تبليغاتX
عاشقانه ها
یکشنبه 30 مهر1385 | عکس عاشقانه
مرا به یاد خواهی آورد...!!!!
          

     



+ نوشته شده در ساعت 1:7 توسط سعید |
شنبه 29 مهر1385 | وب نوشته های شخصی ام
همه چیز دست به دست هم داده ..........................
                         

امروز نيز گذشت                  هنوز مانده ام در

 حيراني اين تن عريان و کاش هايي      محال که نگويم     برتر از گفتن است 

باز هم غم تو بد جوري به اندک جاني که دارم افتاده .................... مثل خوره پوست

و گوشتم را قطعه قطعه مي کند و مي خورد .. به ياد مي آورم لحظه ي آخر را .... زماني که

نامردانه و ظالمانه مرا از پيش خود راندي و هيچ نگفتم ... خوره اي در جانم افتاده ....... دست

نمي کند از اين زباله داني سياه تنم .. و تنها دردي که وقتي به سراغم مي آيد حتي نمي

شود کمک خواست.. نمي شود فرياد زد .. نمي شود گفت ... و نمي شود شنيد .. بي

سرانجام به سراغ سيگارم مي روم ....ناراحتم و به اميد سکوت دود سيگار که

مرا به ياد خودم مي اندازد لحظه اي را با او سر مي کنم.... ناگهان

 سيگارم عکست را برايم تداعي ميکند  آري او نيز انگار

 قاصدک تنهايي من شده و حتي اين

جمله ها به شکل قلب

در آمده اند

کمک

. 



+ نوشته شده در ساعت 1:13 توسط سعید |
جمعه 28 مهر1385 | شعر عاشقانه
به یاد میم...!!!
 

 

         

 

شیرین ترین ترانه عشق است

خوب گوش کن پسرم ..

عشق

ستاره ای ست در آسمان زندگی

که اگر بدرخشد

همه چیز زیباتر می شود

جویبار....دشت....دختر گورکن...

آن وقت تو عاشق می شوی

و ترانه هایت

بوی گل سرخ می دهند...

 



+ نوشته شده در ساعت 1:7 توسط سعید |
پنجشنبه 27 مهر1385 | عکس عاشقانه
عشق بازی ...!!! (جوون .... آخوند.... ایرانی.... خارجی .... حیوون .... پیر )
                

             این پست شامل ۵ عکس هستش:

 

                

 

                            

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید....

                      



ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در ساعت 18:54 توسط سعید |
چهارشنبه 26 مهر1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست ( قسمت دوم )

سلام

اگه یادتون باشه یه نامه از دوستم بود که با خودش درد و دل کرده بود....

حالا ادامه ش رو می نویسم ....

   

در این رهگذر همه چیز دست در دست هم داده بود تا معبود مرا به من

و من را به معبودم برساند. گویی نه فقط دل بلکه تمام وجود من عاشق

 و خواستار دوست و معبود بودند به طوری که چشم که وظیفه ی

روشن گری دارد روی هم رفته بود تا من براحتی در خیالات خود فرو روم

 و عقل و شعور من کرکره های خود را پایین کشیده بودند تا شاید من بتوانم

 پای از خاک جدا کنم که شاید لحظه ای به آن اصل مستی و آن وجود تمام برسم.

 در این حال بود که

آن اندک عقل من به من گفت: ای موجود پست حال خود راببین که

در خاک عاشق یک موجود خاکی شده ای .پس بدان عارفان بزرگ

همچون جلال الدین که عاشق خدا بودند و خود را از خاکی بودن نجات

 بخشیده بودند چه می کشیدند... که آنها هرچه به خدای خود نزدیکتر

می شدند می فهمیدند که چقدر در مقابل آن بی چیز هستند

و بیشتر خود را کوتاه و کم و پست می یافتند و با نزدیکتر شدن به او

او را از کف رفته تر می یافتند و حال تو در مقابل یک موجود آن خالق

 نمی توانی یک لحظه درد و رنج و لذت این پیوستن اعضا به معشوق

 را درک کنی پس چگونه می خواهی به حقیقت عشق دست پیدا کنی

 و آن شوی که معبود می خواهد و نگویی: " معبودم" چون در این صورت

 نیز باز او را متعلق به خویش می دانی که این درست نیست زیرا

این تو هستی که متعلق به اویی ... پس تو عاشق نیستی و فقط ادعای

عشق میکنی .

 اگر مست اویی به پیش برو و ترس را کنار بگذار زیرا که ترس در جهت حفظ

خویشتن است و برای رسیدن به معبود باید خویشتن را

بگذاری کنار و بروی به سوی او....!!!

                                         پایان                                           

                                                                                     "  حسن   "

 



+ نوشته شده در ساعت 23:37 توسط سعید |
سه شنبه 25 مهر1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت( قسمت اول )
 

سلام... 

این داستان، یک داستان نمادین عاشقانه س. تمام احساسات مرموز عاشقانه و راه سخت عاشقی در اون نهفته س. قشنگه... خیلی قشنگ!!! و با تمام داستانهای عاشقانه ای که خوندی فرق داره ....در واقع قسمتی از کتاب داستانی شاهدخت سرزمین ابدیته که توسط آرش حجازی( یکی از نویسنده های برتر ایرانی در زمینه ی رمان نویسی که واقعا می تونم بگم منو عاشق این کتاب کرد ) نوشته شده. به دلیل اینکه از این داستان خوشم اومد به صورت قسمت بندی شده سعی می کنم این داستان رو براتون بنویسم...امیدوارم وقت خوندنشو داشته باشید .... ولی اگه از من می پرسید باید بگم حتما بخونید چون خیلی زیباست .....

