تبليغاتX
عاشقانه ها
سه شنبه 30 آبان1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست...!!!! ( نامه ی شماره 2)
 

یک بار برای اولین بار از ته وجودم احساس کردم در حال متلاشی شدن هستم

به قدری فشار زیاد بود که می خواست ابتدا مرا خرد کند

ولی ... ولی نمی دانم من از چه ساخته شده ام که زیر این همه فشار تاب آوردم

و باز هم توانستم که خود را بیرون بکشم

تا کی باید تاوان کارهایی را که نکردم بدهم؟

به خدا من هم یک انسانم و شاید توانم از انسان های معمولی نیز کمتر باشد

ولی به خدا اگر کسی بیشتر از من هم توان داشت

زیر این همه فشار تاب نمی آورد

در یک آن.. تمام چیزهای جلوی چشمم و چیز هایی که قبلا و شاید بعدا جلوی چشمم بودند

یا خواهند بود روی هم قرار گرفتند و

همه از بین رفتند  

به تنها چیزی که فکر می کردم یک راه چاره بود

ولی به هر طرف می رفتم آن راه حل خودش تبدیل به مشکلی می شد

در یک لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم

و بزنم پدر خودم را در بیاورم

و بروم پیش خداوند

و ببینم حرف حسابش چیست؟

چشم خود را بستم و شروع به دویدن از عرض خیابان به آن سوی خیابان کردم

تا شاید سرعت ماشینی زیاد باشد و بزند به من و مرا راحت کند

تا بروم از دست خدا شکایت کنم

ولی وقتی چشم را باز کردم دیدم آن سوی خیابانم

و زنده ام..

و خداوند در کنار من است

گفتم: از بچگی به من گفتند تو مهربانی... گفتند تو خوبی

خلاصه آخرشی

پس چرا این کارها را با من می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و هر بلایی که از دستت بر می آید بر سر من می آوری

و او پاسخ داد:  ای طفل که نه....  ای مخلوق

تمام این چرت و پرت هایی که در مورد من به تو گفته اند را ول کن

نظر خودت چیست؟؟

گفتم : خدا... من به این که تو بزرگی شک ندارم

ولی تو خودت با تمام قدرتت به من بگو تقصیر از جانب کیست؟؟؟

و گفتم به تو اولتیماتم می دهم که حداقل کمی به من خوبی کنی

وگرنه دنیای تو رابه هم می ریزم

در این حین بود که دیدم به در خوابگاه رسیده ام

و هنوز نتوانسته ام بمیرم

ولی یکدفعه این احساس به من دست داد که مردن یک نیاز نیست 

و اصلا لازم نیست بمیرم...

                                                          پایان

                                                                                     نامه ای بود از: حسن.ک.ز



+ نوشته شده در ساعت 21:50 توسط سعید |
یکشنبه 28 آبان1385 | عکس عاشقانه
اعلان خطر...!!!
اعلان خطر می کنم .... کمی از حیوانات بیاموزید ... مهر و محبت کو؟؟؟؟

به ترتیب ( موش .... گربه... گربه.... قو  )

                  

برای دیدن بقیه ی عکس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. ممنونم

 

 

 



ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در ساعت 22:33 توسط سعید |
پنجشنبه 25 آبان1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت( قسمت دوم )

 

خلاصه ی قسمت اول: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.  پیرمرد  به آنها گفت : از آرزوهای ناممکن بر حذر باشید....  او به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .. پوریا شکارچی بزرگی شد ... او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت تا اینکه یک روز..

