ساعت ۱۰:۱۵ . حوالی منزل . تلفن همگانی . تاریخ: ۲۳/۲/۱۳۸۶
من (پشت گوشی): خدایی من اگر با کسی چت هم می کنم فقط بچه های وبلاگی هستن. تازه اونم ، وقتی باهاشون حرف می زنم فقط سعی می کنم چیزایی که بلدم رو بگم و اونا هم یا مسخره می کنن یا بهشون بر می خوره یا...
در همین لحظه دو نفر سوار بر موتور اومدن و یه کم جلوتر از تلفن نگه داشتن و یکیشون پیاده شد و گفت: " داداش ، اون کارتت رو می دی به من یه زنگی بزنم. "
من: نه آقا . می بینی که دارم حرف می زنم.
مفلوک : " داداش بده دیگه. من اینجا غریبم."
من: "آقا جون ، فدات شم. من اونقدا ندارم که بخوام ۱۰۰۰ تومان کارتم رو بدم به شما. "
مفلوک: "بده دیگه بابا. "
در همین لحظه چاقو رو از پشت شلوارش کشید بیرون و گفت:
- " ببین داداش اگه صدات در بیاد می زنم دهنتو می.... . هر چی داری بریز بیرون."
من: " آخه من که پولی ندارم. "
نزدیکم شد و جیب هامو گشت و فک کنم ۲ تا ۱۰۰ تومانی ورداشت و گفت :
- "این چیه؟"
من هیچی نگفتم.
مفلوک اون یکی جیبمو هم گشت و موبایل نازنین من رو که کلی هم دوسش داشتم ورداشت. ![]()
من: " موبایلو با خودت نبر*."
مفلوک : " نه. نمی برم."
همین جا بود که هر چی یافته بود برداشت و پرید روی موتور و دِ برو که رفتی.
من هم در این لحظه شروع کردم به فحش دادن بهش . جاتون خالی از مادر تا فکر کنم خواهرشو و برادرشو باباشو و البته خودشو هم فحش دادم.
کلی ناراحت بودم. گوشی رو قطع نکرده بودم هنوز. به خودم که اومدم دیدم گوشی دستمه هنوز. گوشی رو قطع کردم و کلی غصه خوردم. ![]()
آخی . گوشی من. گوشی نازنینم. بردش. نمی خوام. ![]()
بعد گفتم چه کنم چه نکنم؟ با خودم گفتم بذار یه زنگ به گوشیم بزنم.
بووووووووووووووووووق
بووووووووووووووووووق
بووووووووووووووووووق
بعد از سه چهار بار زنگ خوردن گوشی رو جواب داد.
مفلوک :"الو. "
من : " داداش . اون گوشی رو بیار. به درد تو نمی خوره."
مفلوک : " ببین. من عمل دارم. پول می خوام. اگه گوشی رو بیارم چقد به من می دی؟"
من: " ببین . من الان پول ندارم. ولی تو گوشی رو بیار . من برات جور می کنم."
مفلوک : "باشه میارم برات."
من: " ببین. اون گوشی برای تو ارزشی نداره. من می دونم تو عمل داری و پول لازم داری. اون گوشی رو نمی تونی به قیمت خوبی بفروشی."
مفلوک : " می دونم. منم اومدم یه بچه مایه دار رو خفت کنم تو گیرم افتادی.
"
من: " باشه. من شرمنده ام که مایه دار نبودم.
"
مفلوک : " ببین من گوشیتو برات میارم. فقط کسی رو بر نداری بیاری ما رو بندازی زندونا."
من:" نه بابا . کسی نیست."
مفلوک: " تو الان کجایی؟"
من: "همون جایی که بودم. همون جایی که اومدی و دیدی منو."
مفلوک: " باشه . پس ببین من گوشی رو پرت می کنم سمتت. بگیرش. باشه؟"
من:" باشه. من منتظرما. بیاریا. خونه برم داغونم می کننا."
مفلوک: " باشه میارم برات."
۱۰ دقیقه.
۱۵ دقیقه.
۲۰ دقیقه.
نیومد.
یه آقای موتوری رو دیدم و گفتم کسی رو با این مشخصات ندیدی؟
گفت نه. مگه چی شده؟
قضیه رو براش گفتم.
بنده خدا دلش برام سوخت. آخی.
گفت: " زنگ بزن ۱۱۰. "
من:"باشه. "
زنگ زدم ۱۱۰.
بووووووووووووووووووووق
بله؟
سلام آقا. من الان داشتم با تلفن حرف می زدم دو نفر اومدن و با تهدید با چاقو موبایل و پولهامو بردن.