داستان این طوری شروع می شه:

یکی بود یکی نبود . در سرزمین آریاییان زن و شوهری زندگی می کردند که همه چیز داشتند جز فرزند.

شب و روز دعا می کردند که خدا فرزندی به آنها بدهد. مرد‌... پهلوانی بود که پس از سال ها جلال و جنگ حالا که گرد پیری بر ریش انبوهش نشسته بود فرزندی نداشت که بر زانو بنشاند و رازهای زندگی را برایش بگوید . زن هم هر روز که شوهرش بیرون می رفت شمعی روشن می کرد و عروسکی را بغل می گرفت و می گریست.

تا این که یک شب برفی سرد زمستانی هوا که تاریک شد سرنوشت آن ها هم ورق خورد . زن و مرد کم کم آماده ی خواب می شدند که در زدند. مرد صدا زد: "کیست که این وقت شب در می کوبد؟"

صدای غریبه ای پاسخ داد: " مسافرم . از دیار دور می آیم و شب سر پناهی ندارم . شبی مهمانم کنید."

مرد در را گشود. چشمش به پیرمردی غریبه با ریش سفید و چشم های مهربان و روشن افتاد. کوله ی کهنه ای به دوش داشت و عصای بلندی به دست. لبخند زد و گفت:" مهمان حبیب خداست."

پیرمرد لبخند زد و گفت :" ممنونم . خدا به شما برکت دهد."

وارد خانه شد . از دالان خانه گذشت و به اتاق رفت. اطراف را نگاه کرد و پرسید :"شرمنده ام کردید. مگر فرزندی نداشتید تا در را باز کند؟"

زن آه کشید. مرد با اندوه گفت:" نه پدر جان . بچه نداریم."

پیرمرد نشست و گفت :" صبر و امید بزرگترین هدیه ی خداست."

زن برخاست تا از مهمان پذیرایی کند و شامی بیاورد. از اتاق که بیرون رفت مرد گفت: "پدر جان....از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان. سالهاست دعا می کنیم که خدا بچه ای به ما بدهد. اما از لذت فرزند محرومیم. دیگر نمی دانم چه بکنم. زنم روز و شب گریه می کند و غصه دار است. می ترسم اگر همین طور پیش برود بلایی سرش بیاید..."

پیرمرد جواب نداد. همان طور که اطراف را نگاه می کرد چشمش در گوشه ای به کتاب بزرگ قصه ها افتاد. لبخندی زد و کتاب را برداشت و ورق زد. مرد گفت:" پدر جان ! این کتاب تنها دلخوشی ماست."

پیرمرد نگاهی به مرد انداخت و گفت:" قصه...شیرینی زندگیست. بگو زنت بیاید تا قصه هایی برایتان بگویم که به گوش هیچ کس نرسیده."

مرد با خوشحالی گفت:" شما قصه می دانید؟"

پیرمرد گفت:" من قصه گوی مسافرم..."

پیرمرد آن شب تا صبح قصه گفت. آفتاب که بالا آمد پیرمرد گفت:" این شب سرد هم تمام شد. از مهمان نوازیتان ممنونم . باید بروم."

اصرار کردند مدتی پیش آنها بماند. اما پیرمرد گفت:" عزیزانم... پیرم و راه درازی در پیش دارم... خوشبخت باشید .. هرشب سردی تمام می شود و شادی و گرما همیشه در پیش است. شاد باشید..."

بعد کوله اش را برداشت و راه افتاد. مرد تا بیرون شهر بدرقه اش کرد. وقت جدا شدن پیرمرد دستش را بر شانه ی او گذاشت و گفت:" اگر بنا باشد بچه ای داشته باشی می خواهی چطور باشد؟"

مرد گفت:" آزاده باشد. نفرت در دلش راه نداشته باشد. عشق بورزد و به طرف جهانی بالاتر از فکر امروز آدم ها حرکت کند."

پیرمرد از کوله اش نصفه ی سیبی بیرون آورد و به او داد:" شب این نصفه سیب را با زنت بخور... ۹ ماه و ۹ روز دیگر خدا پسری به شما می دهد. اما تا نیامده ام نامی بر او نگذارید."

مرد به نیمه ی سیب خیره شد. سرخی و سبزی و سپیدی در هم آمیخته بود و آمیزه ای از رمز و راز و ابهام می آفرید. هرگز چنین سیبی ندیده بود. نمی توانست باور کند که این نیمه ی سیب بتواند آرزوی دیرینه شان را تحقق بخشد. سرش را بلند کرد تا از پیرمرد بپرسد. اما ... پیرمرد رفته بود....

نه ماه و نه روز بعد پسر زیبایی به دنیا آمد. چشم های قشنگش به دل همه شادی می آورد. گریه اش به نومیدان امید می بخشید و اگر هیچ کدام از این زیبایی ها هم نبود آمدنش  دل غمگین زن و مرد را شاد کرد.

پهلوان جشن گرفت. هر کس می خواست می توانست به جشن بیاید. مردم دسته دسته می آمدند. تولد کودک را تبریک می گفتند . می خوردند و می نوشیدند و موقع رفتن هدیه ای می گرفتند. بعد از جشن همه ی خویشان و دوستان جمع شدند تا نامی برای پسر نوزاد انتخاب کنند. اما مرد گفت منتظر دوستی است و تا او نیاید نامی بر پسرش نمی گذارد.

سی و نه روز گذشت...

خبری از پیرمرد درویش نشد. زن و شوهر کم کم نگران می شدند که مبادا مرده باشد. اما غروب روز چهلم مثل بار قبل ... شب در خانه شان به صدا در آمد.

