تبليغاتX
عاشقانه ها
یکشنبه 27 آبان1386 | اعتراض هایم..
در دانشگاه ما

 

روزها به سختی می گذرد .اما خورشید هنوز غروب می کند. تاریک تر که می شود دانشگاه ما برقی دارد که از آن استفاده می کند تا نور بیندازد بر تاریکی دل دانشگاه. هنوز چندین لامپ وجود دارد. چرا که لامپ هایمان را نو کرده اند.  

خدا را شکر!

در دانشگاه ما لامپ ها روشن می کنند محیط سرد دانشگاه را . در دانشگاه ما هنوز دختران ، راه می روند . آنها می خندند. خوشحال نیستند اما می خندند. در دانشگاه ما عشق نیست اما زنی است که حقوق می گیرد از بابت راه رفتن . پاچه ی شلوار را می گویم. در دانشگاه ما بالاتر از آنجا که نباید باشد نیست. روسری ها کمی عقبند اما سر آن زن بالاست . بچه ها خو گرفته اند به او.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه چیز سر جاییست که رئیسمان می خواهد . پاچه ی شلوار ها درست در تقاطع جوراب ها و کفش هاست. در دانشگاه ما دختران ، مو دارند هنوز. آنها روسریشان را کمی عقب می دهند تا ثابت کنند که هنوز مو دارند. موهایشان رنگیست.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه مرده اند . اینجا شوق در قبرها نهفته است. قبر های دلی را می گویم. اینجا عشق مرده است. من اما هنوز می بینم. چشمهایم کم سو شده اند اما می بینم که همه خاموشند . دلهاشان طوفانی نیست اما منتظرند. منتظر پسرک یا دخترکی دانشجو که از راه برسد تا زیر نور خورشید یا لامپ های دانشکده ببینند او را . آنها هنوز می بینند هم را.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه جزوه می نویسند . می نویسند تا عقب نمانند اما اگر عقب ماندند نیز مشکلی نیست. می پرسند . اوستاد نیز تکرار می کند جزوه هایش را. و اگر باز هم اوستاد نگفت که چه گفت مشکلی نیست. آخر ترم ، همه ، جزوه ها را کپی می کنند . هنوز دستگاه کپی هست در دانشگاه ما.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما انجمن اسلامیمان هنوز درش باز است. آنها استقبال می کنند از بسیجیان دانشکده مان. برادر دبیر انجمنمان را گرفته اند اما او نمی نویسد چیزی را تا خدای نکرده تعریف از خود و تبلیغ نباشد. در اینجا از در که وارد می شوی گلهاییست در سر راهت ( آه ...چقدر این گلها پژمرده اند ). و پس از آن بر می خوری به آن زن محجبه که اگر دختر باشی می گوید : "موهایت را درست کن." در اینجا پس از آن گل ها و زن محجبه ی چشم درشتِ حافظِ موازینِ مردانش ، دو نیمکت را می بینی. هنوز می شود روی آنها نشست.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما همه فراری اند از کلاس درس و اوستاد و سلام . اینجا هیچ انسانی انگار نیست. اما جسد هایی هست که در پی حفظ کتاب های قطوری هستند که اوستاد حذف کرده برخی از مباحثش را . داخل سالن که می شوی مکان سرد و تاریک بزرگی است که نامش آمفی تئاتر است. در آنجا قبلا فیلم سینمایی می گذاشتند برایمان . سوسن شریعتی می آمد . حرف می زد .  می خندیدیم . اما مهم نیست . اینجا حیاطمان آسفالت شده است.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما غربتی است که جسدها در آن سخت خو گرفته اند به ندیدن و فراموش کردن. اما هنوز تابلویی بزرگ است در کنار در بسیج که رویش نوشته است  : " ثبت نام برای ازدواج دانشجویی"

