![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
اگر از عشق می شه قصه نوشت می شه از عشق تو گفت می شه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد می شه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد می شه از گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمیه آره! از عشق تو مُردن داره می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست تو هم راحت شد =============================================== اگر از عشق می شد که قصه نوشت می شد که از عشق تو گفت می شد که با ستاره های چشمت مغرب نو مشرق نو برپا کرد می شد که از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد می شد که با گندمیای سر زلفت یه عالمه شعر نوشت آره از عشق تو واقعا دیوونگی هم عالمی داشت آره از عشق تو واقعا مردن داشت می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست خودت هم راحت شد اگر از عشق می شد قصه نوشت می شد از عشق تو نوشت ============================================== به علت فیلتر شدن وبلاگ، در بعضی از نقاط ایران ، مجبور به پایان هستم. موفق باشید. در صورت ایجاد وبلاگ جدید خبر می دم. ============================================= ادامه می دم. همین جا . همیشه. همه جوره . هر مطلبی که توی وبلاگ جدید بنویسم اینجا هم می نویسم. البته نظرات اینجا رو می بندم. چون زیاد به اینجا نمیام. ممنون از دوستان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:26 توسط سعید |
|
|
این پست شامل ۵ عکس از مناظر مختلف و زیبای عاشقانه است. اگر عکسی را نتوانستید ببینید روی آن کلیک راست کنید و سپس گزینه ی show picture را انتخاب کنید.
برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید. ممنون. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20:54 توسط سعید |
|
|
بعضی اتفاقات می افته تا بعضی اتفاقات دیگه بیفته. مثلا خیلی از جدایی ها که برای انسان زجرآوره و البته دردش رو هم نمیشه پنهان کرد در واقع روی دیگه ای هم داره. داستان پایین ، داستانیه که واقعیت داره. در واقع این داستانیه که برای من اتفاق افتاده و من با چشمهای خودم از اول تا آخرشو دیدم. داستان رو بادقت بیشتری بخونید. و روی جمله های قرمز رنگ، متمرکز بشید. این واقعیت رو با ایده ی خودم به نثر درآوردم. امیدوارم نتیجه ای که من دنبالشم رو بگیریم. ======================================= اپیزود اول: دوستی دارم به اسم سهیل. سهیل دختری به نام فروغ رو دوست داشت یا بهتره بگم عاشقش بود. سهیل در بیرجند زندگی می کرد. از دانشگاه به دلایل خاصی اخراج شد. به تهران اومد. پس از مدتی دید که نمی تونه دوری فروغ رو تحمل کنه. فروغ هنوز بیرجند بود. سهیل از سربازی مرخصی گرفت تا فروغ رو توی بیرجند ملاقات کنه. اما فروغ که حال خوشی از زندگی نداشت با پسر دیگه ای فرار کرده بود. سهیل نتونست با فروغ باشه.
اپیزود دوم: من و سهیل توی پارک نشسته بودیم. سهیل زد زیر گریه و گفت : "من چقدر بدبختم!" آرزوی مرگ نمیکرد ولی به شدت ناراحت بود. اون شب به یاد الدورادو (ELDORADO) افتادیم. یک منطقه رویایی برای خودمون ساختیم . مکانش رو سهیل گفت: بجنورد.
اپیزود سوم: من و سهیل دوست مشترکی داریم به نام مرتضی . از اون بچه های پایه ی روزگار . ناگفته نمونه سهیل رو به شدت دوست داره. و من رو کمتر از سهیل. ولی انقدر معرفت داره که اگه یه روز بهش رو بندازم ردم نمی کنه. سهیل قضیه ی بجنورد رو به مرتضی گفته بود ...و... گفته بود که قراره اونجا زندگی کنیم و به دور از تمام دوستان قدیمی در بیرجند این بار به شمال خراسان بریم و اونجا زندگی کنیم. جایی که هیچ کس آشنا نیست. سهیل یه خونه ی سه طبقه رو متصور شده بود با کلی رویای دیگه. البته یه سگ هم تو این رویا پرسه می زد. مرتضی قبول کرد تا بجنورد رو برای ادامه ی تحصیلش انتخاب کنه.