- خوب شما الان کجا هستی؟
- من الان تقاطع .... و .... هستم. ( آدرس من به دلایل امنیتی اینجا ذکر نمی شه.
)
- خوب آدرستون رو دوباره بگید.
ـ من الان تقاطع ..... و ..... هستم.
- کجا؟
- بابا تقاطع .... و ..... . روبروی پمپ گاز سابق.
- جنوبی یا غربی؟
با خودم گفتم این یارو ملنگ می زنه. ![]()
بعد بهش دوباره آدرسو دادم و گفتم من نمی دونم جنوبی یا شمالی نداره اینجا.
- باشه پس آدرسو دقیق بپرسید باز زنگ بزنید. و سریع قطع کرد.
با خودم گفتم : حالا اگه من می گفتم یه زن بد حجاب دیدم . با هلیکوپتر و تانک و ضد هوایی میومدنا. ![]()
خلاصه من فرداش سیم کارتو سوزوندم و یه سیم کارت جدید تحویل گرفتم اما خدایی شب جالبی بود.
ممنونم از سردار رادان و همچنین سردار احمدی مقدم به خاطر اینکه این زنای بد حجابو برداشتن و امنیت رو به جامعه برگردوندن. ![]()
الان هم در حال تدارک یک تشکر نامه هستم برای نیروی انتظامی . ![]()
-----------------------------------------------------------------------------------
* : اشاره دارد به شعر معروفِ گیتارو با خودت نبر.
صدای گریه ی بچه ای که تازه به دنیا آمده بود فضای آسمان تهران را عطرآگین می کرد . هیچ کس نمی دانست او که محمد نام گذارده شد، چه خواهد کرد؟ چه کاره خواهد شد؟ اما میرزا هدایت ا... (پدر دکتر مصدق) و ملک تاج خانوم (مادر دکتر مصدق) به شدت این بچه را دوست داشتند. آنها سالها بعد وقتی که خودشان نیز در قید حیات نبودند دانستند که محمد حالا دیگر یکی از بزرگمردان این سرزمین به شمار می رود. ضیاالسلطنه دختری بود که ۳ سال پیش از این به دنیا آمده بود. او سرانجام به همسری این بزرگمرد در آمد و البته ۳ سال قبل از مصدق دار فانی را وداع گفت و دکتر و ۲ پسر و ۳ دخترش را تنها گذارد. مردی که هم اکنون اسوه ی بسیاری از مردان ایران زمین است ، آن روزها در غم و اندوه فراوان فرو رفته بود . او نیز از همسرش پیروی کرد و در سن ۸۴ سالگی دار فانی را وداع گفت یعنی درست سنی که ضیاالسلطنه از دنیا رفت. او در بدترین شرایط ، فراموش نکرد که مردمی هستند که هنوز به نان شبشان محتاجند.

روز تولد دکتر محمد مصدق نزدیکه. ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ مصادف با صد و بیست و پنجمین سالگرد تولد اوست.البته به روایت دیگری ، ۲۶ خرداد روز تولد ایشونه ولی ما همان چیزی که مرسوم است را به عنوان سالگرد تولد ایشان برگزیدیم. این بار من نمی خوام چیزی راجع به دکتر مصدق بنویسم. این پست رو با کمک شما تا روز تولد دکتر مصدق تکمیل می کنم. پس این پست رو شما و من با هم تکمیل می کنیم. به این صورت که هر چیزی که دوست دارید در قسمت نظرات در مورد و به دکتر مصدق بنویسید و من هم نظرات شما رو توی این پست منعکس می کنم پس شروع می کنیم با:
دکتر مصدق می خواهم بگویم ................................................ ( جای خالی رو شما پر کنید)
امیدوارم این دفعه قسمت نظرات رو بیشتر از همیشه گلبارون کنید. ممنون.
===========================================================
مانوش : داستان زندگی دکتر رو نوشتن که تکرار مکررات بود و به دلیل طولانی بودن ثبت نشد.
دختر کبریت فروش: همیشه وقتی تاریخ می خوندم دوست داشتم خرخره ی اینجور آدمارو بجوم...ولی خداییش با مصدق بیشتر از همه سازگار بودم.
صابر : حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود.........یا از دهان آن که شنید از دهان دوست...
یاسمین : روحت شاد.
هدا : ترم اول دانشگاه رو تو آمریکا خوندم همین 3 ماه پیش بعد این پسر ایرانی یوهو شروع کرد از تاریخ حرف زدن و انقدر زر زد که خدا میدونه بعد از اون بهش میگفتیم "هیستیری چنل" بیچاره
خلاصه فیض بردم .