نکته: عزیزانی که دوست دارن قسمت اول این داستان رو بخونن به  <داستان بلند عاشقانه> مراجعه کنند... ممنونم 


و اینک قسمت دوم این داستان بسیار زیبا : ( نویسنده : آرش حجازی)

چند روزی بود که پوریا در فکر بود. صبح بیدار می شد و از خانه بیرون می رفت و غروب آشفته و با ابروهای گره خورده بر می گشت. آرزوی شومی در ذهنش ظاهر شده بود و از آن نمی رهید. هر روز پیش از برگشتن به خانه در اطراف شهر می چرخید. سوار اسب میشد و راه های درازی می رفت. اما نمی توانست طلسم این آرزوی ناممکن را بشکند. مادرش نگران ... این دگرگونی او را میدید و هرچه می کرد نمی توانست راز این آشفتگی را در یابد. شوهرش چند سال پش در گذشته بود. تنها امیدش پسرش بود که او هم آب می شد و مثل شمع می سوخت تا خاموش شود. سر انجام تاب نیاورد و شبی که پسرش خاموش و اندیشناک به خانه برگشت و گوشه ای نشست و هیچ ننوشید و هیچ نخورد کنارش نشست و با مهربانی پرسید:" پسرکم چرا نگرانی؟ مگر هنوز هم چیزی هست که بخواهی و نداشته باشی؟"

پوریا سرش را پایین انداخت و گفت:"بله مادر گرامی ام چیزی مثل خوره در جانم افتاده و ذره ذره نابودم می کند." مادر دست نیرومند فرزندش را گرفت و گفت:" فرزندم اگر با دادن جانم بتوانم خواسته ی تو را براورم دریغ نمی کنم بگو چه می خواهی؟"

پوریا نگاه مهربانی به مادرش کرد و گفت:" مادر حتی جان تو هم کاری از پیش نمی برد."

مادر گفت:" برای مادر پیرت دردت را بگو .. سبک دل می شوی"

پوریا گفت:" چند روز پیش با پادشاه به شکار رفته بودیم. عقابی زیبا و پر طلایی در آسمان دیدیم که مهرش در دلم نشست و میل به داشتنش بازوانم را جنباند. اسبم را تازاندم و به شکارش رفتم. تمام روز در تعقیبش بودم تا اینکه سر انجام شاهپرهایش را با تیر زدم و دیگر نتوانست بپرد و به دستم افتاد. اما وقتی برگشتم پادشاه دستور داد عقاب را به او هدیه کنم. خواستم بگذارد عقاب را نزد خودم نگه دارم. اما پادشاه خشمگین شد و تحقیرم کرد. عقاب را به او دادم و کیسه ای زر پاداش گرفتم. اما همان لحظه آرزویی در دلم پدید آمد. اینجا مقامی بالاتر از پادشاه نیست. او میتواند به من که پهلوان تر و زیرک تر و عالم تر از اویم دستور بدهد . نمی خواهم از کسی مثل او دستور بگیرم. آرزو دارم پادشاه شوم. "

رنگ از رخسار مادر پرید:" پسرم می دانی چه می گویی؟"

" بله مادر ... پادشاهی را می خواهم. "

مادر آشفته گفت:" پسرکم پادشاه قدرت عظیمی دارد و سپاهیانی بی شمار... نمی توانی جای او را بگیری."

" نه مادر در فکر جنگ نیستم."

مادر فکری کرد و بعد گفت:" آخر چه طور می خواهی پادشاه بشوی؟"

" خودم هم نمی دانم"

مادر ترسان و لرزان گفت:" اما پسرم باید هر طور شده این آرزو را از فکرت برانی. نباید بگذاری نابودت کند. "

پوریا با تعجب پرسید :" نابودم کند؟ ارزو که آدم را نابود نمی کند.!"

" عقل و منطق جواب همه ی نادانسته ها نیست. نابودت می کند!"

پوریا ژرف در چشمهای مادرش نگریست. بعد گفت:" مادر .. وقت گفتن است. از وقتی خودم را شناختم فهمیدم رازی در کار من است. شما این راز را می دانستید و از من پنهانش می کردید. اما حالا دیگر نمی گذارم. باید بگویی."

