قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عشق بورز…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل
اذهان دل تحلیل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم خلق
لباس عافیت بپوشند و ( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم خلق…
بگذار بنویسم
به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
دوباره از نو می نویسم…
از نو می نویسم…
سلام
کاکایی
من و تو با هم می شویم دو نفر!
نه
من و تو با هم می شویم یک نفر!
نه! نه!
...
..
ما با هم می شویم یکی دیگر
نه..
اصلا هر چه بگویی می شویم
..
من و تو می شویم ما
نه این هم درست نیست..
من و تو چه چیزهایی که نمی شویم..
امان از دست من و تو!!
---------------------------------------
تا یکی دو هفته نیستم. دارم می رم مسافرت. بالاخره از شرّ این شهر خلاص می شم.
سلام . حتما می دونید که در زمان یونان باستان خدایان متفاوتی به نام پدیده های مختلف نام گذاری شده بودند. بعضی از خدایان اساطیر یونان اینها بودند:
آتنا Atene - خدای عقل
آرتیمیس Artimis - خدای زمین
زئوس - خدای خدایان (ژوپیتر)
ایشتار ishtar - خدای باروری
اوشنوس oceanus - خدای اقیانوس ها
نپتون nepton - خدای دریا
ومته - الهه ی نیکی
و برخی از خدایان اساطیر نروژی و اسکاندیناویایی به نقل از "یاستین گوردر" اینها هستند :
ثور thor - خدای رعد و برق
فرییا freyja - الهه ی باروری
اُدین odin - خدای اعظم جنگ ، دانایی و شعر (پدر ثور)
هیمدال himdal - خدای پاسدار خدایان
فرییر freyer - خدای باروری و صلح و نیکبختی در اساطیر اسکاندیناوی
هودر hoder - پسر نابینای خدای اعظم اُدین
بالدر balder - پسر دیگر اُدین
و ۹ الهه ی دانش و هنر به این ترتیب نام گرفته بودند:
۱. کالیوپه kalliope - الهه ی شعر های حماسی
2. کیلو kilo - الهه ی روایت و داستان سرایی
3. ایوترپه euterpe - الهه ی آهنگ
4. تالیا thalia - الهه ی کمدی
5. ملپومنه - الهه ی تراژدی
6. ترپسیکوره - الهه ی رقص
7. اراتو erato - الهه ی نغمه های عاشقانه
8. اورانیا urania - الهه ی اخترشناسی
9. پولی هیمنیا polyhymnia - الهه ی سرود و پانتومیم
در اساطیر ایرانی هم :
میترا - خدای خورشید و مهر
ویو - الهه ی باد
هومه - الهه ی تندرستی
و اما خدای عشق در یونان باستان نام زیبای آفرودیت Afrodit یا در رم باستن نام زیبای ونوس venus را به خود گرفته بود. در ایران باستان نیز الهه ی عشق نام زیبای آناهیتا Anahita را به خود گرفته بود.
خدای عشق
Anahita & venus & Afrodit

سه عکس دیگر از الهه ی عشق رو در ادامه ی مطلب ببنید.
مطالب از :
کتاب "دنیای سوفی" از یاستین گوردر
کتاب "راز فال ورق" از یاستین گوردر
عکس ها از :
www.mythencyclopedia.com
یادآوری : پوریا از همسفر سیاهپوشش خداحافظی کرد و به ملاقات شاهدخت سرزمین ابدیت رفت. شاهدخت را دید و پس از ملاقات او دلش هوای دختر سیاهپوش را کرد...
برای خواندن قسمت های پیشین داستان به اینجا مراجعه کنید. ممنون.
پوریا قرار نداشت. یک لحظه پشیمان می شد و دل به شاهدخت می بست و لحظه ی دیگر یاد دختر سیاهپوش ، مهر شاهدخت را از دلش بیرون می کرد. از دودلی اش خشمگین بود...
