تبليغاتX
عاشقانه ها
دوشنبه 21 اسفند1385 | اشعار سنباد نجفی (فلسفی)
آنها که باید بفهمند می فهمند...!!!
چهار شعر امروز تقدیم به تمام کسانی که می فهمند<<

۱ـ نمایش عامیانه ی انهدام..

یاد گرفتم

با تو چگونه حرف بزنم

یاد گرفتم

با تو چگونه راه بروم

یاد گرفتم

با تو چگونه بیارامم

یاد گرفتم

با تو چگونه زندگی کنم

یاد گرفتم

با تو چگونه بمیرم

یادگرفتی

چگونه

از یادم ببری.

------------------------------------------------------------------

۲. از فراسوی مرکز ارگانیسم های آفرینش

می خواست عکسش بر دیوارها قاب شود

می خواست اسمش تیراژ مجله بالا ببرد

می خواست همه با انگشت نشانش بدهند

می خواست با اکراه امضاء بدهد

خواستن توانستن است

اما احتمالا چگونه توانستن ، مهمتر از خواستن است

.... حال او دختری بیست و چند ساله است

اما یک زن چهل ساله است

پوزش می خواهم:

زنی چهل ساله است

اما دختری بیست و چند ساله است

بگذریم ، هر چه هست، حال

او هنر پیشه ای مشهور شده است!

--------------------------------------------------------------

۳. تقدیم به تمام دانشجویانی که می فهمند:

جمعه چه خطایی کرده

که شهری از کاشانه های ابریست؟

چه خطایی کرده

که سالروز ختم تجرّدهاست؟

چه خطایی کرده

که همسایه ی دیوار به دیوار شنبه ی پر مدعاست؟

هنگام دیدار زنده ها با مرده هاست؟

پر از رنج پی لذّتهاست

پر از رخوت پی نشاط هاست:

" آن شور و شوق ها در آن دانشکده ها ،

و این لیسانس های قاب شده دَم دَر توالت ها"

دیدی چگونه با اسبِ تروای کنکور

دانشکده ها را فتح کردیم؟

با هزار کشته و زخمی و مفقود

اما دریغ که چیزی برای غنیمت و غارت نبود

از هول هِلِن

بعد سالها

در دیگ بیکاری

سوختیم.

---------------------------------------------------

۴.برای گروه های فشار ( تقدیم به خواهران عزیزم که امروز در اوین هستند)

بچه که بودم ، شبها

لولویی ندیدم که بچه بترساند

امروز ولی

لولوهایی دیدم که همه را ترساندند

چه گولی خورده اید

که همه را فریبکار و فریب خورده می بینید؟

چه بشارتی شنفته اید

که با اشارتی شرّ می کنید؟

روزی پدرم پندم داد که عقل، پشت و پناهم باشد

تا پرت و پلا و پامال نشوم

و روزی همچو مترسک

پرندگان پنبه های سرتان را پخش و پلا خواهند کرد

تا باز هیچ مترسکی سرِ سالم به گور نَبَرد.

پدرم ، بچه که بودم می گفت:" لولو تا وقتی هست که آدم بچه است."

(پدرم بچه که بودم می گفت)

ای بی رمق از عربده

یاوه را به حراج نمی برند

آبرو را به تاراج مده.

پایان کار او را دیدی؟

چهارپایه زیر پایش نهادند تا برقصد بر دار

پایان کار تو را می بینم:

چهارپایی که پیش چشمش هویجی نهادند تا محو شود در غبار.

 

سنباد نجفی

 

لطفا از من سوال نکنید که این اراجیف چه بود. آنها که باید بفهمند می فهمند!



+ نوشته شده در ساعت 4:18 توسط سعید |
شنبه 19 اسفند1385 | نامه های عاشقانه
یک داستان جالب!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده پدر!

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم. من احساسات واقعی ام را با stacy پیدا کردم. او واقعا معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیز بینی هاش، خالکوبی هاش، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست پدر ، اون حامله است. stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت ، با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستند برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خواهیم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. مطمئنم که یک روز برای دیدارتون برمی گردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت john

--------------------------------------------------------------

پاورقی: پدر جان، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم توی خونه ی Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه ام که روی میزمه. دوستت دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.