مرد با خوشحالی و احترام در خانه را باز کرد. پیرمرد گفت:" چرا می ترسیدید نیایم؟ مگر به قول اولم وفا نکردم؟"

مرد گفت:" در قول شما تردید نداشتیم. می ترسیدیم داس قاطع الطریق راهتان را بریده باشد."

پیرمرد خندید و داخل شد. زن که کودک شیرخوار را در آغوش گرفته بود با دیدن پیرمرد از جا برخاست و سلام کرد. پیرمرد جلو رفت و کودک را از زن گرفت و مدتی به او خیره شد. سرانجام لبخند مهربانی بر لبش نشست. کودک را بوسید و گفت:" نامش پوریاست. فرزند سرزمین آریاییان!"

بعد دوباره ساکت شد و به چشم های کودک نگاه کرد که با کنجکاوی به او دوخته شده بود. با صدای بلند گفت:" پوریا فرزند سرزمین آریاییان زندگی پر فراز و نشیبی در پیش داری.... پر از آرزوهای بلند... پر از پروازهای بلند و سقوط های ژرف. بر حذر باش از آرزوهای ناممکن... چرا که در سرنوشت تو نکته ی شومی سرشته... مقدر است هر آینه آرزویی داشته باشی و از رسیدن به آن نومید شوی پیش از دمیدن سپیده بمیری. بر حذر باش از آرزوهای ناممکن! و بر حذر باش از نومیدی! "

سپس دست در گردنش کرد و گردن آویزی بیرون آورد و به گردن نوزاد انداخت. نگین زمردی بود با طرح های عجیبی بر رویش.  بعد رو به زن و مرد کرد و گفت:" بر حذر باشید از آرزوهای ناممکن."

عصایش را برداشت و از در بیرون رفت. مرد دنبالش دوید. اما پیرمرد ناپدید شده بود. شب در سکوت و نگرانی گذشت. پدر و مادر با صدها پرسش بی پاسخ به هم و به کودک نگاه می کردند. مگر می توانستند جلوی آرزوهای پسرشان را بگیرند و مگر می شد آرزو نداشت؟ این چه سرنوشت شومی بود؟ مرد در فکر فرو رفته بود و زن هق هق می کرد.

بانگ خروس ها برخاست. با تابش نخستین پرتو روز به داخل خانه مرد آهی کشید و گفت:" جلوی امر خدا که نمی شود ایستاد. در هر ماجرایی حکمتی است. شاید این سرنوشت از آن نیمه سیب باشد. هرچه هست پسرمان ... همان که سالها آرزویش را داشتیم آمده و این طور آرام و راحت در گهواره اش خوابیده. از دست ما کاری بر نمی آید جز این که هرچه داریم به او بدهیم و از هیچ چیز برایش دریغ نکنیم تا همه ی آرزوهایش را برآوریم. سهم ما در این قصه همین است!"

اما نمی دانستند که هر آرزو آرزوی دیگری در پی دارد.

پوریا هر روز بزرگتر می شد. هرچه می خواست در دم مهیا می کردند. چیزی کم نداشت. کافی بود چیزی بخواهد تا پدر و مادرش در یک چشم بر هم زدن برایش آماده کنند. حتی گاهی پیش از این که چیزی را بخواهد آن را برایش فراهم می کردند. پسرک دیگر کمتر آرزو می کرد.

مدتی بعد آرزوی پهلوانی کرد. پدرش او را به بزرگترین پهلوانان سپرد و از آنان خواست تمام فنون و مهارت ها و آداب پهلوانی را به او بیاموزند. کودک با آداب پهلوانی پرورش یافت و در چهارده سالگی... پهلوانی بی حریف شد. سوار اسب به شکار می رفت و در جنگ های بزرگ برای مردمش می جنگید و خیلی زود به دایره ی پهلوانان بزرگ آن دیار پذیرفته شدو به شهسواران سرزمینش پیوست. در سوارکاری و پیکان افکنی و شمشیر زنی و کشتی رقیب نداشت. مثل باد می دوید و مثل ماهی شنا می کرد. با اسب سیاهش از روی دره ها می پرید و تند تر از هر سوارکاری به مقصودش می رسید. در شکار و جنگ و مردم داری یکتا بود.

اما پهلوانی برای خاموش کردن بلندپروازی این جوان برگزیده کافی نبود. وقتی در پهلوانی به اوج رسید آرزوی دانش کرد. پدرش او را به دانشمندان فرزانه سپرد و از آنها خواست تمام دانشهای زمان را به او بیاموزند. پسرک با هوش سرشارش به سرعت می آموخت و چند سال بعد دانشمندان و فرزانگان آن دیار دیگر نتوانستند چیزی به او بیاموزند.

بعد به هنر رو کرد و در موسیقی به استادی رسید. کافی بود انگشت هایش را بر چنگ طلایی و زیبایش بلغزاند تا دل ها بلرزند و اشک شوق در چشم ها بنشیند.

سرانجام توانست با پهلوانی و دانش و هنر و آرزوهای بلندش به آرزوی نام آوری نیز برسد و آوازه ی پهلوانی و فرزانگی او در سراسر آن دیار پیچید. نخستین راایزن پادشاه شد. سرکرده ی پهلوانان سرزمین شد. در حلقه ی دانشمندان بالا نشست . در میان هنرمندان استاد بود اما هیچ کدام از این ها نتوانست به آرزوها و بلند پروازی او پایان بدهد.

                                                          «پایان قسمت اول»

 

در قسمت بعد : پوریا به دنبال بلند پروازی های خود آرزوی پادشاهی می کند . او در این راه با پیرمردی آشنا می شود پیرمرد عکسی را به او نشان می دهد . عکس یک چهره ی زیبا از یک زن . پوریا عاشق می شود . و راهی را در پیش می گیرد که برگشتی در آن نیست...... 



