تبليغاتX
عاشقانه ها
جمعه 25 خرداد1386 | وب نوشته های شخصی ام
اگر می شد..

 

اگر از عشق می شه قصه نوشت

می شه از عشق تو گفت

می شه با ستاره های چشم تو

مغرب نو

مشرق نو

برپا کرد

می شه از برق نگات

خورشید و خاکستر کرد

می شه از گندمیای سر زلفت

یه عالم شعر نوشت

آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره! از عشق تو مُردن داره

می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد

می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

===============================================

اگر از عشق می شد که قصه نوشت

می شد که از عشق تو گفت

می شد که با ستاره های چشمت

مغرب نو

مشرق نو

برپا کرد

می شد که از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد

می شد که با گندمیای سر زلفت یه عالمه شعر نوشت

آره

از عشق تو واقعا دیوونگی هم عالمی داشت

آره

از عشق تو واقعا مردن داشت

می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست خودت هم راحت شد

اگر از عشق می شد قصه نوشت

می شد

از عشق تو نوشت

==============================================

به علت فیلتر شدن وبلاگ، در بعضی از نقاط ایران ، مجبور به پایان هستم.

موفق باشید.

در صورت ایجاد وبلاگ جدید

خبر می دم.  

 =============================================

ادامه می دم. همین جا . همیشه. همه جوره . هر مطلبی که توی وبلاگ جدید بنویسم اینجا هم می نویسم.

البته نظرات اینجا رو می بندم. چون زیاد به اینجا نمیام. ممنون از دوستان

                                               



+ نوشته شده در ساعت 17:26 توسط سعید |
سه شنبه 22 خرداد1386 | عکس منظره عاشقانه
غروب ، انتظار ، پاییز
این پست شامل ۵ عکس از مناظر مختلف و زیبای عاشقانه است. اگر عکسی را نتوانستید ببینید روی آن کلیک راست کنید و سپس گزینه ی show picture را انتخاب کنید.

برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید. ممنون.



ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در ساعت 20:54 توسط سعید
یکشنبه 20 خرداد1386 | وب نوشته های شخصی ام
آن روی سکه هم خدا هست

بعضی اتفاقات می افته تا بعضی اتفاقات دیگه بیفته. مثلا خیلی از جدایی ها که برای انسان زجرآوره و البته دردش رو هم نمیشه پنهان کرد در واقع روی دیگه ای هم داره. داستان پایین ، داستانیه که واقعیت داره. در واقع این داستانیه که برای من اتفاق افتاده و من با چشمهای خودم از اول تا آخرشو دیدم. داستان رو بادقت بیشتری بخونید. و روی جمله های قرمز رنگ، متمرکز بشید. این واقعیت رو با ایده ی خودم به نثر درآوردم. امیدوارم نتیجه ای که من دنبالشم رو بگیریم.

=======================================

اپیزود اول:

دوستی دارم به اسم سهیل. سهیل دختری به نام فروغ رو دوست داشت یا بهتره بگم عاشقش بود. سهیل در بیرجند زندگی می کرد. از دانشگاه به دلایل خاصی اخراج شد. به تهران اومد. پس از مدتی دید که نمی تونه دوری فروغ رو تحمل کنه. فروغ هنوز بیرجند بود. سهیل از سربازی مرخصی گرفت تا فروغ رو توی بیرجند ملاقات کنه. اما فروغ که حال خوشی از زندگی نداشت با پسر دیگه ای فرار کرده بود.

سهیل نتونست با فروغ باشه.

 

اپیزود دوم:

من و سهیل توی پارک نشسته بودیم. سهیل زد زیر گریه و گفت : "من چقدر بدبختم!" آرزوی مرگ نمیکرد ولی به شدت ناراحت بود. اون شب به یاد الدورادو (ELDORADO) افتادیم. یک منطقه رویایی برای خودمون ساختیم .

مکانش رو سهیل گفت: بجنورد.

 

اپیزود سوم:

من و سهیل دوست مشترکی داریم به نام مرتضی . از اون بچه های پایه ی روزگار . ناگفته نمونه سهیل رو به شدت دوست داره. و من رو کمتر از سهیل. ولی انقدر معرفت داره که اگه یه روز بهش رو بندازم ردم نمی کنه. سهیل قضیه ی بجنورد رو به مرتضی گفته بود ...و... گفته بود که قراره اونجا زندگی کنیم و به دور از تمام دوستان قدیمی در بیرجند این بار به شمال خراسان بریم و اونجا زندگی کنیم. جایی که هیچ کس آشنا نیست. سهیل یه خونه ی سه طبقه رو متصور شده بود با کلی رویای دیگه. البته یه سگ هم تو این رویا پرسه می زد.

مرتضی قبول کرد تا بجنورد رو برای ادامه ی تحصیلش انتخاب کنه.

 

 

اپیزود چهارم:

بر اثر جریاناتی که پیش اومد سهیل و من نتونستیم به بجنورد بریم. خوب طبیعی بود که دوستمون هم ناراحت بشه. اما اون بنده ی خدا به غیر از چند تا فحش و گفتن حرفهایی مثل : پس الدورادوتون چی شد؟ من به خاطر شما اومدم و از این دست حرفها ؛ چیز دیگه ای نگفت.

ما هیچ کدوم به بجنورد نرفتیم جز مرتضی که اونجا خونه خرید.

