![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
وقتی که من بچه بودم ، "اسماعیل خویی" در سال 1347 شعری که در بالا خواندید شعری است که برای راحتی در خواندن ، توسط فرهاد مهراد حذفیات و اضافاتی پیدا کرده است که در خود آهنگ مشخص است. ---------------------------------------------------------- نام شعر : وقتی من بچه بودم خواننده : فرهاد مهراد آهنگساز : فرهاد مهراد شاعر : اسماعیل خویی آلبوم : برف دانلود آهنگ (برای دانلود ابتدا روی دانلود آهنگ ، کلیک راست و سپس save target as را انتخاب کنید) ----------------------------------------------------------- چرا این ترانه را دوست دارم ؟ وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که لبخند می زد و من هیچ گاه نمی اندیشیدم که آیا لبخندش واقعی است یا تنها برای دلخوشکنک من ، وقت بچه بودن ، تنها یک مهر بود و آن لبخند بود ، هیچ طعنه ای را متوجه نمی شدم و هیچ گاه روی موضوعی فکر نمی کردم مگر این موضوع که خدا چند سالش است و مثلا یک سر و دوگوش کیست؟ از آدم فضایی می ترسیدم ، همیشه فکر می کردم فضایی ها ما را محاصره خواهند کرد و روزی همه مان را خواهند کشت ، و از طرفی قیافه ی دزدها را دقیقا شبیه فضایی ها می دانستم. وقتی من کودک بودم همه چیز خوب و سرجایش نبود اما اگر شکلاتی را احتیاج داشتم حتما به دست می آوردم ، وقتی که من بچه بودم یک لبخند کافی بود برای یک لحظه زندگی ، وقتی من کودک بودم مردم نبودند ، وقتی که بچه بودم دوستی داشتم به نام زهره که با هر لبخندش گویی مهر را می دیدم در چشمانش ، و وقتی از او جدا می شدم انگار دنیا را بر سرم خراب می کردند ، وقتی که من بچه بودم زور خدا بیشتر بود.. آن روزها : غم بود اما ... کم بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 21:44 توسط سعید |
|
|
چک چک چک چک چک چک چک دوست دانشجوی من امروز روز توست . روزی که خداوند نیز گریست بر حال تمام دانشجویان واقعی . امروز خداوند نیز اثبات وجود کرد. هیچ گاه تصور نکرده بودم اگر روزی خداوند بر حال دانشجویان واقعی بگرید فضای تهران و ایران چگونه خواهد بود. اما گویی خداوند نیز به خودش آمده . گریه ای که تمامی ندارد. گوش کن. اشکهای خداوند از برای تمام دانشجویانی که در راه حقیقت و آزادی و حقیقتِ آزادی می جنگند ، باریدن گرفت. اشکهایی که گویی تمامی ندارند و همه ی آقایان مجلسی و غیر مجلسی ، چه آنان که نام خادم جمهور بر خود نهادند و چه آنان که لقب آیت ا... گرفتند و چه آنان که آیت ا... العظمی شدند و نیز تمامی مراجع عظمی و غیر عظمی امروز برایشان اثبات شد که اینها لقبی بیش نیستند و با بارانی که حاصل اشکهای خداوند بود در خانه هایشان ماندند و در کاخ هایشان؛ از ترس اینکه مبادا اشکهای خداوند آنها را خیس کند .
امروز روز خدا و دانشجوست. دانشجو که می گویم یاد عدنان می افتم . آری! عدنان حسن پور که حکم اعدامش را همین لقب داران دل به دنیا بسته ، برایش هدیه آوردند . کابینه ی خادم جمهور نیز امروز از ترس خیس شدن در لانه هایشان چپیدند و مشغول دیدن این منظره ی با شکوه ، شاید به یاد چیزی می افتند که خدا از آنها دریغ کرده بود در روز دولت و در هفته ی بسیج و در تمام این روزهای سرد.
بارانی به این شگفت انگیزی هیچ چیزی نیست مگر اشکهای سنگین حاصل از بغض خداوند که سالهاست برای آنها نباریده است. امروز خوشحال نیستم مثل خدا. مثل خدایی که خوشحال نیست مثل ما. آی بسیجیان دانشجو نما . شمایی که در هفته تان عشق را ندیدید از سوی خدا. گوش فرا دهید بر چک چک اشکهای خدا. این چیست ؟ جز اشکهایی برای اعلانیت عشق های ما؟ باران را که می بینم چیزی به یادم نمی آید مگر روزهای سخت ۱۳۸۶ که مرگ شد به چشم تمام دانشجویان واقعی. آری! اصرار دارم بر گفتن این کلمه . دانشجویان واقعی. آنها که ستاره هاشان هم اکنون به بلندی شب های من است. آنها که باران هایشان در زیر شکنجه های رژیم دژخیم ، درست به مانند این باران طلایی و ستاره دار امروز است. به خدا قسم این جماعت مزدور اگر می توانستند ، خدا را هم در بند میکردند. آری امروز روز دانشجوی واقعی است.
