تبليغاتX
عاشقانه ها
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 |
حال استمراری

دارم آینده را نگاه می کنم . آینده را بو می کشم . عادت دارم . آینده را می شنوم . منتظر آینده ام . همه مان همین طوریم نه؟ آیا این ها جملات ما نیستند ؟ : باید صبر کرد و دید آینده چه می شود ... آینده همه چیز را روشن می کند .. آینده این طوری نمی ماند ...

زمزمه می کنم :  موفق کسی ست که وقتی به تو رسید ( تو را می گویم آینده ) عاشق دومی نشود ( تو را می گویم گذشته )  

می گوید : "در این میان هر دو حسودند . آینده و گذشته .حرف گذشته این است که از من گذشتی بی آنکه بدانی چه بودم برایت . و هوویش آینده نیز از دور چشمک می زند که مرا با دستان خودت آرایش کن. موهایم را نوازش کن و مرا در آغوش بگیر . . .  و بی چاره فرزند این دو ( با تو ام حال ) . بی چاره حال که در تکاپوی حسادت این دو ذره ذره آب می شود. خم می شود و به روی خود نمی آورد . آیا گذشته همان حالی نبود که رفت و آینده همان حالی نیست که هنوز نیامده ؟ "  

می گویم : بی چاره حال .

 

ادامه می دهد : "بلند شو و کاری کن تا حالت با حال شود. به آینده نگاه کن و به گذشته نیز بها بده . نگذار گذشته ی زیبای طنازت فکر کند از یاد رفته . گاهی برایش اشک بریز . به آینده ات نیز توجه کن. نگذار از کم توجهی ات دق کند و اشک بریزد . یادت نرود این دو با هم متفاوتند . یکی محتاج اشک توست که بداند دلتنگی و یکی مشتاق خنده ات . همه این کار ها را بکن اما فراموش نکن رفیق همیشگی ات را . حال را. که هر چه کردی رهایت نکرد . با وفا ترین دوستت . نگو بدرود عشق گذشته ام . عشق نمی گذرد . نگو ای بابا مرده شود آینده را بردند . خیلی دلش نازک است . و هر چه تو دل نازک تر باشی آینده ات دل نازک تر از آینده ی دیگری ست. 


و من با خودم می گویم : 

راست می گوید . چقدر بی حالم . همیشه نزدکیترین افراد به چشم آدم نمی آیند . 


می گوید : راستی ! حالا هم معتقدی که تو منتظر آینده ای ؟ 


می خندم : نه . من سازنده ی آینده ام . اوست که منتظر من است . 


_______________________________________________________________


رویا می گه : 


" من دوست ندارم این طوری تموم شه  "  

می گم : 

" من اصلا دوست ندارم تموم شه " 




+ نوشته شده در ساعت 20:48 توسط سعید |
جمعه بیستم آبان 1390 |
این خانه نیست
 

کمد هست

لباس هست

تخت خواب هست

غذا هست

اما عطر محبتت که نیست

این خانه ، خانه نیست

من می دانم

....

این خانه را خانه کن . 

( نوشتم که بگویم هستم )

( غزل عزیز ممنون از لطف بی دریغت. بادمجان بمم )

( رهگذر عزیز ممنون . من معمولا چیزهایی که می نویسم نیستم . نه بدهاش و نه خوبهاش ولی تو هم کم بد دهن نیستیا کم هم منو نشناختی )

 



+ نوشته شده در ساعت 21:32 توسط سعید |
جمعه دوازدهم فروردین 1390 |
درست است که نمی نویسم . . .

دیدی بعضی وقتا آدم یه چیزی رو می ذاره یه گوشه ای واسه اینکه بعدا کسی که دوستش داره پیداش کنه و . . .

جدا از اینکه که شما چقدر با خودتون صادقید و چقدر عاشق ؛ و یا چقدر توی زندگیتون سعی کردید چنین کاری رو برای کسی که دوستش دارید بکنید اون چیزا چی هستن؟چرا این کارارو می کنیم ؟ می خوایم چیو ثابت کنیم؟ هر چی هست یه حس غریبه.  اگر کسی که دوستش داری اون چیزو پیدا نکنه چی . یا وقتی پیدا کرد بهش فکر نکنه . یا حتی اگر پیداش بکنه و اون حسی که شما می خواید هم بهش منتقل بشه اما بروز نده چی


گرمای زندگی ، اگه از بین بره با بخاری گازی و یک کیلو زغال و شومینه ی داغ و سوزندگی خورشید هم گرم نمی شه.


