
امروز ۲۹ دی ۱۳۸۵
سالروز تولد صدای مانا و جاودانه
*فرهاد مهراد*
به مناسبت این تولد دو تا ترانه از ترانه هایی که خود فرهاد عزیز خونده رو
براتون می ذارم و بعد از اون هم چهار تا لینک دانلود از آهنگ های فرهاد رو
گذاشتم برای دانلود
""امیدوارم خوشتون بیاد""
************************************************************

""""هفته ی خاکستری""""
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چارشنبه ی من (هه)
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنج شنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود...
***********************************************
""""خریدار""""
هر چند ز کار خود خبر دار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک
بیکار نیم اگرچه در کار نیم
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار بدو رایم نی
وانکس که بدو رای خریدارم نی
**********************************************
دانلود آهنگ کرک ( حجم : 160 کیلو بایت ) از فرهاد مهراد
دانلود آهنگ بانوی گیسو حنایی ( حجم : 410 کیلو بایت ) از فرهاد مهراد
دانلود آهنگ موسیقی رومانیایی ( حجم : 260 کیلو بایت ) از فرهاد مهراد
دانلود آهنگ جمعه با سوت و گیتار بدون آواز ( حجم : 310 کیلو بایت ) از فرهاد مهراد
برای دانلود آهنگ ها روی آنها کلیک کنید. صفحه ی جدیدی باز می شود. سپس
گزینه ی click here to download را که در آخر آن صفحه نوشته شده انتخاب کنید.
موزیک مورد نظر شما دانلود خواهد شد.
******************************************************
یه تشکر مخصوص هم از دوست بسیار عزیزم حسین اردستانی عزیز
بابت این که به من این روز عزیز رو یادآوری کرد.
ممنون حسین جان
خلاصه ی قسمت اول و دوم: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت. پیرمرد به آنها گفت : از آرزوهای ناممکن بر حذر باشید.... او به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده آفتاب از بین خواهد رفت .. پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .. پوریا شکارچی بزرگی شد ... او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز پوریا آرزوی پادشاهی کرد و مادر ناامیدش به او درباره تمامی سفارشات پیرمرد درویش توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد ۳ راه در اختیار پوریا گذاشت. راه سوم آن بود که پوریا با زنی به نام آناهیتا (شاهدخت سرزمین ابدیت) ازدواج کند و به دلیل نیرویی که شاهدخت پس از ازدواج دارد می تواند تمام آرزوهای شوهرش را برآورده کند. اما پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا آماده ی سفری اینچنین می شود...
نکته: کسانی که مایلند قسمت های قبل رو بخوانند به داستان بلند عاشقانه مراجعه کنند.
و اینک قسمت سوم این داستان بسیار زیبا : ( نویسنده : آرش حجازی)

پوریا به خانه برگشت. مادرش نور امید را در صورتش دید و شاد شد و پرسید:"چه زیبا شده ای پسرم از نومیدی رها شدی؟"
پوریا گفت: "مادر از آرزوهای کوچک و بزرگ رها شده ام. آرزوی ناممکنی جای هر خواسته و آرزویی را در من گرفته. آگر به آرزویم نارسیده جان بسپرم نومید نشده ام و اگر از رسیدن به این آرزویم نومید شدم جان دادن در این نومیدی برایم گواراست. کمک کن بار سفر ببندم."
مادر آهی کشید و بر زمین نشست. دل شکسته پسرش را نگاه کرد که آنقدر برای به دست آوردنش رنج کشیده بود و حالا در اوج شکوفایی از دستش می داد. چیزی قلبش را می فشرد. نمی توانست حرف بزند. نمی توانست ناله کند. اما دلش می خواست زیر گریه بزند.. التماس کند. و به زانو بیفتد و تمنا کند از رفتن چشم بپوشد. اما نه گریه کرد و نه التماس. سرش را پایین انداخت و گفت: "عاشق شده ای؟"
پوریا سرخ شد و سرش را پایین انداخت. مادر لبخند زد:" نمی دانستم که عشق در مرگ می زاید. اما سزاوارش هستی. عشق بزرگترین راز سر به مهر آدمی ست. به که دل بسته ای؟"
پوریا پاسخی نداد. مادر همان طور با لبخند بلند شد و سر پسرش را با دو دست گرفت و گفت:"بیا پسرم .. بیا بار سفرت را ببندیم."
صبح روز بعد پوریا بارش را برداشت و در آخرین دم پیش از سوار شدن بر اسب سیاهش دست مادرش را بوسید. ماذر استوار ایستاده بود و نمی گذاشت پسرش از اندوه درونش آگاه شود. اما شهسوار از لرزش دستهای مادرش همه چیز را دریافت. چشم هایش را به چهره ی مادرش دوخت و گفت: "مادر جان از شیره ی جانت مکیدم و خوابیدم. از عشق تو سرشار شدم و بالیدم. از هیچ چیز فرو گذار نکردی. جان تو در جانم روان شد و مرا به سوی این سفر راند. که اگر عشق تو نبود هرگز نمی توانستم به آرزوی عشقی دوردست سرنوشتم را در گرو جاده بگذارم. باید وداع کنیم. به جستجوی سرنوشتم می روم."
مادر برای بار آخر به پسرش نگاه کرد و کوشید تمام خطوط چهره اش را تمام نرمش های اندامش را ...چشم های ژرفش را و اسب سیاهش را به خاطر بسپرد. سپس گفت:" پیروز باش فرزندم!"
مادر آنقدر ایستاد تا فرزندش از نظرش پنهان شد و در را پشت سرش بست.