در اینجا همه چیز نو شده است. گل کاشته اند برایمان . گل ها بو دارند هنوز . در اینجا هنوز پسرکانی هستند که توپی مظلوم را از این طرف تور به آن سمت هدایت می کنند . اسم بازیشان والی بال است. آنها می خندند. و ساعد خود را بر زیر توپ می گیرند تا اعتماد به نفسشان دوبرابر شود. اما آیا کسی هست که بگوید صفر ضربدر دو می شود دو ؟ برایمان سالن ورزش کوچکی ساخته اند . اینجا از ساعتی مال ماست و از ساعتی مال خواهران . هیچ کس نیست بپرسد خواهران را چرا از برادران جدا می کنید ؟ لااقل بنویسید خانم ها یا بانوان تا ابلهی مانند من احساس نکند شما فقط بازی می کنید با واژه ها.

کتابخانه مان نیز جداست. خیالمان راحت شد که سکس نمی کنیم در کتابخانه. خیال خوهرانمان نیز راحت تر شده است. آنها می توانند زین پس درباره ی رژ لبهایشان بگویند در کتابخانه . آنها روسریشان را برمی دارند در کتابخانه . اما با همه ی این ها ؛

هنوز اسم دانشگاه ما علامه طباطبایی است.

خدا

را

شکر ! ! !



+ نوشته شده در ساعت 0:27 توسط سعید
چهارشنبه 23 آبان1386 | وب نوشته های شخصی ام
مرگ من و من مرگ
 

دارم گریه می کنم

گریه ای به بلندای قد مرگ

دارم آرام آرام و بلند گریه می کنم

برای صداقت چشمان تو و شیطنت های نهان آن دخترک گستاخ

به یاد مرگ انسانیت

به یاد مرگ اخلاق

به یاد آرزوهای نهان شده ی یک پسرک دانشجو

به یاد مرگ غزل

به یاد مرگ وفا که زمانی جولان می داد در چشمانِ سابقِ انسان هایِ سابقِ ایرانِ سابق

دارم به خاطر فرا نرسیدن مرگ خودم گریه می کنم

آخ 

خدا

می گویند دلها با یاد تو آرام می گیرند

آخ خدا

به یاد مرگ تو در دل ها

به یاد تولد چون ناتویی در عقل های نداشته ی انسان نماها

به یاد تولد مرگ و مرگ تولد

می گریم

آرام می گریم بر بلندای صدا

طاقتم را اضافه کن

 ( پکی بر سیگارم می زنم... )



+ نوشته شده در ساعت 22:47 توسط سعید
دوشنبه 21 آبان1386 | اعتراض هایم..
منم و یه کوره راه ناگزیر...

 

شادمهر عقیلی

نمی خواهم مثل همیشه و به صورت کلیشه ای بنویسم متولد سال فلان . نام پدر : فلان.   نه ! بحث این نیست که شادمهر پسر کیست . بحث این نیست که شادمهر فرزند چه سالی است.

شادمهر شاید به نوعی از اولین افرادی بود که پاپ را در ایران ( پس از انقلاب ) سر و سامان داد و آلبوم مسافرش را به بازار فرستاد. کسی نمی تواند منکر این موضوع شود که شادمهر اگر خواننده ی جهانی نیست ولی آهنگساز بزرگی است. آن طور که من شنیدم او در سن ۱۰ سالگی گیتار می زد . در ۱۴ سالگی ویولون را ساز اختصاصی خود می کند و در حدود سن بیست سالگی اولین آلبوم را با نام مسافر و با آهنگسازی و خوانندگی خودش به بازار می دهد. 

اما چندی بعد او واقعا مسافر شد. سفری با هزار آمال ، آرزو و هزار پل شکسته ی پشت سر. دوست دارم لحظه ای خود را جای او بگذارید تا بدانید شکستن تمام پل های پشت سر یعنی برگشت ناپذیری به وطن و بدانید این یعنی چه؟ می خواهم به این فکر کنید.

گرچه می دانم دوست ندارید فکر کنید . اصلا فکر کردن چیز بدی است . سعی کنید زیاد فکر نکنید . اما در این مورد فکر کنید. من الان تقریبا ۲ سال است که می خواهم از این خراب آبادی که بوی گند احمدی نژاد را گرفته بروم. اما به راستی اگر پولش را هم در اختیار داشتم با شرایطی که شادمهر داشت حاضر بودم بروم؟

یعنی آدم برود از وطنش و با خود بگوید : " هیچ گاه نمی توانم بار دیگر آرامگاه حافظ را ببینم. هیچ گاه دیگر نمی توانم مادرم را ببینم. خانواده ام. فامیلم. هیچ گاه نمی توانم به زیارت امام رضا بروم. و هیچ گاه دیگر نمی توانم در خیابان ها قدم بزنم در حالی که دو نفر مشغول صحبت به زبان فارسی هستند. "

سخت است.

شادمهر همه ی اینها را در ذهن خود مرور کرد و تحمل ؛ تا خودش باشد. نه نقاب . نه چادر .  دیدید چقدر این جمله در ذهنمان جولان می دهد که «جامعه بد است ولی خوب من که کاری نمی توانم بکنم»؟؟ به راستی خود شمایی که این مطلب را می خوانی چند بار شده به جای فرار از فکر کردن به مشکلات ایران ، چند بار شده به جای گفتن جمله ی منحوس « مگر من چه می توانم بکنم » -که آدم فکر می کند اگر می توانستی قطعا حکومت را ساقط می کردی - ، چد بار شده به جای این سخنان کریه ، راهی برای اعتراض به وضع موجود پیدا کنی؟  

حالا نگاه کنید که در همان زمان در فیلمی به نام پر پرواز ، شادمهر چگونه خودش را داد می زند و می گوید : " پر پرواز منو ازم نگیر..."

باز هم نگاه کنید .اما این بار نه به آنجایی که الان شادمهر می خوانَد به افرادی که الان مجوز می گیرند نگاه کنید . از آن جمله اند  بنیامین که در معروف ترین آهنگ خود می گوید : " گلدون خونه پونه شونه نمی خوای نمیای نمیای ."  این گلدون قرضی و این پونه ی مالیدنی را کاری ندارم اما چرا شادمهر نمی توانست از لیلا بگوید حال آنکه لیلا هر چه بود از بعضی گلدون ها و پونه ها و شونه ها و آینه ها بدتر نبود . بود؟ شادمهر به خاطر مردانگیش از ایران خداحافظی می کند تا خود را فراموش نکند. مگر شادمهر عقیلی چه می خواست غیر از پر پرواز را ؟



+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط سعید
جمعه 18 آبان1386 | اشعار سنباد نجفی (فلسفی)
در آمدی بر هر شعر عاشقانه ی غیر عاشقانه
( ۱ )

انگار در لجن به دنبال غذا می گشتم

انگار در برهوت به دنبال بهار می گشتم

انگار در گورستان به دنبال حیات می گشتم

وقتی که در چشمانت به دنبال وفا می گشتم...

---------------------------------------------------------------

( ۲ )

نمی خواهد بگویی که کجا بودی

نمی خواهد بگویی که با کی چه می کردی

نمی خواهد بگویی دوستم داری و همه چیز درست خواهد شد

ساعت دوازدهه

شام رو درست کن.



+ نوشته شده در ساعت 22:30 توسط سعید
یکشنبه 13 آبان1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (به بهانه ی کوچ قیصر امین پور )

 

دلم درد می کند!

مدتهاست که دیگر هیچ چیز ، مطلقا هیچ خبری برایم تازگی ندارد  ، مدتهاست که غمگینم ، نمی دانم از کی ؟ اما گویی سالهاست که انتظار خبری را نمی کشم ، این بار هم اما حیرت نکردم ، بغض کردم اما جا نخوردم  ، می دانستم که سه شنبه روزی از روزهای دلمردگی و ملال ، سه شنبه روزی خسته و اندوهبار ، خبر عزیمت تو را خواهم شنید که تو خود سه شنبه ی پوچ را وعده داده بودی با حسی غریب که در کلامت موج می زد : " سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله / سه شنبه چرا این همه فاصله / سه شنبه چه سنگین ، چه سرسخت / فرسخ به فرسخ / سه شنبه خدا کوه را آفرید " تو سالها منتظر چنین روزی بودی ، منتظر سه شنبه ی رهایی از لظه های کاغذی ، رهایی از آرزوهای شعاری و سه شنبه ی رهایی از درهای همیشه بسته . بار نخستین که سه شنبه را خواندم دانستم که حادثه ای در راه است دانستم که سه شنبه ها آبستن حادثه ای تلخ هستند که روزی متولد خواهد شد ، می دانستم که بیهوده سخن نمی گویی می خواستم پاک کنی بردارم و تمامی سه شنبه ها را از صفحه ی تقویم بر صحنه ی روزگار محو کنم تا مگر کورسوی امیدی باقی بماند برای ماندن تو . آن روزها می دانستم که حادثه ای در راه است و حوادث آن سان که فروغ می گفت همیشه پیش از آن که فکر کنیم اتفاق می افتد ، می خواستم تمامی سه شنبه ها را پاک کنم تا لحظه ی عزیمت تو ناگزیر نشود ،  تا دیگر سه شنبه ای نباشد که به غم نشیند ، تا دیگر پشت شعر نشکند به نبودنت ، تا دیگر ...

راست می گفتی سه شنبه نمی دانست که خدا کوه را آفرید. کوه یعنی بدانید که تاب می آورم تا لحظه ی آخر ، تو کوهی استوار بودی که با وجود غمهایی که از روزگار یادگار داشت خم به ابرو نیاورد ، با تمام دردهایی که می دانم در دل و بار سنگین غم هایی که می دانم که بر دوش می کشید استوار ایستاد تا آمدن روز رهایی و هرگز پشتش تا نشد به شکستن ، به از درد نگفتن .گفتم درد اما اگرچه وسعت دردهایت بیشتر از ادراک چون ما و منی است ، اگرچه حس درد شانه های خسته ی غرورت ، درد بازوان حس شاعرانه ات ، دردهای نگفتنی و نهفتنی ات برای من سنگین بود و هست اما با من غریبه نبودند دردهای عروق کبود دستانت ، دردهای متورم زیر چشمانت ، سالها در دیار درد و با عزیزانی چون تو زیسته ام ، با ساکنان دیار سوزن و خون و امید و اشک و انتظار ، با غم هایشان گریسته ام عزیزانی که روی صبر را سفید کردند چون تو ، آری دردهای پوستی ات را می شناسم ، دردهای پوستی ات را زیسته ام اما راست می گفتی درد پوستی کجا و درد دوستی کجا و ... درد هنوز دامنه دارد ( درد دوستی را می گویم )

عزیزترین یار! حالا تو کوچیده ای از این دیار و به خیل دوستان سفرکرده ام پیوستی ، دوستانی که من هرگز ایشان را ندیده ام اما دوستیمان هنوز از فراز سالها ادامه دارد .دوستی داشتم ، معلمی یونانی بود که عاشق را شاعر خطاب می کرد* حتی اگر شعری ننویسد دیگری "امید ناامید" بود** که حالا چون او ابرهای عالم شب و روز در دلم می گرید ، دوستی داشتم به گل سوسن می گفت شما و عشق را صدای فاصله ها می دانست*** و تو ، که آخرین یار سفر کرده تو بودی ، تویی که عشق ، خواهرت و درد ، برادرت بود. حالا تنها خاطرات تو را مرور می کنم در دفتر خاطرات نه چندان کهنه ام : یادم می آید روزی را که عاشق شده بودم و عشق را به مدرسه برده بودم ، آنروز که در همان کتابخانه ی کوچک با لبخندی زنده شده بودم ، آن روز که بر پله های سنگی دانشگاه ، اما نه چون تو طعم شکوفایی عشق که طعم پر پر شدن آن را چشیده بودم با من بودی و انگار که برای تکه تکه های قلبم سروده بودی : " اما اعجاز ما همین است/ما عشق را به مدرسه بردیم /و در امتداد راهرویی کوتاه/در یک کتابخانه ی کوچک / بر پله های سنگی دانشگاه / گل داد و ... " و تا به این جا می رسیدم ناگزیر سکوت می کردم آخر عزیز! تو گفته بودی " گل داد و سبز شد " اما برای من غنچه ی عشق... بگذریم. یادم می آید زمانی که گفتی " خویش و قوم من همه از قبیله ی غمند / عشق خواهر من است درد هم برادرم " ، دانستم که وصال ، آرزویی محال است ، یادم می آید آن زمان که گفتی " قطار می رود / تو می روی / تمام ایستگاه می رود ..." بغض گلویم تا پایان شعر دوام نیاورد هر چند که قطار و ایستگاهی در کار نبود اما چه کنم که رفتن ، رفتن است حتی اگر باشی و رفته باشی، یادم می آید آن اتفاق ساده ای که می گفتی برای من هم نیفتاد به همین سادگی ! ، یادم می آید که لبخندی سبب شده بود برای یادبود لحظه ی رویشش یک روز کامل را جشن بگیرم ، یادم می آید که دل بی دست و پایم را ساعت ها آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کرد ، یادم می آید که آواز عاشقانه ی من هم در گلو شکسته بود و یادم می آید که من هم تا چندی پیش شاعر سروده های خویش را نمی شناختم یادم می آید که ... و در تمامی این یادواره ها تنها تو بودی که با من بودی و برایم از درد مشترک می خواندی از درد عشق. می دانی؟ در این روزهای بی حوصله با هیچ کس جز تو این چنین نزدیک نبوده ام ، دیگران را نمی دانم اما من به تو از دریچه ی چشمان خویش می نگرم و در چشم من تو بزرگوار و عزیزی . مرا ببخش اگر که در این روزهای اندوهبار از خاطرات خودم گفتم ، خاطراتی که تو در آنها شریک بودی ، مرا ببخش اگر که برایت مرثیه نگفتم که مرثیه لایق مردگان است ، مرا ببخش اگر که پریشان نوشتم که از ذهن آشفته جز آشفتگی بر سطور کاغذ جاری نمی شود و مرا ببخش اگر که قلم یاریم نکرد .

ساعت ۹ صبح سه شنبه**** بود ، در کلاس نشسته بودم که دوستی بی مقدمه گفت : "حسین قیصر مُرد ." آن لحظه تنها یک فکر در سرم جولان می داد و آن اینکه از این پس درد ، شعرهایش را در گوش چه کسی زمزمه می کند ؟  

حسین اردستانی

۱۳/۸/۱۳۸۶ 

--------------------------------------------------------------------------------

* افلاطون

** مهدی اخوان ثالث

***سهراب سپهری

**** سه شنبه : ۸/۸/۱۳۸۶

 

قبلا در این وبلاگ ۲ تا از اشعار قیصر امین پور گذاشته شده بود :

http://sasalovestory.blogfa.com/post-46.aspx

http://sasalovestory.blogfa.com/post-67.aspx



+ نوشته شده در ساعت 23:21 توسط سعید
جمعه 11 آبان1386 | وب نوشته های شخصی ام
این دلم..
 

دلم تنگ شده است

برای ...

برای دوست داشتن

برای گفتن جمله ی "دوستت دارم"

دلم تنگ شده بود برای دلتنگ شدن

برای همزبانی که شاید با او می شد رازها گفت

اسرارها گفت

خدا که هیچ

تو کجایی ؟



+ نوشته شده در ساعت 23:30 توسط سعید
دوشنبه 7 آبان1386 | وب نوشته های شخصی ام
سلام آقای امین پور
 

زمان در من خواهد مُرد 

و

من بر زمان خواهم خُفت ...

آخ

زمان در من خواهد مُرد

و من بر زمان خواهم خُفت ..

==========================

سلام قیصر

سلام امین پور 

۸/۸/۱۳۸۶

صبح روز سه شنبه ( یاد دربند به خیر که حسین شعرهایت را می خواند و من از زیبایی شان لذت می بردم. )



+ نوشته شده در ساعت 0:11 توسط سعید