+ نوشته شده در ساعت 5:0 توسط سعید |
یکشنبه 23 مهر1385 | عکس عاشقانه
وصال و فراق ...........!!!!!!!
                 

                     

                                     



+ نوشته شده در ساعت 23:7 توسط سعید |
یکشنبه 23 مهر1385 | جمله های کوتاه عاشقانه
هدیه...!!!

 

خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت مرا بفرست ، با عطرخود او را شاد سازم گفتم

اوخودش گل است؛ خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر

مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم گفتم نه او

خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي طپش قلبم بود كه مي گفت مرا

بفرست تادوستش بدارم پس با تمام وجود قلبم را به تو هديه ميکنم تا ابد در گرو عشقت باقي

خواهد ماند....


سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگران ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت زير لب آروم

بگي گل من باغچه نو مبارک



+ نوشته شده در ساعت 15:0 توسط سعید |
شنبه 22 مهر1385 | عاشقانه های معصومین
شب قدر

 

 

 

به نام تنها معبود تنهايي

يا علي با تو اغاز ميكنم با تو اي مرد مردان اي شعله ي سوزان ناپاكي ها

يا علي با تو اغاز ميكنم با تو كه پيامبر با نامت اغاز كرد و دستان پر

قدرتت را در دست گرفت و بلند كرد ان زمان كه فرياد زد(هر كس كه من

مولاي او هستم علي نيز مولاي اوست) با تو اغاز ميكنم يا علي اي

بزرگترين پدر مهرباني ها اي زيباترين واژه بر سر زبانها اي اشنايي

كه همچون غريبه ها شب را تا صبح به فكر فرزندانت كوچه كوچه هاي

شام را ميپيمودي تا نكند فرزندي گرسنه در خواب رود.

با تو اغاز ميكنم اكنون كه نميتوانيم اينچنين پدري را دوباره در كنارمان

احساس كنيم . يا علي اين روزها روزهاي چشم است چشمهايي كه هر

كدام از دردي ميگريند از غصه اي در خواب نميروند و دستاني كه

بلند ميشوند به سوي اسمان تا خدايي كه اين چنين پدري را افريد درد

انها را نيز ببيند در حالي كه خدا بر هر چيز اگاه است

يا علي اكنون كه روزها روزهاي توست كه نام زيبايت را فرشتگان

الهي بر بلندترين طاق اسمان حك ميكنند پس اجازه بده در اين روزها

ما انسانهاي گناهكار نيز نام زيباي تو را ضامن خود قرار دهيم و قران

بر سر بگذاريم و خدا را فرياد زنيم و بگوييم(بك يا الله) و تو را فرياد

زنيم و هم تباران تو را و يا علي گوييم تا دستان پدري مهربان دستان

ما را نيز در دست گيرد

يا علي صداي هق هق مادري را گوش كن كه قران بر سر گذاشته و

و نامت را ميخواند و شفاي فرزندش را طلب ميكند و صداي گريه هاي

پدري را گوش كن كه از نبودن فرزندش داغ دار است

يا علي به زيبايي اين روزها قسمت ميدهيم به زيبايي نام مقدست

اميد را دوباره به قلبهاي ما بازگردان شايد ارام بخش قلب زخم ديده يمان

باشد

يا علي اي زيباترين واژه ي اميد اي مهربانترين اغوش براي دلتنگي

دستهايمان را در دست گير و دوباره ما را به خداي خودمان نزديك

گردان و هيچگاه فرزندانت را تنها مگذار حتي اگر بسيار گناهكارند

و اينگونه نامه ي دلم را تمام ميكنم .يا علي...!

( يا علي گفتيم و عشق اغاز شد)

با تشکر از دوست خوبم سارا



+ نوشته شده در ساعت 19:51 توسط سعید |
شنبه 22 مهر1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست

 

نامه ای که می خونید نامه ی یکی از دوستانم هست که البته یه جورایی برای خودش

نوشته:

 در رهگذر عشق

  بنام دوست...

برای آخرین بار و برای همیشه گفته بودم که عشق رو می ذارم کنار با اونهمه لذت

و غمی که از عشق کشیده بودم ولی نمی دونستم دارم از چه چیز مقدسی

 بد گویی می کنم . انسان هرچه از یک چیز تجربه داشته باشه ولی بازهم

در اون مورد از خود ضعف و بی توجهی نشون می ده .

من همون کسی هستم که دو هفته پیش از عشق بد گویی می کردم

 و دوست عاشق خودم رو ملامت می کردم و می گفتم :

 " او نمی دونه ..... هنوز بچه س"

ولی حالا خودم یه لحظه احساس کردم دلم می خواد از جا کنده بشه

 و به دنیای دیگری که نه به دنیای معبود خودم بره . در یه لحظه هر آنچه روبروم بود

 او دیدم و هر آنچه که می توانستم به آن بیندیشم او شد. انگار تمام وجودم

در دلم خلاصه شد و جمله به پرستش معبود برانگیخته شد و در همه جای دنیا

پراکنده شد تا هر کجا اثری از معبود من یافت در آنجا برای گرفتن شفاعت دخیل بیفتد

 و به پرستش معبود مشغول شود .

 چشم هایم به دنبال نقطه نقطه عکس ....

 خاطراتم به آن جنگل زیبا ....

 دستم به دنبال عکس و خیالاتم با تمام وجود خود به دنبال جان بخشیدن به آن عکس

 و به حرکت درآوردن معبود من

بودند و خود نیز که در این خودها پراکنده و خلاصه شده بودم دست و پا می زدم

تا شاید خیال خود را

نشان دهم و در خیالات خود سایه روشنی از معبود خویش بسازم .........

ادامه دارد...