قدر زندگیامونو بدونیم .


راستی امیدوارم اون چیزه هر چیزی که هست دلتون نباشه .


سال نو مبارک





+ نوشته شده در ساعت 3:23 توسط سعید |
جمعه دوازدهم فروردین 1390 |
بانو و آبشاران ( قسمت آخر )


3 خرداد 87

ساعت 1 بامداد


شنا می کرد دریا در من و من در او غرق، حال، فریادم سکوت بود و سکوتم نفس، آب در دهانم می رفت وقی سکوت می زدم، خداوندا! من هرگز در دریایی این چنین معلق شنا نکرده ام. صدایم را به من ببخش. مرا دریاب که نجات بانو آخرین آرزوی من است. غرق بودم. نیاز به دستی داشتم تا یاریم کند ــ تا مرا از این آب انسان بلع بیرون کشد ــ . اما کسی جز من و بانو در این رودخانه ی دریا صفت نبود. خدا! حنجره ها، پنجره ها، زنجره ها را باز کن. این ها لغاتی بودند که صدایم می کردند. بانو، زمان، زمان، به آبشاران نزدیک تر می شد و من عاری از شنا بودم. یاری او آرزوی محالی بود که از دوردست می آمد.

تا آبشاران تنها لحظه ای باقی بود. آنی به آن، آن،  نزدیک می شد تا دریا او را ببلعد و اکنون بلعیدن او دیگر بلعیدن او نبود. بلعیدن ما بود. چرا این حس به من طعنه می زد؟ حالا هیچ چیز نمی دانستم و تنها تضرعم یادگیری شنایی بود که خدا من را آموزد و من بانو را. اما خدا چشم بسته بود بر اتفاقها و اتفاقها بر بانو و بانو بر من.  خدایا! چوب ها! سنگ ها! لحظه ها! نفس ها! روح ها! اتفاق ها! تماس ها! را از من نگیر و نفسم را ابدی کن. این آن، سکوت طوری که گویی شکست خورده باشد بر لبانم سکوت کرد. نه! نه! نه! ترجیح می دهم سقوط کنم تا او سقوط نکند. شکوه نخواهم کرد از هیچ چیز و هیچ کس. تنها، او را بر من ببخش.

 بانو سنگی دیگر را از پیش رو برداشت. برداشتنش هیچ نبود مگر رسیدن به لحظه ی سقوط. آری! آن سنگ، آخرین سنگ مبارزه بود. حالا دیگر به هیچ چیز نمی اندیشیدم. تنها من بودم و شنایی که فرا نگرفتم و سنگ هایی که حتی قدرت مبارزه با آنها را نداشتم. تنها به این می اندیشیدم که بانو نیز این سنگها را گذراند. او نیز بر این سنگها طعنه زد و سنگها به او تنه. اکنون، من ، ناخواسته در رودخانه ی دریا صفت هرزه گردی بودم که تنها وظیفه اش حرکت بود. حرکت به سمت آبشاران. چه کس می داند؟ شاید آبشاران جذبه ای داشت که رودخانه را عاشق کرده بود به سقوط. چه کس می داند؟ شاید آبشاران آنقدر جاذبه داشت که بانو عاشق شد به سقوط. چه کس می داند؟ من نیز رو به سقوط بودم. اما مرا رودخانه جذبه ای نداشت. پس در این منجلاب چه می جستم؟  