شهسوار سیاه اسب بیرون شهر ایستاده بود. کدام طرف می رفت؟چرا پیرمرد راه را نگفت؟ به شرق می رفت یا غرب؟ شمال یا جنوب؟ خورشید بالای افق شرقی می درخشید. باید به سوی خورشید می رفت یا از آن دور می شد؟ راهی به فکرش نرسید. دستی بر گردن اسب سیاهش کشید و گفت:"در راه ناکجا آباد شاید از من هوشیارتر باشی. از کجا باید رفت؟"
اسب مهربان گوش هایش را تکان داد اما قدم بر نداشت. پوریا خندید و گفت:" شاید ندانی اما می توانی حس کنی. اینت بار تو راننده باش و من پیرو. به هر کجا که دلت می خواهد برو." افسار را شل کرد و هی زد. اسب رفت به طرف علفزاری و مشغول چرا شد.
سفر بزرگ پهلوان جوان آغاز شد. روزها و شبها... ماهها و سالها در راه بود. بارها از شرق به غرب ... از شمال به جنوب... از غرب به شرق و از جنوب به شمال رفت. از این شهر به آن شهر .. از این سرزمی به آن سرزمین سرگردان بود و تمام راه حتی از سایه ی زنان هم گریخت و از هر کسی نشان سرزمین ابدیت را پرسید. با دانشمندان و فیلسوفان جهان دیده ی زیادی آشنا شد. از آنان بسیار چیزها آموخت. اما هیچ کس نامی از سرزمین ابدیت نشنیده بود. هر یک افسانه هایی از ابدیت برایش می گفتند. اما از سرزمین ابدیت حرفی نبود:
"""" ابدیت لامکانی نیست. ابدیت ماییم. ابدیت در ماست و ما در ابدیت غوطه ور. جستجوی ابدیت را از درون خود بیاغاز.""""
""""ازل را بجوی پیش از جستجوی ابدیت که از آنی!""""
""""ابدیت هموارگی سرگردانی ستارگان است.""""
""""ابدیت شاهدختی ندارد . نزد او همه چیز یکسان است. همه چیز در او می زاید و او در همه چیز. نییکی و بدی نزد او بی معناست. زندگی و مرگ نزد او به یک اندازه بی ارزش است.""""
""""ابدیت را نجوی او تو را می جوید. اکنون را بیاب که از کفت گریزان است.""""
""""ابدیت دلخوشی پیران محتضر است.""""
اما پوریا کار به ابدیت نداشت...شاهدخت را می خواست و به سفرش ادامه می داد. گاه می ترسید مبادا جایی از سرزمین ابدیت گذشته باشد و برمی گشت و دوباره از سرزمینی که از آن گذشته بود همه جا را میگشت. پرسشی جانکاه همواری تردیدی شگرف در او بر می انگیخت:"بیرون آن سرزمین کسی از وجودش باخبر نیست و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است...."
از کجا می توانست یقین داشته باشد که از سرزمین ابدیت نگذشته؟
غروبی خسته و از پاافتاده کنار رودی اطراق کرد. خاک آلود و تا حد مرگ خسته بود. بهار بود و غنچه ها کم کم باز می شد. باران دیشب بوی حیات در فضا پراکنده بود. پوریا نفس عمیقی کشید. چیزی خورد. کش و قوسی آمد و به پشت دراز کشید و چشم هایش را بست.
خوابش گرم نشده بود که صدای پایی از دور آمد. چشم هایش را باز کرد و نشست. عادت داشت از هر مسافری سراغ سرزمین ابدیت را بگیرد. برخاست و به طرف صدای پا رفت. ناگهان خشکش زد. از دور سایه ی زنی را دید. با وحشت رویش را برداشت و شتابان بارش را برداشت و پشت اسبش گذاشت تا بگریزد اما زن تلوتلو خوران خود را جلو انداخت و فریاد زد:" از من نگریز ای جوانمرد که در کام مرگم...!"
بعد ضعف فرایش گرفت و ناتوان بر زمین افتاد. دستش را به طرف شهسوار دراز کرد:" جوانمرد گرسنه و خسته ام کمکم کن!"
پوریا مردد بود. ممکن بود تمام آرزوهایش برباد برود. اما دور از پهلوانی بود که همان جا رهایش کند. فکر کرد اگر به صورت زن نگاه نکند مشکلی پیش نمی آید. فریاد زد:" زن رویت را بپوشان تا بیایم!". زن نالان گفت :"بیا جوان رویم پوشیده است."
پوریا خودش را به کنار او رساند. سراپا سیاه پوشیده بود و نقاب سیاهی بر چهره داشت. حالش بدتر از آن بود که گمان می کرد. نمی توانست چهره اش را ببیند اما از لرزش دست هایش دریافت که رنج زیادی کشیده و توانش رو به پایان است. بلندش کرد و کنار رودخانه برد و کمی آب به او داد:"بیا از این آب بنوش تا غذایی فراهم کنم."
کمی گوشت برای زن کباب کرد.زن تکه تکه گوشت را برمیداشت و از زیر نقاب در دهانش می گذاشت. چند تکه که خورد جانی دوباره گرفت. پوریا گفت:" مراقب باش یکباره خودت را سیر نکن. کمی استراحت کن!"
بعد بستری از کاه فراهم کرد. او را بر روی آنها خواباند و کنارش نشست. زن چشم هایش را بست و خوابید. آن شب و روز بعد و شب بعد را هم خوابید. صبح روز سوم بیدار شد. پوریا کنارش نشسته بود و سرش را بر چوبدستش تکیه داده بود. زن مسافر با صدای ضعیفی گفت : "سلام"
پوریا سرش را بلند کرد و از دیدن زن شاد شد:"بیدار شدی؟ کم کم نگران می شدم. چیزی می خوری؟"
زن سرش را تکان داد. پوریا برخاست و با میوه ها و آب رود چاشتی فراهم کرد. زن چاشت را خورد و دوباره خوابید.