 

اپیزود پنجم:

تابستان سال پیش با دختری از طریق چت آشنا شدم. اسمش سارا بود. حتما کم و بیش نظراتش رو در وبلاگ خوندید. البته تازگی ها کمتر میاد و نظر میده. این دختر دانشگاهش رو با کمک روحی من و توانایی بی نظیر خودش بجنورد و در رشته ی حقوق قبول شد. من و سارا به شدت دوست داشتیم که با همدیگه آشنا بشیم.من با مرتضی صحبت کردم و چون مرتضی هم خونه شو توی بجنورد داشت من به بجنورد رفتم وگرنه بعید بود که به این شهر سفر کنم و البته تونستم تنها دوستی که شاید این قدر منو دوست داره رو ببینم.

من و سارا تونستیم با هم باشیم.

آن روی سکه هم خدا هست.

 



+ نوشته شده در ساعت 11:5 توسط سعید |
پنجشنبه 17 خرداد1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان(این بار استاد احمد شاملو)

شاملو را با دختران ننه دریایش شناختم. آرام آرام شعرش را نوشتم و گریستم. مهم نیست برای چه. مهم این است که هنوز می توانم بگریم.

"قصه ی دخترای ننه دریا!"

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

نه ستاره ، نه سرود

عمو صحرا تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دِلَکِش دریای درد

در باغو بسته بود

دم باغ نشسّه بود

عمو صحرا پسرات کو؟

لب دریان پسرام

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام

طفلیا تنگ کلاغ پر ، پاکشون

خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون

نگاشون خالی و سرد

دلشون دریای درد

تنشون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه تَرَک

لباساشون نَمَدَک

پاهاشون لخت و پَتی

کج کلاشون نمدی

می شینن با دلِ تنگ

لب دریا ، سر سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

میریزن اشکای شور

می خونن ـ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن! ـ :

" دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

کوره ها سرد شدن، سبزه ها زرد شدن، خنده ها درد شدن

از سر تپه ی شب

شیهه ی اسبای گاری نمیاد

از دل بیشه غروب، چهچهه سار و قناری نمیاد

دیگه مهتاب نمیاد ، کرم شب تاب نمیاد

برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت

تو هوا ، وقتی که برق میجّه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد

شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه

عنکبوتای سیا، شب تو هوا تار می تنه

دیگه شب ، مرواری دوزون نمی شه

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه.

دلا از غصه سیاس ، آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله؟؟وازش می کنیم!

قهره؟؟نازش می کنیم!

می کشیم منّتشو، می خریم همّتشو!

مگه زوره؟؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب ، تن نمی ده

موش ِ کورم که می گن دشمن نوره،

به تیغ تاریکی گردن نمی ده!

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش ، بار و بندیلشو بست،

خونه تکوند

دیگه دل،مثل قدیم، عاشق و شیدا نمیشه!

تو کتابم ،دیگه اینجور چیزا ،پیدا نمیشه!

دنیا زندون شده:نه عشق ،نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه

مرده س و گور

نه امیدی ـ چه امیدی؟ به خدا حیف امید! ـ

نه چراغی ـ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ ـ

نه سلامی ـ چه سلامی؟ همه خون، تشنه ی هم! ـ

نه نشاطی ـ چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ ـ

داش آکُل ، مرد لوطی، ته خندق، تو قوطی!

توی باغ بی بی جون، جُم جُمَک ، بَلگِ خزون!

دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا، از شکوفه گُر می گرفت:

آب به چشم ه !

حالا رعیت سر آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی میسوزه

پای دار، قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش می دوزه

ـ" چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکر خدا؟

ـ نه برادر . تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد، پوکِ نشادون بزنه:

اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!"

دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسّمونید ، بقچه جاهازی نمی خوایم

چادر یزدی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم.

بذارین برکت جادوی شما، جیگر تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه ؛ همین جا بمونه..."

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود ، شب رو از راز سیا پُر می کنن،

توی دریای نَمور ، می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر دُر می کنن.

دخترای ننه دریا ، ته آب ، می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون

تنشون هرم سراب، خنده شون غلغل آب

لبشون تُنگ نمک، وصلشون خنده ی شک

دلشون دریای خون،

پای دیفارِ خزه

می خونن ضَجّه کنون:

" پسرای عمو صحرا ! لبتون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما، خمس و زکات!

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشکتون شوره! تو دریا نریزین!

اگه آب، شور بشه، دریا به زمین دس نمیده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه

پرده زنبوریِ دریا، میشه برج غممون

عشقتون دق میشه، تا حشر می شه همدممون

مگه دیفار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه:

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و لجوج

جادو در کار می کنه.

تاصداشون نرسه

لب دریای خزه

از لجش ، غید کشون ابرا رو بیدار می کنه:

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون،

بشکه ی خالی رعد، روی بوم آسمون

آسمون غرومب غرومب!

طبل آتیش دودودومب!

نعره ی موج بلا ، میره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن:

"" پسرای عمو صحرا!

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین ، حقه ها زیر سر ماس

ننه دریای حسود، کرده این آتیشو دود!"

پسرا حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای، به گوشاشون نمیاد!

غمشون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلشون غصه ترک 

تو سیاهی سوت و کور، گوش میدن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جُم جُمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا!

خیزخیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا!

نه ستاره ، نه سرود

لب دریای حسود، زیر این طاق کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا

هیچی نبود.

استاد احمد شاملو



+ نوشته شده در ساعت 0:50 توسط سعید |
یکشنبه 13 خرداد1386 | خوانده ام که..
عجیب اندر عجیب

وزن یک فیل از وزن زبان یک نهنگ آبی ( وال ) کمتر است. یک حلزون می تواند به مدت سه سال بخوابد. بوفالو کوررنگ است یعنی آبی و قرمز برایش یکیست. سگ ها و گربه ها هم راست دست و چپ دست دارند. امکان ندارد بتوانید با چشمان باز عطسه کنید. هیچ کاغذی را نمی توان بیشتر از هفت بار تا زد. اگر در هنگام پیاز خرد کردن آدامس بجوید از چشمانتان اشک نمی آید. فقط پشه های ماده نیش می زنند... من عاشق تو ام.