از دور دست صدایی می آمد. صدایی که شباهت یک پیانو را داشت. گویی بتهوون در آن سوی رودخانه در حال مشاهده ی منی بود که دیگر من نبودم. پیدایش نمی کردم. دستهای استخوانیم زخمی بودند اما چه کس زخم استخوان را دیده است؟ مفصل هایم گم شده بودند. چشم هایم جایی در رودخانه گم شده بود. اما سکوتم هنوز با من بود و گوش هایم این بار می شنیدند. تنها من بودم و بتهوون و رودخانه ای که مرا به سقوط می کشید. دلهره ی سنگ آخر بیش از این آزارم نمی داد که دریغ شده بود مشاهده ی دوباره ی بانو . من! سکوت من! خاطره ها! استخوان ها! مفصل هایی که گم شدند؛چشم هایی که جا ماندند؛ سکوتی که نشکست، زنجیرهایی که وا نشد، قبل از رسیدن به سنگ آخر ، سنگ آخر را تجربه کردیم. صدای پیانو هر لحظه نزدیک تر می شد. بازی زندگی! سونات مهتاب! سمفونی چهارم! سمفونی نهم! هامر کلاویر! اوپرای فیدلیو! اینها بیش از اینکه ارامش دهنده باشند تحریک کننده بودند. تحریک بر لحظه ی سقوطی که حالا کاش زودتر می رسید. آنی به آن، آن، نزدیک تر می شدم. همه چیز در ذهنم مرور شد.. سنگ آخر.. آخ! سقوط!



+ نوشته شده در ساعت 2:59 توسط سعید |
دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 |
بانو و آبشاران ( قسمت اول )


29 اردیبهشت 87

4:37 بامداد



این یک داستان کوتاه نیست. این یک داستان نمادین کوتاه است از روزگاری که من در آن زندگی کرده ام. از خوشی هاش و ناخوشی هاش. از دلبستگی هاش و جدایی هاش. این فقط یک داستان کوتاه نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

بیشتر از وقتی که با لفظ های محبوب و نا محبوب، مضحکه می شدم، سراسر استخوان هام فریاد می کشیدند: "پاراگراف گوشت های بدنم چگونه، تمام، تمام، تکه شدند" اما خورشید ها لجشان گرفته و ماه هاست ماه ها به خورشید هایم  نوردرازی  می کنند ، می نویسم با چشمانی نَخیس که دریاها به شناگر ها حسادت می کنند، دستم به پایم طعنه می زند : "گویی بی رمق شده اید پاها" ــ کج خنده ــ من ِ بی عروس، کدام لباس سیاهم را با سپیدی گونه های صبح قسمت کنم؟زندگی شده است کنفرانس سماق و مکش، علف و مانش ، می نویسم با فریاد های نَاوج، که گوشت ها به سکوت حسادت می کنند ، دست هام می خواهند همین طور بنویسند اما ...

چه کس در کدام سوی این رودخانه ، بانو را دید که با چوبی به سوی آبشاران می رفت، اما من دیدم ، گفتم، شنیدم، و آه! صدای جیغ زنی بود که از سنگ زور، عبور کرد و من را در آستانه ی سقوط ندید، فریاد زدم ــ ملتمسانه فریاد زدم ــ ای بانوی سرزمین پارس، من! من! من! سکوت من! او همچنان جیغ می کشید و من، سکوت بودم.او فریاد می کشید و من نمی توانستم، افسوس! که زنجیره های تنم وا نمی شدند، افسوس بود تمام ِ نظاره گر بودن ِ سقوط ِ بانو! افسوس که فریاد من سکوت بود و فریاد او نالازم، او ترسیده بود و امیدی به دوردست داشت

فریاد یاریم نمی کرد و گوشتی در بدن نبود، سراسر استخوان هایم بدن شدند، گوش هایم کر شدند  ــ تا فریاد هایم سکوت باشند ــ نوازش هایم پیرتر شدند: "آی! بانوی سرزمین پارس! به کدامین سمت می روی؟ که انتهای این، نه آن است که تو می جویی..بانو! خود فریفته نکن، نمی شنیدم اما فریاد می زدم، بانو! آبشار کمی جلوتر است. و حالا نشنیدنش گرفته بود، فریاد تر زدم :بانو! بانو! بانو! سکوت من ! آبشاران ! می دویدم بر بدنم و فریاد می زدم، گاه زمین می خوردم و باز می جستم

بانو! بانو! آبشاران !

و او فریادترین بود ،    

نگران بودم و ملول

هل هله می زدم ... هل هله می زدم ... هل هله می زدم ...