چند روز گذشت. سرانجام زن از جایش برخاست و به طرف پوریا رفت که زیر درختی نشسته بود و رود را تماشا می کرد.پوریا نفهمید که دختر بیدار شده. دختر که نمی خواست سکوت او را بشکند کنارش نشست و مشغول تماشای رود شد. غروب که شد پوریا به خودش آمد.چشمش را برگرداند و ناگهان با دیدن دختر از جا پرید. دختر سرش را تکان داد و گفت:"غرق رودخانه بودی نخواستم مزاحم شوم."
پوریا گفت:" انگار حالت خوب شده."
دختر سرش را تکان داد و گفت:" بله. خوب شدم و می توانم راه بروم."
پوریا گفت:" پس می توانی راهت را ادامه دهی. می خواهی تا جایی همراهیت کنم؟"
دختر جوان گفت مدتی خاومش ماند. بعد گفت:" پهلوان جان را نجات دادی. در عوض چیزی بخواه!"
پوریا خندید:" تو خسته و گرسنه و در کام مرگ بودی. چه می توانی به من بدهی؟ همین که زنده ماندی شادم و چیز دیگری نمی خواهم."
زن گفت:" من دختر زیبایی هستم. از خانواده ای توانگرم. از مال دنیا بی نیازت می کنم. حاضرم به همسریت درآیم. در این چند روز ناخواسته به تو دل داده ام و به همسری تو راضی ام. هر چه بگویی می کنم."
پوریا فکری کرد و گفت:" از مال دنیا چیزی نمی خواهم. همسر هم نمی خواهم. اما اگر می دانی بگو سرزمین ابدیت کجاست؟!"
دختر خاموش ماند. پوریا امیدوار شد و پرسید:" می دانی؟"
دختر آرام پرسید:" چرا می خواهی به آنجا بروی؟"
-" نمی توانم بگویم. می دانی کجاست؟"
ـ"می دانم!"
پوریا شعف زده فریاد زد:" اگر بگویی هر چه بخواهی می دهم."
دختر دستهای لرزانش را در زیر چین لباسش پنهان کرد و گفت:" از این سفر بگذر. پایانش هرچه باشد جز اندوه نیست."
ـ" نمی توانم زندگی ام در گرو این سفر است!"
دختر فکری کرد: "در جستجوی شاهدختی؟"
پوریا سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
ـ "پس شاهدخت را می خواهی."
پوریا پاسخی نداد.
ـ "من اهل همان سرزمینم.دوستت دارم. بیا و مرا به زنی بگیر."
ـ " نمی توانم!"
ـ شاید خیلی زیباتر از شاهدخت باشم. نگاه کن..."
و بعد دستش را به طرف نقابش برد. پوریا وحشت زده رویش را برگداند و فریاد زد: "قسمت می دهم این کار نکنی! بگذار حالا که رازم را می دانی همه را بگویم..."
بعد تمام ماجرا را از آن پیشگویی تا دیدار پیرمرد و شرط سفرش گفت و بعد افزود: "حالا می بینی که انصاف نیست نقابت را برداری."
دختر آرام گفت:"بسیار خوب! برای پادشاهی می خواهیش؟"
ـ "نه! همان موقع که تصویرش را دیدم آرزوی پادشاهی را فراموش کردم. حالا فقط عشق او این طور سرگردانم کرده!"
ـ " آرزویی جای آرزوی دیگر را گرفت. تنها چهره ی زیبایش تو را عاش کرد؟ چیزی از درونش می دانستی؟"
ـ "نمی دانستم."
ـ شاید آرزوی دیگری جای این آرزو را بگیرد. شاید عاشق من شوی."
ـ نمی خواهم بشوم و نمی شوم."
ـ "می دانی شاهدخت ما فقط با عشق ازدواج می کند؟"
ـ"می دانم."
ـ"نمی ترسی مبادا دوستت نداشته باشد؟"
ـ "چطور از مردن در پای معبودم بترسم؟"
خاموش ماندند. بعد پوریا پرسید: "پیرمرد فرزانه گفت بیرون سرزمین ابدیت کسی از وجودش باخبر نیست و درون آن گفتن نامش به بیگانگان ممنوع است. چه طور می خواهی جایش را نشانم بدهی؟"
دختر گفت:"من اهل آنجایم و در درون آن پیرو قوانینش. اما حالا بیرون سرزمین ابدیتم و از قوانینش آزاد. وانی حالا که به تو دل باخته ام دیگر بیگانه نیستی. حالا دیگر از هرکس در آن سرزمین بپرسی نامش را به تو می گوید! منظور پیرمرد این بوده که تنها راه یافتن سرزمین ابدیت اینست که یکی از اهالی آنجا را در جهان خودتان پیدا کنی."
ـ"پس جایش را بگو!"
ـ"شرطی دارد!"
پوریا آهسته آهی کشید: "باز هم شرط! بگو!"
ـ "به جستجوی بزرگی از سرزمینم بیرون آمده ام. از سرزمینی که هیچ کس نمی تواند از آن بیرون برود. از من نپرس چطور! حالا که تو را دیده امدیگر نمی توانم ادامه بدهم. می خواهم کنارت باشم. بگذار با تو بیایم و تو را تا آنجا ببرم!"
پوریا با اخم گفت:"وای بر تو اگر بخواهی اغوایم کنی!"
ـ "عشق چیزی نیست که بتوان دزدید. قسم می خورم فریبت ندهم."