سارا: به نام تنهاترین معبود تنهایی
لحظه ها گذشت ماها سالها قرنها...آب اتش شد ...زندگی نابودی؟....فریاد خفته در گور....زمین سرد ...آسمان تاریک....چه کسی باور کرد؟...چه کسی حالمان را باور داشت؟...اکنون, هر روز, فردا...بچه ها خفته در اندیشه ی تاریک...من خاموش بر این سرزمین بی روح...فردا مرگ مرگ مرگ...
ای کاش کسی حرفهایمان را میشنید ای کاش دوباره کورشی زنده میشد ای کاش مصدقهایی بودند اما افسوس افسوس
روحش جاوید
سعید : نیستی که ببینی چه می کشم. از این دنیا که نه. آخه دکتر کمی هم به فکر خودتان بودید بد نبود. من را به عنوان پسر خودتان قبول کنید چون می خواهم پدر صدایتان کنم. می دانم وضع امروز ما را بهتر از هر کسی درک می کنید و می فهمید. دکتر اگر الان بودی و جوانهای ایران رو میدیدین که دارن (واقعا دارن) از درون خرد می شن و میشکنن چه می کردید؟ دکتر داستان ملی کردن نفتتان بازیچه ی عده ای عوام فریب شده برای اثبات ادعای باطلشان. واقعا کارل مارکس راست می گفت که می گفت: "اتفاقات در تاریخ دوبار تکرار می شوند ، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی!" پدر جان، معنی دانشگاه از بین رفته . عده ای می آیند و نمره می گیرند و پاچه می خوارند و مدرک می گیرند و به عنوان دانشجوی برتر به دیدار رهبر می روند. عده ای نیز راه شما رو پیش گرفتند و واقعا دانش می جویند. اما راهی برای ارائه ی خود نمی بینند مگر در حبس. دکتر کاش بودید و الان به ما می گفتید که حاکمیت یک مشت خارجی بر ما بهتر بود یا حاکمیت یک انگشت مثلا داخلی. دکتر شما را به حبس فرستادند پس خوب می دانید که حبس چیست . اما من هم اکنون خودم را در کشورم حبس می بینم درست مثل زندان. برای من دعا کنید.
رویا : می تونم بگم یکی از بزرگمردان تاریخ ایران بود ....یکی از ایرانیان واقعی....که در هر قسمت از زندگی اش اول به ایران فکر کرد و بعد عمل کرد.....متاسفم که بیشتر از این نمی تونم از ایشون یاد کنم....امیدوارم همیشه یاد خاطرش گرامی باشه....و روح این بزرگمرد همیشه در مقابل یکتای مهربان شاد باشد....
امیر : تولدت مبارک
مدیر وبلاگ : امروز 29 اردیبهشته . دکتر تولد 125 سالگیت مبارک . من معذرت می خوام که این جماعت ایرانی یکی از بزرگترین مردان این سرزمین رو نمی شناسن. البته می دونم که خودت نخواستی بشناسنت ولی ... شاید هم مشکل وبلاگ منه که اونقدر که باید تو رو خوب نشون نداده. منو ببخش دکتر.
مریم : من آقای دکتر رو می شناسم ولی بزرگی ایشون رو نمی شه توی چند کلمه خلاصه کرد پس![]()
غزل : آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
آخرین پیام دکتر مصدق به ملت ایران در دادگاه نظامی بعنوان وداع با مردم :
"...آری تنها گناه من وگناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراطوریهای جهان را ازاین مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمانهای استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت ازدست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت واراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردیدم. من طی این همه فشاروناملایمات ، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خودم غافل نیستم و به خوبی میدانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی بشود که ممکن است درآتیه در سراسر خاورمیانه درصدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعماربرآیند.
من میخواهم برای آخرین باردرزندگی خود ملت رشید ایران را از حقایق این نبرد وحشت انگیز مطلع سازم و مژده بدهم:
مصطفی را وعده داد الطاف حق / گربمیری تو نمیرد این ورق
حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیونها ایرانی و نسلهای متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و ازآن چه برایم پیش آوردهاند هیچ تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقتهایی که امروز گریبان همه را گرفته بثمر رسیده و خواهد رسید.
عمر من و شما و هرکس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آن چه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستم دیده است. از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه درخیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جزدراین لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم. بدینوسیله از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیروجوان تودیع میکنم و تاًکید مینمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشتهاند از هیچ حادثهای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند ، خدا یار و مدد کار آنها خواهد بود."
سمیه.الف : مهربان دکترم!!
چه رنجی کشیدی , نه از دست آنها که صدا را در گلویت خفه کردند، از دست مردمی که در کمتر از یک ماه ...با تو چه کردند ,(همان مردم مظلوم و ستم دیده )خوب می دانم که می شناختی شان خوب می شناختی شان ولی وسعت فکر و اندیشه ات آنقدر بود و به راهی که برگزیده بودی آنقدر معتقد بودی , که ندیدی شان.