ناگاه شنیده شدم، نگاهش بر من دوخته بود و رودخانه فراموشی ابدیش، اما لحظاتی چند دوام نداشت که دوباره رو به رودخانه شد، اکنون می شنید مرا، با لبخند فریاد زدم! این رودخانه رو به آبشاران است..خندید و خنده اش حسرت من بود، بانو فریادترین زد، « ببین مرا که چگونه بر سنگ ها یکی یکی غلبه می کنم ( من پیروزم! ) » از وا عجبا ! استخوان هایم خشک شدند،  بانو! آبشار! سکوت! سقوط! می فهمی؟ فریادترین زد، « تو را یارای نظاره ی پیروزی من نیست »، تعجب در رگان استخوانم خشکید ، چیزی به پایانش نبود ، افسوس که تعجب، غذا و قضای همیشه بود، افسوس که شادی او غلبه بر سنگ ها بود و نگرانی من از انتهای رودخانه، او به این پیروزی ها دلبسته بود، ایستادم و گمان بر عشق بردم. نزدیک می شدیم، سکوتم فریاد سر داد، بیشتر از وقتی که با لفظ های محبوب و نا محبوب مضحکه می شدم، سراسر استخوان هام فریاد می کشیدند، پاراگراف گوشت های بدنم چگونه، تمام، تمام،  تکه شدند، اما خورشید ها لجشان گرفته و ماه هاست ماه ها به خورشیدهایم  نوردرازی  می کنند ، می نویسم با چشمانی نَخیس که دریاها به شناگر ها حسادت می کنند، دستم به پایم طعنه می زند گویی بی رمق شده اید پاها ــ کج خنده ــمن بی عروس، کدام لباس سیاهم را با سپیدی گونه های صبح قسمت کنم، زندگی شده است کنفرانس سماق و مکش، علف و مانش ، خیزی بلند و تالاپی عمیق ، بانو! بانو! بانو! من! سکوت! آبشار! سقوط! شنا می کرد دریا در من و من در او غرق، حال، فریادم سکوت بود و سکوتم نفس، آب در دهانم می رفت وقی سکوت می زدم، بانو به آبشاران، من خسته تر به خزان

نزدیک می شدیم

 

ادامه دارد...




+ نوشته شده در ساعت 22:3 توسط سعید |
یکشنبه هفدهم بهمن 1389 |
به یاد شاملو و به مناسبت 22 بهمن 57

 

۲۱ اردیبهشت ۸۷

۳:۵۸ بامداد

با چشمها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم

از زنجیرهای خواب

فریاد بر کشیدم :

اینکچراغ معجزه ، مردم!

تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کوردلیتان

سویی به جای اگر مانده ست آنقدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب،

پرواز آفتاب را

با گوش های ناشنواییتان این طُرفه بشنوید

در نیم پرده ی شب،

آواز آفتاب را

"دیدیم" 

گفتند خلق نیمی، "پرواز روشنش را"

آری!

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند

"با گوش جان شنیدیم،  آواز روشنش را"

باری، من با دهان حیرت گفتم

ای یاوه! یاوه! یاوه!

خلایق! مستید و منگ؟

یا به تظاهر، تزویر می کنید!

از شب، هنوز مانده دو دانگی

ور طائبید و پاک و مسلمان

نماز را از چاوشان، نیامده بانگی

هر گاوگندچاله دهانی**، آتشفشان روشن خشمی شد

این گور بین، که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

ــــ طوفان خنده ها ــــ

خورشید را گذاشته ، می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز برنگذشته است

ــــ طوفان خنده ها ــــ

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید،

جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمیش، مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش، مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند

در درد ها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کارد هایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند...

افسوس!

آفتاب، مفهوم بی دریغ عدالت بود

و آنان به عدل شیفته بودند

و اکنون

با آفتاب گونه ای،

آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند..

ای کاش می توانستم ــ یک لحظه می توانستم ای کاش ــ 

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

ای کاش می توانستم . . .

 

قسمتی از مجموعه اشعار "کاشفان فروتن شوکران" از استاد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**یکی از زنهای نیروی انتظامی برق چشمی بر من زد. برقش ۳۰ دقیقه وقت مرا گرفت. نمایشگاه کتاب را با الگانس نیروی دولتی انتظامی تجربه کردم. خوشحالم که از دید یک بی شعور ، بی شعور خطاب شدم.

 



+ نوشته شده در ساعت 23:58 توسط سعید |
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 |
نادانی و ناتوانی !