ـ "سوگند بخور تا شاهدخت را ندیده ام چشمم در چشم هایت نیفتد."
ـ "قسم می خورم. برآوردن این خواسته ی تو سخت نیست. اما بدان که ورود به سرزمین ابدیت به سختی خروج از آن نیست. شاید هر نتوانی برگردی. اگر هنوز می خواهی بروی راه را نشانت می دهم."
پوریا هنوز عزم رفتن داشت. دختر جوان لختی خاموش ماند و بعد گفت:"بسیار خوب فردا آفتاب برنیامده راه می افتیم."
روز بعد راه افتادند. دختر موقعی که ترک اسب می نشست گفت:"راه سرزمین ابدیت سخت است و شاید جانمان را سر آن بگذاریم. باید دلاور باشی و از جانت بگذری. باید به والاترین درجه ی وارستگی برسی. می توانی؟"
پوریا لبخند زد و گفت:"می توانم!"
""پایان قسمت سوم""
در قسمت بعد: دختر جوان به پوریا یاد می دهد چگونه صبر کند. چگونه انتظار بکشد و چگونه شجاع باشد. آنها آزمایش می شوند. آزمایش صبر و شجاعت و انتظار... بعد به جنگلی پر از آتش می رسند که باید از درون آن عبور کنند...
مهتاب
ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان
آی مهتاب
ای چراغ آسمان
روشنی بخش جهان
کو ماهم؟
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب
امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام
آی افسوس
رفت و آن دوران گذشت
زده ام بر کوه و دشت
از هجرش
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
ترانه سرا: ناصر رستگار نژاد
نامه عاشقانه نیما به معشوقه اش ( 18 حوت 1302 )...!!!
عزيزم
قلب من رو به تو پرواز مي كند...
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است .
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم.
من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور..اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم.
دوست كوه نشين تو
نيما
منبع : آوای آزاد
این پیرزن دوست داشتنی در آبادی یوش مقابل درب خانه ی قدیمی خود در همسایگی خانه و آرامگاه نیمایوشیج نشسته بود و می گفت دختر عموی نیماست. با دنیایی از خاطره ...

منبع: http://www.foto.ir/
سلام این هم گلستانی دوباره از شما گل های عاشق...!!!
برای اینکه به وبلاگ این دوستان هدایت شوید نشانگر موس را روی
اسمشان نگهدارید اگر وبلاگ داشته باشند نشانگر موس به دست
تبدیل خواهد شد و با کلیک بر روی اسم آنها به وبلاگشان
هدایت خواهید شد.
تقدیم به کاوه (گل عاشق اول):
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن...!!!![]()
**********************************
تقدیم به تندیس سرد (گل عاشق دوم):
تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست: فرو افتادن در عشق...!!!![]()
**********************************
تقدیم به یه رهگذر ( گل عاشق سوم):
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكديگــر نگــــاه كنيم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به دختر کبریت فروش (گل عاشق چهارم):
مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره...!!!![]()
**********************************
تقدیم به دختر کبریت فروش (گل عاشق پنجم):
مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟ زندگي لبخندي زد و گفت : دروغهايي كه در من نهفته است و حقيقتي كه در وجود توست...!!!![]()
**********************************
تقدیم به دختر کبریت فروش (گل عاشق ششم):
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...!!!![]()
**********************************
تقدیم به دختر کبریت فروش (گل عاشق هفتم):
اشکی که بی صداست.......پشتی که بی پناست
دستی که بسته است........پایی که خسته است
دل را که عاشق است.......حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست.........شرمی که آشناست
دارایی من است......................ارزانی شماست...!!!![]()
**********************************
تقدیم به Hakan perhoon (گل عاشق هشتم):
گؤزلرین
چكير وارليغيمي دارا گؤزلری
آپارير روحومو هارا گؤزلرین
قارا بير محبس دير قارا گؤزلرین
بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی...!!!![]()
**********************************
تقدیم به پریا (گل عاشق نهم):
مي دانم كه دلت را شكسته ام و مي دانم كه سهم من از انتظار براي تو به خواندن دعاي فرجت درقنوت نمازهايم و زيارت جمكرانت خلاصه مي شود. ولي تو هنوز اميد داري، : اميد به بازگشتم و توبه ام و من باز هم مثل هميشه توبه شكني ميكنم و باز تو اشك ميريزي و از خدا برايم استغفار مي طلبي؛ مثل اينكه تو به جايم گناه كرده اي مي دانم زماني كه پرونده ام مقابلت باز ميشود پرده اشك، چشمان زيبايت را مي پوشاند...!!!![]()
**********************************
تقدیم به الهام (گل عاشق دهم):
هر وقت بعد 120 سال رفتي اون دنيا وقتي خواستي از پل صراط رد شي و بهت گفتن يکي حلالت نکرده اون منم که به اين بهونه يه بار ديگه ميخوام ببينمت...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهراوه (گل عاشق یازدهم):
به دنبال روزنه اي ميگردم در كوچه پس كوچه هاي خيال پرواز مي كنم و تنهايي خود را در لابه لاي اشكهايم پنهان ميكنم گله دارم از همه ي نيرنگها از آدمهايي كه فقط خود را مي بينند اي كاش مي شد آيينه ها را در هم شكست...!!!![]()
**********************************
تقدیم به فاطمه (گل عاشق دوازدهم):
گفتی:هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهراوه (گل عاشق سیزدهم):
شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده. اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهراوه (گل عاشق چهاردهم):
یه بزرگی می گه اگه کسی واقعا تو رو دوست داشته باشه بیشتر از این که بگه دوستت دارم می گه: مواظب خودت باش...!!!![]()
**********************************
تقدیم به سارا (گل عاشق پانزدهم):
من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی می نویسم...
از وقتی اولین نامه را نوشتم...
نامه ای که نمی دانم مفهومش چیست؟![]()
**********************************
تقدیم به سارا (گل عاشق شانزدهم):
نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافت.
من هیچ گاه بیش از سه جمله ی اول این نامه چیزی ننوشتم:
هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به آنکه روزی اتفاق بیفتد.(ادامه دارد.)...!!!![]()
**********************************
تقدیم به سارا (گل عاشق هفدهم):
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آنچه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی.
تو همیشه غیر منتظره بودی...!!!![]()
**********************************
تقدیم به فاطمه (گل عاشق هجدهم):
در همه ی عالم گشتم و عاشق نشدم....تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به سامان (گل عاشق نوزدهم):
گفتمش همدم شبهایم کو؟....تاری از زلف سیاهش را داد.
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟....عکس رخساره ی ماهش را داد.
وقت رفتن همه را می بوسید...به من از دور نگاهش را داد.
یادگاری به همه داد و به من... انتظار سر راهش را داد...!!!![]()
**********************************
تقدیم به زیبای خفته (گل عاشق بیستم):
عشق شاید خیلی زود تو را عاشق کند اما هرگز تو را سیر نمی کند...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهناز (گل عاشق بیست و یکم):
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد...!!!![]()
**********************************
تقدیم به صادق (گل عاشق بیست و دوم):
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی...!!!![]()
**********************************
تقدیم به رویا (گل عاشق بیست و سوم):
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...!!!![]()
**********************************
تقدیم به یه تنها ( گل عاشق بیست و چهارم):
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد...!!!![]()
**********************************
تقدیم به غزل (گل عاشق بیست و پنجم):
من ندانم که کيم من ندانم که چيم من فقط مي دانم که تويي شاه بيت غزل زندگيم...!!!![]()
تقدیم به مائده (گل عاشق بیست و ششم):
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود...!!!![]()
**********************************
تقدیم به سامان (گل عاشق بیست و هفتم):
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از وجو دیگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مائده (گل عاشق بیست و هشتم):
یک رنگ و بوی تازه از عشق بگیر... پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من..یادت نرود اجازه از عشق بگیر![]()
**********************************
تقدیم به مهدی (گل عاشق بیست و نهم):
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهدی (گل عاشق سی ام):
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند بلکه اینست که آنها از دوست داشتن باز می مانند...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهدی (گل عاشق سی و یکم):
هرز نکن ثانیه های قفس را
شتاب کن
ناب ترین لحظه ی من که بسی خوشایند پرواز است
رویای پرواز با توست
بیا در رویا غرق شویم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به مهدی (گل عاشق سی و دوم):
ای کاش می شد مثل یک برگ زرد توی پاییز زندگی رو رها کرد و خود را به دست باد سپرد...!!!
**********************************
تقدیم به م.م (گل عاشق سی و سوم):
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد.بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به ماکسیموس (گل عاشق سی و چهارم):
گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی
چی دارم برات به جز یه عالمه شرمندگی...!!!![]()
**********************************
تقدیم به حسین (گل عاشق سی و پنجم):
گفت:عاشقی مرد...بیا برایش لحظه ای سکوت کنیم.گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم باید عمری را ساکت باشیم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به م.م (گل عاشق سی و ششم):
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی...!!!![]()
**********************************
تقدیم به م.م (گل عاشق سی و هفتم):
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما نیاموخت که چگونه زندگی کنم... تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت داشته باشم اما نیاموختی که چگونه فراموشت کنم...!!!![]()
**********************************
تقدیم به Hakan perhoon (گل عاشق سی و هشتم):
وقتی بارون می باره دستاتو ببر زیر بارون هر چند تا قطره که تونستی بگیری تو منو دوست داری و هر چند تا هم نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم...!!!![]()
********************************************************
این هم وبلاگ یکی از دوستان من که در زمینه های زیر فعالیت می کنه:
- دانلود همه نوع عکس-
- ساخت لوگو ( لوگوی من رو هم ایشون ساخته )-
- ساخت کد آهنگ ( هر آهنگی که شما دوست دارید فقط اگه آدرس آهنگ رو دارید براش بذارید اگر هم ندارید اشکال نداره)-
- ساخت کدهای جاوا (هر کدی که شما بخواهید)-
- دانلود آهنگ و ...(بنا به درخواست شما )-
و هر چیزی که شما بخواهید...فقط تو نظرات بهش بگید....
یه بار سر بزنی ضرر نداره....
برای ورود به وبلاگ این دوست من اینجا کلیک کنید.
یه خواهش: از کسانی که خیلی روحیه ی حساسی دارند خواهش می کنم این قسمت درد و دل عاشقانه رو نخونن.... این یکی از بدترین خاطرات منه.... هیچ وقت هم فراموش نمی کنم...
متشکرم
اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم
همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت
نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای
خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته
می شه....
حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....
بوووووووووووووووووووق
بوووووووووووووووووووق
میم ـ بله بفرمایید
من ـ سلام منم سعید حالت خوبه عزیزم؟
ـ سلام خوبی سعید جونم؟
ـ مرسی من که عالیم راستی می یای امروز با هم بریم سینما ؟ شب یلدا داره. ( منم که عاشق محمد رضا فروتن...)
ـ فکر کنم بشه ... من بعد از ظهر کلاس دارم... کلاسمو نمی رم بریم سینما....کجا بریم؟
( اسم سینما به دلایل خاصی گفته نمی شه )
ـ می ریم سینما «ش»
ـ باشه فقط سعید خداکنه بشه...