چند روز گذشت و شاهدخت را ندید. گاهی وزیر سراغش می آمد و آخر گفت: "پیک ها خسته از سفر برگشته اند و هیچ نشانی از آن دختر نیافته اند. چنین دختری وجود ندارد ، تصمیمت عوض نشده؟ "
پوریا پاسخ نداد و سرش را پایین انداخت. وزیر نشست و باز در چشم های پوریا خیره شد : "در چشم های من نگاه کن."
پوریا آرام چشم هایش را بالا آورد. وزیر گفت : "کسی نمی تواند زنی را بیابد که نقاب بر چهره اش گذاشته ای و نام و نشانی ندارد."
پوریا گفت: "سرزمین ابدیت را نمی شناسم. گم می شوم."
از هر طرف که بروی ، اگر بروی به او می رسی. یا بمان و فراموشش کن یا برو و بیابش. از شجاعتت شنیده ایم، اما ندیده ایم."
وزیر رفت. پوریا مدتی در همان جا ماند. بعد به باغ قصر رفت. کنار استخر نشست و به ماهی ها خیره شد. چند قدم دورتر به باغ هزارتو می رسید. اگر می توانست از آن باغ بگذرد در سرزمین پهناور ابدیت سرگردان می شد. اما اشتیاقش برای یافتن دختر مدام بیشتر می شد. هر چند تصویر شاهدخت او را از هر تصمیمی باز می داشت. شاهدخت آناهیتا ، سراسر بی گناهی و پاکی بود. خودش را به خاطر آزردن او نمی بخشید. اما نمی توانست از اندیشه ی همسفر اندوهگینش بیرون بیاید.
خورشید افول می کرد. شکوه و زیبایی شاهدخت ، در برابر آن زیبایی نهان ، هیچ بود. پادشاهی و فرمانروایی سرزمین ابدیت ، در برابر عشق نومیدانه ی آن سیاهپوش ، به نفسی نمی ارزید. حالا که دلش سرشار از عشق او بود ، چگونه می توانست از زیبایی ها و پاکی ها و جوانمردی ها لذت ببرد؟ دیگر چگونه می توانست آرزو کند؟ شاهدخت همان بود که سالها دنبالش بود..او می توانست همه ی آرزوهای ناممکن پوریا را برآورد...
اما آرزو چه حاصلی داشت؟ بدون همسفر سیاهپوش ، هیچ آرزوی در اندیشه اش نمی رویید. بی او هیچ بود ، ناتوان ، بی امید ، بی خواسته ، بی فرجام. بی او می مرد حتی اگر جسمش می ماند. از تردیدش تعجب کرد. راه روشن بود. دخترک درد می کشید و پوریا کنارش نبود.
تصمیم گرفت شبانه حرکت کند. نگاهی به باغ هزارتو کرد. احساس سبکی کرد. برخاست و رو به قصر کرد تا بارش را ببندد. اما ناگهان از پشت درختهای باغ هزارتو صدای آشنایی به گوش رسید. کنجکاوی اش تحریک شد. آرام به طرف صدا رفت. صدا کم کم واضح تر می شد:
بسوزی ای باغ گل سرخ
تو فقط خار شدی برای من ؛
آه پای من
آه پای من...
دلش تکان سختی خورد و بدنش به لرزه افتاد. باور نمی کرد. همین جا ، در همین نزدیکی...امکان نداشت...جهان دور سرش می چرخید. با هیجان وارد باغ هزارتو شد و دنبال صدا رفت. آن قدر گشت و گشت تا صدا نزدیک و نزدیک تر شد. سرانجام ، در یکی از پیچ های باغ هزارتو ، صاحب صدا را یافت. واقعا خودش بود؟
بسوزی ای چشمه و چنار
تو فقط سیل شدی به قلب من ؛
آه قلب من
آه قلب من
بمیری ای نگاه من ،
تو فقط اشک شدی به چشم من ؛
آه چشم من
آه چشم من
پوریا با بغض خودش را به پای دختر سیاهپوش انداخت و بر آن که با دستمال خودش بسته بود ، بوسه زد : "باید می دانستم که برمی گردی ، مهر را می جستم بی آنکه ببینم کنارم است. مرا ببخش..."
قصره اشکی بر دست پوریا چکید. اما دیگر صدای ناله ای نیامد. پوریا سرش را بالا گرفت و گفت:"خدایا نگذار این طور رنج بکشد. جانم را بگیر و این درد را از او دور کن! "
دختر دیگر ننالید. اما پوریا از درد او خبر داشت. کم کم تاریکی فرود آمد و درد رفت. دختر نفس راحتی کشید و گفت: "چگونه ای همسفر؟ "
- "نپرس! "
- " شاهدخت آناهیتا را دیدی؟ "
- " زیباتر از زیبایی است ، افسون گر تر از افسون است."
دختر با طعنه گفت: "راستی؟ "
- " اما او فقط مثل تندیسی بی گناه زیباست. زیبایی اش را می پرستم اما مهرش را نمی خواهم. فقط عشق تو در دلم است! "
دختر با خنده گفت : "چه انتخاب دشواری در این وفور نعمت! "
- "بیا برویم. تو به من نزدیکی ، مثل خواب بر تن خسته ای. مثل آب بر ترک زمینی. بیا شاهدخت و سرزمینش را رها کنیم. داغ دوری اش را از یاد خواهم برد. اما تاب دوری تو را ندارم. شیفته ی رویش شدم. اما روحش را نمی شناسم. تو را می شناسم. کاش شاهدخت را نمی دیدم..."
- "تو شاهدخت آناهیتا را پیش از این ها دیده ای! "
پوریا با شگفتی سرش را بلند کرد.
- " پس از جنگ با اژدهای هفت سر ، وقتی بی امان خون از تو می رفت ، تنها راهی که برای نجات تو از مرگ به ذهنم رسید ، این بود که آرزوی زنده ماندن را در اندیشه ات شعله ور کنم. بعد خودم را بین تو و شاهدخت واسطه کردم. با دستهای او در آغوشت کشیدم. شاید فهمیده ودم که شاهدخت هم تو را دوست دارد. او آرزویت را برآورد و از مرگ نجاتت داد. در آن لحظه تو در آغوش خود شاهدخت بودی. "
پوریا لبخند زد : "حالا برآوردن آرزویم فقط از تو ساخته است. آرزویی ندارم جز اینکه رویت را ببینم و در آغوشت بکشم! "
- " شاید جذام داشته باشم ، همان طور که شاهدخت گفت! "
- " از جذام می میرم ، همان طور که به شاهدخت گفتم! "
بعد دستش را دراز کرد و نقاب را از چهره ی دختر برداشت. با حیرت نگاهی به صورت دخترک کرد ، سرش گیج رفت. چشم هایش سیاهی رفت و در دامن دختر افتاد.
.....
پوریا چشم گشود. شاهدخت بر بالینش نشسته ود و پرستاریش را می کرد. پوریا حیرت زده او را نگاه کرد. آناهیتا لبخند زد و گونه اش را بوسید :"می دانم هنوز باور نمی کنی. تو داستانت را دو بار برایم گفتی. بگذار یکبار هم من داستانم را بگویم: "در سرنوشتم بود که تنها با عشق ازدواج می کنم و می توانم آرزوهای معشوقم را برآورم. سالها گذشت و همه چیز داشتم جز عشق. نیروی سحر آمیزم درونم مانده بود و انگار نبود. خواستگارهای زیادی داشتم اما هیچ کدام را دوست نداشتم. دیروز پیرمرد قصه گویی به قصرم آمد و داستان جوانی را گفت که در سرزمینی دور زندگی می کند و در سرنوشتش آرزوهای بسیار است و مقدر است اگر از رسیدن به یکی از آرزوهایش نومید شود بمیرد. با خودم گفتم اگر او را پیدا کنم و دوستش داشته باشم جفت بی نظیری می شویم. فکرم را برای قصه گوی پیر گفتم. پیرمرد گفت من و آن جوان از دو نیمه ی یک سیب به وجود آمده ایم و هر کدام از ما نیمه ی دیگریست. گفت من و آن جوان فقط با رسیدن به هم رستگار می شویم و راز بقای جهان فانی و سرزمین ابدیت ، رسیدن ما به هم است. گفت: "وقت آن رسیده که سرزمین ابدیت و جهان فانی دوباره پیوند بخورند. تنها مشکلم این بود که من در سرزمین ابدیت بودم و او در جهان فانی و به هم دسترسی نداشتیم. تصمیم گرفتم هرطور شده پیدایش کنم. به اتاقم رفتم و در را بستم. لباس سیاه پوشیدم و نقاب سیاه زدم و پنهانی از شهر بیرون رفتم. اجازه خروج از سرزمین ابدیت با همین جسم و همین کالبد ، تنها به شاهدخت سرزمین ابدیت داده می شود. دیگران با خروج از سرزمین ابدیت به شکل نوزدی در جهان فانی به دنیا می آیند. و هیچ خاطره ای از سرزمین ابدیت نخواهند داشت.
از مرزهای ابدیت گذشتم و راه سرزمین شما را پیش گرفتم. تا این که آن روز مرا در کام مرگ یافتی. تو را نمی شناختم اما همان دم ، مهرت را به دل گرفتم و یاد آن جوان که آرزوهای بلند داشت از فکرم رفت. همان وقت دانستم که نمی توانم کسی را جز تو دوست بدارم. اما وقتی سرنوشتت را برایم گفتی فهمیدم همان جوانی هستی که پیرمرد گفته بود. خواستم ببینم بی آن که هویت مرا بدانی می توانی به من مهر بورزی یا نه! اما تو آنقدر در فکر شاهدخت بودی که حتی حاضر نشدی رویم را ببینی. سوگندم دادی نقابم را برندارم و حتی نامم را نپرسیدی. دلم شکست. از شاهدخت متنفر شدم. شاهدختی که ندیده عاشقش می شدند. اما سزاوار آن عشق ها نبود. از تو هم خشمگین شدم. تویی که عاشق نگاره ی شاهدخت آناهیتا شده بودی. تصمیم گرفتم در لباس شاهدخت آناهیتا انتقام بگیرم. می خواستم پیشنهاد ازدواجت را نپذیرم. اما باز همه چیز خراب شد. به قصر آمدی و نتوانستم آزارت دهم. عشق تو دم به دمدر دلم بیشتر می شد و می ترسیدم با رنجاندنت ، برای همیشه از دستت بدهم ، چرا که آن دتر سیهپوش دیگر وجود نداشت. بعد ، تو از عشقت به دختر سیاهپوش گفتی. دیگر درماندم...شاهدخت آناهیتا شکست خورده بود و دختر سیاه پوش دیگر وجود نداشت تا از پیروزی اش لذت ببرد...
حالا دیگر آرامش یافته ام. دختر سیاه پوش با شاهدخت آشتی کرده. جوان بلندپرواز با مسافر کنار رود آشتی کرده. پوریا ، فرزند سرزمین آریاییان و آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت با هم آشتی کرده اند، شاید جهان فانی و سرزمین ابدیت هم با هم آشتی کنند..."
پوریا ساکت ماند. سرانجام گفت : "اما وزیر به من گفت که تو دیشب خودت را در اتاقت حبس کرده ای!"
شاهدخت سیاهپوش خندید: "سیر زمان در جهان فانی و سرزمین ابدیت متفاوت است. آن دورانی که در جهان فانی بر من گذشت در سرزمین ابدیت تنها چند ساعت بود! "
شاهدخت چند لحظه سکوت کرد. بعد گردنبندش را از سینه باز کرد و به پوریا داد. پوریا نگین آن را خوب می شناخت. از زمرد بود. با طرح های عجیبی بر رویش. گردنبند خودش را بیرون آورد و کنار گردنبند آناهیتا گرفت. آناهیتا هر دو را از او گرفت و گفت: "پیرمرد گفته بود که این در حقیقت گوشواره است. اما فقط وقتی اجازه دارم آن را به گوشم آویزان کنم که جفتش را پیدا کنم... حالا می توانم هر آرزویت را برآورده کنم. "
و بعد هر دو نگین را از زنجیر بیرون آورد و به گوشش آویخت. وزیر به اتاق شهسوار آمد و با دیدن آن دو ، سرانجام لبخند مهربانی زد و به پوریا گفت : "پس رفتی ، از سویی رفتی و چه زود رسیدی! "
پوریا خندید و گفت : "رفتم. از سویی رفتم و فهمیدم رسیدنی در کار نیست ، فقط رفتن."
دو نیمه ی ناتمام با هم یگانه شدند . فرزند سرزمین آریاییان و شاهدخت سرزمین ابدیت با هم ازدواج کردند و چند سال با شادی کنار هم زیستند. پوریا آرزو می کرد و شاهدخت آرزوها را برآورده می کرد. سرزمین ابدیت و جهان فانی روز به روز بالیدند و رشد کردند. اما تنها یک آرزوی پوریا بود که هرگز بر آورده نشد. و آن ، از بین رفتن درد جانکاه پای دختر سیاه پوش به هنگام غروب آفتاب بود... هر روز به نگام غروب آفتاب ، شاهدخت را تنگ در آغوش می گرفت و با دردش درد می کشید.
از ازدواج شاهدخت آناهیتا و پوریا چند سال گذشت. پادشاه پیر در گذشت و پوریا به جایش نشست. شاهدخت ، ملکه شد و دختری به دنیا آورد ؛ مثل برف سپید ، مثل گل سرخ ، مثل باد بهاری لطیف و مثل آ گوارای کوهستان های پربرف و مه گرفته ، شیرین.
آرزوهای بلند پوریا برای آدمیان تحقق می یافت و سرزمین ابدیت روز به روز غنی تر می شد. ملکه و پادشاه ، زندگی شیرینی داشتند. همه چیز خوب پیش می رفت تا روز که پادشاه (پوریا) ، موقع شکار، همراهانش را گم کرد و در جنگل انبوه سرگردان شد. فکر کرد بهتر است تا صبح صبر کند و بعد دنبال راه بگردد. خسته و گرسنه و تشنه به چشمه ای رسیدکه چنار تناوری کنارش روییده بود. ناگهان یاد شهر و مادرش اقفتاد و دلش تنگ شد. با اندوه ، آهی کشید و شب را کنار چشمه ماند. روز بعد ، راه افتاد و خیلی زود راه را یافت. چهار نعل به طرف قصر تاخت و بی آنکه با کسی حرف بزند به اتاقش رفت و در بستر افتاد. ملکه با عجله نزد او رفت و پرسید : "عزیزم چه شده؟ تمام شب چم به راهت بودم! از چه اندوهگینی ، مگر آرزویی داشته ای که نتوانم برآورده کنم؟ تو نبادی اندوهگین باشی. با اندوه تو ، دو دنیا غمگین می شود. هر چه می خواهی بگو. هر آرزویی داشته باشی در یک چشم بر هم زدن برآورده می کنم. بگو! "
پادشاه دستش را روی دست همسرش گذاشت و گفت: "دلم می خواهد شهر و مادرم را دوباره ببینم می شود؟ "
رنگ از روی ملکه پرید. بدنش لرزید و ساکت ماند. پادشاه چشم به ملکه دوخت. مدتی گذشت. ملکه با نگرانی گفت : "سیر زمان در سرزمین ابدیت با جهان فانی یکی نیست. چند سال است به این جا آمده ای. اما بر جهان فانی چند هزار سال گذشته. از خانواده ی تو اثری نمانده. شهر تو کاملا دگرگون شده و این شاید به دلیل آرزوهای خود تو بوده. وانگهی اگر از سرزمین ابدیت خارج شوی دیگر نمی توانی برگردی! "
- "یک بار توانسته ام و باز هم می توانم! "
- " نه! اینبار فرق می کند. اجازه ی خروج از سرزمین ابدیت با همین جسم و کالبد تنها به شاهدخت سرزمین ابدیت داده می شود! دیگران با خروج از این سرزمین ، به شکل نوزادی در جهان فانی متولد می شوند و تمام خاطره های این سرزمین را از یاد می برند. حتی من هم دیگر نمی توانم بدون دگرگونی از این سرزمین خارج شوم. دیگر شاهدخت نیستم ملکه شده ام...این فرمان سرنوشت است. هیچ چیز حتی نیروی سحرآمیز من هم نمی تواند تغییرش بدهد. از این فکر بگذر! "
- " نمی توانم. اگر نومید شوم می میرم. نمی توانی مرا با همین کالبد به سرزمینم بفرستی و برگردانی؟ "
ملکه با اندوه سرش را پایین انداخت : "تنها عشق من ، این در اختیارم نیست. فرمان سرنوشت است و نیروی سحرآمیز من هم از سرنوشت است. به محض خروج از اینجا ، به شکل نوزادی در جهان فانی به دنیا می آیی و برای ابد از هم جدا می شویم.بگذار مدتی فکر کنم..."
اما ملکه نمی خواست به این جدایی فکر کند. همه کار کرد تا این ارزو را در دل پادشاه بکشد. اما آرزو در اختیار پادشاه نبود. این هم فرمان سرنوشت بود. آرزوی بازگشت از بین نرفت و روز به روز قوی تر شد و چون راهی نبود تا به آن برسد نومیدی کم کم فرا رسید و پادشاه به بستر بیماری افتاد. چیزی به نومیدی مطلق و مرگ پادشاه نمانده بود. ملکه آشفته بود. گمان می کرد خودخواهیش برای دور نشدن از پادشاه ، همسرش را به کام مرگ فرستاده. از طرف دیگر می توانست نمی تواند داغ دوری او را تاب بیاورد. می دانست مدت کوتاهی پس از رفتن همسفرش ، نومیدی او را هم می کشد. اما مرگ پادشاه بدتر از دوری او بود. سرانجام تاب نباورد و تصمیم گرفت. شبِ آخر به دیدار او رفت و با اندوه در آغوشش کشید : "تنها کسی بوده ای که با تمام وجودم به او مهر ورزیده ام. با رنج و سختی ، با چنگ و دندان ، تا دم مرگ رفته ام تا یافته امت و حالا ... برای همیشه از دستم می روی ... چه کنم؟ "
پادشاه که دیگر رمقی نداشت ، ناتوان لبخند زد : "سالها از دردی که بر پایت نشاندم رنج کشیدم. بارها آرزو کردم این درد از تو دور شود. این آرزو هرگز تحقق نیافت و من هرگز نومید نشدم. این زخم روزی خوب می شود. اما حالا به پایان رسیده ام. دخترمان را به تو می سپارم. می دانم او را خوب بزرگ می کنی تا سرزمین ابدیت دوباره شاهدختی داشته باشد. تنها نگرانم که دیگر نمی توانم در دردهای شبانه ات درد بکشم. که پس از این ناچاری به تنهایی خاطره ی باغ گل سرخ را با خود داشته باشی. دیر بوسه هایت را نمی چشم. دیگر در آغوشت نمی خوابم. دیگر دخترم را نمی بینم. کاش این آرزوی نفرین شده از راه نمی رسید. کاش سالها پیش به همان آرزوی پوچ پادشاهی مرده بودم..."
ملکه اشک ریزان فریاد زد : "نه! تو نمی میری. من هستم که نابود می شوم. با سرنوشت می جنگم. سعی ام را می کنم. می دانم امید پیروزی ام کم است. اما هر چه باداباد ! به همین راضی ام که هر چند دور از من زنده باشی و خوشبخت شوی. شاید هرگز هم را نبینیم. اما بگذار تو زنده باشی. تمام تلاشم را می کنم. بگذار برای آخرین بار بوسه ات را بچشم. ... و ... برای آخرین بار آرزو کن...."