                                                                                               " حسن "



+ نوشته شده در ساعت 1:33 توسط سعید |
چهارشنبه 19 مهر1385 | شعر عاشقانه
یادم باشد...!!

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و  روزگار خوش است ...

...همه چیز روبراه و...

... بر وفق مراد است ...

... خوب....

... تنها ....

تنها دل ما دل نیست

آره

                                                          شعر :ناشناس



+ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط سعید |
یکشنبه 16 مهر1385 | جمله های کوتاه عاشقانه
تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید ...
 

تقدیم به محمود (گل عاشق اول):کسی را که دوست می داری زود از دست می دهی پیش از آنکه

خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی. پیش از آنکه همه ی لبخندهایت را به او

نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا بال می گیرد و دور می شود . فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که

زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی ...!!!

تقدیم به ایمان کوچولو ( گل عاشق دوم ): می خواستم اسمت رو روی سینه ام خالکوبی کنم اما

ترسیدم صدای قلبم تو رو اذیت کنه ...!!!

تقدیم به ح ( گل عاشق سوم ): اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی .. گذاشتم خورشید

ترسیدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم  برم...!!!

تقدیم به آلنوش دختر عاشق ( گل عاشق چهارم ): دستهایم بوی گل می داد .. مرا به جرم چیدن

گل گرفتند ولی کسی نپرسید شاید من گل کاشته باشم !!!

تقدیم به سارا (گل عاشق پنجم ): عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط می گه : تو مال منی ..

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط می گه تو قلب منی.. عشق نمی پرسه چی کار می کنی؟ فقط

می گه : تو باعث می شی قلبم به ضربان بیفته.. عشق نمی پرسه چرا دوری؟ فقط می گه :همیشه با

منی.. عشق نمی پرسه دوسم داری؟ فقط می گه : دوستت دارم ...!!!.

تقدیم به میترا (گل عاشق ششم ): یکی می دونه دوسش داری و یکی نمی دونه دوسش داری ..

بیچاره اونی که فکر می کنه دوسش داری اما دوسش نداری... !!! 

تقدیم به حمید ژون ( گل عاشق هفتم ): دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

                                                             جز غم که هزار آفرین  بر  غم  باد

تقدیم به ایمان کوچولو ( گل عاشق هشتم ): نگاه نافذت حرفهایی داشت که فقط مال من بودند ...

ای کاش می توانستم از نگاهت ذهنت را بخوانم نازنین ...!!!

تقدیم به حمید ژون ( گل عاشق نهم ): آرام نشسته ام .. تو سوار بر یک خیال عاشقانه به ذهنم

سفر می کنی .... بی قرار می شوم از حضور غریبت ... قلبم تلنگر می زند : بجنب چرا ساکتی؟؟؟  تو

باید بگویی ... باید مرا فریاد بزنی... ولی نمی دانم شاید ترس از پایان این رویای شیرین نمی گذارد.!!!

تقدیم به مائده ( گل عاشق دهم ): یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

                                                 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!!!

تقدیم به مصطفی فراهانی ( گل عاشق یازدهم ): بهم گفتی تا آخر دنیا دوستت دارم .. حالا می

فهمم چرا می گن دنیا دو روزه ....!!!

تقدیم به مصطفی ( گل عاشق دوازدهم ): بعضی ها فکر می کنند که منصفانه نیست که خدا کنار

گل سرخ خار گذاشته ولی بعضی ها خدا رو شکر می کنند که کنار خار گل سرخ گذاشته ...!!!

تقدیم به امیر م ( گل عاشق سیزدهم ): تو می روی و من فقط تماشایت می کنم .. تعجب نکن که

چرا گریه نمی کنم .. بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی

است...!!!

تقدیم به آلنوش دختر عاشق ( گل عاشق چهاردهم ): اگر سهم من از این همه ستاره فقط

سوسوی غریبی است غمی نیست ... همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است...!!!

تقدیم به سارا ( گل عاشق پانزدهم ): هنوزم که هنوز است عاشق ماهم

                                                         ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم...!!! 

تقدیم به سونیا ( گل عاشق شانزدهم ): در دلم بود که بی دوست نباشم یکدم

                                                              چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود..!!!

تقدیم به سارا ( گل عاشق هفدهم ):  خدا تو را به من داد و ثابت کرد مرا بیشتر از تو دوست دارد

تقدیم به سارا ( گل عاشق هجدهم ): تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم شاید هیچ اثری بر

این سرمای پاییزی نداشته باشد ولی برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی ر ا در دستانت حس

کنی...!!! 

تقدیم به لیلا ( گل عاشق نوزدهم ): آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد حتما عشقی بدون

ازدواج در آن رخنه خواهد کرد...!!!

تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیستم ): پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ هم گسیخته نمی شود چه

برسد به دوری...!!!

تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و یکم ): در عشق سکوت بهتر از نطق و بیان ادای مقصود می

کند ...!!!

تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و دوم ): عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان و پایان

دادن به آن دشوار است...!!! 

تقدیم به مرجان ( گل عاشق بیست و سوم ):       دلم    آينه   درد    است   نمي داني       تو
                                                                       کلبه ام  ساکت  و سرد  است نمي داني تو
                                                                       بي    تو   سردترين    خاطره ها    مي دانند
                                                                       فصل هايم  همه  سرد  است نمي داني  تو
                                                                       دير ساليست که در دست جنون چون مجنون
                                                                       دل من   باديه گرد   است    نمي داني    تو
                                                                       عاشقم کردي و رفتي  و  کنون  با  دل    من
                                                                       غم عشق تو  چه کرده است  نمي داني تو

تقدیم به لیلا ( گل عاشق بیست و چهارم ): بهترین هدیه ای که مرد می تواند به زن بدهد  یک راز است...!!!

