![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
امروز نيز گذشت هنوز مانده ام در حيراني اين تن عريان و کاش هايي محال که نگويم برتر از گفتن است باز هم غم تو بد جوري به اندک جاني که دارم افتاده .................... مثل خوره پوست و گوشتم را قطعه قطعه مي کند و مي خورد .. به ياد مي آورم لحظه ي آخر را .... زماني که نامردانه و ظالمانه مرا از پيش خود راندي و هيچ نگفتم ... خوره اي در جانم افتاده ....... دست نمي کند از اين زباله داني سياه تنم .. و تنها دردي که وقتي به سراغم مي آيد حتي نمي شود کمک خواست.. نمي شود فرياد زد .. نمي شود گفت ... و نمي شود شنيد .. بي سرانجام به سراغ سيگارم مي روم ....ناراحتم و به اميد سکوت دود سيگار که مرا به ياد خودم مي اندازد لحظه اي را با او سر مي کنم.... ناگهان سيگارم عکست را برايم تداعي ميکند آري او نيز انگار قاصدک تنهايي من شده و حتي اين جمله ها به شکل قلب در آمده اند کمک . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مهر1385ساعت 1:13 توسط سعید |
|
|
شیرین ترین ترانه عشق است خوب گوش کن پسرم .. عشق ستاره ای ست در آسمان زندگی که اگر بدرخشد همه چیز زیباتر می شود جویبار....دشت....دختر گورکن... آن وقت تو عاشق می شوی و ترانه هایت بوی گل سرخ می دهند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مهر1385ساعت 1:7 توسط سعید |
|
|
سلام اگه یادتون باشه یه نامه از دوستم بود که با خودش درد و دل کرده بود.... حالا ادامه ش رو می نویسم .... در این رهگذر همه چیز دست در دست هم داده بود تا معبود مرا به من و من را به معبودم برساند. گویی نه فقط دل بلکه تمام وجود من عاشق و خواستار دوست و معبود بودند به طوری که چشم که وظیفه ی روشن گری دارد روی هم رفته بود تا من براحتی در خیالات خود فرو روم و عقل و شعور من کرکره های خود را پایین کشیده بودند تا شاید من بتوانم پای از خاک جدا کنم که شاید لحظه ای به آن اصل مستی و آن وجود تمام برسم. در این حال بود که آن اندک عقل من به من گفت: ای موجود پست حال خود راببین که در خاک عاشق یک موجود خاکی شده ای .پس بدان عارفان بزرگ همچون جلال الدین که عاشق خدا بودند و خود را از خاکی بودن نجات بخشیده بودند چه می کشیدند... که آنها هرچه به خدای خود نزدیکتر می شدند می فهمیدند که چقدر در مقابل آن بی چیز هستند و بیشتر خود را کوتاه و کم و پست می یافتند و با نزدیکتر شدن به او او را از کف رفته تر می یافتند و حال تو در مقابل یک موجود آن خالق نمی توانی یک لحظه درد و رنج و لذت این پیوستن اعضا به معشوق را درک کنی پس چگونه می خواهی به حقیقت عشق دست پیدا کنی و آن شوی که معبود می خواهد و نگویی: " معبودم" چون در این صورت نیز باز او را متعلق به خویش می دانی که این درست نیست زیرا این تو هستی که متعلق به اویی ... پس تو عاشق نیستی و فقط ادعای عشق میکنی . اگر مست اویی به پیش برو و ترس را کنار بگذار زیرا که ترس در جهت حفظ خویشتن است و برای رسیدن به معبود باید خویشتن را بگذاری کنار و بروی به سوی او....!!! پایان " حسن "
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 23:37 توسط سعید |
|
|