 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

ساعت 3:31

 

 

«سلام بر تو ای سرباز خشت! می توانی بگویی هم اکنون چه شاهی بر تخت پادشاهی تکیه زده است ؟»

سرباز گفت : "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "

گفتم : "چی می گی ؟ "

گفت :  "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "

گفتم : " خوب حالا بگو ببینم این حرفها که زدی یعنی چه ؟ "

گفت : "امش دیاب هب نوناق مارتحا دیراذگب. "

گفتم : "که این طور! "

گفت : "هتبلا".

گفتم : "بله ، بله."

به او گفتم : " ببخشید . ولی من از این زبان سر در نمی آورم. آلمانی حرف می زنید ؟ "

سرباز کوچولو نگاهی حاکی از پیروزی به من انداخت و گفت : "فقط شاهان و سرباز ها و بی بی ها می توانند از هر دو طرف صحبت کنند.چون تو زبان وارونه سرت نمی شود پس کمتر از من هستی ."

به فکر فرو رفتم : " آیا سرباز واقعا وارونه حرف زده بود ؟ ... هتبلا می شود البته . البته دوبار هم گفته بود هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. اگر هر کلمه را از ته می خواندم منظورش این بود : "اجازه ندارم در مورد ورقها صحبت بکنم. "

گفت : "سپ ارچ زا لوا ...؟"

با اطمینان خاطر میان حرفش پریدم : " متساوخیم تناحتما منکب. "

تعجب کرده بود. گفتم : " اگر از تو پرسیدم که چه کسی بر مسند قدرت نشسته می خواستم بدانم که آیا می توانی بر طبق قانون حرف بزنی یا نه. "

گفت : "خیلی گستاخانه حرف می زنی."

گفتم : " بله ، از این گستاخ تر هم می توانم بشوم."

گفت : " روطچ ؟ "

گفتم : " اسم پدرم اتا است . می توانی نامش را برعکس کنی ؟ "

گفت : "اتا."

گفتم : " خیلی خوب. حالا می توانی برعکسش کنی ؟ "

گفت : " اتا "

ادامه دادم : "بله این را شنیدم . ولی می خواهم برعکسش کنی . ."

سرباز فریاد زد : " اتا "

برای آرام کردنش گفتم : "بد نبود. می خواهی لغت طولانیتری را امتحان کنیم؟ "

سرباز پاسخ داد : "هشاب "

گفتم : " شاباش "

تکرار کرد : " شاباش "

دستم را تکان دادم و گفتم : "دوباره که داری همان لغت من را می گویی. آن را بر عکس کن. "

گفت : "شاباش. شاباش.."

گفتم : متشکرم. کافیست. می توانی چند کلمه را پشت سر هم بر عکس کنی ؟ "

گفت : "هتبلا "

گفتم : " نان و کیک "

سرباز بلافاصله گفت : " نان و کیک "

گفتم : " تو که درست گفتی. آن را بر عکس کن."

گفت : " نان و کیک "

سرم را به علامت نارضایتی تکان دادم و گفتم : "تو فقط حرف من را تکرار می کنی. معلوم است نمی توانی این کلمات را برعکس کنی."

دوباره فریاد زد : "نان و کیک. نان و کیک . نان و کیک ... "

دلم کمی برایش سوخت. ولی من که این مسخره بازی را شروع نکرده بودم . . .  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ . حالا فرق نادانی و ناتوانی چیه ؟

۲. به یاد شاعر ِِ

 " درد را از هر طرف که بخوانی درد است "

 ۳. مطلب از راز فال ورق " یوستین گوردر "

 



+ نوشته شده در ساعت 22:4 توسط سعید |
یکشنبه سوم بهمن 1389 |
5 دقیقه بیشتر . .
 

{ کاش به سمت این گونه تفکر حرکت کنیم . .}

 

۸ آذر ۸۶

ساعت : ۳۴ دقیقه بامداد

 

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. " اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ "مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. "مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ "مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."

{ ممنونم از عزیزانی که می خوانند . متاسفم که زیاد به اینترنت و خانه ی عاشقانه ها سر نمی زنم اما بعد از خواندن نظراتتان خوشحال شدم. حسی عجیب که هنوز عاشقانه ها مخاطب دارد !! مطالب زیادی برای نوشتن دارم اما عجیب این هدفمند شدن یارانه ها ما را بی هدف کرده . بیشتر به عاشقانه ها می رسم. این یک قول مردانه بود }

 



+ نوشته شده در ساعت 22:25 توسط سعید |
دوشنبه پانزدهم آذر 1389 |
دروغ یک تیتر تکراری ست


ناسروده ماند یکایک شعرهای قلبم وقتی که به قلب برای دیگری تپنده ات گره خورد .