 



+ نوشته شده در ساعت 23:4 توسط سعید
یکشنبه 16 مهر1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (2)

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود با نام درد و دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و  شما هم

همین طور البته برای خدا ...و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل می کنه در پست بعدی که عنوانش هست:« تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با

خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

میشه...

حالا با این یاد آوری ها بریم سر دردو دل خودم ..... 

 

 

ادامه درد و دل من:

راستشو بخوام بگم از اون به بعد دیگه میم رو ندیدم تا دو هفته بعد تو همون پارک ...

وقتی دوباره دیدمش بازم قلبم شروع کرد به تند تند زدن ... اما این دفعه خودش تنها اومده بود و خبری از

مادر نبود .. منم از خدا خواسته جلو رفتم .. اون روز رو خوب یادمه .. مثل روز اول نبود .. یه کم گرفته بود و

غمگین .. منم کنجکاو شدم و همین طور که بهش نزدیک می شدم می خواستم سوال کنم که چی

شده  ؟؟؟؟؟ اما اون حسابی اعصابش خورد شده بود و راستش منم ادامه ندادم ..

سلام کردم و نشستم بغلش البته منظورم کنارشه

اون اصلا حرف نمی زد و منم یه جورایی نمی دونستم خوب چی بگم //

بلند شد که بره گفتم : " صبر کنید شما نباید برید "

گفت: " چی ؟ "

گفتم : آخه .... هیچی .... یه دقیقه بشینید باهاتون کار دارم ... یه مطلبی هست که باید بگم"

اما من اصلا مطلب خاصی نداشتم که بگم ...

نمی دونم چی شد که گفتم : " راستش خانوم شما خیلی زیبایید و من دختری مثل شما کم دیدم!"

خداییش خوشحالی رو تو چشماش دیدم ...

گفت : " شما؟ "

منم خودم رو کامل معرفی کردم و گفتم که دفعه پیش پیشش نشسته بودم و..

یادش نیومد یا خودش رو زد به اون راه کاری ندارم.. خلاصه این جوری سر صحبتو باز کردم ..

اونجا بود که فهمیدم دو ماه از من بزرگتره و جاتون خالی کلی خندیدم به خودم که چرا من فکر می کردم

اون  تازه یه سال کوچیکتره یا چیزی تو این مایه ها ..

اون به من گفت : " من حرفی ندارم که با شما بزنم  "

ناراحت شدم و کلی فکر کردم تا بالاخره گفتم : " خوب شما قرار نشد با من حرف بزنی که ... من قرار

شد با شما حرف بزنم << درسته؟ "

با تندی گفت: " خوب حرفتون رو بزنید من باید برم "

منم گفتم : "راستش دفعه ی پیش که شما رو دیدم می خواستم بگم اما نشد خانوم.. ولی من می

خواستم اگه بشه با شما حرف بزنم البته اگه مشکلی نداشته باشه از نظر شما ..."

میم پوزخندی زد و گفت :" اشکال که داره "

گفتم : " خوب درسته ولی چه اشکالی داره که با هم حرف بزنیم و....."

خلاصه ش کنم ..

یه یه ساعتی با هم حرف زدیم تا خانوم راضی شدن که حداقل شماره ی ما رو بگیرن و زنگ بزنن ..

البته تا دو هفته بعد کسی به ما زنگ نزد که هیچ ..دیگه حتی تو پار کم کسی نیومد .

بد عصبانی بودم ... خیلی بد .. یادمه عصبانیتمو سر دیوار اتاقم خالی می کردم که هنوزم جاش مونده !

دو هفته بعد تلفن من زنگ خورد . دقیقا ۴:۳۰ روز دوشنبه . البته تاریخ روز رو دقیق یادم نیست ولی فکر

کنم سال ۱۳۷۸ بود و طرف های زمستون او نسال .  

 

دوستای گل من... معذرت می خوام که سرتون رو درد اوردم ولی این مقدمه ها لازم بود تا بتونم درد و دل

راحتی با شما عزیزان داشته باشم .  

اما چون مطالب زیاده هر ماه قسمتی رو می گم . امیدوارم شما هم درد ودل کنید البته اگه درد و دلی

داشته باشید و ما رو لایق بدونید <<<<<



+ نوشته شده در ساعت 1:25 توسط سعید |
جمعه 14 مهر1385 | شعر عاشقانه 4
سکوت!!!

 

"سكوت "

سكوت اي تداعي گر اميد ها و آرزوهاي زيراوار

سكوت اي خواستگاه بي پروايي

و وجدانهايي كه از غرور به درد مي ايد

سكوت اي تداعي گر شب زنده داري ها

و حرفهاي نا گفته

سكوت اي ديواره آهنين واژه ها

كه در خلوتگاه بي مرزي اسير گشته اند

سكوت اي صداقت پنهان اشكها

و هق هق هاي بي كسي

سكوت اي تنهايي اتاق من

اي واژه هاي ناگفته ي ذهن كوچكم

كه تار گرفته اند

در ميان حجم سنگين بي قراري ها

آري سكوت

اي مدعي تازه نفس عشقهاي پنهان

كه بازار كساد عاشقي را از پاي درآوردي

و باز سكوت

كه همچون رودخانه اي در ميان اين فاصله ها

   جاريست....

 

شعر از دوستی که بعد از او  ....  سکوت  ....   تنها یارم خواهد بود ......... " سارا  "

 

 



+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط سعید |
چهارشنبه 12 مهر1385 | عاشقانه های بچه ها
مامان و بابا
                                             

                                           

                                                   

راستش نمی دونم چرا مامان و بابا با هم دعوا می کنن

نمی تونم بفهمم چرا؟؟؟

آخه با عقل جور در نمی آد.

اجازه بدید اول خودمو معرفی کنم : من یه بچه ام مثل همه ی بچه های دیگه

پاک و صمیمی و مثل فرشته ها قشنگ. 

                       

تازه کارای خنده دارم زیاد می کنم. از این به بعدم من با شما زیاد صحبت می کنم .

خوب برگردیم سر عشق بابا و مامان .........................

یه بار که از دم در اتاقشون رد می شدم  شنیدم مامان به بابا گفت دوستت دارم عزیزم

و بابا در جوابش گفت : منم همین طور

خیلی وقتا از کارای بزرگتر ها سر در نمی آرم

یه دقه می گن عاشق همن بعد یه دقه بعد ....

یه روز از الهه جون( الهه جون دختر دوست مامانمه) پرسیدم عشق چیه گفت : نمی دونم!!!

گفتم دوست داشتن چیه بازم همون جوابو داد. تازه احمدم نمی دونست . احمد پسر همسایه مونه.

فکر کنم شما هم درستو حسابی ندونید که عشق چیه ؟؟ 

من که فکر می کنم عشق یعنی اینکه مثلا بابا  و  مامان دعوا بکنن ..

اونوقت اونا عاشق هم می شن هرچی هم بیشتر دعوا کنن بیشتر عاشق هم می شن .

یعنی مثلا اون پسر بده که با اون یکی اون روز دم در مغازه ی محمود آقا حرفای بد به هم می زدن

چه قدر زیاد عاشق هم بودن حتی از بابا و مامان منم بیشتر !!!!!

الانم بابا و مامان داشتن سر هم داد می زدن که من اومدم بشینم تو حیاط یه سیگاری بکشم تا

دعواشون تموم شه آخه امشب مثل اینکه خیلی عاشق هم شده بودن....

یه روز که یه دختره رو تو خونه دیدم خواستم ازش بوس بگیرم . می خواستم باهاش دوس بشم .

                      

ولی بعدا فکر کردم آخه دوس داشتن که همش دعواس من که دلم نمی آد باهاش دعوا کنم .

آخه دل ما بچه ها زود می شکنه ... ما بچه ها سعی می کنیم هیچ وقت عاشق نشیم.

چون نمی خوایم دعوا کنیم ... می دونید چیه راستش موندم اگه یه روز یه نفرو خیلی دوس داشتم

بهش بگم دوستت دارم یا نگم آخه من بالاخره نفهمیدم دوس داشتن یعنی دعوا یا یعنی آشتی..

کاشکی بزرگترا یه ذره به این چیزا فکر می کردن .

خوب من باید برم . مامان داره داد می زنه بچه .. بامن کار داره .... بعدا بازم پیشتون می آم !

                                                                                                                     بای بای

                                                                   

 



+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط سعید |
سه شنبه 11 مهر1385 | اشعار سنباد نجفی (فلسفی)
درآمدی بر عشق و دوست داشتن...!!
 

                  

                  آن روزها می توانستم تا ۱۰ بشمارم

                  اکنون نمی دانم تا کجا

                  آن روزها تا سر کوچه را بلد بودم

                  اکنون نمی دانم تا کجا

                  آن روزها تا سر حد جان دوستت داشتم

                  اکنون نمی دانم تا کجا

                  دوست داشتن یعنی با تو بهتر از اینم که می بینی

                  یعنی بی تو همینم که می بینی

                  عشق یعنی با تو همه چیزم که نمی بینی

                  یعنی بی تو هیچ چیزم که می بینی

                  دوست داشتن سهلی نفس کشیدن است

                  و عشق سختی نفس بریدن

                  دوست داشتن محاسبه است

                  و عشق هرچه باداباد

                   دوست داشتن فاش ترین گفتگو ست

                  و عشق مرموز ترین سکوت

                 

                 دوست داشتن یک چیز است

                  زیرا در آن آدمی همان چیز است

                  و عشق همه چیز است

                  زیرا در آن آدمی هیچ چیز نیست

                  دوست داشتن نور است

                  نوری که به ظلمت می رسد

                 و عشق آن مهیب ترین ظلمت است

                 ظلمتی که به ژرفنای شمس می رود

                 

                 نابود

                        نابود

                                نابود

                                  همه تن نور

                                               بدرود ... 

                                        شعر از "سندباد  نجفی" و عکس آخر ازدوست عزیزم وحید



+ نوشته شده در ساعت 1:40 توسط سعید |
جمعه 7 مهر1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار فریدون فروغی)
                                            

 

سلام بر روح عزیز و گرانقدر تو

بذار با دوستت دارم شروع کنم............ پس.......... دوستت دارم      

سالها بود که انقدر ناراحت و غمگین نبودم  اما ... امشب بد جوری به هم ریختم .  

 

راستش نمی دونم چی بگم پس از خودت می گم ....

 

                      

             

 

چه زیبا از زندون غم سرودی و چه قشنگ و با احساس گفتی : دیگه قوزک پا یاری رفتن نداره

و چه قدر عارفانه از دوستت دارم سرودی ....

چه قدر دلم گرفت وقتی گفتی  :  گلدونا گل ندادن

چه قدرخوشحال شدم وقتی حرف دل رو زدی و گفتی: هو هو هو هو هو مشتی ماشاالله

چه قدر عارفانه گفتی : دو تا چشم سیا داری................دو تا موی رها داری

چه قدر زیبا از آزادی سر دادی و گفتی :  انسانی رفت .....انسانی مرد .....آزادی کو؟؟؟؟؟؟؟

چه قدر مردم روحیه گرفتن وقتی خوندی:     آی شیاد....... می خوای بمونی تو.........