اشک در چشمان مادر حلقه زد. بعد گفت:" راست می گویی. باید از این سرنوشت شومت آگاه شوی. تلخ است اما راست است. از عمر من چیزی نمانده و می ترسم در بند آرزوهای ناممکن نابود شوی. و بعد کل ماجرا را برای پسرش گفت. پوریا شگفت زده و خاموش ماند. اشک از چشمهای مادر سرازیر شد و گفت:" پسرم .. خواهش می کنم از اندیشه ی پادشاهی بیرون بیا."

پوریا خاموش ماند و پاسخی نداد. با چهره ای گرفته به بستر رفت و خوابید. نیمه شب ..مادر با سر و صدایی از خواب پرید و دید که پسرش آماده شده و می خواهد از خانه بیرون برود. نگرا ن پرسید:" راهی پیدا کردی؟"

پوریا آرام گفت: مادر جان نمی توانم از فکر پادشاهی بیرون بیایم .. یا راهی پیدا می کنم و یا میمیرم."

سپیده نزده از شهر بیرون رفت. سوار بر اسب سیاهش آرام آرام رفت و رفت و فکر کرد. به چناور تناوری رسید که کنار چشمه ای جوشان روییده بود. آن چشمه و چنار آرامش کرد. از اسب پایین آمد و کنار چشمه نشست. و به چنار تکیه داد. چنگش را از خورجین اسبش بیرون آورد. و تا غروب نواخت. وقتی خورشید پشت کوه های سر به فلک کشیده فرو رفت برخاست. پشت اسبش نشست و به خانه برگشت.

روز بعد هم سپیده نزده از شهر بیرون رفت و به همان چشمه و همان چنار پناه برد. باز تا غروب آفتاب فکر کرد ولی راهی نیافت. این ماجرا چهل روز ادامه داشت. سرانجام آفتاب روز چهلم هم غروب کرد و با رسیدن شب ... دل شهسوار هم غروب کرد. برای نخستین بار در زندگیش نومیدی را حس می کرد. همه چیز زیباییش را از دست داد.. ستارگان شب در نظرش نفرینی شوم شد. و جاده ی زیبای شامگاهی راه مرگ.افسرده و غمگین راه خانه را در پیش گرفت. می دانست فردا را نمی بیند. وارد شهر که شد فکر کرد گشتی بزند و با دوستانش وداع کند. در تاریکی کوچه ها راه افتاد. در خانه ی دوستانش را زد و با آنها وداع کرد. گفت سپیده نزده به راه دوری می رود و شاید دیگر هرگز او را نبینند.

خسته و دلمرده می خواست به خانه برگردد و با مادرش وداع کند که در کوچه ی تاریکی دستی را بر شانه اش احساس کرد. رویش را برگرداند و چشمش به پیرمردی با ریش سفید و  چشم های روشن افتاد. پیر مرد عصای بلندی به دست داشت. و کوله باری کهنه بر دوش. پیدا بود مسافر است و تازه به شهر رسیده. نگاه پیرمرد آنقدر پاک و مهربان بود که هر کس در چشم هایش نگاه می کرد نمی توانست آرام نگیرد. پوریا سلام کرد. پیرمرد هم لبخند زد و گفت:" پسر جان چرا اینقدر افسرده ای؟"

پوریا سرش را بالا گرفت و گفت:" افسرده نیستم."

پیرمرد خندید و گفت:" افسرده ای و نومید."

پوریا گفت:" پدر جان اگر راه گم کرده ای نشانت می دهم. اگر بی پناهی به خانه ی ما بیا و میهمان ما باش. اگر خسته ای بستری گرمت می دهم و اگر گرسنه و تشنه ای سیر و سیرابت می کنم. اما چه افسرده باشم و چه نومید هیچ کس نمی تواند کمکم کند. تو را با غصه ی من چه کار؟ بگذارم و بگذر!"

پیرمرد خندید.. خم شد و آهسته در گوش شهسوار جوان گفت:" از من چیزی را پنهان نکن من بسیار می دانم. از گذشته و آینده با خبرم و می دانم در سرنوشت تو آرزوهای بلندی است و می دانم اگر از رسیدن به آرزویت نومید شوی سپیده نزده جان می سپری."