اپیزود چهارم: بر اثر جریاناتی که پیش اومد سهیل و من نتونستیم به بجنورد بریم. خوب طبیعی بود که دوستمون هم ناراحت بشه. اما اون بنده ی خدا به غیر از چند تا فحش و گفتن حرفهایی مثل : پس الدورادوتون چی شد؟ من به خاطر شما اومدم و از این دست حرفها ؛ چیز دیگه ای نگفت. ما هیچ کدوم به بجنورد نرفتیم جز مرتضی که اونجا خونه خرید.
اپیزود پنجم: تابستان سال پیش با دختری از طریق چت آشنا شدم. اسمش سارا بود. حتما کم و بیش نظراتش رو در وبلاگ خوندید. البته تازگی ها کمتر میاد و نظر میده. این دختر دانشگاهش رو با کمک روحی من و توانایی بی نظیر خودش بجنورد و در رشته ی حقوق قبول شد. من و سارا به شدت دوست داشتیم که با همدیگه آشنا بشیم.من با مرتضی صحبت کردم و چون مرتضی هم خونه شو توی بجنورد داشت من به بجنورد رفتم وگرنه بعید بود که به این شهر سفر کنم و البته تونستم تنها دوستی که شاید این قدر منو دوست داره رو ببینم. من و سارا تونستیم با هم باشیم. آن روی سکه هم خدا هست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11:5 توسط سعید |
|
|
شاملو را با دختران ننه دریایش شناختم. آرام آرام شعرش را نوشتم و گریستم. مهم نیست برای چه. مهم این است که هنوز می توانم بگریم.
"قصه ی دخترای ننه دریا!"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود نه ستاره ، نه سرود عمو صحرا تپلی با دو تا لپ گلی پا و دستش کوچولو ریش و روحش دوقلو چپقش خالی و سرد دِلَکِش دریای درد در باغو بسته بود دم باغ نشسّه بود عمو صحرا پسرات کو؟ لب دریان پسرام دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام طفلیا تنگ کلاغ پر ، پاکشون خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون نگاشون خالی و سرد دلشون دریای درد تنشون خسته ی کار دلشون مرده ی زار دساشون پینه تَرَک لباساشون نَمَدَک پاهاشون لخت و پَتی کج کلاشون نمدی می شینن با دلِ تنگ لب دریا ، سر سنگ طفلیا شب تا سحر گریه کنون خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس می رونن توی دریای نمور میریزن اشکای شور می خونن ـ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن! ـ : " دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس کوره ها سرد شدن، سبزه ها زرد شدن، خنده ها درد شدن از سر تپه ی شب شیهه ی اسبای گاری نمیاد از دل بیشه غروب، چهچهه سار و قناری نمیاد دیگه مهتاب نمیاد ، کرم شب تاب نمیاد برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت تو هوا ، وقتی که برق میجّه و بارون می کنه کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه عنکبوتای سیا، شب تو هوا تار می تنه دیگه شب ، مرواری دوزون نمی شه غصه ی کوچیک سردی مث اشک جای هر ستاره سوسو می زنه سر هر شاخه ی خشک از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه. دلا از غصه سیاس ، آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟ قفله؟؟وازش می کنیم! قهره؟؟نازش می کنیم! می کشیم منّتشو، می خریم همّتشو! مگه زوره؟؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب ، تن نمی ده موش ِ کورم که می گن دشمن نوره، به تیغ تاریکی گردن نمی ده! دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند خیلی وخ پیش ، بار و بندیلشو بست، خونه تکوند دیگه دل،مثل قدیم، عاشق و شیدا نمیشه! تو کتابم ،دیگه اینجور چیزا ،پیدا نمیشه! دنیا زندون شده:نه عشق ،نه امید، نه شور، برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه مرده س و گور نه امیدی ـ چه امیدی؟ به خدا حیف امید! ـ نه چراغی ـ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ ـ نه سلامی ـ چه سلامی؟ همه خون، تشنه ی هم! ـ نه نشاطی ـ چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ ـ داش آکُل ، مرد لوطی، ته خندق، تو قوطی! توی باغ بی بی جون، جُم جُمَک ، بَلگِ خزون! دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر می گرفت باغاش انگار باهارا، از شکوفه گُر می گرفت: آب به چشم ه ! حالا رعیت سر آب خون می کنه واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه نعشا می گندن و می پوسن و شالی میسوزه پای دار، قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش می دوزه ـ" چی می جوره تو هوا؟ رفته تو فکر خدا؟ ـ نه برادر . تو نخ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی در آد، پوکِ نشادون بزنه: اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!" دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس ازتون پوست پیازی نمی خوایم خودتون بسّمونید ، بقچه جاهازی نمی خوایم چادر یزدی و پاچین نداریم زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم. بذارین برکت جادوی شما، جیگر تشنه مونو شاد کنه شادی از بوی شما مَس شه ؛ همین جا بمونه..." پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود زیر ابر و مه و دود ، شب رو از راز سیا پُر می کنن، توی دریای نَمور ، می ریزن اشکای شور کاسه ی دریا رو پر دُر می کنن. دخترای ننه دریا ، ته آب ، می شینن مست و خراب نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون تنشون هرم سراب، خنده شون غلغل آب لبشون تُنگ نمک، وصلشون خنده ی شک دلشون دریای خون، پای دیفارِ خزه می خونن ضَجّه کنون: " پسرای عمو صحرا ! لبتون کاسه نبات صد تا هجرون واسه یه وصل شما، خمس و زکات! دریا از اشک شما شور شد و رفت بختمون از دم در دور شد و رفت راز عشقو سر صحرا نریزین اشکتون شوره! تو دریا نریزین! اگه آب، شور بشه، دریا به زمین دس نمیده ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه پرده زنبوریِ دریا، میشه برج غممون عشقتون دق میشه، تا حشر می شه همدممون مگه دیفار خزه موش نداره؟ مگه موش گوش نداره؟ موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه: ننه دریا کج و کوج بد دل و لوس و لجوج جادو در کار می کنه. تاصداشون نرسه لب دریای خزه از لجش ، غید کشون ابرا رو بیدار می کنه: اسبای ابر سیا تو هوا شیهه کشون، بشکه ی خالی رعد، روی بوم آسمون آسمون غرومب غرومب! طبل آتیش دودودومب! نعره ی موج بلا ، میره تا عرش خدا صخره ها از خوشی فریاد می زنن دخترا از دل آب داد می زنن: "" پسرای عمو صحرا! دل ما پیش شماس نکنه فکر کنین ، حقه ها زیر سر ماس ننه دریای حسود، کرده این آتیشو دود!" پسرا حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد هیچ صدای دیگه ای، به گوشاشون نمیاد! غمشون سنگ صبور کج کلاشون نمدک نگاشون خسته و دور دلشون غصه ترک تو سیاهی سوت و کور، گوش میدن به موج سرد می ریزن اشکای شور توی دریای نمور... جُم جُمک برق بلا طبل آتیش تو هوا! خیزخیزک موج عبوس تا دم عرش خدا! نه ستاره ، نه سرود لب دریای حسود، زیر این طاق کبود جز خدا هیچی نبود جز خدا هیچی نبود. استاد احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 0:50 توسط سعید |
|
|
وزن یک فیل از وزن زبان یک نهنگ آبی ( وال ) کمتر است. یک حلزون می تواند به مدت سه سال بخوابد. بوفالو کوررنگ است یعنی آبی و قرمز برایش یکیست. سگ ها و گربه ها هم راست دست و چپ دست دارند. امکان ندارد بتوانید با چشمان باز عطسه کنید. هیچ کاغذی را نمی توان بیشتر از هفت بار تا زد. اگر در هنگام پیاز خرد کردن آدامس بجوید از چشمانتان اشک نمی آید. فقط پشه های ماده نیش می زنند... من عاشق تو ام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 7:53 توسط سعید |
|
|
۱. تقدیم به عاشق با کلاس : انسان مانند سیاره است. عشق به مانند ستاره. وقتی عاشق می شوی انگار ستاره ای در درون توست که قبل از آن نبود. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۲. تقدیم به مهناز : شبها که به آسمان نگاه می کنم جایت یک مشت دود است. کجایی ستاره ی من؟ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۳. تقدیم به دختر کبریت فروش: بی سبب نیست که می گویند عشق تکرار نشدنی و تکرار پذیر است. این عشق واقعا حقیقت واقعی مفهومی نیست. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۴. تقدیم به دختر کبریت فروش: شانس حقیقت کشف نشده ی زمین است. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۵. تقدیم به دختر کبریت فروش: عشق هم یک حقیقت است. به شرطی که همه چیز را ثابت در نظر بگیریم. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۶. تقدیم به زهرا : دوران بچگی راحت بودیم. با یک نگاه کسی را برای ازدواج می پسندیدیم و به او پیشنهاد ازدواج می دادیم. آخ که چه دورانی ست این بچگی! پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۷. تقدیم به رویا : رویای دور از دسترس هم دیدنی شد. اما بعضی رویاها تقریبا یک کابوس زیبا هستند. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۸. تقدیم به خانوم کوچولو: دوست گلم ممنونم از اینکه منت گذاشتی و من رو قابل دونستی و کمی از خودت گفتی. امیدوارم همیشه عاشق باشی و یک پسر یا یک شخص نتونه مسیر زندگیتو به ناکجاآباد ببره. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۹. تقدیم به سارا : کوه تنها حقیقتی است که تا به آخرش نرسی نمی فهمی چقدر کوچک است. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۰. تقدیم به دختر اهورایی : زندگی من در دوکلمه خلاصه نمی شه: دروغ و بی عشقی. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۱. تقدیم به نسیم وصل : به راستی که امان از عاشقی . اما کمی بهتر بگویم. امان از عشق که هیچ وقت نمی توان فهمید در کجا به انتظارت نشسته است. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۲. تقدیم به اسکروج: هیچ وقت نخون. من هم چیزی نمی نویسم برات. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۳. تقدیم به محسن : شجاعت مثل داشتن یک غده ی بزرگ در مغز است. به راستی ولی عشق در کجاست؟ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۴. تقدیم به غزل محمدی : دوست ماندنی من کمی کمتر به حاشیه فکر کن. زندگی پر از خطرات زنانه است. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۵. تقدیم به مائده : اگر از من بپرسند عشق چیست؟ می گویم : عشق رفتن یک سفر طولانی و تلاطم یک التهاب بزرگه بین گفتن و نگفتن. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۷. تقدیم به عروسک کوکی : درد و دلتون رو خوندم. دوست عزیز من بسیار زیبا نوشتید. البته عمر درد و دل من هم داره به آخر می رسه و فکر کنم ۲ قسمت دیگه بیشتر نمونده. کاش زودتر می شناختمت. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۸. تقدیم به زیبای خفته : زیبا ترین هدیه ی یک مرد به همسرش یک راز است. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۱۹. تقدیم به سارا : گفته اند عاشق نشوم. گویا نمی بینند که من در لحظه ی برخورد یک سانحه ی عاشقانه ی تنفر انگیز به دنیا آمده ام. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۲۰. تقدیم به یاسمن : می خواستم خودخواهی را معنا کنی تا بفهمم خودخواه بودن چه لذتی دارد ؟ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۲۱. تقدیم به عروسک کوکی : گویی امروز هم مانند همه ی روزهای دیگر هوا آفتابی است و کمی ابری و کمی عشق آلود با کمی دود آغشته به مونواکسید کربن که برای عاشقان روز خوبی را نوید می بخشد. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ۲۲. تقدیم به عروسک کوکی : روزنه ی عاشقی باز است. من کورم که سوراخ به این بزرگی را نمی بینم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 5:43 توسط سعید |
|
|
قرار بود از خودم بنویسم. یک پرانتز باز کردم تا اعتراض کنم. سراسر دروغ . سراسر نیرنگ. به خدا اگر زمانی که انسان را می آفرید بودم ، هرگز نمی گذاشتم پای در زمین بگذارد. نمی گذارند عاشقانه تر بنویسم. نمی گذارند. نمی گذارند. نمی گذارند. خویش را گریسته ام عشق را گریسته ام عدل را گریسته ام عقل را گریسته ام خویش را گریسته ام عشق را گریسته ام عدل را گریسته ام خویش را گریسته ام عشق را گریسته ام خویش را گریسته ام خویش را گریسته ام خویش را گریسته ام جهل را گریسته ام خلق را گریسته ام فقر را گریسته ام رهایی را گریسته ام آزادی را گریسته ام خویش را گریسته ام گریستم گریستم گریستم نجاتم بده . من شنا بلد نیستم.