+ نوشته شده در ساعت 7:53 توسط سعید |
یکشنبه 13 خرداد1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت پنجم)

 

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او راز شومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. آنها با کمک زن که گفت : "از سرزمین ابدیت به بیرون آمده" راه را می گذرانند. دخترک ابتدا هنر صبر کردن را به پوریا آموخت و بعد از جنگل آتش گذشتند و پوریا اسبش را از دست داد. حالا در ادامه ی سفر ... 

دوستانی که تمایل به خواندن قسمتهای پیشین این داستان دارند لطفا به اینجا  مراجعه کنند. 

روزها هیچ اتفاقی نیفتاد. باز دشت ها و جنگل ها را پشت سر گذاشتند. کوه ها را از پاشنه به در کردند. دیگر اسبی نداشتند و آهسته پیش می رفتند. دختر سیاه پوش اصرار داشت پس از غروب توقف کنند. هر وقت پوریا اعتراض می کرد دختر می گفت: "باید نیرومان را ذخیره کنیم وگرنه زود از پا می افتیم."

یک روز صبح دختر ، کوه بلندی را از دور نشان داد و گفت: "این کوهستان خار است. فردا به دامنه اش می رسیم. برای عبور از آن باید در برابر درد تاب بیاوری."

پوریا پرسید: "چه کوهی است؟"

- "کوهی است که به جای خاک ، خار دارد. خارهای ریز و کوچک. راهمان از این کوه می گذرد. می توانی درد را تحمل کنی؟"

پهلوان جوان با خنده گفت:"نیروی مرا با آزار خارهای کوچک برابر می دانی؟" دختر سیاه پوش، آرام دوباره پرسید:" می توانی بگذری؟"

پوریا نگاهی به دختر کرد و جواب نداد.

صبح روز بعد به دامنه ی کوه خار رسیدند. دختر گفت:" هرچه زودتر راه بیفتیم بهتر است. غروب نشده باید از کوه بگذریم."

پوریا روی خارهای ریز به راه افتاد. اول کنار هم راه می رفتند و پوریا چیزی نمی گفت. کم کم پاپوش هایش تکه تکه شد و از بین رفت. پای برهنه اش را بر خارها گذاشت و پیش رفت. اما خارهای ریز کم کم بر مقاومت پوست پایش غلبه کرد و خون جاری شد. نگاهی به پایش کرد. اما چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. کمی بعد درد جانکاهی در پایش پیچید. اما به رویش نیاورد. فکر می کرد دختر جوان هم همین درد را دارد ، اما چیزی نمی گوید. شرمش می آمد جلوی  او ناله کند. اما درد، کم کم تابش را ربود و لبهایش را گزید تا فریاد نزند و سرانجام بر زمین نشست و پاهایش را در دست گرفت و گفت:"تو جلوتر برو ،  من کمی استراحت می کنم."

دختر جوان گفت: " بسیار خوب. کمی استراحت کنیم."

پوریا نگاهی به پاهای دختر کرد و ناگهان با شگفتی فریاد زد:" تو ... پاهای تو زخمی نیست؟!" دختر جوان خندید و کنارش نشست:"نه، پاهای من زخمی نیست. من بر فراز درد راه می روم."

باورش نمی شد. دختر جوان گفت:" درد یعنی باور درد. خار ، درون ماست. تا وقتی با آن روبرو نشویم وجودش را باور نمی کنیم. باید بر خارهای درونمان غلبه کنیم. باید روحمان را بر فراز درد ، پرواز بدهیم تا دیگر نتوانند آزارمان بدهند. من هم درون خودم خارهایی دارم که می توانند آزارم بدهند. اما پیش از ورود به این کوه ، خارهایم را می شناختم و نادیده می گرفتم.خارهای ریزی که ابتدا بی ارزش به نظر می رسند همان شمشیر هایی اند که آدم را از پا در می آورند. بزرگترین خارم را پذیرفته ام. این خارهای ریز دیگر نمی توانند آزارم بدهند. "

پرسید:" بزرگترین خار درون تو چه بود؟"

دختر سیاه پوش گفت:" شکست تلخ! نومیدی!"

بغضی گلوی جوان را فشرد. رو برگرداند و به خارها نگاه کرد. به خارهای ریز درونش که این گونه از پا درش آوردند.

- " می توانی کمکم کنی تا بر این خارها غلبه کنم؟ "

دختر جوان گفت: " می توانم . سعی کن دردش را بپذیری و به استقبالش بروی. سعی کن عاشق این درد بشوی. سعی کن این راه را باور کنی. اگر سرزمین ابدیت را پیش چشم داشته باشی، خارها را نمی بینی."

پوریا کمی نشست . بعد برخاست و گفت:" راه بیفتیم."

غروب همان روز از کوهستان خار بیرون آمدند و کوهستان ، پشت سرشان ناپدید شد.

روزی خورشید وسط آسمان بود و دو جوان ، در دشتی پهناور. پوریا خاموش کنار دختر سیاه پوش قدم می زد و فکر می کرد. دختر اطراف را نگاه می کرد و راه را نشان می داد. اما پهلوان خاموش بود و چیزی نمی گفت. دختر که این را دید خاموش شد و دیگر چیزی نگفت. کمی بعد پوریا سرش را بلند کرد و گفت: " اگر تو نبودی راه سرزمین ابدیت را پیدا نمی کردم."

دختر چیزی نگفت.