                                                                                               1389/09/15








مقدمه : ساعت قلبم را که کوک می کردم حالم گرفته شد . آیا این بار نیز فریبی در کار بود ؟ آیا زنی در کار بود ؟ ناگهان تصمیمی گرفتم. چرا به دنبال زنی صادق می گردم؟ صداقت می تواند معنای دیگری نیز داشته باشد . و آن این است که باور کنی دروغ را . دروغی که هیچ گاه لو نرود. بدر واقع دروغ وقتی دروغ است که فاش شود نه تا قبل از آن . به همین لحاظ این نامه را برای اویی می نویسم که هنوز نیست اما مطمئنم که با پیشرفت دنیای دروغ و خیانت ، او یک روز می آید . . . با انبوهی از تجربه . 



ای آخرین زن فریب کار زندگی ام ! زندگی ام چیزی نیست جز شنیدن دروغ های تو. زیبا ، لعابین ، تر و تمیز . درست مانند دختران گذشته زندگی ام. ای یگانه ی فریبنده ترین . آیا خدا با تو نبود وقتی فریب را نام نهاد؟ آیا خدا اشتباه نکرد وقتی گفت : آی ام خَیرُ الماکِرینَ . به یقین خود نیز می داند که فریب کاری چون تو ، باید بیاید . ای عشق من! ای که روی سیاستمداران را سفید کرده ای و به سنگ پای قزوین حضوری دوباره بخشیدی . به راستی تو چه خوبی .  فقط بایستی کمی بیشتر تمرین کنی. تا نیازی نباشد که من به تو مانند دیگر دختران و زنان بگویم : " اگر دروغ نمی گویی چرا ... ؟ "

می دانم که آن قدر عاشق منی که به یکایک زرهای زیبایم گوش فرا دهی تا اگر زیبایی صادق نیستی زیبایی صادق باشی برای من . برای منی که لعاب دیده ام در فریب.

آماده ام. من چیزی نبودم جز تکه ای از خاک . قطعه ای از هزاران هکتار زمین بی صاحب . کسی دست هایش را در زمین فرو برد و قطعه ای خاک برداشت به اندازه ی مشتش . آب زد سر و صورتم را . احساس تازگی کردم . گل شدم . با دستانش مشت و مالم داد . پیاپی . من ندانستم این پیاپی مشت و مال دادن برای چیست اما سفت شدم . آماده ی چرخیدن بر چرخ سفال گر . دنیای من در تمام آن لحظات پیچش بود و پیچش . می گردیدم و محدودیت دست های کوزه گر شکلم می داد . گاهی گردنم را باریک می کرد . گاهی کلفت . گاهی نرم می گرفت و گاهی سخت . شکل گرفتم در آن چرخش دنیوی .

و چرخ ایستاد . .

گمان کردم تمام شد .

اما نه

هنوز تو مانده بودی ای آتش .

در آتش نهادند مرا تا فریبم دهند . ابتدا گرمم شد و بعد سوختم . سوختم در آتش فریب تو ای فریبکارترین عشق من .من آماده ام . آماده ام . سفتم . سختم . فریب های آتشین تو مرا لعاب داد . رنگم پرید. دوباره رنگ خاک شدم. ای نقاش زبر دست . ای ریز کاری های من . آماده ام تا رنگ شوم. هر رنگی دلت خواست بزن. من آماده ام. پس از مدتها رنگ شدن ، رنگ دلخواه تو می شوم .

با ریزکاری های عالی .

                           اصفهانی . یزدی . مشهدی . شمالی .

یگانه ترین فریب کار زندگی ام. من گمان می کنم سخت شده ام. چه بود این آتش فریب تو که این گونه مرا گداخت تا رنگم پرید. بعد خودت رنگم کردی . چه عالی . منتها چرا برای آمدنت دعا می کنم ؟ نمی دانی ؟ بیا . بیا و چنان فریبم بده که نفهمم . بیا . بیا و چنان دروغ بگو که گمانم تو راست می گویی . سوتی نده و مطمئن باش تو مدال افتخار همه ی فریبکارانی . من به توانایی ها ی تو ایمان دارم. من به تو نمره ی بیست خواهم داد اگر دل این کوزه ی سفت را نشکنی. سختم اما شکننده . امید دارم به تو . به تو که دروغ هایت لو نمی روند . سوتی نمی دهی .