                                                           اما صبر که بره می دهم جزای تو....!!!!!!

چه قدر دلم سوخت و مثل شمع آب شد وقتی گفتی: دیگه دل با کسی نیست

                                                                        دیگه فریاد رسی نیست

چه زیبا رفتی به رویاهات که قریه ای بود قدیمی      تو مشتی سایه اما صمیمی

تو همون بودی که آسمون برات فرقی با قفس نداشت

تو شدی درختی تو کویر     تنها و خشک یه اسیر  و ...

پدر بزرگ بهت می گفت : بهشت همین دنیای ماس          لطف و صفا اما کجاس

خیلی دوس داشتم بدونم که منظورت کی بود وقتی گفتی:

                                               تو به این حرف نمی اندیشی که کفن باید برد  

وای که تازه می فهمم که فریدون جان واقعا دیگه رمقی برای قوزک پات نمونده بود

آره بی معرفت تو دلت از خیلی روزا با کسی نبود ولی من هنوز دلم با توئه..

ولی بی مرام تو که گفتی : از لبش دوستت دارم شنیدنو می خواستی

از ماهی خسته چیزی نمی گم چون دلم می شکنه

چقدر دلت گرفت و خوندی: غم و غصه ی دلو تو می دونی

آخ که راست گفتی: چرا وقتی که آدم تنها می شه     غم و غصه ش قد یه دنیا می شه

آره عزیزم : خواهم تو شوی محبوب دلم      چون نرگس من دیوانه ی من

و در آخر مثل آدمک زنجیر بر دست و پایت زدند و ....

ولی فریدون جان  هنوز هم عشق آخرین حرف ماست ......چرا نه؟؟؟چرا نه؟؟؟ چرا نه؟؟؟

 

 

و حالا نگاه کن عزیزم چه قدر بی معرفتی؟؟؟ که حتی سنگ قبرت رو هم نذاشتی که برات گریه کنم و

دعا کنم که ببینمت یه روز یه جایی که آدمک     .............................................................

...................................................................    نداره

            

            حرف های عاشقانه ی در گوشی:                     

          سارا می گه : قبرتو شکوندن ولی تو قلبت خیلی وقت پیش شکسته بود...

          من می گم: زبونم بسته شد وقتی این عکسو دیدم ولی با گریه برات نوشتم

           امیدوارم  ازم قبول کنی   این درد و دل  پسر کوچیکتو <<<<<<<<<<<

          چیزی به سالگرد وفا ت این عزیز عاشق نمونده از ته   د ل ازتون   می خوام

           که از ته دلتون برای شادی روحش دعا کنید..................

           اتفاقی که دیدید(شکستن سنگ قبر فریدون عزیز) همین عید امسال اتفاق افتاد..

          دلم گرفته ... خیلی دلم گرفته ... دیگه حرفی ندارم

          یعنی نمی تونم بیش از این بنویسم.... تا آپ بعدی خدانگهدار.... 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:29 توسط سعید |
سه شنبه 4 مهر1385 | شعر عاشقانه
الو... منزل خدا!
             

                                                          الو سلام
                                             

                                                      منزل خداست؟
                                  

                                          اين منم مزاحمي که آشناست
                             

                                   هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
                           

                                  ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
                               

                                   شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
                     

                             به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
                                                    

                                                            الو ....
                               

                                   دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                     

                            خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
                             

                                  چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
                    

                       صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                            

                                اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
                          

                             شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
                        

                           دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
                          

                            پناهگاه  اين دل شکسته خانه ي شماست
                            

                              الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                         

                           دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
                                

                                                    دوباره ...
                                                  

                                            ... تا خدا خداست

 

    با تشکر از دوست عزیزم  " سارا  "

 

                      

 



+ نوشته شده در ساعت 22:51 توسط سعید |
یکشنبه 2 مهر1385 |
رمضان!
                               

                                           رمضان 

                               ماه مهمانی خدا 

                        بر همه شما عزیزان مبارک باد

                      

                    

                                    

  

   به نام ماه مبارک رمضان که امسال

 با قرمزی و زردی پاییز آغاز شد

                     

   حرف های عاشقانه ی در گوشی .....  :

 ماه  رمضان فرصت خوبیه      امیدوارم از دستش ندیم      من ۲۲ تاشو از دست دادم

     بین خودمون بمونه               منکه خودم جلوی عکس یه جورایی کم اوردم



+ نوشته شده در ساعت 0:44 توسط سعید |
شنبه 1 مهر1385 | وب نوشته های شخصی ام
تو پاییز که بهار نمیاد...!!!
                       

           یکی از اون دور داره فریاد می زنه  آهای  آهای   صدای پاهای پاییز رو شنیدم...  

                         اون داره می یاد اما... اما... اما من از این طرف داد می زنم    

                              گوش کن  صدای پاهای بهار من  رو نمی شنوی  ؟؟؟

         خواهش می کنم خوب گوش کن .. آخه اون خودش گفته بود که یه روزی تو پاییز

                                                  دوباره بر می گرده

                             و اون شخص  داد می زنه  سلام  تو سعیدی ؟؟؟

                                          تو همون همیشگیه هستی؟؟؟   

     صدای پای اونو دیگه خیلی وقته که نمی شنوم   آخه دیوونه تو پاییز که بهار نمی یاد!!

                                                   منتظرش نباش ..

                                      اون دیگه نیست لا اقل اینجا نیست 

                     سعی کن فراموش کنی که کسی مثل اون تو زندگیت بوده  

                  و دوباره فریاد می زنه آهای آهای صدای پای پاییز رو می شنوم  

                                                پاییزتون مبارک 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:3 توسط سعید |