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
حتما خوب می دانی که نسل اینگونه آدم ها هنوز ور نیفتاده و هنوز همان گله وار زیستن و گول خوردن ادامه دارد, هنوز کسی از سرکوب زنان و دانشجویان و معلمان و کارگران ککش هم نمی گزد, زنانی که تنها خواسته شان برابری در حقوق اجتماعی با جماعت مذکر است, دانشجویانی که خواسته شان یک انجمن اسلامی عملا هیچ کاره است , معلمانی که تقاضای کمی افزایش حقوق دارند, آیا اینها که برشمردم خیلی زیاده که ازشون دریغ می شود ؟؟؟؟؟؟
اینها همان مردمی هستند که بعد از 50 سال هنوز فریاد ملی شدن صنعت نفت را نشنیده اند , هنوز فرق مصدق و کاشانی را نمی دانند, ملتی که روی نفت نشسته اند و به آن می بالند ولی کوچکترین بهره ای از پول نفت نمی برند و دم بر نمی آورند!
شما می تونید به من بگید این ملت چرا عادت کرده خودش رو به خواب بزنه؟ چرا چشمش رو به روی واقعیت ها می بنده؟ خسته شدم از این مردم و از جستجوی دلایل کارهاشون.
بگذریم ,تازه چه خبر ؟ هنوز جوجه و غوره و بادمجان را بسیار دوست می دارید؟
از فرزند صدیقتان دکتر حسین فاطمی چه خبر؟ راستی دکتر نون را بخشیدید چون زنش را بیشتر از شما دوست می داشت ؟ هنوز کاشانی ادعای رهبری نهضت ملی شدن صنعت نفت را می کند؟
چه کسی از شب های تنهاییت, از بغض گلویت در احمدآباد خبر دارد؟ هیچ کس, یقین می دانم هیچ کس( دوست عزیز نمیدونم تا حالا احمدآباد رفتی یا نه؟ با دیدن غربت آن خانه تمام غصه های هستی را به یاد می آوری و بغضی به بلندای البرز در دلت خانه می کند)
دکتر جون تولد اندیشه ات را تبریک می گم, راستی هیچ میدونید من فقط 100 سال و یک روز از شما کوچکترم!!!!!!!
نگاه از صدای تو ایمن میشود
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل!
سمیه جان ، تولدت مبارک.
مائده : منم دوست دارم از احساساتم راجع به دکتر بنویسم ولی حیفم اومد نشناخته وندونسته چیزی بگم پس اگه اجازه بدید راجع نقاط برجسته شخصیت دکتر مصدق یه چیزایی بگم :
وزن اشخاص در جامعه به قدر شدایدی است که در راه مردم تحمل میکنند .
دکتر مصدق در زمان نخست وزیری اش که در مجموع 28 ماه طول کشید حقوق نگرفت وبه دلیل رعایت قانون فسادناپذیری نزدیکانش هم با او دشمن شدند.در مجلس رضا شاهی حاضر به سوگند و وفاداری به وی نشدچرا که وی را غاصب می دانست. جایی که در مجلس موسسان ایت ا... کاشانی وحائری زاده به سلطنت پهلوی رای دادند به آن رای نداد. به دلیل اینکه دکتر به افکار عمومی بسیار بها می دادند همین امر باعث شد که از سوی مخالفانشان عوام فریب لقب گیرد . ایشان اعتقاد داشتند" هر کاری که به منافع مردم ارتباط داشته باشد معلومات لازم است .در ایران برای هر کاری معلومات لازم است جز برای کارهای بزرگ دولتی و صدارت اعظمی." علاوه براین اعتقاد داشتند:" کسانی که از قلم و بیا ن هراس کنند و از آن جلو گیری کنند نه تنها مرتکب عملی می شوند که مخالف قانون اساسی است بلکه خدمت به اجانب و خیانت به وطن مینمایند."
اگر به این مواردی که گفتم بیشتر توجه می شد الان وضعیت ما خیلی بهتر از این بود . مثلا در مورد تعداد مجله ونشریاتی که در زمان دکتر چاپ می شد خیلیا اعتقاد دارند که به دلیل کثرت مجله ونشریات و آزادی بیش از حد جامعه از نظر روحی وضعیت بدی پیدا کرده بود که باعث اغتشاش شده بود ولی اگر این روند سیر طبیعی خودش رو طی کرده بود دوباره ما 40 سال بعد یه چنین مشکلی پیدا نمی کردیم حالا بماند که نذاشتند این دفعه هم مسیر طبیعی خودش رو طی کنه . حالا این مشکل ما کی می خواد حل شه خدا میدونه . راجع به موارد دیگه هم که اگه هیچی نگم بهتره..دلم می خواست چیزای دیگه ای هم بگم و از احساساتم هم بنویسم ولی به دلیل شباهت زیاد با نوشته های خانم سمیه.الف این کار رو نمیکنم .حیف.