نامه ای که می خونید نامه ی یکی از دوستانم هست که البته یه جورایی برای خودش نوشته: در رهگذر عشق بنام دوست... برای آخرین بار و برای همیشه گفته بودم که عشق رو می ذارم کنار با اونهمه لذت و غمی که از عشق کشیده بودم ولی نمی دونستم دارم از چه چیز مقدسی بد گویی می کنم . انسان هرچه از یک چیز تجربه داشته باشه ولی بازهم در اون مورد از خود ضعف و بی توجهی نشون می ده . من همون کسی هستم که دو هفته پیش از عشق بد گویی می کردم و دوست عاشق خودم رو ملامت می کردم و می گفتم : " او نمی دونه ..... هنوز بچه س" ولی حالا خودم یه لحظه احساس کردم دلم می خواد از جا کنده بشه و به دنیای دیگری که نه به دنیای معبود خودم بره . در یه لحظه هر آنچه روبروم بود او دیدم و هر آنچه که می توانستم به آن بیندیشم او شد. انگار تمام وجودم در دلم خلاصه شد و جمله به پرستش معبود برانگیخته شد و در همه جای دنیا پراکنده شد تا هر کجا اثری از معبود من یافت در آنجا برای گرفتن شفاعت دخیل بیفتد و به پرستش معبود مشغول شود . چشم هایم به دنبال نقطه نقطه عکس .... خاطراتم به آن جنگل زیبا .... دستم به دنبال عکس و خیالاتم با تمام وجود خود به دنبال جان بخشیدن به آن عکس و به حرکت درآوردن معبود من بودند و خود نیز که در این خودها پراکنده و خلاصه شده بودم دست و پا می زدم تا شاید خیال خود را نشان دهم و در خیالات خود سایه روشنی از معبود خویش بسازم ......... ادامه دارد... " حسن " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 مهر1385ساعت 1:33 توسط سعید |
|
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است ... ...همه چیز روبراه و... ... بر وفق مراد است ... ... خوب.... ... تنها .... تنها دل ما دل نیست آره شعر :ناشناس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 22:59 توسط سعید |
|
|
تقدیم به محمود (گل عاشق اول):کسی را که دوست می داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی. پیش از آنکه همه ی لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا بال می گیرد و دور می شود . فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی ...!!! تقدیم به ایمان کوچولو ( گل عاشق دوم ): می خواستم اسمت رو روی سینه ام خالکوبی کنم اما ترسیدم صدای قلبم تو رو اذیت کنه ...!! تقدیم به ح ( گل عاشق سوم ): اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی .. گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم...!!! تقدیم به آلنوش دختر عاشق ( گل عاشق چهارم ): دستهایم بوی گل می داد .. مرا به جرم چیدن گل گرفتند ولی کسی نپرسید شاید من گل کاشته باشم !!! تقدیم به سارا (گل عاشق پنجم ): عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط می گه : تو مال منی .. عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط می گه تو قلب منی.. عشق نمی پرسه چی کار می کنی؟ فقط می گه : تو باعث می شی قلبم به ضربان بیفته.. عشق نمی پرسه چرا دوری؟ فقط می گه :همیشه با منی.. عشق نمی پرسه دوسم داری؟ فقط می گه : دوستت دارم ...!!!. تقدیم به میترا (گل عاشق ششم ): یکی می دونه دوسش داری و یکی نمی دونه دوسش داری .. بیچاره اونی که فکر می کنه دوسش داری اما دوسش نداری... !!! تقدیم به حمید ژون ( گل عاشق هفتم ): دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد تقدیم به ایمان کوچولو ( گل عاشق هشتم ): نگاه نافذت حرفهایی داشت که فقط مال من بودند ... ای کاش می توانستم از نگاهت ذهنت را بخوانم نازنین ...!!! تقدیم به حمید ژون ( گل عاشق نهم ): آرام نشسته ام .. تو سوار بر یک خیال عاشقانه به ذهنم سفر می کنی .... بی قرار می شوم از حضور غریبت ... قلبم تلنگر می زند : بجنب چرا ساکتی؟؟؟ تو باید بگویی ... باید مرا فریاد بزنی... ولی نمی دانم شاید ترس از پایان این رویای شیرین نمی گذارد.!!!