- " نمی دانم چطور تشکر کنم. مثل فرشته ی نجات کمکم کردی. همراهم از این راههای سخت گذشتی و هیچ نگفتی. روح بزرگی داری."

دختر جوان خندید و گفت:" بودن کنار تو برایم کافی است."

پوریا گفت:" نمی دانم شاهدخت دوستم می دارد یا نه. اما اگر همه چیز درست پیش برود می توانم آن طور که سزاوارت است محبتت را جبران کنم. "

دختر گفت: " از سپاس نگو که نشانه ی جدایی است."

ناگهان خورشید ، تیره و تار و جهان تاریک شد. پوریا فریاد زد: " کجایی. جایی را نمی بینم."

از میان تاریکی صدای دختر جوان آمد: " همین جا کنارتم. دستم را بگیر. وگرنه هم را گم می کنیم و دیگر پیدا نمی کنیم. "

پوریا دستش را در تاریکی گرداند و دست همسفرش را یافت.

- " به دشوارترین مراحل سفر رسیده ایم. این جا دشت ظلمت است. نوری در این سرزمین نیست. تاریکی مطلق است. جایی را نمی بینیم تا راهی پیدا کنیم. باید خودمان را به راه بسپاریم و پیش برویم."

پوریا گفت: " پس صبر کنیم تا چشمهامان به تاریکی عادت کند."

دختر جوان گفت:" چشم های ما هرگز به این تاریکی عادت نمی کند. اینجا نوری نیست که چیزی را ، ولو اندکی روشن کند. تا وقتی در این دشتیم، ظلمت مطلق است..." مکثی کرد و ادامه داد:" دست هم را می گیریم و راه می افتیم. به راه فکر نکن. به مقصد فکر نکن. فقط خودت را به ظلمت بسپار. ظلمات ، راه را نشان می دهد. هیچ اختیاری از خودت نشان نده. هیچ انتخابی نکن. فقط راه برو."

دختر سیاه پوش دست پوریا را گرفت و راه افتاد. پوریا نمی دانست چه بکند. ناچار دنبال دختر راه افتاد. گویا به آخر خط رسیده بود. دیگر هرگز شاهدخت را نمی دید. تا ابد در این سرزمین تاریک ، سرگردان می ماند. چطور می توانستند راهی پیدا کنند؟ اصلا شرق و غرب کدام بود؟ نه ستاره ای در آسمان بود که راهنماییشان کند و نه افقی در پیش.

ناگهان جلوی پایش خالی شد و افتاد. دختر جوان دستش را محکم گرفت و نگذاشت سقوط کند. پوریا ، معلق در میان زمین و آسمان دست دختر را گرفته بود. فریاد زد: "دستم را رها نکن."

دختر جوان فریاد زد:"به راه فکر کرده ای! به مقصد فکر کرده ای! دنبال راه گشته ای! اختیار را از فکرت بیرون کن. دستم آنقدر قوی نیست که بتواند بالایت بکشد. اگر به مقصد و راه فکر کنی در پرتگاه می افتی."

وحشت ، وجود شهسوار را گرفته بود. دخترک با تمام نیرو دستش را می فشرد و بالا می کشید. اما دستش طاقت نداشت. پوریا با صدای لرزان فریاد زد:"چه بکنم؟ کمکم کن!"

فشار دست دختر جوان کمتر می شد. دیگر نمی توانست نگهش دارد. با وحشت فریاد زد:"به چیزی فکر نکن. هنر صبر را یادت داده ام. ذهنت را از فکر خالی کن. آرامش ! صبر!"

پوریا چشمهایش را بست و همان طور که یاد گرفته بود صبر کرد. صبر کردن در آن حالت آویخته به دست ضعیف یک زن ، دشوار بود. اما کم کم آرامش، وجودش را گرفت و لذت انتظار در دلش نشست. دیگر ، نه به چیزی فکر کرد و نه نگران چیزی شد. در خلسه ی انتظار فرو رفته بود و سبک بالی و آرامش و رخوت ، اضطراب و ترس را از درونش بیرون می کرد.

باز ، زمین را زیر پایش حس کرد و صدای دختر همسفرش را شنید که می گفت:"این بار جان سالم به در بردی. اما شاید دوباره نتوانی!"

چشم هایش را گشود و آرام به دختر جوان تکیه داد.

- " نفهمیدم چطور شد؟ زیر پایم خالی شد."

- " خودت زیر پایت را خالی کردی. مگر به تو نگفتم خودت را به ظلمات بسپار و به راه فکر نکن؟"

- " آدم نمی تواند مدت زیادی به چیزی فکر نکند."

- " نگفتم فکر نکن. گفتم به راه و مقصد فکر نکن. بلند شو برویم."

باز راه افتادند. دست هم را گرفته بودند و قدم می زدند. پوریا دیگر فکر نمی کرد. در بیرون ، چیزی نمی دید. در درونش هم نوری نمی تابید. کم کم ظلمت در ذهنش رسوخ کرد و روحش را هم گرفت. از خلاء لذت بخشی پر شده بود. احساس می کرد جسم ندارد. روح نیز. نیستی ، همان طور که چشمانش را پر کرده بود از دلش نیز سرازیر می شد.

این احساس لذت بخش نیستی، چندان نپایید. وقتی تمام وجود پوریا را در خود حل کرد و دیگر نه می اندیشید و نه احساس می کرد ، پرسش ها یکی یکی در فکرش سر برافراشت. چرا به دنیا آمده بود؟ چرا سرنوشتش این بود؟ چرا به راه افتاد؟ این دختر سیاه پوش که کنارش راه می رفت و هیچ نمی گفت، چرا به او دل بسته بود؟ چرا با او روبرو شد؟

ناگهان حس کرد دست همسفرش در دست او می لرزد و همان دم بیاد آورد که از همان لحظه ی اول که در تاریکی دست او را گرفت دست دختر سیاه پوش لرزان شد. این مِهر بی حاصل چه معنایی داشت؟ چرا دخترک ، این طور نومیدانه کنارش مانده بود؟ این چه احساس شگفتی بود که اکنون داشت؟ آیا به راستی دختر سیاه پوش را خواهرش می دانست؟...

صدای دختر آمد: " از دور سوسویی می آید! نجات یافتیم!"

پوریا سرش را بلند کرد و از دور کورسوی نوری را دید. اکنون همین نور کم هم چشم هایش را می زد. دست های دختر همچنان می لرزید. پوریا احساس عجیبی داشت. پیوند نیرومندی با ظلمات یافته بود و هر چند روشنایی به شدت او را به سوی خود می کشید اما گسستن از ظلمت هم برایش دشوار شده بود. تردید و پرسش رهایش نمی کرد.

دختر جوان گفت:"ممکن است اول ، روشنایی چشمهامان را آزار دهد شاید حتی کور بشویم. بهتر است چشمهامان را ببندیم."

پوریا چشم هایش را بست. ناگهان دستش را عقب کشید. احساس کرد ناخواسته دست دخترک را می فشرده. وحشت کرد. پس شاهدخت چه می شد؟ هیچ کس نباید جای شاهدخت را در دلش می گرفت.

اما بعد از کارش پشیمان شد. چرا همسفر وفادارش را می رنجاند که بی امید بازگشت ، همه چیزش را نثار او کرده بود؟ نباید دلش را می شکست. اگر به زانو می افتاد و عذر می خواست، باز نمی توانست فداکاریهایش را جبران کند. دست دراز کرد تا دستش را دوباره بگیرد.

دستش را در تاریکی چرخاند به جلو ،به پشت، به چپ، به راست. اما دختر نبود. با وحشت چشم هایش را باز کرد. دیگر حتی آن کورسوی نور را هم نمی دید. فریاد زد:"کجایی همسفر؟"

اما پاسخی نیامد. سرش را به هر سو گرداند. اما باز ظلمت بود و ظلمت مطلق. ترسید. آن میل به ظلمات از بین رفته بود. دیگر تنها میل درونش، گرفتن دست دختر نقاب دار سیاه پوش بود. نه می خواست راهی بیابد و نه می خواست جایی برود. تنها چیزی که می خواست این بود که یکبار دیگر لرزش دست همسفرش را حس کند. یک لحظه غفلت ، و او را گم کرده بود. آه ، دخترک داشت به چه فکر می کرد؟ شاید دلش شکسته بود. شاید جایی نگران او بود. شاید فریاد می زد و او نمی شنید...

مدتی خاموش ماند تا شاید صدایش را بشنود. اما از هر طرف فقط سکوت به طرفش می آمد. غصه ، دلش را پر کرد. نشست. این همه نخوت، این همه بلندپروازی، این همه راه، با همه ی امیدهایش، تنها برای شکستن دل دختر بی پناهی که تمام راه کمکش کرده بود ... ناگهان بغضش ترکید. سرش را بر زانو گذاشت و گریست... فشار دستی را بر پشتش حس کرد. با تعجب سرش را بلند کرد. نور، چشم هایش را خیره کرد. چشمهایش را بست و پرسید:"کیست؟"

-" منم. اشکهایت دشت ظلمت را روشن کرد. خیلی از هم دور افتاده بودیم. نگران شدم. هرچه فریاد زدم صدایی نیامد. ناگهان دیدم همه جا روشن شد و از دور دیدم که سر بر زانویت گذاشته ای. شاد شدم اما دیدم گریه می کنی. چرا گریه می کردی؟"

پوریا با شادی دست دختر را گرفت:"تو از من خشمگین نیستی؟"

-"چرا باشم؟ وقتی از تو دور افتادم فقط نگران بودم که مبادا فکر کنی رهایت کرده ام."

پوریا سرش را پایین انداخت و گفت:"خواهرکم، دیگر نمی گذارم از کنارم دور شوی. هرگز...وقتی شاهدخت را یافتم..."

دختر گفت:"هیچ وعده ای نده! وعده ، انسان را به تباهی می کشد! همان اشکهایت زیباترین روشنایی زندگی من بوده است. بگذار بماند."

"پایان قسمت پنجم" 

در قسمت بعد: پوریا و دخترک به همرا هم به راه ادامه می دهند. آنها به اژدهای غول پیکری می رسند که باید با او مبارزه کنند. پوریا به کام مرگ می رود. سپس به لوح آتشین می رسند. آنها باید سه پرسش را پاسخ گویند تا از لوح عبور کنند...



+ نوشته شده در ساعت 4:25 توسط سعید |
پنجشنبه 10 خرداد1386 | جمله های کوتاه عاشقانه
تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید(7)

سلام. امروز مثل روزای دیگه نخواستم که جمله ها رو از جای دیگه بیارم. این جمله ها رو خودم گفتم و تماما از خودمه. قطعا ایراد داره و جای بحث. اما شما به بزرگی خودتون ببخشید.

 

۱. تقدیم به عاشق با کلاس : انسان مانند سیاره است. عشق به مانند ستاره. وقتی عاشق می شوی انگار ستاره ای در درون توست که قبل از آن نبود.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۲. تقدیم به مهناز  : شبها که به آسمان نگاه می کنم جایت یک مشت دود است. کجایی ستاره ی من؟

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۳. تقدیم به دختر کبریت فروش: بی سبب نیست که می گویند عشق تکرار نشدنی و تکرار پذیر است. این عشق واقعا حقیقت واقعی مفهومی نیست.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۴. تقدیم به دختر کبریت فروش: شانس حقیقت کشف نشده ی زمین است.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۵. تقدیم به دختر کبریت فروش: عشق هم یک حقیقت است. به شرطی که همه چیز را ثابت در نظر بگیریم.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۶. تقدیم به زهرا : دوران بچگی راحت بودیم. با یک نگاه کسی را برای ازدواج می پسندیدیم و به او پیشنهاد ازدواج می دادیم. آخ که چه دورانی ست این بچگی!

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۷. تقدیم به رویا : رویای دور از دسترس هم دیدنی شد. اما بعضی رویاها تقریبا یک کابوس زیبا هستند.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۸. تقدیم به خانوم کوچولو: دوست گلم ممنونم از اینکه منت گذاشتی و من رو قابل دونستی و کمی از خودت گفتی. امیدوارم همیشه عاشق باشی و یک پسر یا یک شخص نتونه مسیر زندگیتو به ناکجاآباد ببره.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۹. تقدیم به سارا : کوه تنها حقیقتی است که تا به آخرش نرسی نمی فهمی چقدر کوچک است.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۰. تقدیم به دختر اهورایی : زندگی من در دوکلمه خلاصه نمی شه: دروغ و بی عشقی.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۱. تقدیم به نسیم وصل : به راستی که امان از عاشقی . اما کمی بهتر بگویم. امان از عشق که هیچ وقت نمی توان فهمید در کجا به انتظارت نشسته است.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۲. تقدیم به  اسکروج: هیچ وقت نخون. من هم چیزی نمی نویسم برات.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۳. تقدیم به محسن : شجاعت مثل داشتن یک غده ی بزرگ در مغز است. به راستی ولی  عشق در کجاست؟

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۴. تقدیم به غزل محمدی : دوست ماندنی من کمی کمتر به حاشیه فکر کن. زندگی پر از خطرات زنانه است.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۵. تقدیم به مائده : اگر از من بپرسند عشق چیست؟ می گویم : عشق رفتن یک سفر طولانی و تلاطم یک التهاب بزرگه بین گفتن و نگفتن.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۷. تقدیم به عروسک کوکی : درد و دلتون رو خوندم. دوست عزیز من بسیار زیبا نوشتید. البته عمر درد و دل من هم داره به آخر می رسه و فکر کنم ۲ قسمت دیگه بیشتر نمونده. کاش زودتر می شناختمت.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۸. تقدیم به زیبای خفته : زیبا ترین هدیه ی یک مرد به همسرش یک راز است.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۱۹. تقدیم به سارا : گفته اند عاشق نشوم. گویا نمی بینند که من در لحظه ی برخورد یک سانحه ی عاشقانه ی تنفر انگیز به دنیا آمده ام.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۲۰. تقدیم به یاسمن : می خواستم خودخواهی را معنا کنی تا بفهمم خودخواه بودن چه لذتی دارد ؟

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۲۱. تقدیم به عروسک کوکی : گویی امروز هم مانند همه ی روزهای دیگر هوا آفتابی است و کمی ابری و کمی عشق آلود با کمی دود آغشته به مونواکسید کربن که برای عاشقان روز خوبی را نوید می بخشد.

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

۲۲. تقدیم به عروسک کوکی : روزنه ی عاشقی باز است. من کورم که سوراخ به این بزرگی را نمی بینم.



+ نوشته شده در ساعت 5:43 توسط سعید |
دوشنبه 7 خرداد1386 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (7)...!!!

 

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

************

پشت تلفن:

خودش بود. میم بود. انگار توی یه لحظه همه چیز یادم رفت. بی معرفتیاش. رنج و عذابی که کشیده بودم. ۳ ماهی که طول کشید تا اون همه چیز رو کمرنگ کنم. فراموش کنم. راحت شم. همه چیز یادم رفت. سلام کرد و من جواب دادم. خودش بود. باورم نمی شد. هیچی طبیعی نبود. انگار خواب بود. گرچه الان هم می گم خواب بود . خوب دیگه. بعضی وقتها خواب ها طولانی تر از ۶ ساعت می شن.

یادمه بهش گفتم. من باورت نمی کنم . از نظر من، تو ، میم نیستی. همه چی دروغه. اگر بخوای باورت کنم باید بیای تا ببینمت و همه چیز رو توی چشام برام تعریف کنی. با هم رفتیم پارک عاشقان. همون پارک همیشگی. اون اوایل که باهم بودیم این پارک دو تا صندلی داشت اما خیلی وقته که صندلی هاشو به خاطر اینکه نکنه دختر و پسری عشق بازی غیر شرعی کنن برداشتن.

کمی با هم قدم زدیم. به یاد اون روز ها و به یاد اون خاطره ها. براش گفتم که چی کشیدم و اون هم گفت: می دونم . می دونم سختی های زیادی کشیدی. گفتم: کافی نیست. برام بگو تو چی شدی؟ اون هم گفت:

دو ماه از رابطه ی من و ستار می گذشت که متوجه شدم ستار معتاده. نمی تونستم تحملش کنم. سخت بود. اون به من بی احترامی می کرد و بعضی مواقع منو می زد.

با تعجب پرسیدم: می زد؟ یعنی.. یعنی اون دستشو روی تو بلند کرده و زدتت؟

با ناراحتی گفت: آره. تعجبی نداره. اون اواخر برای تموم شدن مدت صیغه مون ، روز شمار راه انداخته بودم. همه ش تو ، توی فکرم بودی. تو توی ذهنم بودی. به جز تو نمی تونستم کسی رو ببینم. اون دیگه برام تاریک شده بود. لجمو در میاورد.

