . . چرا . . .

درست مثل : 

چرا رفت ؟ چرا نموند ؟ چرا این ؟ چرا اون ؟ . . . سکوت . . . چرا رفت ؟ چرا ؟ چرا ؟ . . . 


 امشب . . . 

امشب دلم برای تنهایی مردی سوخت که پاسخ تمام دوست داشتنش یکی از همین چراهای بی چراست. یکی از این چراهای بی پاسخ . یکی از این خفه شو ها . 


می تونم تصور کنم درد عمیق ِ وقتی رو که توی سیاهچال فکر خاموشش با اندوهی عمیق از خودش می پرسه : " چرا ؟ "  و  این شعر بی نهایت عمیق و رنج آور  : 

 

اتوبوس ِ بعد از ظهرِ ِ پاییز 

از مقابل کافه می گذرد 

با خود می برد مرا اما 

جا می ماند نگاهم 

در کافه ی نادری 

با اشک های خاطره *

 


شعری که باعث میشه من هم ، هم اشک شم باهاش . هم بغض و همدرد 

و ندونم "چرا "


________________________________________________________________________

* شعر از حسین اردستانی  


نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:36 توسط سعید | |


نشسته بودیم کنار هم که تصمیم گرفتم بروم بالای صندلی 

آنجا برگ های پاییزی آن پارک ، واضح تر می افتادند 

گفتم : منو نگاه کن 

نگاهم کرد 

خندید 

یک لبخند 

دستم را روی ماشه گذاشتم و بیخیال امروز : چک چک 

بالای آن صندلی سنگی ، برگ های پاییزی آن پارک "بک گراوند"  آن خاطره بود 

زرد و نارنجی 


من هیچ گاه خاطره را دوست نداشتم 

نمی دانم چرا  

ولی 

کاش آنروز هرگز ماشه را نمی چکاندم 


نمی دانم باید این مطلب به ظاهر ساده را نوشت یا نه . به هر حال "کلیک" و یک خاطره ی دیگر . 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:55 توسط سعید | |

لاف نزن 


نه من دیگر آنم 


نه تو را دیگر کسی می بیند 


وبلاگ پرخاطره ام 

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 19:19 توسط سعید | |

دارم آینده را نگاه می کنم . آینده را بو می کشم . عادت دارم . آینده را می شنوم . منتظر آینده ام . همه مان همین طوریم نه؟ آیا این ها جملات ما نیستند ؟ : باید صبر کرد و دید آینده چه می شود ... آینده همه چیز را روشن می کند .. آینده این طوری نمی ماند ...

زمزمه می کنم :  موفق کسی ست که وقتی به تو رسید ( تو را می گویم آینده ) عاشق دومی نشود ( تو را می گویم گذشته )  

می گوید : "در این میان هر دو حسودند . آینده و گذشته .حرف گذشته این است که از من گذشتی بی آنکه بدانی چه بودم برایت . و هوویش آینده نیز از دور چشمک می زند که مرا با دستان خودت آرایش کن. موهایم را نوازش کن و مرا در آغوش بگیر . . .  و بی چاره فرزند این دو ( با تو ام حال ) . بی چاره حال که در تکاپوی حسادت این دو ذره ذره آب می شود. خم می شود و به روی خود نمی آورد . آیا گذشته همان حالی نبود که رفت و آینده همان حالی نیست که هنوز نیامده ؟ "  

می گویم : بی چاره حال .

 

ادامه می دهد : "بلند شو و کاری کن تا حالت با حال شود. به آینده نگاه کن و به گذشته نیز بها بده . نگذار گذشته ی زیبای طنازت فکر کند از یاد رفته . گاهی برایش اشک بریز . به آینده ات نیز توجه کن. نگذار از کم توجهی ات دق کند و اشک بریزد . یادت نرود این دو با هم متفاوتند . یکی محتاج اشک توست که بداند دلتنگی و یکی مشتاق خنده ات . همه این کار ها را بکن اما فراموش نکن رفیق همیشگی ات را . حال را. که هر چه کردی رهایت نکرد . با وفا ترین دوستت . نگو بدرود عشق گذشته ام . عشق نمی گذرد . نگو ای بابا مرده شود آینده را بردند . خیلی دلش نازک است . و هر چه تو دل نازک تر باشی آینده ات دل نازک تر از آینده ی دیگری ست. 


و من با خودم می گویم : 

راست می گوید . چقدر بی حالم . همیشه نزدکیترین افراد به چشم آدم نمی آیند . 


می گوید : راستی ! حالا هم معتقدی که تو منتظر آینده ای ؟ 


می خندم : نه . من سازنده ی آینده ام . اوست که منتظر من است . 


_______________________________________________________________


رویا می گه : 


" من دوست ندارم این طوری تموم شه  "  

می گم : 

" من اصلا دوست ندارم تموم شه " 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:48 توسط سعید | |

 

کمد هست

لباس هست

تخت خواب هست

غذا هست

اما عطر محبتت که نیست

این خانه ، خانه نیست

من می دانم

....

این خانه را خانه کن . 

( نوشتم که بگویم هستم )

( غزل عزیز ممنون از لطف بی دریغت. بادمجان بمم )

( رهگذر عزیز ممنون . من معمولا چیزهایی که می نویسم نیستم . نه بدهاش و نه خوبهاش ولی تو هم کم بد دهن نیستیا کم هم منو نشناختی )

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 21:32 توسط سعید | |

دیدی بعضی وقتا آدم یه چیزی رو می ذاره یه گوشه ای واسه اینکه بعدا کسی که دوستش داره پیداش کنه و . . .