سلام . ترم اول دانشکده که بودم استادی داشتم به نام آقای "فتوّت" که هر جا باشه هم سلام می کنم خدمتشون و هم با تمام وجود می گم: دوستشون دارم و تنها استادی بودن که من رو یادشون نیست و من به شدت یادشونم. اما این احساس دوست داشتنی که باعث شده من هنوز ایشون رو از یاد نبرم به دلیل مهربانی و نکاتیه که ازشون شنیدم و یاد گرفتم و البته همه ی بچه ها هم شنیدند و از یادشون رفت. یکی از این مطالب این داستان کوتاهه که ایشون توی آخرین جلسه ی درس " روانشناسی کار" برای ما تعریف کردن:
داستانی به نام " زنجیره ی عشق"

روزی مردی به نام "john" (جان) در حالی که سوار بر ماشین خودش از خیابان عبور می کرد ، چشمش به زنی میانسال افتاد که در کنار خیابان مانده بود و کسی او را سوار نمی کرد. "جان" لحظه ای با خود اندیشید و تصمیم گرفت او را سوار کند. زن میانسال سوار شد و تا حوالی منزل خودش را با ماشین "جان" رفت. وقتی پیاده شد به جان گفت: "پسرم ، کرایه ی این مسیر ۷۵ سنته . حالا تو دوست داری چقدر به تو تقدیم کنم؟"
جان گفت:" هیچی نمی خوام خانم. فقط مراقب باش تا زنجیره ی عشق پاره نشه!"
زن تشکر کرد و رفت.
۱۵ سال بعد پیرزنی به یک قهوه خانه ( یا همون کافی شاپ ) رفت. قهوه ای را به زنی که آنجا خدمت می کرد،سفارش داد . پس از خوردن قهوه ، ۱ دلار رو داخل نعلبکیِ قهوه ی خودش گذاشت و راه افتاد. زن خدمتکار وقتی با اون یک دلاری برخورد کرد سریعا ۱ دلار رو برداشت و به سمت پیرزن ، که تازه از درب کافی شاپ خارج شده بود، دوید و گفت: "خانوم ، شما فقط باید ۲۵ سنت رو بپردازید. ۱ دلار زیاده."
پیرزن در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: " بقیه ش مال خودت جوون. فقط مراقب باش که زنجیره ی عشق پاره نشه!"
زن جوان تشکری کرد و شب که به خانه رفت در آغوش شوهرش آرام گرفت. بوسه ای از او برداشت و گفت:
" I LOVE YOU JOHN"
آره!
مرگ
حقّه
پس
زندگی
ناحقّه.
این نامه ها ، درد و دل یا بهتر بگویم شکوایه ی کسی ست که نه فریدون فروغی است و نه فرهاد مهراد. نه فروغ فرخزاده که به شاپور نوشته باشه نه من که به میم بنویسم. اون فقط یه عاشقه.
اسمش را نخواسته بگم. پس من هم اسمش رو به اختصار می نویسم: ح.الف

نامه ی اول
نه! نمیشه، باور کن نمیشه، اصلا نمی تونم بهش فکر کنم ، نه می خوام ، نه می تونم ولی واقعیت داره و من مثل همیشه ناگزیرم که با اون روبرو بشم. نه ، نازنین! اشتباه نکن، از لحظه ی مرگ حرف نمی زنم، چرا که مرگ پایان کبوتر نیست، مرگ می تونه اونقدر شیرین باشه که با خوشه ی انگور به دهان بیاد ، مرگ می تونه یه آغاز باشه، ولی من از پایان حرف می زنم ، از تصویری که هر چی تلاش می کنم اون رو به پستوی ذهنم بفرستم و دیگه سراغش نرم، باز پرده ها رو پس می زنه و جلوی چشمام خودنمایی می کنه. ولی من فرار میکنم ، مثل همیشه خودم رو مشغول می کنم تا فراموشش کنم درست مثل همین حالا...
امروز یه روز از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات زلال که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم...
نه! مثل اینکه هر چی میخوام از مکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو نازنین!
سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم. و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه.
نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به گوشه ی عزلت خودم پناه می برم. به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره. چه تعابیری! در عزلت ، قشنگ، بدتر از مردن، شیرین، تلخ، زیبا، غمگین... ! می بینی نازنین! می بینی هنوز چیزی نشده به چه تناقض گویی ای افتادم؟
آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید..
نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست
مثل من...مثل تو...مثل ما..
آه ...
چه ساده به پایانِ راه می رسیم.
یه روز پاییزی
نوشته شده از: ح.الف
می دانم
راستگویی ، همه جا و همه وقت کار درستی نیست
می دانم
هرگز دروغ نگفتن ، کردارِ آدمیان نیست
می دانم
ادب حکم می کند که باید همه جا راستگو بود
اما عقل حکم نمی کند که باید همه جا صادق بود.
اما اینبار جز گفتن حقیقت
راه دومی نیست
راستش را بگو
این ، بچه ی من نیست.
شعر از دوست عزیزم: سنباد نجفی

========================================
این شعر را هم تقدیم می کنم به سمیرا گراوند ، در حادثه ی درگذشت ناگهانی پدر بزرگوارش:
اینها رو می بینی ؟
دَواست
برای تو خریدم
میگن با اینها خوب میشی
لباسهامو فروختم
نمیر
تو نباید بمیری
راستی امشب برنج هم می خوریم
چای داغ و کمی شیرینی هم می خوریم
بعد هم میریم بیرون با هم گردش می کنیم
من دست تو رو میگیرم و تو هم
من قلبم رو بهت هدیه می کنم و تو هم
....
هِی! مگه با تو نیستم
تو نباید بمیری
آخه
من
مگه
با
تو
نبودم؟
"خواهرم از تو معذرت می خواهم"
خواهرم مرا ببخش. مرا ببخش که به جانت افتادم. مرا ببخش که نگاه هرزه آلوده م را به طرفت نشانه رفتم. تو را گرگ درنده ی روز خطاب کردم و خفاش شب خواندمت. تو را فاحشه پنداشتم. تو را از یاد بردم . من تو را با زنان هرزه مقایسه کردم و آبروی تو را که ۲۸ سال است پای انقلاب فرهنگی و اسلامی ایستادی بردم . گرانی بود. هیچ نگفتی . بدی بود بخشیدی . با تو مانند برده برخورد کردم هیچ نگفتی. تو را ۲۸ سال آزردم و هیچ نگفتی . سر خم کردی و به پایم سوختی . تو عاشق ایرانی و من شرمگین ایران.

خواهرم ؛
هموطنم ، هم خاک من ، هم عشق من ، هم فکر من ، تو را از یاد بردم. من باعث این نفرت تو از اسلام حکومتی ام شدم. خواهرم ممنونم به خاطر بخشایشت . به خاطر تحملت . به خاطر سنگ صبوریت. به خاطر عشق آتشینی که از ترس من مخفی می کنی . به خاطر فیلمها و عکس های نا بهنجاری که از تو گرفتم و تو در مقابل عمل کثیف من ، پناهندگی ۲۰ کشور جهان را نپذیرفتی. تو که هستی؟

خواهرم؛
ای مونس تنهایی من ! دوست داشتنی ترین زن دنیا ! مادر نمونه ! خواهر گرانقدر ! دوست و همسر و همسنگر عزیزم! تو را از یاد بردم. فراموش کردم که تو بودی که داغ برادرانت را دیدی و چشیدی و به خاطر کشورت هیچ نگفتی . لام تا کام حرفی نزدی . سوختی و ساختی . از سر کار خسته به خانه برگشتم و سرت فریاد زدم . اما تو با آن لطافت زنانه ات که تنها تو داری و بس، تحمل کردی و هیچ صدا نکردی . در مقابل به من گفتی عشق من آرام باش! تو که هستی؟
خواهرم؛
ای زیبا ترین زن جهان. با توام . زن ایرانی من . با تو هستم. چرا رویت را از من برمی گردانی؟ چرا نگاهم نمی کنی؟ به تو تشر زدم؟ جبران می کنم. سرت فریاد کشیدم؟ به تو لقب زشتی دادم؟ عذر می خواهم. خواهش می کنم سرت را بالا بگیر. از زن بودن خودت پشیمانی؟ می دانم که نیستی اما اگر اینچنین است من عاجزانه تو را می بوسم. نمی دانم لایق هستم یا نه؟ نگاهم می کنی یا نه؟ خواهرم ، به من نگاه کن. به خدا قسم که در دنیا نعمتی بالاتر از تو نیافتم. ولی افسوس که آب در کوزه بود و تشنه لب می گشتم. خواهرم ، خواهر عزیز من ، دوست تکرار ناپذیر من ، مرا می بخشی؟ به تو می بالم. از آن جهت که تو مرا بالیدی.