با تشکر از حمیدرضای عزیز که این ایمیل رو برای من فرستادند.

این یکی زیاد عاشقانه نبود. قبول!



+ نوشته شده در ساعت 2:32 توسط سعید |
پنجشنبه 17 اسفند1385 | وب نوشته های شخصی ام
من عشق را مانند سیگاری دود می کنم..

خسته از نامردمی ها در کنار خاکستر سیگارم، می شینم و داد می زنم. اما با زبون بسته داد می زنم.

این عادتمه.

یه نگاهی به فیلتر سیگارم میندازم و با خودم می گم: خدایا! هر جا هست سالم باشه. باور نمیکنی؟ می دونم. اما یادت میاد که می تونستی منو بکشی و این کارو نکردی. شاید دلت برام سوخت.

دریچه ای که توی راه عبور از جنگل ، همون جنگلی که داشتیم با ماشین رد می شدیم،یادت هست؟نگاهت کردم و تو هم نگاهی کردی.نگاه تو به من نبود با معرفت.

ولی نگاه من تو چشمای ناز تو خلاصه می شد. یادمه ازت پرسیدم : میم ؟ یه نگاه به این جنگل بنداز. بعد تو با اون چشای قشنگت، نگاهی به دوردستها انداختی و گفتی: چی؟  نگاهی بهت کردم و مثل امروز فریاد زدم. آره. تو نشنیدی. می دونم . آخه فریاد اون روزم هم مثل فریاد امروز بود. با همون فریادی که تو نشنیدی بهت گفتم: ته هر جنگل تاریکی، یه راه فرار هست. یادته؟ تو نفهمیدی چی می گم. راستشو بخوای منم نفهمیدم. اما تقصیر تو نبود عزیز. بعضی وقتها چشمها یه حرفهایی می زنن که صد تا زبون یه جا نمی تونه اون حرفو بزنه.

اما بذار بهت بگم. الان کسی رو دوست دارم. اون داره منو برمی گردونه به چند سال قبل. این دفعه هم وصالی در کار نیست. اما فرقش اینه که دوستم داره. می فهمی؟ شاید بپرسی چی می خوام بگم؟ آخه یادمه همیشه می پرسیدی . می پرسیدی چی می خوای بگی؟ منظورت چیه؟ منم می گفتم: هیچی...

یه سیگار دیگه روشن می کنم .می خوام جوابتو این دفعه روراست بدم.اگه می گفتی که کسی رو دوست داری و بعد می رفتی،من فقط اشک می ریختم. اما وقتی نگفتی پیر شدم .

گنجشک روزهای عاشقی من! پرستویی از اون ور جنگلا اومده پیشم. دوستم داره. دارم باهاش جوون می شم.گرچه سختمه و سختشه. نگاه های اون شاید جذابیت تو رو نداره ولی می خوام بگم الان کسانی رو می بینم که وقتی با تو بودم نمی دیدم. اون دوستم داره و با اینکه به احتمال زیاد نمی بینمش و حتی وصالی هم در کار نیست اما خیلی چیزا برام معنی تازه ای گرفته.

یه پُک دیگه به سیگارم می زنم و یه نگاه توی آینه میندازم. سیگارمو نصفه خاموش می کنم و محکم فشارش میدم به ته جاسیگاریم. اشکامو پاک می کنم و همون حرف همیشگی رو به خودم می زنم: " مرد که گریه نمی کنه!"

دیگر زیبا نخواهی بود.

من عشق را مانند سیگاری دود می کنم.



+ نوشته شده در ساعت 19:57 توسط سعید |
دوشنبه 14 اسفند1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان ( این بار حسین پناهی )
 

من حسینم .... پناهیم

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

سلاماش ، همه ی عشقاش ، همه ی درداش ، همه ی تنهاییاش...

وقتی هم نبودم ، مال شما

اگه دوست داری با من ببین

یا بذار باهات ببینم

با من بگو ، یا بذار با تو بگم

سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو....

ها؟

**************************************

درود بر روح جاوید حسین پناهی عزیز

یه جمله ی قشنگ یه بار از حسین عزیز یه جا تو یه فیلمی شنیدم که خیلی زیبا اومد به نظرم.

اون جمله این بود:

همه ی اتفاقات دنیا اون جایی شروع می شه که ذهن آدم اونجا تموم میشه .... فهمیدی؟

بعد خودش با اون لهجه ی قشنگش می گفت. نفهمیدی؟ درستش هم همینه . نباید بفهمی.

 وب سایت رسمی حسین پناهی (کلیک کن)

 

راستی یه سوال هم دارم. دوستان عزیزم سرعت باز شدن صفحه برای شما چطوره؟

 



+ نوشته شده در ساعت 23:51 توسط سعید |
شنبه 12 اسفند1385 |
دو خبر داغ...!!!
سلام .

امروز با دو تا خبر داغ اومدم.

 *لطف عزیزان دولتی ما ، به علیرضا عصار هم سرایت کرد. سایت رسمی علیرضا عصار مسدود شد. دیروز که برای گشتن در سایت ایشان و لحظات خوبی را گذراندن در این وب سایت رسمی ، رفتم و دکمه ی موس را روی سایتشان کلیک کردم ؛ دیدم مطابق معمول ، جمله ی عاشقانه ی «این وبلاگ مسدود است» نثار پیکر ما شد. امیدوارم اشتباه شده باشد. بنابراین علیرضا عصار تا اطلاع ثانوی مسدود است. اگر مطلب تازه ای در این مورد به گوشتان رسید به من هم بگویید. ممنون.

سایت علیرضا عصار :  http://www.alirezaassar.com/

*حرم امام رضا رو می تونید از هر جایی که هستید زیارت کنید. دیروز که در این سایت های خبری دور می زدم دیدم که سایتی این خبر را منتشر کرده. آدرس را گرفتم و رفتم. جاتون خالی . جالبه. برای امتحان بدک نیست. در این شرایط تورمی که شاید به دلایلی سال بعد حتی بلیط هم نتوانیم بگیریم و توانایی مالی مان آنقدر پایین بیاید که از عزیز دلم امام رضا هم دور بمانیم این سایت، شاید، بد خدمتی نکرده باشد. این هم آدرس سایت http://razavi.tv. شما با مراجعه به این سایت می توانید تصاویر زنده ای از حرم مطهر را مشاهده کنید. 

 



+ نوشته شده در ساعت 10:26 توسط سعید |
چهارشنبه 9 اسفند1385 | شعر عاشقانه 2
دختر ایرانی...!!!

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشد هر زمان همراه خود سویی

باد ، پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

آه او با این غرور و شوکت و نیرو

در جهان یکتاست

بی گمان شهزاده ای والاست!

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

« شاید او خواهان من باشد»

لیک، گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

مقصد او خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست آری اوست!

اوست آری اوست!

آه ای شهزاده ! ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

برنگاهم راه می بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه بشتاب، ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است،

لیک در پایان این ره قصه پرنور است»

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سُم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

برفراز تاج زیبایش

می کشم همراه او زین شهر غمگین، رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند:

دختر خوشبخت

شعر از فروغ فرخ زاد عزیز که اعتبار زن را حفظ کرد

 



+ نوشته شده در ساعت 21:39 توسط سعید |
دوشنبه 7 اسفند1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت چهارم)...!!!

خلاصه ی قسمت اول و دوم و سوم: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او رازشومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. اکنون آنها با مشکلات راه در رسیدن به سرزمین ابدیت دست و پنجه نرم می کنند...

دوستانی که تمایل به خواندن قسمتهای پیشین این داستان دارند لطفا به اینجا  مراجعه کنند. 

یه توضیح:

من یه توضیح دیگه هم بدم به بعضی دوستان ، که بارها از من پرسیدند که چرا این داستان این قدر طولانیه و ما وقت نمی کنیم که بخونیم. دوستان عزیز من ، اول این رو بگم که داستان، داستان بسیار جالبی هست و اگر یه ذره ش رو بخونید بعیده تا تهش نخونید.این مطلب رو دوستانی که خوندند تایید کردند. اما اگه واقعا طولانیه و دوست دارید بخونید، من راه گذاشتم اون هم اینکه داستان رو به چند رنگ تقسیم کردم تا هر دفعه که میاید یه قسمت رو بخونید. متوجه شدید؟ درسته داستان خودش به چند قسمت تقسیم می شه ولی هر قسمت هم به چند قسمت دیگه تقسیم می شه که شما نخواهید وقت زیادی برای خوندنش بذارید. مثلا این قسمت داستان به رنگهای آبی، سفید، و رنگ های دیگه تقسیم شده که شما هر دفعه که میاید یه رنگ رو بخونید. ممنون.

**************************************************************

و اکنون قسمت چهارم این داستان زیبای زیبا. نویسنده(آرش حجازی)

 

"از کدام طرف برویم؟"

روزها سبزه زارها را پیموده بودند، روزها از جنگل های سبز گذشته بودند ، و روزها تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک خشک. هر چهار افق را میدیدند. نه جاده ای بود و نه نشانه ای ، دشت بی پایانی بود و تنها زندگان آن دشت، شهسوار و همسفر سیاهپوش و اسب سیاه بودند.

دختر آرام گفت:" برای رسیدن به سرزمین ابدیت درست ترین راه ، دشوارترین راه است. بگذار شب برسد راه خودش پیدا می شود.

پوریا تعجب کرد:"شب برسد که چه؟ تازه اول صبح است، تا شب خیلی مانده، روزهاست که در این برهوت سرگردانیم، مرا کجا می بری؟"

دختر گفت:" درست ترین راه دشوارترین راه است."

پوریا خشمگین گفت:" اول باید در راهی بیفتیم، بعد ببینیم سخت است یا نه. ایستادن و نگاه کردن که دیگر سختی ندارد. روز روشن را رها کنیم و شب راه بیفتیم؟ مگر راهزنیم؟"

دختر کوله اش را پایین گذاشت:" راه درست ، دشوارترین راه است."

پوریا ، بی حوصله گفت:" منظورت از تکرار این حرف چیست؟"

ـ "الان دشوارترین کار برای تو چیست؟"

پوریا با بلاهت به دختر نگاه کرد و گفت:" این حرفها را کنار بگذار از کدام طرف برویم؟ نمی توانم صبر کنم."

ـ " پس حالا دشوار ترین کار، صبر است. باید انتظار رایاد بگیری. باید تحمل صبر را داشته باشی. اگر حالا حرکت کنیم راه را گم می کنیم. چاره ای نیست. آینده در گرو صبری است که حالا باید تمرین کنیم. باید تا شب صبر کنیم."

پوریا با خلق تنگی بارش را بر زمین گذاشت و کناری نشست. دختر لگام اسب را برداشت، و بعد سر فرصت آتش روشن کرد تا بقیه ی گوشت آهویی را که پوریا روز قبل شکار کرده بود کباب کند. پوریا بی قرار از جا برخاست و شروع کرد به قدم زدن. کمی که راه رفت، دوباره نشست و سرش را روی زانوش گذاشت. بعد مشتی به خاک جلوی پایش زد، مشتی دیگر، و مشتی دیگر. دختر غذا را آماده کرد. زیر سایه ی تل خاکی نشست و گفت:" این کارها فایده ای ندارد بیا غذا بخوریم."

پوریا ناتوان بلند شد، به طرف دختر آمد و کنارش نشست. لقمه ای برداشت و گفت:" می دانی باید از کدام طرف برویم. خواهش می کنم بگو!"

دختر خندید و گفت:" باور کن نمی دانم، شب که بیاید می فهمم."

پوریا نالید:"شب تاریک چه نشان می دهد که روز روشن نمی تواند؟"

دختر گفت:" صبر کن و ببین."

ـ "دیگر نمی توانم صبر کنم. اگر باز هم صبر کنم می میرم."

ـ دختر سیاه پوش، نرم خندید و گفت :" اگر صبر نکنی راهت را گم می کنی و هرگز به سرزمین ابدیت نمی رسی."

ـ "نمی توانم."

ـ " من یادت می دهم غذایت را بخور، بعد."

پوریا غذا خورد و دوباره شروع کرد به قدم زدن. اسب سیاه سرش را به بوته ی خاری گرم کرده بود. دختر ، پوریا را صدا زد:" حالا می رسیم به هنر انتظار. دست هایت را بگذار روی زمین و به آنها تکیه بده."

پوریا که دیگر کاری از دستش برنمی آمد پیروی کرد.

ـ"وقتی شروع می کنی به صبر کردن، تا مدتی همه چیز آرام است. بعد اضطراب می آید. احساس می کنی چیزی زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد. قلبت تند و تند می تپد، احساس نفس تنگی می کنی. بدنت به خارش می افتد. اما این فقط آغاز ماجراست. نباید تسلیم شوی."
بعد همان جا دراز کشید و خوابید. پوریا مدتی نشست. کم کم علایم اضطراب در چهره اش پیدا می شد. ابروهایش گره خورد و لبهایش را برهم فشرد. جا به جا شد. دست هایش را در خاک فرو برد و مشت کرد. عرق بر پیشانی اش نشست. تند و تند نفس می کشید. رگ های گردنش برجسته شد و عضلاتش در هم پیچید. احساس ضعف می کرد. می خواست فریاد بزند و بدود. انگار بار سنگینی بر پشتش گذاشته بودند. تا بعد از ظهر، به خودش پیچید اما چیزی نگفت.

دختر سیاه پوش از خواب بیدار شد. نشست ، کش و قوسی به خودش داد. نگاهی به شهسوار انداخت و گفت:" وقتی فهمیدی که دیگر کاری از دستت برنمی آید ، کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند. ناتوانیت را می پذیری و سعی می کنی در ناتوانی، توانایی های کوچکت را پیدا کنی. احساس می کنی از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمی کنی. چشم هایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی."

پیش از غروب آفتاب دختر سیاه پوش پوریا را تکان داد. لبخند می زد. در خلسه بود. دختر کنارش نشست و پرسید.:" حالت چطور است؟"
پوریا چشم هایش را باز کرد و گفت:" می توانم تا ابد صبر کنم."

ـ " لازم نیست. به زودی آفتاب غروب می کند و راه پیدا می شود. بیا غذایی بخوریم و به راه بیفتیم."
پوریا نگاهی به اطرافش کرد و گفت:" گرسنه نیستم."

دختر گفت:" همان طور که باید هنر صبر را آموخت باید موقع دست کشیدن از آن را هم شناخت. حالا گرسنه ات است. گرسنگی اولین انگیزه ی محرک آدم است، و حالا وقت حرکت است."

پوریا کنار دختر نشست و غذا خورد. بعد روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دختر گفت:" بلند شو و اسب را آماده کن."
پوریا چشم هایش را بست و گفت:" عجله ای که نیست."
دختر گفت:" بلند شو. هوا دارد تاریک می شود. باید حرکت کنیم. "
پوریا غرولندکنان نشست. به تل خاکی تکیه داد و چشم هایش را بست. خورشید از افق گذشت و کم کم تاریکی همه جا را گرفت. دختر لگام را به دهان اسب زد و با دقت به اطراف خیره شد. مدتی گذشت. ناگهان فریاد زد:" ببین راه پیدا شد آنجا را نگاه کن."

پوریا از جا پرید. از دور ، شعله های عظیم و سر به فلک کشیده ی آتش، آسمان اطراف را روشن کرده بود. آتش و تاریکی آسمان، منظره ی هولناکی از زیبایی و شکوه آفریده بود. دل پوریا لرزید و گفت:" خدایا ، زیبایی مرگ آوری است. انگار خدا بر زمین آمده باشد. آتش و تاریکی در هم آمیخته اند. سیاهی و روشنی از هم جدانشدنی اند.آنجا کجاست؟"

ـ" جنگل آتش ، باید به همان طرف برویم. برای رسیدن به سرزمین ابدیت باید از جنگل آتش گذشت."
پوریا نگاه وحشت زده ای به شعله ها انداخت و با تردید گفت:" باید از وسط این آتش بگذریم؟"
دختر رو به او کرد:" باید بگذریم. آزمایش شجاعت است. اگر تردید نکنیم، اگر بر ترسمان غلبه کنیم، آزاری نمی بینیم. اما یک لحظه تردید ، یک لحظه وحشت ، نابودمان می کند."

پهلوان جوان گفت: " من می ترسم. نمی دانم چه ام شده ، اما قلبم می خواهد از سینه ام بیرون بزند."

ـ " نمی شود نترسید. اما می توان بر آن غلبه کرد. تحمل ترس هم مثل صبر سخت است. باید راه بیفتیم.پیش از طلوع باید از آتش بگذریم. "

اسب سیاه از آن منظره ی آتشین دور دست ترسیده بود و ناله می کرد. پوریا،نگران،اول به جنگل آتش نگریست و بعد به دختر سیاه پوش ، بعد دستی به گردن اسب سیاهش کشید و گفت:" یار وفادارم، شاهین تیز تکم، تو از همه ی ما شجاع تری، آرام بگیر."

اسب هراسان، سرش را به چهره ی شهسوار کشید و ناله ای کرد. پوریا گردن اسبش را در آغوش گرفت و گفت:" یار مهربانم ، با هم از این جنگل می گذریم، در غم و شادی یارم بوده ای، جلوی این کوه آتش شرمنده ام نکن!"

اسب کمی آرام گرفت. شهسوار به دختر سیاه پوش کمک کرد بر اسب سوار شود و بعد بر پشت اسب پرید. دختر گفت: " عجله کنیم."

به طرف جنگل آتش تاختند. هرچه به جنگل نزدیک تر می شدند گرما بیشتر می شد. پوریا اسب را می تازاند و سعی می کرد تردید را از فکرش بیرون کند. باید از آن می گذشت. حاضر بود برای رسیدن به شاهدخت، از جانش بگذرد. تردید معنایی نداشت.

نزدیک جنگل اسب دوباره ایستاد. می لرزید. پوریا دوباره یال اسب را نوازش کرد: "رفیق قدیمی ، مثل سمندر از این آتش بگذرانمان."

اسب، نگاه معصوم ونگرانی به صاحبش کرد. پوریا بار دیگر دستی بر سرش کشید. اسب، با تردید راه افتاد. پوریا رو به همسفر سیاه پوشش کرد و گفت:" آماده ای؟ نمی ترسی؟"
دختر با صدای آرامی گفت: " کنار تو ترس برایم معنایی ندارد."

پوریا دوباره به جنگل نگاه کرد. چشم هایش را بست و با پاشنه هایش به پهلوی اسب کوبید و به درون جنگل آتش تاخت.

اول هیچ کدام چیزی نفهمیدند، اما وحشت آتش ، خیلی زود خودش را نشان داد. اول، اسب سیاه ، هراسان ایستاد و شیهه کشید. دختر فریاد زد:" عجله کن . از اسب بپر پایین، ترسیده، الان آتش می گیرد." پوریا، مضطرب ، بر گردن اسب کوبید:" برو جانم، نترس، بتاز!"

اما شعله ها از پاهای اسب بالا می آمد. پوریا ، شتابان ، دختر را از پشت اسب پایین گذاشت و با بغض سر اسبش را در آغوش گرفت:" هم سفر مهربانم، نترس ، مرا تنها نگذار..."

اما دیر شده بود. اسب تا سینه در آتش می سوخت و شیهه می کشید. دختر فریاد زد:" عجله کن، از اسب پیاده شو، آتش می گیری!"
پوریا از پشت اسب پایین پرید و فاصله گرفت. اسب، آتش گرفته بود و شیهه می کشید. دختر جوان با بغض رویش را برگرداند اما پوریا همان جا ماند و تا پایان به سوختن هم سفر سال ها سرگردانی اش نگاه کرد. بعد، بر خاکستری که از آن توده ی آتش مانده بود خم شد، مشتی برداشت و ... قطره ای اشک از گونه اش چکید. شعله های سرخ آتش تمام آسمان را گرفته بود. اما هیچ شعله ای نمی توانست دل پوریا را بیش از آن بسوزاند. دختر جوان، هق هق کنان ، سوگواری پریا را بر گور خاکستری اسبش تماشا کرد. بعد دستش را بر شانه ی او گذاشت. پوریا سرش را برگرداند و به دختر نگاه کرد و بعد، آرام برخاست و گفت:"برویم!"