جدا از اینکه که شما چقدر با خودتون صادقید و چقدر عاشق ؛ و یا چقدر توی زندگیتون سعی کردید چنین کاری رو برای کسی که دوستش دارید بکنید اون چیزا چی هستن؟چرا این کارارو می کنیم ؟ می خوایم چیو ثابت کنیم؟ هر چی هست یه حس غریبه.  اگر کسی که دوستش داری اون چیزو پیدا نکنه چی . یا وقتی پیدا کرد بهش فکر نکنه . یا حتی اگر پیداش بکنه و اون حسی که شما می خواید هم بهش منتقل بشه اما بروز نده چی


گرمای زندگی ، اگه از بین بره با بخاری گازی و یک کیلو زغال و شومینه ی داغ و سوزندگی خورشید هم گرم نمی شه.


قدر زندگیامونو بدونیم .


راستی امیدوارم اون چیزه هر چیزی که هست دلتون نباشه .


سال نو مبارک



نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 3:23 توسط سعید | |


3 خرداد 87

ساعت 1 بامداد


شنا می کرد دریا در من و من در او غرق، حال، فریادم سکوت بود و سکوتم نفس، آب در دهانم می رفت وقی سکوت می زدم، خداوندا! من هرگز در دریایی این چنین معلق شنا نکرده ام. صدایم را به من ببخش. مرا دریاب که نجات بانو آخرین آرزوی من است. غرق بودم. نیاز به دستی داشتم تا یاریم کند ــ تا مرا از این آب انسان بلع بیرون کشد ــ . اما کسی جز من و بانو در این رودخانه ی دریا صفت نبود. خدا! حنجره ها، پنجره ها، زنجره ها را باز کن. این ها لغاتی بودند که صدایم می کردند. بانو، زمان، زمان، به آبشاران نزدیک تر می شد و من عاری از شنا بودم. یاری او آرزوی محالی بود که از دوردست می آمد.

تا آبشاران تنها لحظه ای باقی بود. آنی به آن، آن،  نزدیک می شد تا دریا او را ببلعد و اکنون بلعیدن او دیگر بلعیدن او نبود. بلعیدن ما بود. چرا این حس به من طعنه می زد؟ حالا هیچ چیز نمی دانستم و تنها تضرعم یادگیری شنایی بود که خدا من را آموزد و من بانو را. اما خدا چشم بسته بود بر اتفاقها و اتفاقها بر بانو و بانو بر من.  خدایا! چوب ها! سنگ ها! لحظه ها! نفس ها! روح ها! اتفاق ها! تماس ها! را از من نگیر و نفسم را ابدی کن. این آن، سکوت طوری که گویی شکست خورده باشد بر لبانم سکوت کرد. نه! نه! نه! ترجیح می دهم سقوط کنم تا او سقوط نکند. شکوه نخواهم کرد از هیچ چیز و هیچ کس. تنها، او را بر من ببخش.

 بانو سنگی دیگر را از پیش رو برداشت. برداشتنش هیچ نبود مگر رسیدن به لحظه ی سقوط. آری! آن سنگ، آخرین سنگ مبارزه بود. حالا دیگر به هیچ چیز نمی اندیشیدم. تنها من بودم و شنایی که فرا نگرفتم و سنگ هایی که حتی قدرت مبارزه با آنها را نداشتم. تنها به این می اندیشیدم که بانو نیز این سنگها را گذراند. او نیز بر این سنگها طعنه زد و سنگها به او تنه. اکنون، من ، ناخواسته در رودخانه ی دریا صفت هرزه گردی بودم که تنها وظیفه اش حرکت بود. حرکت به سمت آبشاران. چه کس می داند؟ شاید آبشاران جذبه ای داشت که رودخانه را عاشق کرده بود به سقوط. چه کس می داند؟ شاید آبشاران آنقدر جاذبه داشت که بانو عاشق شد به سقوط. چه کس می داند؟ من نیز رو به سقوط بودم. اما مرا رودخانه جذبه ای نداشت. پس در این منجلاب چه می جستم؟  

از دور دست صدایی می آمد. صدایی که شباهت یک پیانو را داشت. گویی بتهوون در آن سوی رودخانه در حال مشاهده ی منی بود که دیگر من نبودم. پیدایش نمی کردم. دستهای استخوانیم زخمی بودند اما چه کس زخم استخوان را دیده است؟ مفصل هایم گم شده بودند. چشم هایم جایی در رودخانه گم شده بود. اما سکوتم هنوز با من بود و گوش هایم این بار می شنیدند. تنها من بودم و بتهوون و رودخانه ای که مرا به سقوط می کشید. دلهره ی سنگ آخر بیش از این آزارم نمی داد که دریغ شده بود مشاهده ی دوباره ی بانو . من! سکوت من! خاطره ها! استخوان ها! مفصل هایی که گم شدند؛چشم هایی که جا ماندند؛ سکوتی که نشکست، زنجیرهایی که وا نشد، قبل از رسیدن به سنگ آخر ، سنگ آخر را تجربه کردیم. صدای پیانو هر لحظه نزدیک تر می شد. بازی زندگی! سونات مهتاب! سمفونی چهارم! سمفونی نهم! هامر کلاویر! اوپرای فیدلیو! اینها بیش از اینکه ارامش دهنده باشند تحریک کننده بودند. تحریک بر لحظه ی سقوطی که حالا کاش زودتر می رسید. آنی به آن، آن، نزدیک تر می شدم. همه چیز در ذهنم مرور شد.. سنگ آخر.. آخ! سقوط!

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:59 توسط سعید | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت