![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
و همانا پروردگار تو گفت : يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ اى اهل كتاب! چرا حق را با باطل شبیه مىكنيد [تا ديگران نفهمند و گمراه شوند]، و حقيقت را پوشيده مىداريد در حالى كه مىدانيد؟! ( آیه ۷۱ سوره ی آل عمران )
آزاد کن احمد قصابان را . آزاد کن احسان منصوری را . آزاد کن مجید توکلی را . آزاد کن فرزاد کمانگر را. آزاد کن روناک صفارزاده را. آزاد کن عمادالدین باقی را . آزاد کن هادی قابل را . آزاد کن منصور اسانلو را . نگذار ادامه بدهم . اگر این دستگیری ها ادامه یابد روزی وبلاگ نویس دیگری خواهد گفت : آزاد کن سعید شکارچی را . با تو ام ... و بدان و آگاه باش روزی خواهد رسید که ملتمسانه فریاد برآری : حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ [آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مىدهند] تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مىگويد: (پروردگار من! مرا بازگردانيد! ( آیه ی ۹۹ سوره مومنون )
وَقَالَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ... پيروان مىگويند: كاش بار ديگر به دنيا برمىگشتيم تا از آنها بیزاری جوییم ... ( آیه ی ۱۶۷ سوره ی بقره )
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ [می گویند:] پروردگارا! ما را از اين [دوزخ] بيرون آر، اگر بار ديگر تكرار كرديم قطعاً ستمگريم ( آیه ی ۱۰۷ سوره مومنون)
۱- علي اكبر باغاني، رئيس كانون صنفي معلمان، محكوم به ۵ سال حبس تعليقي ۱۳- هادي لطفي، محكوم به ۴ ماه حبس كه به مدت ۳ سال تعليق شده است (قابل خريد به مبلغ ۱۰ ميليون ريال) ۱۵- ايرج توبيهاي نجفآبادي، محكوم به كاهش يك گروه شغلي براي مدت ۲ سال (حكم قابل واخواهي است) ۱۶- مهندس خواستار، محكوم به بازنشستگي زودهنگام باكاهش يک گروه شغلي (به حكم هيات بدوي)
و اینک ۲۵۰ تن از دانشجویان نامه ای را به سازمان ملل متحد نوشتند که حاوی مطالبی از کشتار و شکنجه و ورود برخی سپاهیان به دانشگاه به عنوان استاد و سایر سمت ها ، می باشد و خواستار ایست کامل این ننگ شده اند . اسامی این دانشجویان در زیر آمده است : ( برخی دانشجویان خارج از کشور و یا فعالین حقوق بشر می باشند ) اسامي کامل امضا کنندگان نامه به دبيرکل سازمان ملل: مرتضي کامرانيان – دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف
الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم.. ( حکومت با کفر باقی می ماند اما با ظلم نه ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 2:23 توسط سعید |
|
|
عاشق گفت : "تو نمی فهمی. تو مسافری سرکش هستی که برای یافتن پاسخ های خودخواهانه ات از کوهستان ارغوانی صعود کرده ای . هرگز طعم عشق به دیگری را نچشیده ای و نمی دانی حل شدن در وجود زیبارویی مانند آن که من در پیش رو دارم چه لذتی دارد. " گفتم : "من نیز مانند تو و تمام موجودات هوشمند دیگر ، خودخواه هستم. تنها تفاوتم با تو در اینست که جسارت اعتراف به این خودخواهی را دارم. حل شدن در وجود دیگری نه ممکن است و نه مطلوب. هر اندیشمندی در جهان ما تنها و یگانه است و این تلقی که می توان در وجود دلداری حل شد و با او یکی گشت ، خطایی غریب است. گمان می کنم خودت هم این را خوب می دانی. از آن روست که دلداری واقعی و ساخته شده از گوشت و استخوان را برنگزیده ای ، و به راز و نیاز با تخیلی پنهان در ابرها دلخوش کرده ای. اگر به دنبال معشوقی واقعی می گشتی ، دیر یا زود به تفاوت او با خودت پی می بردی و از توهم یگانه شدن با وی رها می گشتی. " عاشق گفت : "من با معشوق خویش یگانه شده ام. معشوق من شکایتی از من ندارد و همیشه پس از ترک کردنم بار دیگر به نزدم بازمی گردد. هر لحظه که در انتظارش به زاری می گذرانم برایم سعادتی بزرگ است. کدام کنش سلحشورانه تر از لعن باد کوهستانی و چه بختی بلندتر از پدیدار شدن دگر باره ی چهره ی معشوق را می شناسی؟ " گفتم : "از آن رو معشوق خویش را چنان دوست می داری که بر او ادعای مالکیت داری و از آن رو چنین در غیابش مویه می کنی که میل داری در تملک کسی باشی. با این ترتیب عجیب نیست که به همراه عشق بزرگی که برای این لکه ابر داری ، نفرتی سترگ نسبت به باد بازیگوش را هم در دل پرورانده ای. " گفت : "البته معشوق به من تعلق دارد. مگر نه آنکه من او را از پاره ای ابر آشفته آفریده ام؟ و بی تردید او مالک من است ، چرا که جز در ارتباط با او وجود ندارم. چرا از کین پروری هراس داشته باشم؟ هر چه قدر عشق معشوق بزرگتر باشد نفرت از رقیب هم کلان تر خواهد بود. تنها در سایه ی این شمشیر دو دم ِ عشق و کین است که وصال معشوق ممکن می شود. اما تو که از عشق بی نصیب مانده ای نمی فهمی وصال معشوق چه معنایی دارد. " گفتم : "حق با توست چون وصال معشوق برایم معنای چندانی ندارد. نمی دانم چگونه می توان به وصال تصویری در ابری دور دست رسید." گفت : " ولی من مفهوم وصال معشوق را به خوبی می دانم . شب همان روزی که چشمم برای اولین بار به جمال او افتاد رویایی دیدم که در آن ابرهای لاجوردین به سوی من حرکت می کردند و سایه ی معشوق بر من می افتاد. می دانم که وصال ، همان حل شدن سایه ی من در سایه ی معشوق است. " گفتم : " سایه علامت اطاعت و سکون است. چرا رسیدن به والی این چنین آغشته به سایه ها برایت ارزشمند است ؟ " گفت : " از آن رو که من نیز مانند تو و سایر مسافران به سودای دستیابی به واقعیت و اثبات وجود خویش این راه را در پیش گرفتم و دریافتم که واقعی ترینِ موجودات ، آنهایی هستند که سایه ندارند. " گفتم : " ای عاشق من نیز می دانم که رها شدگان از بند باورهای مسخ کننده ، سایه ی خود را از دست می دهند. اما نمی فهمم چرا برای چیره شدن بر سایه ات چنین راهی را برگزیده ای؟ " گفت : "مگر نه آنکه درجه ی واقعی بودن ما به نگاه ناظران وابسته است؟ " گفتم : " من نیز چنین شنیده ام ولی به دنبال راهی برای رستن از بند نگاه ناظران می گردم. " عاشق گفت : "تنها یک راه وجود دارد و من آن را یافته ام. راز واقعی بودن ، آنست که موجودی شکوهمند و برتر همچون ناظران ، چشمانش را بر تو خیره نگه دارد. معشوق من این چنین است. موجودی آسمانی و زیباست که همواره مرا در نظر دارد. من نیز تنها او را در نظر دارم و به این ترتیب هریک از ما کاستی های اصالت دیگری را جبران می کنیم. من با خیره شدن به معشوقم ، از مرتبه ی تکه ابری در آسمان جدایش می سازم و او را به پایگاه یکی از ناظران بر می کشم. او نیز در مقابل تنها به من می نگرد و مرا می بیند. به این ترتیب من نیز واقعیتی تردید ناپذیر می یابم. راست بگو ، چه چیز باشکوه تر از توازی دو آیینه دیده ای ؟ " گفتم : " اما معشوق تو از خودت هم غیر واقعی تر است. او تنها آفریده ی ذهن توست. و جز در وهم تو وجود ندارد. کسی که از روزنه ی چشمان او تو را می نگرد خود تو هستی. من شکوه راستگویی نهفته در یک اینه را به سرگیجه ی بازتاب های بی شمار ترجیح می دهم. " گفت : "مگر ناظران چگونه اند ؟ شاید آنها نیز آفریده ی نگاه خیره ی ما باشند. " گفتم : "این پایه از واقعیت داشتن برای من کافی نیست . خواه برای ما باشد و خواه برای ناظران . هر بادی که ابرها را پریشان کند معشوق تو را از بین خواهد برد. و برای رهایی از شر سایه ات راهی جز غنودن در سایه ی معشوق نداری. این مقدار از وجود داشتن مرا قانع نمی کند . " گفت : "آنان که از مرتبه ی عشق می گذرند و به سودای بیش از این واقعیت داشتن در ارتفاعات مرگبار کوهستان ناپدید می شوند بخت عاشق بودن را از دست می دهند. " بار دیگر صعود از کوه را آغاز کردم و گفتم : "ای عاشق ، این بخت را به تو واگذار می کنم و از بند دلبستگی به سایه ها و تصاویر ها می گذرم . رها کردن عشق و نفرت گامی ضروری در مسیر واقعی تر بودن است. " ========================================= و جنگجو همچنان به جستجوی دانا و واقعی تر شدن به راه خود ادامه می دهد. می دونم که با خواندن این تکه از داستان کمی سردرگم شدید اما با خواندن کل کتاب این ابهامات برطرف می شود. گرچه من دیگه نمی نویسم که جنگجو در نهایت چه خواهد کرد اما همین قدر بگم که او از همه می گذرد. ابتدا از قبیله ی خود. از شَمَن. از شاه . از سربازان. از رنگ . از ژنده پوش . از خوش پوش. از ماهیگیر. از یک پیرمرد لاغر که اسیر بود. از عارف. ازمردان جنگلی. از دیوها . از عاشق. از راهب. از عالِم. از دلقک. از شکاک. از نویسنده ی کتاب جنگجو. از خوانندگان کتاب جنگجو. تا به واقعی بودن خود دست یابد. و نهایتا با شما که خواننده ی کتاب هستید نیز حرف هایی را می زند. پس خودتون اگر دوست داشتید کتاب رو بخرید و بخونید... نام کتاب : جنگجو نویسنده : شروین وکیلی انتشارات : اندیشه سرا قیمت : ۷۷۵ تومان ابعاد : ۹۴ صفحه در ابعاد کوچک |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مهر1386ساعت 17:49 توسط سعید |
|
|
به او نزدیک شدم و دیدم زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند و گاه در میان جملاتش اشک می ریزد. لحظه ای شک کردم که شاید دخالت کردن در خلوتش درست نباشد. اما بالاخره کنجکاوی بر من چیره شد و تصمیم گرفتم دلیل ناراحتی اش را بدانم . پس به آرامی نزدیکش شدم و به نرمی گفتم : "ای موجود سوگوار ، چه بر سرت آمده که این چنین غمگین هستی؟ " به سویم برگشت و در زیر سایه ی کلاهش چهره ای تکیده و غبارگرفته را دیدم ، و چشمان سرخش را که انگار از نخستین روز عمرش گریسته بود. با لحنی آهنگین گفت : "درود بر تو ، ای مسافر بیگانه چه می خواهی ؟ " گفتم : "من جهانگردی هستم که به دنبال بالاترین نقطه ی این کوه می گردم. با دیدنت کنجکاو شدم. کیستی و چرا این چنین غمگین و گریانی ؟ " گفت : "مرا عاشق می نامند. علت سوگواری ام اینست که معشوق خود را از دست داده ام. " پیش از این از زبان پیرزنان قبیله مان داستان های عاشقانه ی زیادی شنیده بودم و همواره شمن (رییس قبیله ) ما را به بزرگداشت مقام عاشقان سفارش می کرد. با این زمینه ی ذهنی بود که گفتم : "من داستان های زیادی درباره ی تو شنیده ام. مردم قبیله ی من باور داشتند که تو محبوب ناظران ( ناظران = افرادی که در جهان بیرون ، ما را می بینند. ) هستی. اگر چنین است به من راز واقعی بودن را بگو که مدت هاست به دنبال آن از جایی به جای دیگر می روم. " عاشق گفت : "ناظران و نظرشان در مورد من برایم هیچ اهمیتی ندارند و به خاطر تعالی یافتن نیست که در اینجا نشسته ام و زار می گریم. " پرسیدم : "اگر به خاطر جلب نظر ناظران نیست که اینجا نشسته ای ، پس چگونه چنین شهرتی یافته ای ؟ " عاشق گفت : "تنها چیز مهم برای من معشوقم است ، برای اوست که زندگی می کنم و برای اوست که خواهم مرد. خندیدن من دلیلی جز دیدنش ندارد و چون از برابر دیدگانم محو شود ، مانند حالا ، گریان و زاری کنان در انتظار بازگشتش در اینجا می نشینم. " گفتم : "معشوق تو کدام موجود شگفتی است که چنین شوری در دل تو آفریده و بدین گونه تو را پایبند خویش ساخته ؟ " دستش را به سوی ابرهای لاجوردینی که در افق باختری موج می خوردند ، بلند کرد و گفت : "به آنجا نگاه کن. شاید هنوز هم بتوانی بخشی از چهره ی زیبایی معشوق مرا ببینی . هر چند بادِ پلیدِ کوهستانی ، در کارِ ویران ساختنِ فریبایی اوست. " با سردرگمی در افق نگریستم و ابرهای زیبایی را دیدم که در برابر باد تغییر شکل می دادند. هیچ چیزی که به کس زیبایی شبیه باشد در آنجا یافت نمی شد. به عاشق نگاه کردم تا از او توضیح بخواهم. اما دیدم با نگاهی شیفته به ابرها می نگرد . پس مسیر نگاهش را دنبال کردم و پاره ای از ابر را دیدم که با کمی تخیل به چهره ای شبیه می شد. اما چهره ای که در برابرم بود بینی دراز و زشتی داشت و بیشتر به یک تصویر اغراق آمیز از یک دلقک شبیه بود تا دلبری فتان . به عاشق گفتم : "اگر اشتباه نکنم معشوق تو همین تصویری است که در ابرها می بینم. " عاشق که از زیرکی ام خشنود شده بود با لحنی حسودانه گفت : "آری درست فهمیدی . آیا زیباییش چشمانت را خیره نکرده است؟ " با لحنی ملایم در حالی که می کوشیدم باعث رنجش او نشوم گفتم : "ای عاشق ، شاید چشمان من تصاویر آسمانی را خوب تشخیص ندهد ، اما آنچه که بدان می نگری در نظرم آنقدر ها زیبا نیست. اگر می خواهی زیباترین نقش و نگارها را در میان ابرها پیدا کنی ، باید مرتبا به این سو و آن سو بنگری. هر دَم زدن باد در کار دگرگون ساختن ابرهاست و به این ترتیب خواهی توانست در هر لحظه زیباترین نقش ابر را تشخیص دهی. به نظر من الان زیباترین بخش ابرها ، آن گوشه ی دست راست است ، آنجا که نور زرین خورشید بر کُلاله ی ابرها پاشیده و با کمی تخیل می توان چهره ای قشنگ را در میان چین و شکن های ابر تجسم کرد. فکر می کنم آن تصویر زیباتر از چیزی باشد که بدان چشم دوخته ای. " عاشق خشمگین شد و به تندی گفت : "هرگز ، هرگز به معشوق خود خیانت نمی کنم. اگر تصویر کنونی را زشت می بینی بدان دلیل است که باد پلید و حسود کوهستانی ، زیبایی اش را تاب نیاورده و به تاراج جلوه اش دست گشوده است. من هرگز محبوب خویش را رها نخواهم کرد و در پی وسوسه ی بخش های دیگر ابر نخواهم رفت. " با حیرت گفتم : "ولی وقتی زیبایی مقصود نظر است ، چه فرقی میان بخش های مختلف ابر وجود دارد ؟ زیباترین نقش ، هر جا که باشد ، شایسته ی نگاه نوازشگر ماست. در نهایت تمام آنچه که می بینیم ، تندیسی موهوم است که قدرت تخیلمان آن را از تندیس ابری دوردست تراشیده است. " عاشق با لحنی رویایی گفت : " آن زیبای فتنه گر ، معشوق من است. " با کمی حیرت گفتم : "احتمالا منظورت اینست که تصویر درون ابرها تو را به یاد کسی می اندازد که عاشقش هستی . وگرنه نقش و نگار ابر که حقیقتی ندارد. " عاشق با تحکم گفت : "راز اشکهایم آن بود که برایت گفتم. تصویری که در ابرها دیدی معشوق من است. برای نخستین بار ، سالها پیش هنگامی که از این کوه بالا می رفتم تا موجودی موهوم به نام دانا ( داننده ی تمام اسرار ) را بیابم ، با او برخورد کرده ام و از آن پس در اینجا نشسته ام و گهگاه از بازگشتش دلشاد می شوم. " گفتم : "ای عاشق ، حرفی که می زنی بسیار عجیب و غیر معقول است . تو سالها در اینجا نشسته ای تا تصویری را در ابری تصور کنی ؟ هیچ به این موضوع فکر نکرده ای که معشوق تو اصلا در جهان خارج وجود ندارد و آفریده ی ذهن خودت است؟ تو در اینجا به سودای تصویری تصادفی زاری می کنی و آن بیرون، ابرهای بازیگوش، فارغ از تو و عشق تو به بازی با باد ادامه می دهند. با کمی خلاقیت می توان هزاران تصویر گوناگون را در پیکره ی این ابر تجسم کرد. هیچ نمی فهمم چرا به آن تصویر نه چندان زیبای خاص بند کرده ای ؟ و نمی دانم چگونه است که این تصویر ناپایدار را بر زیبارویانی که در شهرهای پایین کوهستان زندگی می کنند ترجیح می دهی ؟ "
پایان قسمت اول این داستان در دوقسمت برای شما عزیزان نوشته می شود. قسمت بعد در پست بعد . -------------------------------------------------------------------------------------- منبع : قسمت کوتاهی از کتاب جنگجو از نوشته های شروین وکیلی قیمت کتاب : ۷۷۵ تومان (هفت صد و هفتاد و پنج تومان ) انتشارات : اندیشه سرا حجم کتاب : ۹۴ صفحه در ابعاد کوچک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 3:16 توسط سعید |
|
|
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد:يادم هست موسی روستا را ترك كرد و به تهران رفت تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد. يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم. برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. آمنه به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى... براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.
نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. پزشکان به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم : خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم. موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چه كار؟ تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده. در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است. موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد. به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم. زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است.
عكس ها را گرفتم مى خواهم بروم كه موسى مى گويد: منبع : tiknews.org |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 17:44 توسط سعید |
|
|
چه الا کلنگی بازی میکنند امید و آرزو و چه رقصی می کند عاطفه بر دار ---------------------------------------------------- ۱۸ مهر روز جهانی مبارزه با اعدام ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 0:39 توسط سعید |
|
|
نه! او نمرده است. نه! او نمرده است ، هرگز جمعه ی سیاه سیزده مهر هزار و سیصد و هشتاد (۱۳۸۰ ش) ، آن سحرگاه پشت پرده های شب محصور ، آن سحرگاه تاریکی مطلق ، آن سحرگاه جمعه ی کوچ غریبانه را که باغ سبز آواز با دستان غارتگر خزان ، به یغما رفت ، باور نکردم. اما جایی در نزدیکی خفتگان زلزله ی بوئین زهرا در روستایی به نام قُرقُرَک در قبرستانی در دل طبیعت سنگ قبری است با طرح گیتار ، رویش نوشته شده: فریدون فروغی ۱۳۸۰-۱۳۲۹ . این یعنی او شش سال است که در زیر خروارها خاک خفته است ، این یعنی او مرده است ، اما در این روزگاران مرگ اندیشه ، مرگ تفکر ، کسی پیدا می شود که مرگ و زندگی را معنی کند؟ راستی که چه خوب گفت شاملوی بزرگ که : ما بی چرا زندگانیم و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
نه! او نمرده است ، او که رویاهایش قریه ای خوب و صمیمی بود ، قریه ای که چشمه را می پرستید ، قریه ای که با فولاد قرین نمی شد ، و اما عاقبت دستی سرد از دوزخ آمد و با مشتی فولاد ، چشمه را از رویای پاک او ربود ، قریه را آتش زد ، آری او در دل قریه زنده بود و زنده هست اما افسوس که ما ساکنان دیار مردگان ، در رنگارنگی اعجاب انگیز و چشم نواز دنیای نور و تصویر و تکنولوژی به سادگی و بی هیچ مقاومتی آلت دست وسایل ساخته ی خود شده ایم! افسوس که در عصر فولاد و آهن ، سرگیجه گرفتیم و راه را از بیراه نشناختیم. راستی آیا آن دست سرد ، آن دستی که از دوزخ آمده بود و قریه را به آتش کشید دست ما نبود؟ نه! او نمرده است ، آن زمان که از یاران دبستانی خواند ، با هم ، همدل ، همفکر ، یاران دبستانی که آزادی را فریاد کردند ، آزادی را اسارت کشیدند ، آزادی را گلوله خوردند و با دست های گره خورده ی خویش ، پرده های شب را دریدند. آری ، او از یاران دبستانی خواند اما افسوس که در میان ما جماعت مردگان ، چراغ آزادی کورسویی شده است رو به خاموشی ، رو به افول. با من بگویید کدامین ِ ما در جاده ی زندگی ، وقتی به دوراهی آزادی و نان می رسیم ، دل به کوره راه آزادی می سپاریم؟ بی هراس؟ هر چه باداباد؟ بگویید کدام یک ، کدام یک از ما در کلاممان ، در گفتارمان ، با نزدیک ترین دوستانمان به قد یک دلتنگی کوچک ، به قد یک وقفه ی کوچک میان پرسه های بیهوده ی روزمرگی ، کلامی بر آزادی بر زبانمان جاری می شود؟ در این روزهای نفس تنگی اسارت؟ کدام یک از ما با دوستان هم بغض خود ، هم نفس خود ، در اتوپیای آزادمان ، قدم می زنیم و از هوای تازه تنفس می کنیم؟ هر چند در خیال ؟ نگویید که آرمان شهری در کار نیست. نگویید که نمی شود در دنیای خیالی زندگی کرد. می دانم اما فراموش نکنیم آرمان شهر او و یارانش همانانی که یاران دبستانی بودند هرگز واقعیت نیافت.آری ما یاران دبستانی هم نیستیم و مرده ایم.
نه! او نمرده است ، آن زمان که از خاک خواند : « نفسم این خاکه...خون گرمم پاکه.» ، آن زمان که بر سر اعتقاد خویش راست قامتانه ایستاد تا لحظه ی مرگ ، میهن پرستی او از جنس شعار نبود ، از جنس دروغ نبود ، از جنس سخنان پر آب و تاب نبود ، از زبان آنانی که چون نمی توانستند بروند دم از وطن می زدند ، نبود. او از تبار پاک آریایی بود به معنای واقعی کلمه ، او در زمانه ای که بد بر ما حاکم بود ، بد بود در نظر حاکمان ؛ و زمانی هم که به ظاهر خوب ها بر ما حاکم شدند ، باز هم او بد بود و در شرایطی که از دست شرایط موجود ، از بی عدالتی ، از تهمت و افترا رنج می برد ، و در شرایطی که همه چیز مهیا بود ، باز هم نرفت ، آخر تن او اینجا اسیر بود ، ماند ، غم خورد و در قلب پاک خویش غم را پروراند تا لحظه ی آخر و تا زمانی که به خواب رفت. اما کدامیک از ما ساکنان دیار مردگان ، وطن خویش را هرچقدر ویران ، هر چقدر اسیر ، در بند ظلمت به سراب غربت نمی فروشیم؟ با من بگویید آیا اگر ما آب ببینیم شناگران خوبی نخواهیم بود؟ آری! ما مرده ایم. نه! او نمرده است ، آنانی مرده اند که به او در روزگار گوشه نشینی ، در روزهای اندوه های بی شمار ، در روزهای درد های بی مرحم ، ضربه های آخر را زدند و او را بهایی خواندند نه مسلمان!! اما خوب می دانیم که به همگان اسلام خودشان را نشان دادند.
دلم می خواهد جمله ی بامداد را در ابتدای این گفتار این گونه اصلاح کنم : « ما بی چرا زندگانیم و مرده ایم و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند و زنده اند.» ، آری! فریدون زنده است. و می دانم من و تو اگر بخواهیم ، من و تو اگر همدل باشیم ، زنده می شویم ، از این خواب رخوت بیدار می شویم. فریادهای زخمی او هنوز که هنوز است از فراز سالها در گوش بیداران این سامان ، طنین افکن است ، اگر بیداری گوش کن ، بی گمان صدایش را خواهی شنید ، صدای او ... صدای تنهاترین عاشق.
مقاله : از دوست عزیزم حسین اردستانی ------------------------------------------------------------------------ بخوانید جملاتی را از فریدون فروغی در سال های آخر عمرش: "بعد از این اگر اصرار هم بکنند یک کلمه نمی خوانم مگر یک هنرمند چند سال می تواند سکوت و خانه نشینی را تحمل کند و مجموعه آثارش را در اتاقش بدست فراموشی و بایگانی بسپارد کاش در کار موسیقی نبودم ، هنر زندگیم را به باد داد..." و از آخرین جملاتی که گفت: « بعد از این هیچ وقت نمیخوانم و هیچ وقت از کشورم فرار نمیکنم و اگر قرار است بمیرم ، همان بهتر که پیش ملتم و در وطنم جان بکنم » « بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن » -------------------------------------------------------- سخنی دارم با تو فریدون فروغی عزیز: اما یه روزگاری بود پدر بزرگمون می گفت بهشت همین دنیای ماست عشق و صفا اما کجاست ؟؟؟؟ دوستت دارم فریدون نه برای خوانندگی ات بلکه صد بار بیشتر از آن برای آزادگی ات. دانش آموز کوچک تو سعید شکارچی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386ساعت 3:19 توسط سعید |
|
|
گرچه چند روزی است که از آمدنت گذشته اما مرا ببخش که هم اکنون سلامت می کنم. دیر شد. تقصیر من نبود. [و پاییز منم ...] نه ... بیا کمی حرف بزنیم. خانوم مهر! خواهش می کنم به این زودی قضاوت نکن. تند هم نرو. این همه برای تو شعر گفتند خوب کمی هم به من فرصت بده. نکند از قیاس می ترسی؟ هان؟!
همه تو را می بینند چون پیدایی.. چون قشنگ معلوم است که برگهای درختان از غم تو این چنین با دلی پُر بَر زمین می افتند و بعد هم یک صدای خِرچ .... آره.. صدای پای عابری که ندانسته برگهای مرده را له می کند و حتی گاهی دانسته...برگهای بیچاره از غم حضور تو می میرند.. تو خودت بهتر از هر کسی می دانی. سرکار خانوم مهر! .. می دانم که تو نارنجی تر از منی.. می دانم که تو زردتر از منی و می دانم برای چه زردتر و نارنجی تری..تو مثل همه ی ماههای یک سال ، یک ماه وقت داری عرض اندام کنی و بعد دیگر از تو کسی نمی گوید.. این غربت را خیلی خوب حس می کنم.. به تو حق می دهم... شاید برای اینکه کسی مرا مجبور می کند که به تو حق بدهم.. اما یواشکی در گوش خودت می گویم مهر.. تا حالا از من نارنجی تر دیده ای؟؟ کسی نمی فهمد .فقط ما دوتاییم. راحت باش. اصلا می خواهی در گوش خودم بگو! بیا ... بیا در گوش من بگو.. ولی منصف باش.. خانوم مهر! تو آنقدر بزرگ هستی که خیلی ها حداقل از غم تو با هم پچ پچ کنند . نه؟ تو آنقدر نارنجی می مانی و ماندی که همه به همین اسم می شناسندت.. نه؟ این همه ننه من غریبم برای چیست؟ این مظلوم نمایی نیست؟ فقط جواب من را بده مهر.... تو چه مهری هستی که حتی به برگهای خودت هم رحم نمی کنی؟ برگهای درختها به خاطر آمدن تو دق کرده اند نه؟؟ می بینی ؟؟ تا اینجا یک-هیچ به نفع من.. فکر می کنم می خواهی چیزی بگویی. خوب بگو. می شنویم .. اگر ایرادی نداشته باشد حرفت را برای دوستانی که وبلاگم را می خوانند بلند نقل کنم. اشکالی ندارد؟ چی ؟ قرار بر پچ پچ بود؟ ... باشه هر چه که تو بگویی...اما من فکر می کنم دموکراسی درِگوشی نمی شود خانوم مهر..باشه..باشه. هر چه تو بخواهی. اما می دانم که نمی توانی فرار کنی. چون تو مجبوری یک ماه عرض اندام کنی... پادشاه تو این را بنا نهاده.. می فهمی که؟ تو یک ماه باید حرف بزنی.. بُکُشی ... قتل کنی... آرام . و در آخر همه می گویند : مهر تو چقدر زیبایی...!!! تو چقدر درخشانی.. آی پاییز من و از این حرفها.. اما در گوشی بگو عیب ندارد. خانوم ها و آقایان! عزیزان خواننده! وبلاگ عاشقانه ها افتخار دارد تا با شخصیت برجسته ی خزان یا همان فصل اول او یعنی "سرکار خانوم مهر" پچ پچه کند. شما شاهد این مباحثه اید. خانوم مهر می خواهند در گوشِ من چیزی بگویند. ایشان نمی خواهند شما بدانید که به من چه می گویند..من هم قبول کردم ، گرچه زیاد درست به نظر نمی آمد. سرکار خانوم مهر! من منتظر پچ پچه ی شما هستم. امیدوارم مخفی بماند. یعنی قول نمی دهم. اما سعی ام را می کنم. [......] همین؟؟ راستش را بخواهی کمی گیج شده ام. یعنی تمام صحبت هایت را در این یک نام آوا ریختی؟؟ یعنی تمام غم تو این بود؟؟ اینکه این قدر بزرگ شده ای و همه می گویند مهر آمد مهر آمد این بود؟؟ تو برای همین یک نام آوا ... من فکر کنم قطعا پارتی داشته ای... وگرنه تو به این بزرگی نمی شدی که همه از تو بگویند. حالا کجا می روید؟؟ هستیم در خدمتتان ، البته یک ماه...بمانید...تازه می خواهیم گپ بزنیم. اِ..آاا.. ام... منظورت چی بود؟؟ من از این کلمه که در گوشم گفتی چیزی نفهمیدم. می شه روشن تر بگی.. [......] باز هم که همان شد. این جمله .. این کلمه یعنی چی ؟؟ توضیح بدهید.... دیگر خواهش نمی کنم خانوم مهر. دارم دستور می دهم.. توضیح بدهید... شما نسبت به حرف خودتان مسئولید. نیستید؟؟
مهر می گوید : سلام. کارمان از پچ پچه گذشت. پس رو در رو برای خودتان می گویم. من مهر هستم متولد سال پیدایش. تو سری خورده ی خزان پادشاهی. غریب غربت ناامیدی. منم ماه شمسی عاشقی. عشق ها را قوت می بخشم و ناامید ها را امید. به من دستور داده اند تا برگهای درختان را بریزانم. نام من مهر است. اما چیزی از مهر برای عاشقان ، هدیه ندارم مگر اینکه حال دلشان را به عرصه ی نمایش درآورم. رنگ عاشقان دلباخته و گاهی متضرر رنگ نارنجی و زردی است که من با علاقه ی خودم آن را به نمایش درآورده ام. سردم. سرمای من غربت من را از هر چیزی بیشتر می کند. من می پوسانم. من خشک می کنم. اما نامم مهر است. نمی دانم سعید شکارچی چرا این قدر آزاردهنده با من صحبت کرد ولی من مهرم. نامم بازیچه شده . دلم شکسته . همیشه دلم شکسته بوده است. قبول ندارم که همه مرا دوست دارند آن طور که دوستتان سعید گفت. زیرا که من غربتم را هنوز به وضوح می بینم. می بینم که مردمان ایران زمین فروردین را بیشتر از من دوست دارند . رمضان را بیشتر از من دوست دارند. من عاشقان را دوست دارم. نام من شاید زیاد با کشتاری که به آن گمارده شده ام سنخیتی نداشته باشد اما من مهرم. وظیفه ام کشتن برگهاست. دست من نبود که اگر بود شاید نامم را مهر نمی گذاشتم. بچه های من شاملو ، سپهری ، فروغی ، مهراد ، پناهی ، شریعتی ، فرخزاد ، دیگر روی زمین نیستند.من عاشقها دیده ام که شما ندیده اید. من کشتاری دیدم که شما ندیده اید. من خونها دیدم. دروغ ها دیدم. نفرت ها دیدم. شعرها دیدم. تبسم ها ؛ اخم ها ؛ لبخندها ؛ بله! همه ماهها ی دیگر هم این چیزها را دیده اند . اما من مهرم. مهر. مهری که مجبور شده ام بخشکانم و پیرها را بمیرانم. تمام غربت و ولوله ی من در همان کلمه ای بود که به دوستتان سعید گفتم. تمام شکوه من در عاشقی است. گرچه مدتهاست دیگر عاشق نمی بینم اما هستند عاشقانی که هنوز با من نجوا می کنند. همه ی زخم من در همان یک کلمه است. زخمی که دیگر خیلی کهنه شده اما خوب شدنی نیست. همه ی تهمت ها را قبول دارم و مطمئنم که هیچ کس تحمل من را ندارد. با آمدن من انگار همه می روند. برگها ، دانشجویان به سر کلاس ها ، دانش آموزان به مدرسه ها ، معلمان به سر کارها . اما عشق می آید با من. در من هیچ عیدی نیست. در فروردین هست. در زمستان هست. من ... من ... من مهرم!! عشق می خواهم. عاشق می طلبم. از نام من سوء استفاده نکنید. و نگذارید تا سوء استفاده کنند. در حقم کم جفا نشده. همه ی ماهها تا قبل از من سی و یک روزند اما من یک روز کمتر از همه فرصت بودن دارم و بیچاره اسفند از من هم بدتر است. همه ی زخم من در آن یک کلمه است. سعید بگو. اجازه ی من صادر شد. من؟ چشم . هر طور شما بخواهید . مهر در آن پچ پچه به من گفت : "خِرچ" * حالا می فهمم "خِرچ" چقدر معنی داشت.. دوستت دارم مهر.. ================================== * خرچ : (خش خش ) وقتی برگی پاییزی و خشک زیر پا خُرد می شود صدای شبیه به خرچ به گوش می رسد. از نظر من مهر ناراحت است که چرا دیگر عاشقان روی برگهای پیر پاییزی راه نمی روند تا صدای خرچ به گوشش برسد؟ و برای همین گفتم : ولی خیلی ها راه می روند و صدای خرچ باز هم شنیده می شود. اما گفت : صدای خرچ از پای عاشق ها نیست. من عاشق ها را می شناسم. و من در جوابش سکوت کردم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 4:17 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|