دیگر وحشتی نداشتند. از درون شعله های سرخ می گذشتند و با عبور از هر شعله ، احساس می کردند سبک تر و آرام تر می شوند. دیگر احساس گرما نمی کردند. پوریا دستش را زیر بازوی دختر سیاه پوش انداخته بود و با هم پیش می رفتند. سپیده نزده بود که از جنگل آتش گذشتند و به فضای آزاد رسیدند و هوای خنک و تازه ، حالشان را جا آورد. پوریا بر زمین نشست و گفت:" کمی خسته ام. پیش از حرکت کمی استراحت کنیم."

دخترکنارش نشست. پوریا به پشت سرش نگاه کرد و با تعجب گفت:" نگاه کن، جنگل آتش ناپدید شده."

دختر گفت:" بله. وقتی از آتش گذشتی، دیگر وجود ندارد. آن آتش درون توست و همیشه نیروی غلبه بر ترس را به تو می بخشد."

پوریا به منظره ی پشت سرش خیره شد. زیر لب زمزمه کرد:" ناپدید شد، اسب سیاه مرا هم با خودش برد..."

دختر نگاهی به پشت سرش کرد و زمزمه کرد:" آتش او را هم با خود به درون تو برد... و من..."

پایان قسمت چهارم

در قسمت بعد: پوریا و دختر جوان به کوهی می رسند که سراسر آن از خار و تیغ ، پوشیده شده. پوریا در عبور از آن کوه، دچار مشکلی می شود ... بعد از گذر از کوه خار ، دنیا تاریک می شود. خورشید می رود. آنها به تاریکی مطلق می رسند . به دشت ظلمت. در آن دشت ، پوریا دخترک را گم می کند و در آن ظلمت احساس می کند که مهر دختر، بر دل او نشسته است، اما شاهدخت چه می شود؟...



+ نوشته شده در ساعت 2:25 توسط سعید |
شنبه 5 اسفند1385 | نامه های عاشقانه
نامه های بچگانه به خدا...!!!

سلام.

تا حالا فکر کردی اگه بچه ها بخوان به خدا نامه بنویسن چقدر اون نامه ها می تونن قشنگ باشن.

امروز چند تا از اون نامه ها رو براتون می نویسم.

( با تشکر از خانم آیناز توحیدی که این ایمیل رو برای من فرستاد.)

 

 dear Mr God

 I wish you would not make it so easy for people to come apart. I had 3 steaches and a shot

Janet

آقای خدای عزیز...دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسان تیکه پاره نشن. من تاحالا ۳ جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم.

جانت

*******************************************************************************

Dear God

How come all those miracles in the old days and dont you any now

saymour

خدای عزیز

چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی؟

سی مور

********************************************************************************

dear God

maby cane and abel would not kill each so much if they had their own rooms. it works with my brothers

larry

خدای عزیز،

شاید هابیل و قابیل آنقدر همدیگر را نمی کشتند اگر هر کدام یک اتاق خواب جداگانه داشتند. برای من و برادرم که موثر بوده است.

لاری

*********************************************************************************

You dont have to worry about me. I always look both ways

dean

لازم نیست که نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.

دین

**********************************************************************************

Dear God

Instead of letting people die and haveing to makes new ones Why dont you just keep the ones you got now

Jane

خدای عزیز

چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه ی دیگه یی بسازی همین آدمایی که وجود دارن نگه نمی داری؟

جین

**********************************************************************************

Dear God

 My Grandpa says you were around when he was a little boy. How far back do you go

Love

Dennis

خدای عزیز،

پدربزرگم می گه وقتی اون پسر کوچیکی بوده تو هم وجود داشتی . مگه تو چند سال قبل از اون بودی؟

با عشق

دنیس

 

موفق باشید...

 



+ نوشته شده در ساعت 4:31 توسط سعید |