گریان ، پوریا را در آغوش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد. آرزو کرد هر دو در همان حال بمیرند. اما نمی توانست آرزوی خودش را برآورد. یکی از گوشواره های زمرد را از گوشش باز کرد. زنجر کرد و به گردن شوهرش آویخت. و دوباره او را در آغوش گرفت. پیش از آنکه از بوسه های شوهرش سیراب شود پادشاه ناپدید شد و ملکه ، خود را بر تخت خالی تنها یافت. لحظه ای به جای خالی همسرش خیره شد. می دانست همان لحظه ، نوزادی در سرزمین آریاییان به دنیا آمده. دیگر او را نمی دید. باید تنها می زیست. در خلا هم آغوشی شبانه به همراه آن دردهای جانکاه ...آن سفر دراز دیگر حقیقت نداشت. تنها حقیقت تنهایی مطلق بود و نومیدی ... و او دیگر حتی شاهدخت هم نبود ... ملکه در خلوت خاموش اتاق تنها عشق زندگی اش ، تلخ گریست...
چند ساعت گذشت . بی فایده بود. نمی توانست بدون همسرش زندگی کند. آرام شد. از اتاق بیرون آمد. وزیر را خواند و تمام ماجرا را گفت. وزیر خاموش ماند و سر تکان داد. ملکه ، دخترش (شاهدخت) را بوسید و به او سپرد. سوار اسب شد. از قصر بیرون رفت و به طرف مرزهای سرزمین ابدیت تاخت. کنار مرز ، از اسب پاین آمد. نگاهی به فضای مه آلود جهان فانی کرد. جهان بسیار بزرگ بود. نگران شد. بر خاک افتاد و گفت : "خدایا ، تا کنون رنج بسیار کشیده ام و دم برنیاورده ام. آرزوهایم یکی یکی در هم شکسته اند....تا به حال به درگاهت استغاثه نکرده ام....این تنها آرزویم را برآور. بگذار در سرزمین او به دنیا بیایم. شاید روزی بتوانیم یکدیگر را بیابیم.... سوگندت می دهم. تنها آرزویم را برآور... هرچه می خواهی از من بگیر....حتی چشم هایم را ...اما نگذار دلشکسته بمانم...."
سپس از جا برخاست. اسبش را رها کرد. برای آخرین بار به سرزمین ابدیت نگریست. لبخند زد و با یاد باغ گل سرخ از مرز گذشت.
و این چنین پایان یافت داستان شاهدخت سرزمین ابدیت
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی : امروز تولد یکی از دوستان عزیز من بود. دوستی که قدیمها صبر خیلی بیشتری داشت. سرحال تر بود و کمی شادتر. هنوز هم خوبه. تولدش مبارک. آرزویی که من برای اون دارم چیزی نیست جز رسیدن به آرزوهاش. کمی شادتر. کمی دلشادتر. کمی ارغوانی تر. کمی سرخ تر. کمی .... صبورتر...
تولدت مبارک دختر حوّا.![]()
| شب |
|||
| سراسر |
|||
| زنجير ِ زنجره بود |
|||
| تا سحر، | |||
| جنگل |
|
| از خواب واگشود |
| سُرخ |
||
| بر سبزی نگران ِ دره |
||
| فروريخت. | ||
| دلشکسته |
|
|
بهترک ِ کوه گفتيم. |
شما چی فکر میکنید؟این زنجرههایی که الان اینجا دارند با تمام وجودشان زنجیرههای بلورین صداشان را میبافند احمد شاملو را یادشان هست؟شما، زنجرهها یادتان هست؟ روزها و شبها، تو همین ماه، روی همین کوه، توی همین ده، کنار همین درخت گردو، با احمد به آوازهای عاشقانهی شماها گوش میدادیم؟با شماها هستم، آهای زنجرههای شعر خاطره، احمد شاملو را یادتان هست؟ میدونید حضور بزرگتر و بزرگتر شماها، غیاب بی سر و صدای احمد رو بزرگتر میکنه؟هیچوقت برای خاموشی این زنجره اشک نریخته بودم، مگر امروز...
ع.پاشایی
ساعت : ۲ بعد از ظهر
در تاریخ : ۳۰/۴/۱۳۸۶