خواهرم؛
خواهرم! زبانم قاصر است از تشریح نکویی تو . دوست دارم لام تا کام نگویم تا ۲۸ سال را برایم بازگو کنی. در خیابان با ترس و لرز راه رفتی؟ تنت لرزید تا من را دیدی؟ از ریش من ترسیدی؟ از باتومم ترسیدی؟ اشک ریختی و من نفهمیدم ؟ از حقت گذشتی و من پنداشتم که تو حقی نداری؟ برای بودن با من همه چیز را باختی و من فکر کردم وظیفه ات را انجام دادی؟ چه داری می گویی؟ وآی ... تو چگونه از میان من گذشتی و عرق شرم ریختی در حالی که شرم لایق من بود. خواهرم عذر می خواهم که تا گوشه ی خیابان قدم زدی به تو قیمت دادم. تا کنار خیابان ایستادی تو را اشتباه گرفتم. من ... من ... شرمگینم هم اکنون . از چند سال با تو بودن و هیچ ثانیه با تو بودن.
خواهرم؛
زن بودنت را به من اثبات کردی. مرا نرنجاندی. به من صبر آموختی و استقامت. به من گل لاله ای را عطا کردی که لایقش بودم یا نه، نمی دانم. نمی دانم چگونه می شود جبران کرد؟ خواهرم در سر دوراهی عشق و نفرت از خودم دارم تاول می زنم. نمی دانم تو که هستی که این گونه دلرحمی ؟ تو چقدر می توانی صبور باشی؟ به خدا قسم که تو زیباترین مخلوق اویی. به روح برادرم قسم که وقتی شهید شد تو ۸ سال پای او نالیدی و شوهر نکردی. تو که هستی که این گونه وفاداری؟ تو که هستی که ایران را سربلند کردی؟ تو که هستی ؟ چقدر می توانی خوب باشی؟ چقدر می توانی بسوزی و در عین سوختن ، آب سردی باشی بر پیکر سوخته ها.
تو ، که هستی که همه چیز از تو تازه است و خود از همه چیز فرسوده تری؟
خواهرم؛
من زبانم قاصر است . نقطه چین می گذارم آخرِ صحبتم را تو پُر کن. شاید تو ترانه ای باشی که اکنون بیش از ۱۵ سال داری.
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
............................................................................. .
نوشته شده توسط سعید.ش مدیر وبلاگ عاشقانه ها
===================================
این شعر زیبا را تقدیم به تو می کنم که عاشق ترین موجود دنیایی.. به تو یعنی زن ایرانی!
مرا ببخش بی بیِ بی من
مرا ببخش فندک روشن
مرا ببخش لاله یِ شیشه
مرا ببخش شعرِ همیشه
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم
ابری نباش بی بی آبی
بپوش امشب رخت آفتابی
گریه نکن بی بی ِ بی دل
نبض من باش موج بی ساحل
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم
مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم
در مرگ برگ اگر که به گریه نشستم
مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم
مرا ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم...
شاعر :شهیار قنبری
نام شعر : مرا ببخش
============================
و در آخر سخنی با شما دارم؛
آقایان نمایندگان مجلس ، حداد عادل ، محمود احمدی نژاد ، سردار احمدی مقدم و آیت ا... خامنه ای به عکس زیر با مهربانی نگاه کنید اگر مهربانی را هنوز از یاد نبرده اید.

عکس برداشته شده از سایت اعتماد ملی : http://roozna.com
====================================================
توجه همه ی دوستان را به دیدن این فیلم بسیار کوتاه ولی با تاثیر فوق
العاده زیاد ،جلب می کنم.
برای دیدن فیلم به لینک زیر مراجعه کنید.در آنجا چند لحظه صبر کنید تا به
طور کامل دانلود شود .
http://youtube.com/watch?v=x66h5kAKg5g

وقتی به دنیا میام سیاهم ،
وقتی بزرگ می شم سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم ،
وقتی می ترسم سیاهم ،
وقتی مریض می شم سیاهم ،
وقتی می میرم هنوز سیاهم.....
و تو آدم سفید،
وقتی به دنبا میای صورتی ای ،
وقتی بزرگ میشی سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب قرمزی ،
وقتی سردت می شه آبی ای،
وقتی می ترسی زردی،
وقتی مریض می شی سبزی،
و وقتی میمیری خاکستری ای...
و تو به من می گی رنگین پوست!!!؟؟؟
این شعر توسط یک کودک آفریقایی سروده شده که کاندیدای بهترین شعر در سال ۲۰۰۵ میلادی شد به دلیل استدلال شگفت انگیز یک کودک آفریقایی .
این پست آزاده. هر کی هر چی دوست داره بنویسه. فحش هم داشتید بذارید. البته فقط توی این قسمت . ممنون از تمام ایرانیان عزیز. البته اگر همه ی نوشته ها رو خوندید.