تقدیم به مائده ( گل عاشق دهم ): یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!!! تقدیم به مصطفی فراهانی ( گل عاشق یازدهم ): بهم گفتی تا آخر دنیا دوستت دارم .. حالا می فهمم چرا می گن دنیا دو روزه ....!!! تقدیم به مصطفی ( گل عاشق دوازدهم ): بعضی ها فکر می کنند که منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته ولی بعضی ها خدا رو شکر می کنند که کنار خار گل سرخ گذاشته ...!!! تقدیم به امیر م ( گل عاشق سیزدهم ): تو می روی و من فقط تماشایت می کنم .. تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم .. بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است...!!! تقدیم به آلنوش دختر عاشق ( گل عاشق چهاردهم ): اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست ... همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است...!!! تقدیم به سارا ( گل عاشق پانزدهم ): هنوزم که هنوز است عاشق ماهم ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم...!!! تقدیم به سونیا ( گل عاشق شانزدهم ): در دلم بود که بی دوست نباشم یکدم چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود..!!! تقدیم به سارا ( گل عاشق هفدهم ): خدا تو را به من داد و ثابت کرد مرا بیشتر از تو دوست دارد تقدیم به سارا ( گل عاشق هجدهم ): تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم شاید هیچ اثری بر این سرمای پاییزی نداشته باشد ولی برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی ر ا در دستانت حس کنی...!!! تقدیم به لیلا ( گل عاشق نوزدهم ): آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد...!!! تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیستم ): پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ هم گسیخته نمی شود چه برسد به دوری...!!! تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و یکم ): در عشق سکوت بهتر از نطق و بیان ادای مقصود می کند ...!!! تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و دوم ): عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان و پایان دادن به آن دشوار است...!!! تقدیم به مرجان ( گل عاشق بیست و سوم ): دلم آينه درد است نمي داني تو تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و چهارم ): بهترین هدیه ای که مرد می تواند به زن بدهد یک راز است...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 23:4 توسط سعید |
|
|
آن روزها می توانستم تا ۱۰ بشمارم اکنون نمی دانم تا کجا آن روزها تا سر کوچه را بلد بودم اکنون نمی دانم تا کجا آن روزها تا سر حد جان دوستت داشتم اکنون نمی دانم تا کجا دوست داشتن یعنی با تو بهتر از اینم که می بینی یعنی بی تو همینم که می بینی عشق یعنی با تو همه چیزم که نمی بینی یعنی بی تو هیچ چیزم که می بینی دوست داشتن سهلی نفس کشیدن است و عشق سختی نفس بریدن دوست داشتن محاسبه است و عشق هرچه باداباد دوست داشتن فاش ترین گفتگو ست و عشق مرموز ترین سکوت دوست داشتن یک چیز است زیرا در آن آدمی همان چیز است و عشق همه چیز است زیرا در آن آدمی هیچ چیز نیست دوست داشتن نور است نوری که به ظلمت می رسد و عشق آن مهیب ترین ظلمت است ظلمتی که به ژرفنای شمس می رود نابود نابود نابود همه تن نور بدرود ... شعر از "سندباد نجفی" و عکس آخر ازدوست عزیزم وحید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 مهر1385ساعت 1:40 توسط سعید |
|
|
سلام بر روح عزیز و گرانقدر تو بذار با دوستت دارم شروع کنم............ پس.......... دوستت دارم سالها بود که انقدر ناراحت و غمگین نبودم اما ... امشب بد جوری به هم ریختم .
راستش نمی دونم چی بگم پس از خودت می گم ....