ـ تو تلاشتو بکن می شه...
چند ساعت بعد
سلام دو تا بلیط لطفا...
یادم می یاد میم مانتوی مدرسه تنش بود و خوب چون قد نسبتا کوتاهی هم داشت یه مقدار بچه به نظر می رسید...
ـ بفرمایید... این هم دو تا بلیط برای فیلم شب یلدا...
ـ ما رفتیم دخل و نشستیم تو قسمت لژ خانوادگی ... فقط هم خودمون تو لژ بودیم ... بقیه ی مردم که تعدادشون هم زیاد نبود تو قسمت پایین نشسته بودن ... خوب اولش خودمونم شک داشتیم کجا بشینیم ولی چون کسی راهنماییمون نکرد ما هم هر جا خواستیم نشستیم....
فیلم خیلی قشنگی بود از نظر من ....
من خودم تا حالا چیزی حدود ۵۶ دفعه این فیلم رو دیدم .....
من عادت داشتم پاهامو از صندلی خودم روی صندلی جلو بندازم ولی خدا شاهده اصلا قضیه ی سکس و این حرفها نبود یعنی اصلا من تا اون موقع یه بار هم پیشنهاد همچین کاری رو به میم نداده بودم و اصلا هم بهش فکر نمی کردم...
آخرای فیلم بود که من و میم گرم صحبت کردن و پفک خوردن و چیپس خوردن شده بودیم که اصلا من شاید نصف فیلم رو اون روز ندیدم فقط یادمه یه بحثی شد سر بازیگر زن اون فیلم که اسمش مهناز بود من می گفتم: اون شوهرش رو دوست نداشت... میم می گفت: نه شوهرش رو دوست داشت ولی زندگی تو خارج از کشور رو ترجیح می داد...
خلاصه بحثمون سر همین جور چیزا بود که یه هویی من دیدم دو نفر دارن پایین با هم حرف می زنن و به ما نگاه می کنن...
دو تا مرد بودن ... آخرای فیلم بود.... تقریبا اونجاهایی که حامد ( محمد رضا فروتن ) پریا رو می بینه و می گه بمونید تو خونه مادرم حالش بده ..باید برم اصفهان... گربه هم غذاشو بدید و یه تشت ماسه س که باید هر دو روز یه بار عوض بشه...
یکی از اون مردا به سرعت به طرف ما اومد ... من خودمو باخته بودم... ولی فقط فکرم پیش میم بود که نکنه یه وقت گیر بیفته ... آخه مادرش خیلی ناجور بود .... از اون مادرا...!!!
مرد جوان ـ شما توی لژ چه کار می کنید؟
من ـ هیچی .... فیلم نگاه می کنیم....
مرد جوان ـ توی لژ؟؟
من ـ مگه اینجا لژه؟ خوب حالا باشه مگه چی میشه؟
مرد جوان ـ ( با عصبانیت )خجالت بکش... پاتو از روی صندلی جلو بردار... من که دیدم شما داشتید با هم بازی بازی می کردید...
من ـ ( یه مقدار با ترس ) نه آقای عزیز... من و ایشون اصلا این کاری که شما گفتید رو نمی کردیم...
مرد جوان ـ پاشید بیاید پایین تا تکلیفتون رو معلوم کنم...
می دونستم کاری نمی کنن ولی می ترسیدم که یارو خیلی گیر باشه و میم اذیت بشه آخه اون بنده خدا تا همین جاش هم داشت مث بید می لرزید البته به روی خودش نمی آورد که می ترسه .... من هم ترسیده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم ....
به ما گفت: بشینید اینجا ( صندلی های جلوی سینما ) تا من برگردم ....
من که می خواستم به روی خودم نیارم پفک می خوردم و می خندیدم و چنان زل زده بودم به فیلم که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده ولی اصلا حواسم به فیلم نبود... و به میم هی می گفتم نترسیا... هیچی نیست...
مرد جوان اومد ... فیلم دیگه تموم شده بود ... همه رفته بودن ....
به ما گفت: من می دونم که شما نامزد نیستید و خواهر برادر هم نیستید ....می خوای همین الان بفرستمتون منکرات ؟
گفتم : خوب منکرات چه کار می کنه؟
گفت: هیچی ... شماره هاتون رو می گیره و زنگ می زنه خونتون و وقتی پدر و مادرتون اومدن از شما یه تعهد می گیره و ولتون می کنه.....
گفتم : آقا ببینید من مشکلی ندارم و بیشتر نگران این خانوم هستم ... بذارید این بره من می مونم ...
گفت: تو نمی دونی اینجا یه سینمای دولتیه؟ خجالت هم خوب چیزیه؟ اینجا جای گناه کردن نیست ...شما جواب خداوند رو در اون دنیا چی می خوای بدی... و و و کلی از این جور نصیحتها...!!!
اما تازه اصل ماجرا شروع شد.
گفت : من کمکتون می کنم. بیاید برید اون یکی سینمای بغلی تا اونها شما رو نبینن...
گفتم کیا؟ گفت: مسئولین سینما.....
(((( یه توضیح راجع به سینمایی که ما رفتیم. این سینما سه قسمت می شه .. یعنی سه سینما در یک سینما س ولی بزرگترین سینما همون سینمای «ش» هست که ما رفتیم و این سینما ها از طریق راهرو به هم وصل می شن))))
گفتم : باشه آقا ... به خدا یه دنیا ازتون ممنونیم.....
گفت : باید برید اونجا و وقتی من شرایط رو مناسب دیدم می گم که شما برید... ولی دیگه همچین گناهی رو مرتکب نشید.. باشه؟؟؟؟
من هم گفتم : باشه آقای عزیز .... به خدا لطف بزرگی کردید... فراموشتون نمی کنم..