سلام بی سلام.
اول اینکه خیلی ها بی معرفتن. خوب اینو خودتون می دونید. حال عجیب اندر غریب اندر عجیب اندر غریبی دارم. نمی تونم توصیفش کنم. این چند روزه هم که آرشیدا یه دعوای حسابی راه انداخت بلکه من یه ذره از تنهایی در بیام ولی نشد. اون کجا که رویا یه مطلب سیاسی بنویسه من هم برم یه ذره سر به سرش بذارم.
من می خوام برگردم به کودکی . می خوام برگردم به کودکی.
نمی شه. نمی شه. نمی شه . نمیییییییییییییییییی شه. چرا نمی شه؟ نمی دونم شاید برای اینکه کودکی من توی سادگی گذشت. و نمی شه توی این شرایط سادگی رو دوباره تجربه کرد. بدبختی اینه که رویا ، ناز کردنش گرفته. غزل کلاس می ذاره. مهناز نمی دونم چشه. دوستان قدیمی مثل امیر و مژگان دیگه سر نمی زنند. سارا دیگه نمیاد. رهگذر ره گذراند. مائده هی عصبانی می شه. آدمها مثل گربه شدند. از اون ور هم که چپ و راست می زنن تو دهن عقیده م.
بابا من یک کلام بگم همه ی دوستان رو راحت کنم.
اگر اعتراض به فیلم 300 و نوشتن ویژه نامه برای عید و تبریک سپندارمزغان ، ایرانی بودن رو ثابت می کنه ؛ من ایرانی نیستم.
من ایرانی نیستم. من برای سرزمین سیران درنده نیستم. خیالتون راحت .
من ایرانی نیستم چون من اصلا مثل ایرانی ها نگران ۳۰۰ نیستم. چون من نگران عید و سپندمزگان نیستم.
من ایرانی نیستم چون از فیلم اخراجی ها خوشم نمیاد . چون از آتش بس بدم میاد . چون از حامدهاکان ، محسن چاوشی، محسن یگانه و تمام دار و دسته شون بدم میاد. چون عاشق فروغم.. چون عاشق عشقم نه زیبایی. چون به هیکل متناسبی که مثلا یه دختر بخواد از من ببینه و خوشش بیاد اصلا فکر نمی کنم. چون تیپم تیپ خودمه نه کس دیگه.
من ایرانی نیستم .
من ایرانی نیستم . چون عادت نکردم صبحها برم سر کارم و شبها بخوابم. چون عادت به تقلید از نوشته ها ندارم. چون عادت ندارم دخترها رو با یه دوستت دارم خر کنم.
من ایرانی نیستم چون توی ۱۵ روزی که خونمون خالی بود یه دختر خوشگل نیاوردم توی خونه که باهاش سکس کنم.
من ایرانی نیستم چون از خط عابر پیاده رد می شم. چون از لاین خودم حرکت می کنم. چون موقع پیچ ، چراغ راهنما می زنم. چون جلوی دخترا وای نمیسم بگم: جیگر کجا میری برسونمت.
من ایرانی نیستم چون اجازه می دم کوچیکتر از خودم باهام راحت حرف بزنه. چون درها رو باز می کنم. چون تا حدودی رک هستم. و برام دختر و پسر فرق نمی کنه.
من ایرانی نیستم . چون عادت ندارم پاچه خواری کنم. چون عادت ندارم توی کامنت های بقیه بخاطر ابراز عقیده شون فحش بنویسم.
من ایرانی نیستم. چون سیگار می کشم. چون روی سه رنگ عصبیت ندارم. چون از ازدواج به سبک ایرانی بدم میاد. چون خوشم نمیاد یه دختری رو که نمی شناسم و دوسش هم ندارم به خاطر اینکه باید باهاش ازدواج کنم باهاش ازدواج کنم. چون دوست ندارم یه دختر بهم دروغ بگه. چون غیبت نمی کنم. چون دروغ نمی گم. چون در اوج توانایی اشک می ریزم.
من ایرانی نیستم چون برای خانوم ها ارزش قائلم. چون نگاه هام تا توی سوراخ مانتوی یه خانوم نمی ره. چون به دولت گیر میدم. چون با آمریکا دشمن خونی نیستم. چون اشتباهات رو از جانب خودمون می بینم. چون الگو نمی گیرم.
چون خودمم.
من می خوام برم به ناکجاآباد. من داهاتیم. من برای خودِ خودِ خودِ آغل اسبهایی هستم که به سوی آزادی پرواز می کنن. من پسر هدایتم و برادر زاده ی فروغی و دوستدار مهراد . من دلیل بودن خودمم.