رنگ پوریا پرید. پیرمرد ادامه داد:" می دانم آرزوهای بسیار داشته ای که به آنها رسیده ای. تو در اوج شکوه و افتخاری.. پهلوانی... خردمندی... هنرمندی. می دانم همه چیز خوب پیش می رفت تا آرزوی پادشاهی کردی. می دانم چهل روز است در فکری. و حالا که هیچ راهی نیافته ای با این فکر که فردا می میری به شهر آمده ای تا وداع کنی تا هم نام نیک از خود به جا بگذاری و هم یادگاری خوش به دیار جاوید ببری."

پوریا که تنش سرد شده بود با وحشت پرسید:" تو فرستاده ی خدایی یا اهریمن که همه چیز را می دانی؟"

پیرمرد لبخند زد :" راه هایی را هم برای رسیدن تو به آرزویت می شناسم. راه هایی که می تواند تو را از کام مرگ نجات دهد."

پیرمرد دست پوریا را گرفت و پوریا ناگهان خود را در کنار همان چشمه و چنار دید. پیرمرد دستش را در آب چشمه فرو برد و دست و روی خود را شست. بعد چنار پیر را نوازش کرد و گفت:" نگاه کن. چشمه ای کوچک است. جوشیده از دل زمین. اما آبی چنان زلال دارد که می تواند درخت چناور تناور را صدها سال کنار خویش نگه دارد. بیا کنار چشمه بنشین و از میان راه هایی که می گویم یکی را انتخاب کن."

بعد گفت:" می توانی شبانه پادشاه را بکشی و خود بر جایش بنشینی."

پوریا خشمگین گفت:" نه پدر... ناجوانمردانه است."

"به کشور همسایه برو و به کمک آنها به جنگ پادشاه بیا."

" نه پدر نمی توانم به مردمم خیانت کنم."

"خودت را به شاه نزدیک کن و مهرت را در دلش بنشان پادشاه پسری ندارد و بعد از مرگش تو را جای خود می نشاند."

"نه پدر .. سالوسی در اندیشه ام جایی ندارد."

پیرمرد لبخند زد و بار دیگر دستهایش را در آب چشمه شست :" هر پیشنهادم را که قبول می کردی به پادشاهی می رسیدی اما بعد نکبت بر تو فرود می آمد. چون آرزوی خدایی مثل نفرین در ذهنت جا می گرفت و در دم جان می سپردی. اما سرنوشت تو را با نیکی آمیخته اند. آزاده ای .. نفرت در دلت راه ندارد. از این که هیچ کدام از پیشنهادهایم را قبول نکردی دلم شاد شد. تنها یک راه باقی است."

از کوله بار کهنه اش نگاره ای بیرون آورد و به پوریا داد. پوریا نگاره را از پیر گرفت و ناگهان با دیدن آن چهره ی زیبا و افسانه ای با آن موهای بلند و سیاه چون شب.. با آن صورت بیضی و گونه های برجسته و لب های سرخ قلبش به تپش افتاد. چشمان درشت و زیبا و اندوهگینش لرزه بر تن شهسوار انداخت. هیچ چیز در دنیا زیباتر از او نبود. پوریا با تمام وجودش غرق زیبایی این موجود اسرار آمیز شد. عشق مثل خون در رگ هایش دوید. و نمام وجودش را گرفت. پیرمرد با لبخند گفت:" اسمش آناهیتاست. شاهدخت سرزمین ابدیت. سرزمین ابدیت از این جا بسیار دور است. و رسیدن به آن بسیار دشوار. هرگز نمی دانی به آن رسیده ای یا نه؟ بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. پس می توان گفت هرگز کسی به آن نمی رسد. این دختر نیرویی جادویی دارد که راز زندگی توست. شاهدخت سرزمین ابدیت تنها اگر عاشق کسی بشود با او ازدواج می کند. نیروی سحرآمیز او در عشقش تجلی می کند. خدا به او این توانایی را داده که همه ی آرزوهای شوهرش را برآورد. تو اگر می خواهی به آرزوهایت برسی باید او را پیدا کنی و بعد با او ازدواج کنی!"

پوریا سکوت کرده بود. چشمان شاهدخت او را به سوی خود می خواند. سرنوشتش همین بود. راز زندگی اش در همان موهای سیاه و چشم های زیبا و اندوهگین بود. در همان لطافت بهاری و همان زیبایی ابدی...

پوریا گفت:" پادشاهی ارزانی پادشاه باشد. دیگر سزاوار آرزو هم نیست. چه رسد به هموار کردن رنج سفرهای بلند. اما به این سفر می روم. این دختر را می خواهم. به هر بهایی که شده. عشق این دختر تنها آرزویم است. سرزمین ابدیت را هرجا باشد پیدا می کنم... پدر جان نمی دانم با نشان دادن این نگاره مرا از مرگ رهاندی یا به مرگی تلختر دچار کردی اما سپاسگزارم که زیبایی مطلق را نشانم دادی .. راز زندگی ام را... سرنوشتم را..."

پیرمرد دستش را بر شانه ی پوریا گذاشت و گفت:" پسرم فراموش نکن رفتن به این راه دو شرط دارد. اول آنکه فریب زیبایی را نخوری.. زیبایی در روان است نه در تن. دوم آنکه رسیدن به سرزمین ابدیت دشوار است. شاید سرگردان شوی. شاید ناچار شوی سرزمین مادریت را برای همیشه ترک کنی. شاید سال ها در راه باشی و سرانجام نرسی. اما این راه هرچه هم طول بکشد از یاد نبر که در راه هرگز نباید به چشم های زن دیگری نگاه کنی. حالا که مهر شاهدخت را به دل گرفته ای پیش از رسیدن به او به چهره ی هر زنی که نگاه کنی مهر شاهدخت را فراموش می کنی و در عشق آن زن حتی اگر جذامی باشد اسیر می شوی. این شرطی دشوار است هنوز هم عزم رفتن داری؟"

پوریا بار دیگر به نگاره ی شاهدخت نگاه کرد. مگر می توانست در چشم زن دیگری نگاه کند؟ مگر می توانست دل به کس دیگری بسپرد. برای نگاه در چشم های این دختر  رویاچهره  حاضر بود هر شرطی را بپذیرد. سرش را بلند کرد و گفت:" پدر بگو از کدام سو باید بروم؟" 

اما پیرمرد ناپدید شده بود.  

"پایان قسمت دوم"

در قسمت بعد: پوریا به راه سرزمین ابدیت میرود. او آن دو شرط را قبول کرده و  اینک قدم در راهی گذارده که هیچ بازگشتی در آن نیست...  اما در راه با زنی زیبارو  آشنا می شود و این زن به شدت عاشق پوریا می شود...  ولی  پوریا حتی نمی تواند به او نگاه  کند زیرا در این صورت شاهدخت (آناهیتا) را  از  دست می دهد. زن به پوریا اصرار می کند و پوریا حاضر می شود تا آن زن همسفرش شود ... 



+ نوشته شده در ساعت 0:22 توسط سعید |
سه شنبه 23 آبان1385 | شعر عاشقانه
گلچین شعر عاشقانه از دوستان عزیزم که در قسمت نظرات نوشته بودند...!!!
 

سلام دوستای گلم

اول از همه می خواستم که مطلبی رو بگم

بعضی از دوستان خواسته بودند بدونند برداشت خودم راجع به عکس های پست قبل چی بوده؟؟؟؟

من برداشت خودم رو با یه شعر که آهنگش رو هم گذاشتم خلاصه می کنم:

قومی  متفکرند  اندر    ره   دین                 قومی  به  گمان  فتاده  در  راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی                 کی بی خبران راه نه آنست و نه این

                                                                                             شعر از عمر خیام

--------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر اول از دوستی که خودشون رو معرفی نکردن :

دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر  دوم  از حسین  عزیز  که  در  جواب  به شعر  بالا  مطلبی  رو  از ادغام  چند  شعر  از

شعرای  نامی  نوشتن:


شعر قشنگی رو که گفتی بخونم ، خوندم . راستش من تا چند وقت پیش فکر می کردم که

دنیا خیلی بزرگه و حسرت می خوردم که چرا تو این دنیای بزرگ برای ما یه وجب جا نیست.

اما خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که : دنیا کوچیک تر از اونه/ که ما تصور می کنیم /

فقط با یه عکس بزرگ/ چشمامونو پر می کنیم....

.. راستی ، نمی دونم هنوز کسی پیدا میشه که لذت قدم زدن تو کوچه باغ پاییز رو با یه  دنیا

عوض نکنه. آیا عابری هست که با دیدن باغ خزون زده ، زیر لب زمزمه کنه: "باغ بی برگی ، که

می گوید که زیبا نیست؟ " آیا کسی پیدا میشه که جذامی ها رو دوست داشته باشه ، کسی

هست که انتظار روزی رو بکشه ، که مهربانی با زیبایی یکسان بشه ، کسی هست که پیغام

ماهی ها رو به   خدا  برسونه  و  بگه  ماهی ها حوضشان بی آب است ،کسی پیدا میشه که

بخواد دنیا رو لبریز از عشق و گل و   موسیقی  و  نور کنه  ، آیا  کسی  هست  که صدای نفس

باغچه رو بشنوه ، کسی هست . . . کسی که لذت رسیدن به نگاهی رو که از حادثه ی عشق

تر است رو ، حس کرده باشه . . . کسی که . . .

نه! هیچ کس نیست . . .

توی زمونه ی رویش هندسی برج های سیمانی ، ما ، تنهاییم ، تنها . . . تنها میان " تن"ها :

"بهتر آن است که برخیزم / رنگ را بردارم / روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم "

سبز باشی و عاشق .

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر آخر از دوست خوبم سارا:

به نام تنهاترین معبود تنهایی

طرح خنده های دلفریب تو

در میان جای جای قصه های من

آن هجای گرم و آتشین /در میان این وجود بی کفن

عکس من به روی آب

در میان آن سراب

رد پای آفتاب

مانده تا که بشکند

همه شکست

همه فریب همه ریا

حجم سنگین حرفها

ای کاش قلبها باور میکردند حجم سنگین حرفها را

ای کاش قلبها  باور میکردند با هم بودنشان را

و دوباره آوای شادی از آن نیلبک شنیده میشد که بر مزار مجنون سبز شد

 ای کاش دستها حقیقت فاصله ها را فریاد نمیزدند

ای کاش فاصله ها میمردند

و سکوت ها نابود میشدند..

 



+ نوشته شده در ساعت 23:0 توسط سعید |
شنبه 20 آبان1385 | عکس عاشقانه
بدون شرح...!1!
 

 تصاویر زیر از سایت عکسستان برداشته شده است .. چون نتونستم از خودشون اجازه بگیرم بدون

اجازه شون این کارو کردم امیدوارم راضی باشن....( تعداد ۷ عکس)

 آدرس سایت عکسستان:  www.aksestan.irxblog.com  

 

                       

          برای دیدن ادامه ی عکس ها به ادامه ی مطلب برو ...

         ( من تعداد عکس ها رو کمتر کردم که همه رو  ببینید )

    



ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در ساعت 21:52 توسط سعید |
پنجشنبه 18 آبان1385 | شعر عاشقانه
نگاه عاشقانه ...!!!
 

       

ساده بگویم

نگاه زاده ی علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

دیگر تو از آن خود نیستی

زمان می گذرد

زمانه نیز هم  

کودک می شوی

جوان هستی و جوانی نمی کنی

می گذری

پیر می شوی

می مانی

باز هم در پی گمشده ای هستی که ..

.. با تو هست و ..

.. نیست..

باز در پی آن علاقه ی پنهان

آن نگاه همیشه تازه ی هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را

در غبار بی امان زمان

جستجو می کنی

غافل از آن که

او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"

 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط سعید |
دوشنبه 15 آبان1385 | شعر عاشقانه
چند شعر عاشقانه ...!!!


 

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم

نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را

در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي

انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

 
***************************

 مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت

ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن

تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

******************** 

 به قلبهای حقیری که در پی عشق می گردند بگویید عشق حس بزرگیست حتی اگر هم

بخواهد 

در خانه تنگ دلشان جا نمی گیرد

                                                                  

***********************************************

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

                                                           شعر آخر از دوست عزیزم " سارا "

 



+ نوشته شده در ساعت 1:36 توسط سعید |
جمعه 12 آبان1385 |
روز تولد ماریا.... مبارک باشه...!!!
  

      

سلام ... امروز یکی از دوستانم به دنیا می آد... خیلی خوشحالم ... شاید  خودش  هم ندونه

که قراره  ۱۹ سال دیگه این موقع من براش تولدشو تبریک  بگم  ... شاید  خودش  هم  ندونه

که قراره با یکی از صمیمی ترین دوستان من دوست بشه و از اون طریق  با من آشنا  بشه..

خوشحالم که داره به دنیا می آد ولی از طرفی هم ناراحتم که  نمی دونم  سرنوشتش  چی

میشه؟؟؟ به هرحال ازش ممنونم و می خوام که همیشه بهش خوش بگذره ... امیدوارم که

در تمام زندگی بهش خوش بگذره و سالم و سلامت باشه ... ممنونم از لطفی که در حق من

داره و با تمام این تفاسیر....      تولدت مبارک ماریا      ...

نوشته شده توسط سعید و سارا در تاریخ: ۱۲/۸/۱۳۶۶  

 

  

 



+ نوشته شده در ساعت 16:30 توسط سعید |
چهارشنبه 10 آبان1385 | شعر عاشقانه
حرفی برای گفتن نمانده...!!!

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من



+ نوشته شده در ساعت 0:25 توسط سعید |
دوشنبه 8 آبان1385 |
تعویض قالب!
سلام عزیزان من ...

من قالب رو عوض کردم واسه تنوع ....

یه سری مشکلات به خاطر تغییر قالب در وبلاگ بوجود اومده که تا چند روز آینده حل میشه//....

ممنون

بچه ها من معذرت می خوام امکان داره هر دفعه که میاین تو این کلبه یه قالب ببینین تا ثبت

قالب اصلی امکان داره این اتفاقات بیفته معذرت می خوام

بای 



+ نوشته شده در ساعت 4:33 توسط سعید |
دوشنبه 8 آبان1385 | داستان کوتاه عاشقانه
دو بیمار

  

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."  

چی شده ؟؟ میگی این که عاشقانه نبود؟؟ چرا... یه ذره فکر کن ... عاشقانه بود...



+ نوشته شده در ساعت 0:1 توسط سعید |
شنبه 6 آبان1385 | شعر عاشقانه
من چگونه خویش را صدا کنم....!!!

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

                                                                       شعر از قیصر امین پور



+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط سعید |
پنجشنبه 4 آبان1385 | وب نوشته های شخصی ام
در مورد من....!!!
سلام ... گفتم شاید بد نباشه راجع به خودم براتون بگم تا بیشتر با هم آشنا شیم

نام: سعید

شهرت: دیوونه

شهر مورد علاقه: نمی دونم

کشور مورد نفرت: ندارم

کشور مورد علاقه: اسپانیا

روابط اجتماعی: گرم ... از در سبز وارد می شم...