۱۰ دقیقه گذشت .... ما توی اون یکی سینما نشسته بودیم و من داشتم با خیال راحت پفک می خوردم ... مرد جوان آمد و من رو بیرون کشید و گفت: هر موقع بهت گفتم برو بیا برو و به اون هم بگو که ده دقیقه بعد از تو بیاد پایین... اینا نباید با هم ببینن شما رو....
گفتم: باشه.. چشم آقا خیلی لطف دارید....
ده دقیقه بعد اومد و گفت: بیا برو به اونم بگو ده دقیقه بعد از تو بیاد ...
گفتم باشه و رفتم در گوش میم گفتم : من می رم ۵ دقیقه دیگه بیا پایین عزیزم. باشه؟
گفت: باشه سعیدم ... برو من میام.
ده دقیقه بعد:
بیست دقیقه بعد
بیست و پنج دقیقه بعد
کسی نیومد پایین .. داشتم دیوونه می شدم ... چشمهام خیره به آخرین روزنه ای بود که می تونستم از بیرون داخل راهروی سینما رو ببینم .... داشتم داغون می شدم... فقط خدا خدا می کردم که اون فکری که من می کنم نباشه....
سی دقیقه بعد
رفتم دو تا بلیط خریدم و دویدم به سمت سینما گفتم آقا دوتا بلیط برای فیلم« تارزن و تارزان» ....
اون آقا گفت: چرا دو تا بلیط خریدی. شما که یه نفری...
گفتم یکیشم مال خودت فقط به من بده برم.
گفت : بفرما
دویدم سمت بالا و بعد از گذشتن از سد نگهبان که گیر داده بود چرا الان راهت دادن؟ به در سینما رسیدم . در رو باز کردم . تاریک تاریک بود . پرده ای جلوی در آویزون شده بود. پرده رو کنار زدم و دیدم اون مرد جوان با صورتی عرق کرده اومد پشت پرده و گفت: سلام چرا برگشتی؟ گفتم : نیومد اومدم ببینم چی شده .... رفت کنار..... میم رو دیدم ولی جاش عوض شده بود.... اومده بود کمی عقب تر و جایی تاریک تر و کسی هم اصلا اون عقب نبود. نشستم کنارش... با تعجب تمام دیدم صندلی کناری میم گرمه و انگار کسی قبلا اون جا نشسته بوده... ولی این فکر پلید رو از خودم دور کردم... میم رو فرستادم پایین و خودم هم به دنبالش رفتم و کلی هم از اون آقا معذرت خواهی و تشکر کردم...
توی خیابون از میم پرسیدم: چرا انقدر دیر کردی؟
با حالتی بغض آلود گفت: منت چه عوضی ای رو می کشیدیم.
با حالتی پژمرده و داغون پرسیدم: کاری کرد؟ بگو ... دهنشو...... ....... ....... .......
گفت : نتونست بکنه
گفتم : یعنی می خواست کاری بکنه؟
سکوت
دیگه انگار صدای اون همه ماشینو نمی شنیدم... داغون شده بودم... دست خودم نبود.... یک سال از رابطه ی قشنگ و عاشقانه ی ما می گذشت و این اولی دفعه یا دومین دفعه ای بود که با هم اومدیم بیرون...
داشتم روی زمین پهن می شدم... دور خودم می چرخیدم.... ناراحت و عصبانی بودم ..... بیشتر از دست خودم عصبانی بودم ..... آخه چرا انقدر من ساده ام.... خاک بر سرم..... عزیزم داشت از دستم می رفت .... دیگه نتونست به حرفش ادامه بده .... چون حال داغون منو می دید.... دو سه بار خواستم برم تو سینما و درگیر بشم اما جلومو گرفت و نذاشت....
ماشین گرفتیم ....
دو تایی نشستیم جلو .... سرمو آروم گذاشتم رو شونه هاش و بلند بلند گریه می کردم ... هیچ وقت شبیه اون شب گریه نکردم.... من شکست خورده بودم .... میم آروم گفت: سعید جان حالت بده؟
آروم گفتم : خفه شو و حرف نزن.
داغون بودم و دست خودم نبود. سه تا زن اون عقب بودن. بعدا میم بهم گفت: اونا می گفتن که حتما باباش مرده... یا بالاخره یکی از بستگان نزدیکش فوت کرده... بلند بلند گریه می کردم و هوار می زدم ... می گفتم: مرتیکه به من می گه گناه نکن.... کثافت... عوضی .... پدرتو در می آرم.....
رسیدم به پارک عاشقان .... اون رو با همون ماشین که راننده ش هم یه پیرمرد بود فرستادم خونه شون و خودم به کام مرگ می رفتم.... روی پارک عاشقان ولو شده بودم و سنگ های اون پارک رو داخل دهنم می کردم و تو سر خودم می زدم.... نمی تونستم باور کنم اون با میم کاری نکرده باشه...
همین طور که بلند بلند گریه می کردم مردی نزدیک اومد و پرسید: آقای عزیز می تونم بپرسم چرا گریه می کنی؟ من هم تمام ماجرا رو براش گفتم . اون گفت: اشکالی نداره کاری که نکرده... این حرف مثل پتک بود رو اعصابم . با عصبانیت تمام گفتم بله کاری نکرده ولی اگه من دیر می رسیدم می کرد. گفت: من خودم خبرنگارم . گوش کن فردا به من زنگ بزن تا برات ردیفش کنم . من خودم می کشونمش دادگاه .. کاری می کنم در سینما رو تخته کنن. غصه نخور. من هم که کمی با حرفای اون مرد آروم شده بودم آروم آروم به خونه برگشتم.