ازش پرسیدم: خوب . بابا و مامانشو نمی دیدی؟ ازشون نپرسیدی چرا هیچی به تو نگفتن؟ مگه شما آزمایش نداده بودید؟ بابا و مامان خودت چی شدن؟ اونا چطور نفهمیدن؟ بابات چه کار کرد؟ می دونه؟ فهمیده؟

با بی حوصلگی جواب داد: وقتی من فهمیدم که اون معتاده هنوز هیچ کس نفهمیده بود. البته فک کنم مامانش می دونست. می گفت: ستار به خاطر من ترک کرده بود. یعنی به من گفته بود که بعد از ترک ، با من ازدواج می کنه. بابا و مامانم وقتی که من توی بیمارستان بودم از همه چیز خبر دار شدن.

با تعجب گفتم: بیمارستان؟ برای کتک؟ یا..؟

گفت: وقتی فهمیدم معتاده به شدت با هم دعوامون شد. دیگه نمی تونستم باور کنم اون منو دوست داره. چون اگه دوستم داشت خوب از اول می گفت. نه؟

با خودم گفتم: خوب . آره.

با عصبانیت خاصی که توام شده بود با ناراحتی و بی حوصلگی ادامه داد: ۳ ماه مدت صیغه مون تموم شد و اون هم ترک کرده بود.

گفتم : خوب اگه ترک کرده بود که تو الان اینجا نبودی. درسته؟

با یه پوزخند تلخ گفت: نه. اتفاقا ترک کرده بود. اما من نمی تونستم باهاش ادامه بدم.

بعد رفت تو فکر...

با خودم گفتم: چقدر شکسته شده. میم من. چشای قشنگش که انگار همیشه به من روحیه می دادن برای زنده بودن. حرفای خوبش. خیلی چیزای دیگه . سرجاشون نبودن. پیر شده بود. اقلا ۲۰ سال پیرتر شده بود. اون دیگه الان یه زن بزرگ بود با کلی رنج و تجربه.

اون روز تموم شد. موقع رفتن که شد اشک توی چشام جمع شد و آروم آروم اشکها داشتن خودشونو آماده می کردن واسه اینکه از تو جاشون بلغزن و بیفتن رو لپم و بعدشم آروم آروم سر بخورن و بیفتن روی زمین.

اون موقع بود که میم یه ذره اخماش رفت تو هم و با ناراحتی ای که همراه بود با خستگی گفت: بازم گریه؟ بازم اشک؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

عصبانیتش برام قابل تحلیل نبود اما می ذاشتم به پای خستگی ش و درموندگی ش.

گفتم: می دونی میم . این اشکها برای اینه که می دونم شاید یه روز نباشی و دوباره بخوام بیام و به جای تو، این صندلی که روش نشستی رو نگاه کنم. ( توی یه کافی شاپ بودیم)

ناراحتی ش با حرف من کم نشد . همیشه از این اشکها ناراحت می شد.

رابطه ی ما دوباره شروع شد. انگار نه انگار که من سه ماه از یه دختری که تا همین ۱ روز پیشش اون رو بزرگترین دروغگوی دنیا می شناختم ضربه خوردم و رنج کشیدم. همه چیز برام تموم شده بود. اون همه اشک. اون همه غصه. درسته که حالا همه شون تبدیل به یه شادی زود گذر قشنگ شده بودن اما اون غم ها و اون عهد هایی که با خودم بسته بودم . همه رو یادم رفت. این عشق عجب معجزه ایه.

خودم بعضی وقتها به حماقت خودم می خندم و بعضی وقتها هم برای سادگیم گریه می کنم. میم برگشت. این بار خسته و درمونده از یه شکست بزرگ. آبروریزی بزرگ برای یه دختر. درموندگی. بی اعتمادی. اون دیگه رویایی نداشت. تمام رویاهاشو ستار با خودش برده بود. من قرار بود با همچین آدمی دوباره شروع کنم. نمی دونستم چی کار کنم. سر در گم بودم. از طرفی نمی دونستم اصلا حاضره که رابطه ای رو شروع کنه یا نه؟ تمام زندگیم شده بود یه علامت سوال بزرگ.

؟

ادامه دارد...

عکس زیر، همون پارک عاشقانه. همون پارکی که بارها توش اشک ریختم. همون پارکی که بعد از اون شب سینما که قبلا براتون تعریف کردم سنگها رو می خوردم و به مرز جنون رفتم. همون پارکی که بارها گرمای دستان میم رو حس کردم و همون پارکی که یه روز برفی با دستام روی برفها حک کرده بودم: M  و کلی خاطره ی دیگه . واقعا بعضی وقتا فکر می کنم یه پارک میتونه انقدر خاطره ساز باشه که حتی بترسی از توش رد شی؟ بترسی از کنارش رد شی. بعد از ۲ یا ۳ سال دوباره سراغ این پارک رفتم و عکسش رو برای کسانی که مشتاقانه داستان من رو دنبال می کنن گرفتم. این پارک بین فلکه سوم تهرانپارس و میدان پروین واقع شده. نکته: این پارک به اسم عاشقان معروف نیست. این اسم رو من و میم براش انتخاب کردیم. یادش به خیر.

پارک عاشقان

 

 با عرض معذرت از حضور شما بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت هفتم داستان من و میم بود .

 قسمت های قبلی در اینجا هستش اگه دوس داشتید بخونید.

امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید. 



+ نوشته شده در ساعت 5:41 توسط سعید |
شنبه 5 خرداد1386 | اعتراض هایم..
جمهوری پرانتز باز دیکتاتور پرانتز بسته اسلامی
 

قرار بود از خودم بنویسم. یک پرانتز باز کردم تا اعتراض کنم.