انسانی که من بشدت ازش بدم می یاد: دروغگو... ریاکار و بی معرفت..

اسلام از نظر من در یک کلام: دین آگاهی

کسی که دوست دارم: همه ی شما عزیزان

کسی که ازش بدم می یاد: به طور کامل از هیچ کس بدم نمی یاد

روابط سیاسی: خوب

راجع به شرایط سیاسی ایران: ۵۱٪  موافق .... اون ۱٪ هم برای این که فردا اعدامم نکنن

زبان مورد علاقه: اسپانیایی و انگلیسی

روابط کاری: اصلا کار ندارم که روابط کاری داشته باشم...

تعریفم از عشق: تعریفی ندارم چون فکر می کنم اگه چیزی رو تعریف کنی در واقع

محصورش کردی و عشق زندانی تعریف ما نمی شه...

زن آرزوها : سارا ( البته سارای فکرم نه هر سارایی )

مرد آرزوها: امام رضا ( ع )

ازدواج: در حال حاضر منتقد ازدواج هستم ... اونم به شدت

علاقه ها: عشق ... محبت ... دوست داشتن و احترام گذاشتن

خواننده ی مورد علاقه: فریدون فروغی ... فرهاد ... شادمهر عقیلی...

تیم فوتبال مورد علاقه: پرسپولیس  

چیزی که دنبالش هستم: حدیث خویشتن

 جمله ی آخر: کاروانسرا کاشانه نیست.... باید برویم ..... تا در خانه ی خویش خاک شویم.... اول

کاسه ی آب... راه را بدرقه کرد... آخر یک خروار خاک.... آنکه خود را ساکن کاروانسرا که نه .... حاکم آن

خواند.... مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه .... حکومت دارند....

                    

 



+ نوشته شده در ساعت 0:41 توسط سعید |
چهارشنبه 3 آبان1385 | اشعار سنباد نجفی (فلسفی)
حال که قصد رفتن داری....
 

       

حال که قصد رفتن داری...

گنجشک ها را هم با خود ببر...

حیاط و حوض و هوا را  هم با خود ببر...

حال که قصد رفتن داری...

روشناییها را هم با خود ببر...

رنگها ... سایه ها ... عطر ها را هم با خود ببر...

حال که قصد رفتن داری...

آواز ها را هم با خود ببر...

پیمان ها ... خاطره ها ... رویا ها را هم با خود ببر...

....

....

ببین راستی!

مرا هم با خود ببر...!!!

                                                                                     شعر از : سنباد نجفی

 



+ نوشته شده در ساعت 0:8 توسط سعید |
سه شنبه 2 آبان1385 | وب نوشته های شخصی ام
شب عید فطر ...!!!
                                  

سلام ...یادمه چند سال پیش... این موقع با هم بودیم ... دست در دست هم ... کوچه ها رو

طی می کردیم و یادته که تو  خندیدی و گفتی: تا آخرش با من می مونی..

یادته عزیزم؟؟

ولی حالا نیستی و من چهارمین سالی رو می گذرونم که تنها عید می گیرم....

عید فطر مبارک

       

            

     خدا می دونه تا سال بعد هنوز زنده ایم یا نه .... یا شاید بهتر بگم عاشقیم یا نه؟؟؟

 



+ نوشته شده در ساعت 0:48 توسط سعید |
دوشنبه 1 آبان1385 | شعر عاشقانه
مرگ...!!!
          

            

            مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

            زندگی از دم در قصد رفتن دارد

            روحم از سقف گذر خواهد کرد

            در شب تیره و سرد

            تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است

            در تنم خرچنگیست

            که مرا می کاود

            خوب می دانم که تهی خواهم شد

            و فرو خواهم ریخت

            توده ی زشت و کریهی شده ام

            بچه هایم از من می ترسند

            آشنایانم نیز...

            ...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!

                                                                             شعر از : "بهرام ..."

              



+ نوشته شده در ساعت 0:20 توسط سعید |