ما شکایتی نکردیم و من هم با اون خبرنگار تماس نگرفتم اما .... اما این خاطره بدترین خاطره ای بوده که من تا حالا داشتم . بعد از اون موضوع من و میم دیگه اون رابطه ی همیشگی خودمون رو نداشتیم البته دوست داشتن من ذره ای کم نشده بود ولی نمی دونم چرا میم دیگه اون میم همیشه نبود.
ممنون و متشکرم که خوندید.ادامه دارد...
بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق قسمت های بعدی داستان رو در ماه آینده می نویسم.
این قسمت چهارم داستان من و میم بود . قسمت های قبلی در موضوعات وبلاگ و قسمت «درد و دل
عاشقانه» هستش اگه دوس داشتید بخونید. امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق
بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید.![]()

سلام ... من اومدم ... می دونم منتظرم بودید....
... اصلا منتظر نبودید؟
فکر کنم من که دیگه پاک سیگاری شدم و یه ننگ جامعه ... هی
مامان می گه هر کی سیگار بکشه بده ... می گه خیلی بده...
ولی من که سیگاری نبودم تا اینکه براتون تعریف کردم ... مامان و بابام خیلی همدیگرو دوست دارن و همیشه همدیگرو به ضرب مشت و قابلمه و هزار تا خرت و پرت دیگه می زنن ... من خیلی خوشحالم که اونا این قدر عاشق هم شدن...
اما من امروز می خوام از یه چیز دیگه حرف بزنم تا مامانم صدام نکرده...
امروز با مامان رفته بودیم خرید که یه دفعه یه دختر کوچولو تر از خودم دیدم ولی مامان بدون محل رد شد و من و اون از هم جدا شدیم ... البته همون بهتر که این طوری شد چون من که نمی تونستم اونو دعوا کنم بگم کجا رفتی؟ چی کار کردی؟ با کی بودی؟ چرا دیر اومدی؟ چرا زود رفتی و ...؟ از این جور چیزا دیگه...
ولی البته اونم مثل دخترای دیگه نبود .. اصلا سرشو نمی گرفت بالا و به جای جواب دادن بگه برو گمشو ایکبیری... آخه اون روز که داشتم با عمو سعید می رفتم بیرون دیدم اون به یه خانومه گفت: خانوم ببخشید خیابون بهارستان کجاست؟ ... بعد اون خانومه اخموئه گفت: برو گمشو ایکبیری...
عمو سعید خیلی ناراحت شد ... داشت یه صحبتایی از یه چیزی می کرد مث فرهنک ؟ فرنگ؟ فرهنگ؟ آها فرهنگ بعدشم وقتی من می خواستم بگم عمو چی شده گفت: بچه جون خفه می شی یا نه؟
دل من شکست اما من که نمی خواستم اونو اذیت کنم ولی بزرگترا این طورین دیگه ... مامان و بابامم هر وقت دعواشون می شه به من می گن برو تو اتاق ...
من واسم یه سوال درست شد ... آخه چرا خانوم گنده ها اینقده بد اخلاقن... آخه مگه چه اشکالی داره یه آقا گنده به یه خانوم گنده بگه آدرس فلان چیز کجاس؟
اما رفتم و از نازنین پرسیدم .. نازنین جون هنوز بد اخلاق نشده چون هنوز به سن بلوغ نرسیده ... نازنین جون بچه ی سارا جونه و سارا جون هم همسایه ی من و مامانیناس..![]()

اون اصلا شبیه این خانوم گنده ها نیست که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن ( این رو مامانم بهم یاد داده ... اون می گه هر کی افاده ایه از دماغ فیل افتاده )
خلاصه من رفتم و از نازنین پرسیدم که چرا این طوری هستن خانوم گنده ها؟
اون گفت : خودشم نمی دونه ولی آبجی بزرگش که می خواد بره بیرون همیشه مامانش بهش می گه مواظب غریبه ها باش... گفت شاید عموی تو غریبه بوده ولی اون که غریبه نبود.!!!!!!!!
بعدشم پس چرا اون خانوم گنده هه بعدش سوار ماشین شد و رفت ... مگه اون غریبه نبود؟
می گم نکنه خانوم گنده ها خیلی به خودشون می نازن؟ آخه اونا یه جورین... ولی اصلا با من این جوری نیستنا... می گم شاید آدرس پرسیدن بَده!!!!
من اون روز فهمیدم که دیگه نباید از یه خانوم گنده آدرس بپرسم چون اون می گه برو گمشو ایکبیری...

برای همینم هیچ وقت دیگه از نازنین هم آدرس نمی پرسم حتی اگه بخوام برم پی پی هم ترجیح می دم تو شلوارم پی پی کنم و از نازنین یا هر دختر دیگه نپرسم که رابطمون بد نشه...!!!![]()
اوخ اوخ مامان داره صدام می کنه .. بای بای
.....
خسته ام از آرزوها..... آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری
لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته
خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری
رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری
روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری
شعر از قیصر امین پور
بچه ها خیلی ها از من سوال می کردن که چرا کریسمس یا مثلا چرا شب یلدا نه؟
من در جواب اون عزیزانی که این سوالات رو از من کردم باید بگم : من مسیح رو دوست دارم .
به همین علت بود که برای کریسمس ارزش زیادی قائلم ..
ممنون از همه ی شما عزیزان... به زودی با یه شعر عاشقانه می یام ...

Happy birthday to issa ....Good luck everybody ...
Thanks a lot and see you soon
with a temporary poem my close friend.... yohhooo ... so take care