سراسر دروغ . سراسر نیرنگ. به خدا اگر زمانی که انسان را می آفرید بودم ، هرگز نمی گذاشتم پای در زمین بگذارد.

نمی گذارند عاشقانه تر بنویسم. نمی گذارند. نمی گذارند. نمی گذارند.

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

عدل را گریسته ام

عقل را گریسته ام

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

عدل را گریسته ام

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

خویش را گریسته ام

خویش را گریسته ام

خویش را گریسته ام

جهل را گریسته ام

خلق را گریسته ام

فقر را گریسته ام

رهایی را گریسته ام

آزادی را گریسته ام

خویش را گریسته ام

گریستم

گریستم

گریستم

نجاتم بده . من شنا بلد نیستم.

 

 

این یک فراخوان است. کافیست هرچه «یلدا بازی» و «چهارشنبه‌سوری بازی»، «بازی» کردیم. بس است هرچه غصه مدرنیته و اخلاق و سنت و اصلاح‌طلبی و محافظه‌کاری و ...... را خوردیم. غصه من، این «انسان»‌های گوشت و پوست و خون دار مقابل چشمان ما هستند که در حال «نابودیند». این فراخوانی است برای به پا خواستن در برابر «ظلم» و محکوم کردن و ابراز نفرت از «توحش». توحشی که سکوت در قبال آن از عهده «انسان» ها خارج است. پس اگر «انسانید»، بنویسید و نفرت خود را از این «توحش» که به حریم مقدس «آزادی و انسانیت» دست درازی کرده اعلام کنید.    >>  متن خبر

 

 

برای شرکت در فراخوان اینجا را کلیک کنید.

 



+ نوشته شده در ساعت 3:53 توسط سعید |
جمعه 4 خرداد1386 | اشعار اصغر دولت آبادی
شیدا

از این به بعد هرزچندگاهی شعر یا اشعاری از اصغر دولت آبادی هم می نویسم. از کتاب کوچه های دل ایشان می نویسم. با شعر شیدا هم شروع می کنم. چون شعری بود که به دلم چسبید.

یادم نرود

آن شب تاریک

دو چشمی که با برق نگاهش

آتشی زد

بر خرمن عشقم

که با خاکستر آن

بر در و دیوار نوشت

شیدای تو هستم

اصغر دولت آبادی

در پست بعدی ، درد و دل عاشقانه ی خودم رو خواهم نوشت. ۲ تا عکس از پارک عاشقان گرفتم. اونها رو هم براتون می ذارم. کسانی که درد و دل عاشقانه ی من رو دنبال کردن حتما می دونن پارک عاشقان چیه و قضیه از چه قراره. پس تا ۲ یا ۳ روز بعد...



+ نوشته شده در ساعت 3:7 توسط سعید |
سه شنبه 1 خرداد1386 | اعتراض هایم..
15 دقیقه ی رویایی..!!

امروز انجمن اسلامی دانشکده مدیریت و حسابداری علامه طباطبایی در پی تدارکات انتخابات انجمن بودن و البته کمی مثل همیشه هم نگران از اینکه مبادا به خاطر انتخابات این دانشکده ، برخورد بدی صورت بگیره.

تقریبا ساعت ۱:۳۰ بود که انتخابات شروع شد و بعد از ۱۵ دقیقه :

 

عکسی که می بینید همه چیز رو بیان می کنه. حراست دانشکده به سمت محل انتخابات اومد و تماما انتخابات رو کان لم یکن تلقی کرد و همه چیز رو به هم زد. این هم یک خبر خوش دیگه برای اونایی که سر حالن.

امروز بچه های انجمن اسلامی در اعتراض به این امر مذخرف حراست دانشکده ، صندوق محترم انتخابات انجمن رو به دار آویختند و در ادامه، اونها یک سینی پر از خرما رو هم جلوی درب انجمن اسلامی قرار دادند . کمی طنز بود و بسی تلخ!  تنها ۱۵ دقیقه انتخابات انجمن اسلامی به طول انجامید! در عرض این ۱۵ دقیقه بیش از ۱۰۰ عدد رای جمع آوری شد که اون رای ها هم به دنباله ی صندوق محترم انتخابات، آویزان و به دار آویخته شدند تا بدین وسیله نشان داده شود که تنها انجمن به دار نرفت. این ، دانشجوها و رای محترمشان بود که به دار آویخته  شدند و می شوند..

 

بعد از دانشکده های ادبیات و اقتصاد و علوم اجتماعی و دانشگاه امیرکبیر که این روزها از جو متشنج و ناراحت کننده ای برخوردار شدند امروز نوبت به ما رسید. جالبه نه؟ اونهایی که خودشون رو واسه سپندار مزگان و ۳۰۰ ، تیکه پاره کردن الان کجان؟ وقتی به مردم خودمون و علی الخصوص قشر فهیم و فرهیخته ی دانشجوی این مملکت ( اونم نه هرجا. درست در بهترین دانشکده ی انسانی خاورمیانه در زمینه ی مدیریت) این گونه توهین می شه و غرور و شور و نشاط جوانی و انقلابی اونها زیر سوال می ره به من چه که ۳۰۰ ساخته می شه. به من چه که ولن تاین خوبه یا سپندار مزگان. موج جدیدی از نا امنی و ناراحتی ، کل دنیای دانشکده و دانشجو و غیر دانشجو رو گرفته. نمی بینید؟

پیشاپیش دوم خرداد ، سالروز تجلی حماسه و آزادی رو بر همگان تبریک عرض می کنم.

عکس ها توسط : سعید.ش مدیر وبلاگ عاشقانه ها sasa_5885@yahoo.com



+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط سعید |