اگر شب شد و رفتی تا با معشوقت سکس کنی به من نگو می روم آب بخورم . بگو : "عزیزکم ! بخواب . تو زیباترین مرد عمر منی . من همیشه و برای ابد در کنار تو ام" . اگر شک کردم معشوقت را کمی بپیچان و کنارم بخواب و در گوشم زمزمه کن عاشقی را . بگذار باور کنم که همه ی شب در کنارم می خوابی . بگذار باور کنم. من به این باور محتاجم . آن گونه که محتاج تو ام. فریبم بده اما نه آنقدر که بسوزم . فریبم بده اما نه تا آن جا که لو بروی . ایده های جدید مسئولیت سنگین توست عزیز دل. ایده های جدیدی برای فریب دادن من. دروغ را باید درست گفت. مثال سیاستمدار ایرانی نشوی که چنان ابلهانه دروغ می گوید. زیرک باش. اگر هر شب جواب تلفنم را ندهی می فهمم دروغ می گویی. تو نباید اجازه بدهی تا بفهمم. قبل از وارد شدن به زندگی من خوب تمرین کن. دروغ های تکراری لو می روند. من از تکرار متنفرم. اگر هر شب بگویی تو مرد محبوب منی بعد از چند شب دیگر می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه است بعد به دنبالت راه می افتم و از دیدن ناله های سکسی تو و آلتی که در تو فرو می رود دل این کوزه ی عاشق می شکند. من عذر می خواهم اما دل من شکننده است. اگر تو لو بروی تمام آرزوهایم فرار می کنند. فرو می ریزم. می شکنم. باید سعی کنی دروغ هایت یادت نرود. دختران سابق اکثرا این جا ها به مشکل می خوردند . من مچشان را می گرفتم. کاری که هرگز دوست نداشتم . من دوست ندارم مچ تو را هم بگیرم. پس خواهشا دروغ هایت را یادت نرود.

من هم در عوض قول خواهم داد تا ابد سعی کنم با بیشترین توان ، گول بخورم. من عاشق توام. این کمترین کاریست که می توانم بکنم. همه ی دنیای من تقدیم به دروغ های باورکردنی تو . تمام عشق من ارزانی فریبکاری های تو . پایت را می بوسم اگر این لطف را در حق من بکنی و چنان فریبم دهی که باورت کنم. باور به چیزی که نیستی . 9 سال برای من بس است . گداختن در آتشی چنان سوزنده برای من کافیست. نگذار این کوزه ی سفت بشکند . چرا که قطعات شکسته تیزند . تیزی اش شاید پای تو را برید . این رسالت من نیست که پایت را قطع کنم . رسالت من باور به دروغ های توست. دروغ های باور کردنی ات.

من به جرم دیدن حقیقت و باور نکردن دروغ ، همیشه مجازات شده ام. می دانم و فهمیده ام برای زنان هیچ لقمه ای مناسب تر از مردی که حواسش نیست ، نیست . می دانم که تو کمکم خواهی کرد. راستی یادت نرود من جمله ی " من هیچ گاه دروغ نمی گویم " را هرگز باور نمی کنم. این جمله را هرگز به کار نبر .

با سپاس و تشکر فراوان

تقدیم به دختری که کوله بارش پر از دروغ های باور کردنی باشد 




+ نوشته شده در ساعت 18:1 توسط سعید |
پنجشنبه یازدهم آذر 1389 |
دلم تنگ شده است

 

۱۱ آبان ۱۳۸۶

۲۳:۳۰

 

 

دلم تنگ شده است

برای ...

برای دوست داشتن

برای گفتن جمله ی "دوستت دارم"

دلم تنگ شده بود برای دلتنگ شدن

برای همزبانی که شاید با او می شد رازها گفت

اسرارها گفت

خدا که هیچ

تو کجایی ؟

 



+ نوشته شده در ساعت 13:38 توسط سعید |