چه زیبا از زندون غم سرودی و چه قشنگ و با احساس گفتی : دیگه قوزک پا یاری رفتن نداره و چه قدر عارفانه از دوستت دارم سرودی .... چه قدر دلم گرفت وقتی گفتی : گلدونا گل ندادن چه قدرخوشحال شدم وقتی حرف دل رو زدی و گفتی: هو هو هو هو هو مشتی ماشاالله چه قدر عارفانه گفتی : دو تا چشم سیا داری................دو تا موی رها داری چه قدر زیبا از آزادی سر دادی و گفتی : انسانی رفت .....انسانی مرد .....آزادی کو؟؟؟؟؟؟؟ چه قدر مردم روحیه گرفتن وقتی خوندی: آی شیاد....... می خوای بمونی تو......... اما صبر که بره می دهم جزای تو....!!!!!! چه قدر دلم سوخت و مثل شمع آب شد وقتی گفتی: دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست چه زیبا رفتی به رویاهات که قریه ای بود قدیمی تو مشتی سایه اما صمیمی تو همون بودی که آسمون برات فرقی با قفس نداشت تو شدی درختی تو کویر تنها و خشک یه اسیر و ... پدر بزرگ بهت می گفت : بهشت همین دنیای ماس لطف و صفا اما کجاس خیلی دوس داشتم بدونم که منظورت کی بود وقتی گفتی: تو به این حرف نمی اندیشی که کفن باید برد وای که تازه می فهمم که فریدون جان واقعا دیگه رمقی برای قوزک پات نمونده بود آره بی معرفت تو دلت از خیلی روزا با کسی نبود ولی من هنوز دلم با توئه.. ولی بی مرام تو که گفتی : از لبش دوستت دارم شنیدنو می خواستی از ماهی خسته چیزی نمی گم چون دلم می شکنه چقدر دلت گرفت و خوندی: غم و غصه ی دلو تو می دونی آخ که راست گفتی: چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصه ش قد یه دنیا می شه آره عزیزم : خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس من دیوانه ی من و در آخر مثل آدمک زنجیر بر دست و پایت زدند و .... ولی فریدون جان هنوز هم عشق آخرین حرف ماست ......چرا نه؟؟؟چرا نه؟؟؟ چرا نه؟؟؟
و حالا نگاه کن عزیزم چه قدر بی معرفتی؟؟؟ که حتی سنگ قبرت رو هم نذاشتی که برات گریه کنم و دعا کنم که ببینمت یه روز یه جایی که آدمک ............................................................. ................................................................... نداره حرف های عاشقانه ی در گوشی: سارا می گه : قبرتو شکوندن ولی تو قلبت خیلی وقت پیش شکسته بود... من می گم: زبونم بسته شد وقتی این عکسو دیدم ولی با گریه برات نوشتم امیدوارم ازم قبول کنی این درد و دل پسر کوچیکتو <<<<<<<<<<< چیزی به سالگرد وفا ت این عزیز عاشق نمونده از ته د ل ازتون می خوام که از ته دلتون برای شادی روحش دعا کنید.................. اتفاقی که دیدید(شکستن سنگ قبر فریدون عزیز) همین عید امسال اتفاق افتاد.. دلم گرفته ... خیلی دلم گرفته ... دیگه حرفی ندارم یعنی نمی تونم بیش از این بنویسم.... تا آپ بعدی خدانگهدار....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مهر1385ساعت 1:29 توسط سعید |
|
بر همه شما عزیزان مبارک باد
به نام ماه مبارک رمضان که امسال با قرمزی و زردی پاییز آغاز شد حرف های عاشقانه ی در گوشی ..... : ماه رمضان فرصت خوبیه امیدوارم از دستش ندیم من ۲۲ تاشو از دست دادم بین خودمون بمونه منکه خودم جلوی عکس یه جورایی کم اوردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:44 توسط سعید |
|
یکی از اون دور داره فریاد می زنه آهای آهای صدای پاهای پاییز رو شنیدم... اون داره می یاد اما... اما... اما من از این طرف داد می زنم گوش کن صدای پاهای بهار من رو نمی شنوی ؟؟؟ خواهش می کنم خوب گوش کن .. آخه اون خودش گفته بود که یه روزی تو پاییز دوباره بر می گرده و اون شخص داد می زنه سلام تو سعیدی ؟؟؟ تو همون همیشگیه هستی؟؟؟ صدای پای اونو دیگه خیلی وقته که نمی شنوم آخه دیوونه تو پاییز که بهار نمی یاد!! منتظرش نباش .. اون دیگه نیست لا اقل اینجا نیست سعی کن فراموش کنی که کسی مثل اون تو زندگیت بوده و دوباره فریاد می زنه آهای آهای صدای پای پاییز رو می شنوم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 1:3 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|