گمان مبرید بر اشکهایمان که حاصل بچگی مان باشد. گمان مبرید بر اشکهای خدا که حاصل ناتوانیش باشد. تا امروز را من باریدم . چک چک و قطره قطره . آهای ! رادان ! احمدی مقدم ! احمدی نژاد ! و تمامی آیت ا.. های عظمی و غیر عظمی گوش فرا دهید. آیا این باران چیزی جز اشکهای تلنبار شده ی خداوند ، حاصل از تمام این سالهاست؟ بارانی که امروز شما را خانه نشین کرد گرچه بعضی تان همیشه خانه نشینید با ۱۰ یا بیست عدد محافظ . امروز ببینید عشق خدا را به من. ببینید عشق خدا را به ما .ببینید که با لختی هر چه تمام تر بدون محافظ چگونه همه تان را خانه نشین کرد. امروز ببینید نشانه های خدا اینهاست. امروز هوا از ابتدای صبح تاریک بود. درست رنگ دلهای شما. این چیست به غیر از نشانه های وجود خدا. همان آیت هایی که این بار دیگر لقب نیستند . آیت خدا این باران امروز است. آیت خدا این آسمان تاریک است. گوش فرا دهید بر این چک چک . شما را یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد ناله های دوستان دانشجویمان نمی افتید؟ این چک چک امروز شما را یاد هیچ چیز نینداخت. نمی اندازد؟
دانشجویان واقعی ما کم نیستند. ستاره دار ها ، مرتضی اصلاحچی ، صادق شجاعی ، سلیمان محمدی ، عسل اخوان ، امیر یعقوب علی ، شیما فرزاد منش ، علیرضا ارشادی فر ، مجید دری ، علیرضا موسوی ، امیر حسین ایرجی ؛ و آنان که به جای ستاره میله زندان نصیبشان شد روناک صفار زاده ، علی نیکو نسبتی ، احمد قصابان ، علی منصوری ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، دل آرام علی ، مریم حسین خواه ، جلوه جواهری . به خدا قسم که باران امروز برای آنها می بارد. گویی این بار خدا با فرمان مستقیمی به من گفت : ایست! تظاهرات اشکها بس! این بار نوبت من است!
آهای مجلسی ها ! آهای شماهایی که چشمهاتان گویی کور شده است. این را به خوبی می دانم . کور چشم ها نیز قدرت لمس باران را دارند حتی اگر گوش هاشان کر و دهان شان جز به دروغ باز نشود و تلاشی جز در جهت پول نکنند! باز هم می توانند باران به این زیبایی را درک کنند.
دلم نمی آید بیش از این بلبل زبانی کنم. گویی ولی امروز حرفهایم از دهان یک نفر بیرون نمی آید که از زبان گروه گروه ، دانشجوی در بند و دانشجوی پر ستاره و کم ستاره و آنان که ممنوع الورودند به دانشگاه های ساکت جزوه ای ! بیرون می آید. امروز گویی خداوند با اشکهای خود می گوید : "اقرا ....اقرا....اقرا باسم ربک الذی خلق" و گروهی می گویند نمی توانیم . نمی توانیم که بخوانیم. قدرت خواندن از ما سلب شده . اما باز خداوند می گوید : اقرا....اقرا....اقرا...."
نمی خواهم فشار بیاورم به دلهایی که حکومت در آنها از نوع ترس است و حاکمشان نیز ترس! نمی خواهم هجوم ببرم بر چشم هایی که می گریند به زور در شهادت برادرم. حمله نمی کنم بر اشک هایی که فرود می آیند از ترس از دست دادن حقوق. شماها ، آری! شماها . همین باران امروز کافی بود برایتان.
و اما دانشجویان واقعی و دوست و همکار من . امروز روز ماست. بیایید به ملاقات خدا. بیایید با هم و دست در دست هم فرار کنیم به سمت آزادی . به سمت عشق . به سویی که این باران امروز فریادمان زد. حرکت می کنیم . و از همین جا فریاد می کنیم : آهای باران امروز ما با تمام اشکهایت جان می گیریم و با رفتنت به دنبالت صف می کشیم . شما دانشجویان دربند و عزیز ؛ ما در راه شما و برای دفاع از حقانیت آزادی بیان می جنگیم و امروز با هم می خوانیم : داره از ابر سیا خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه....
پی نوشت: گاهی اوقات که به آسمان نگاه می کنم جای ستاره ها را خالی تر از هر چیز دیگری می بینم . گویی هر بار که ستاره ای بر دوش یکی از دوستان همراهمان می رود خداوند یکی از ستاره هایش را از آسمان بالای سرمان برمی دارد... سعید شکارچی : ۱۶/۹/۱۳۸۶
و این هم یک عکس از تظاهرات شجاعانه ی دوستان دانشجوی من. برای دیدن بقیه ی عکس ها می توانید به سایت خبرنامه ی امیرکبیر مراجعه کنید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 آذر1386ساعت 17:29 توسط سعید |
|
|
در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. " اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ " مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. " مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ " مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم." از کتاب "عشق بدون قید و شرط" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 0:34 توسط سعید |
|
|
بقیه ی عکس ها را در ادامه مطلب ببینید. چنانچه عکسی نشان داده نشد روی آن کلیک راست کرده و گزینه ی show picture را انتخاب کنید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت 21:58 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|