این یک فراخوان است. کافیست هرچه «یلدا بازی» و «چهارشنبهسوری بازی»، «بازی» کردیم. بس است هرچه غصه مدرنیته و اخلاق و سنت و اصلاحطلبی و محافظهکاری و ...... را خوردیم. غصه من، این «انسان»های گوشت و پوست و خون دار مقابل چشمان ما هستند که در حال «نابودیند». این فراخوانی است برای به پا خواستن در برابر «ظلم» و محکوم کردن و ابراز نفرت از «توحش». توحشی که سکوت در قبال آن از عهده «انسان» ها خارج است. پس اگر «انسانید»، بنویسید و نفرت خود را از این «توحش» که به حریم مقدس «آزادی و انسانیت» دست درازی کرده اعلام کنید. >> متن خبر
برای شرکت در فراخوان اینجا را کلیک کنید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 3:53 توسط سعید |
|
|
امروز انجمن اسلامی دانشکده مدیریت و حسابداری علامه طباطبایی در پی تدارکات انتخابات انجمن بودن و البته کمی مثل همیشه هم نگران از اینکه مبادا به خاطر انتخابات این دانشکده ، برخورد بدی صورت بگیره. تقریبا ساعت ۱:۳۰ بود که انتخابات شروع شد و بعد از ۱۵ دقیقه : عکسی که می بینید همه چیز رو بیان می کنه. حراست دانشکده به سمت محل انتخابات اومد و تماما انتخابات رو کان لم یکن تلقی کرد و همه چیز رو به هم زد. این هم یک خبر خوش دیگه برای اونایی که سر حالن. امروز بچه های انجمن اسلامی در اعتراض به این امر مذخرف حراست دانشکده ، صندوق محترم انتخابات انجمن رو به دار آویختند و در ادامه، اونها یک سینی پر از خرما رو هم جلوی درب انجمن اسلامی قرار دادند . کمی طنز بود و بسی تلخ! تنها ۱۵ دقیقه انتخابات انجمن اسلامی به طول انجامید! در عرض این ۱۵ دقیقه بیش از ۱۰۰ عدد رای جمع آوری شد که اون رای ها هم به دنباله ی صندوق محترم انتخابات، آویزان و به دار آویخته شدند تا بدین وسیله نشان داده شود که تنها انجمن به دار نرفت. این ، دانشجوها و رای محترمشان بود که به دار آویخته شدند و می شوند.. بعد از دانشکده های ادبیات و اقتصاد و علوم اجتماعی و دانشگاه امیرکبیر که این روزها از جو متشنج و ناراحت کننده ای برخوردار شدند امروز نوبت به ما رسید. جالبه نه؟ اونهایی که خودشون رو واسه سپندار مزگان و ۳۰۰ ، تیکه پاره کردن الان کجان؟ وقتی به مردم خودمون و علی الخصوص قشر فهیم و فرهیخته ی دانشجوی این مملکت ( اونم نه هرجا. درست در بهترین دانشکده ی انسانی خاورمیانه در زمینه ی مدیریت) این گونه توهین می شه و غرور و شور و نشاط جوانی و انقلابی اونها زیر سوال می ره به من چه که ۳۰۰ ساخته می شه. به من چه که ولن تاین خوبه یا سپندار مزگان. موج جدیدی از نا امنی و ناراحتی ، کل دنیای دانشکده و دانشجو و غیر دانشجو رو گرفته. نمی بینید؟
پیشاپیش دوم خرداد ، سالروز تجلی حماسه و آزادی رو بر همگان تبریک عرض می کنم. عکس ها توسط : سعید.ش مدیر وبلاگ عاشقانه ها sasa_5885@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 20:27 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|