![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
یک بار برای اولین بار از ته وجودم احساس کردم در حال متلاشی شدن هستم
به قدری فشار زیاد بود که می خواست ابتدا مرا خرد کند ولی ... ولی نمی دانم من از چه ساخته شده ام که زیر این همه فشار تاب آوردم و باز هم توانستم که خود را بیرون بکشم تا کی باید تاوان کارهایی را که نکردم بدهم؟ به خدا من هم یک انسانم و شاید توانم از انسان های معمولی نیز کمتر باشد ولی به خدا اگر کسی بیشتر از من هم توان داشت زیر این همه فشار تاب نمی آورد در یک آن.. تمام چیزهای جلوی چشمم و چیز هایی که قبلا و شاید بعدا جلوی چشمم بودند یا خواهند بود روی هم قرار گرفتند و همه از بین رفتند به تنها چیزی که فکر می کردم یک راه چاره بود ولی به هر طرف می رفتم آن راه حل خودش تبدیل به مشکلی می شد در یک لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم و بزنم پدر خودم را در بیاورم و بروم پیش خداوند و ببینم حرف حسابش چیست؟ چشم خود را بستم و شروع به دویدن از عرض خیابان به آن سوی خیابان کردم تا شاید سرعت ماشینی زیاد باشد و بزند به من و مرا راحت کند تا بروم از دست خدا شکایت کنم ولی وقتی چشم را باز کردم دیدم آن سوی خیابانم و زنده ام.. و خداوند در کنار من است گفتم: از بچگی به من گفتند تو مهربانی... گفتند تو خوبی خلاصه آخرشی پس چرا این کارها را با من می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و هر بلایی که از دستت بر می آید بر سر من می آوری و او پاسخ داد: ای طفل که نه.... ای مخلوق تمام این چرت و پرت هایی که در مورد من به تو گفته اند را ول کن نظر خودت چیست؟؟ گفتم : خدا... من به این که تو بزرگی شک ندارم ولی تو خودت با تمام قدرتت به من بگو تقصیر از جانب کیست؟؟؟ و گفتم به تو اولتیماتم می دهم که حداقل کمی به من خوبی کنی وگرنه دنیای تو رابه هم می ریزم در این حین بود که دیدم به در خوابگاه رسیده ام و هنوز نتوانسته ام بمیرم ولی یکدفعه این احساس به من دست داد که مردن یک نیاز نیست و اصلا لازم نیست بمیرم... پایان نامه ای بود از: حسن.ک.ز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 21:50 توسط سعید |
|
|
سلام دوستای گلم اول از همه می خواستم که مطلبی رو بگم بعضی از دوستان خواسته بودند بدونند برداشت خودم راجع به عکس های پست قبل چی بوده؟؟؟؟ من برداشت خودم رو با یه شعر که آهنگش رو هم گذاشتم خلاصه می کنم: قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کی بی خبران راه نه آنست و نه این شعر از عمر خیام -------------------------------------------------------------------------------------------------- شعر اول از دوستی که خودشون رو معرفی نکردن : دنيا به هم نمي خورد... ------------------------------------------------------------------------------------------------- شعر دوم از حسین عزیز که در جواب به شعر بالا مطلبی رو از ادغام چند شعر از شعرای نامی نوشتن:
دنیا خیلی بزرگه و حسرت می خوردم که چرا تو این دنیای بزرگ برای ما یه وجب جا نیست. اما خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که : دنیا کوچیک تر از اونه/ که ما تصور می کنیم / فقط با یه عکس بزرگ/ چشمامونو پر می کنیم.... .. راستی ، نمی دونم هنوز کسی پیدا میشه که لذت قدم زدن تو کوچه باغ پاییز رو با یه دنیا عوض نکنه. آیا عابری هست که با دیدن باغ خزون زده ، زیر لب زمزمه کنه: "باغ بی برگی ، که می گوید که زیبا نیست؟ " آیا کسی پیدا میشه که جذامی ها رو دوست داشته باشه ، کسی هست که انتظار روزی رو بکشه ، که مهربانی با زیبایی یکسان بشه ، کسی هست که پیغام ماهی ها رو به خدا برسونه و بگه ماهی ها حوضشان بی آب است ،کسی پیدا میشه که بخواد دنیا رو لبریز از عشق و گل و موسیقی و نور کنه ، آیا کسی هست که صدای نفس باغچه رو بشنوه ، کسی هست . . . کسی که لذت رسیدن به نگاهی رو که از حادثه ی عشق تر است رو ، حس کرده باشه . . . کسی که . . . نه! هیچ کس نیست . . . توی زمونه ی رویش هندسی برج های سیمانی ، ما ، تنهاییم ، تنها . . . تنها میان " تن"ها : "بهتر آن است که برخیزم / رنگ را بردارم / روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم " سبز باشی و عاشق . ------------------------------------------------------------------------------------------------- شعر آخر از دوست خوبم سارا: به نام تنهاترین معبود تنهایی طرح خنده های دلفریب تو در میان جای جای قصه های من آن هجای گرم و آتشین /در میان این وجود بی کفن عکس من به روی آب در میان آن سراب رد پای آفتاب مانده تا که بشکند همه شکست همه فریب همه ریا ای کاش قلبها باور میکردند حجم سنگین حرفها را ای کاش قلبها باور میکردند با هم بودنشان را و دوباره آوای شادی از آن نیلبک شنیده میشد که بر مزار مجنون سبز شد ای کاش دستها حقیقت فاصله ها را فریاد نمیزدند ای کاش فاصله ها میمردند و سکوت ها نابود میشدند..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 23:0 توسط سعید |
|
|
حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 0:25 توسط سعید |
|
|
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند." چی شده ؟؟ میگی این که عاشقانه نبود؟؟ چرا... یه ذره فکر کن ... عاشقانه بود... از کتاب ۱۷ داستان کوتاه کوتاه از نویسنده های ناشناس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 آبان1385ساعت 0:1 توسط سعید |
|
|
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در اورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان براورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که کفشهایشان درد می کند جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه ی ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شاخه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد.... حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟
شعر از قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 آبان1385ساعت 1:53 توسط سعید |
|
|
حال که قصد رفتن داری... گنجشک ها را هم با خود ببر... حیاط و حوض و هوا را هم با خود ببر... حال که قصد رفتن داری... روشناییها را هم با خود ببر... رنگها ... سایه ها ... عطر ها را هم با خود ببر... حال که قصد رفتن داری... آواز ها را هم با خود ببر... پیمان ها ... خاطره ها ... رویا ها را هم با خود ببر... .... .... ببین راستی! مرا هم با خود ببر...!!! شعر از : سنباد نجفی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 0:8 توسط سعید |
|
|
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شب تیره و سرد تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است در تنم خرچنگیست که مرا می کاود خوب می دانم که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت توده ی زشت و کریهی شده ام بچه هایم از من می ترسند آشنایانم نیز... ...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!! شعر از : "بهرام ..."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 0:20 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|