«سلام بر تو ای سرباز خشت! می توانی بگویی هم اکنون چه شاهی بر تخت پادشاهی تکیه زده است ؟»
سرباز گفت : "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "
گفتم : "چی می گی ؟ "
گفت : "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "
گفتم : " خوب حالا بگو ببینم این حرفها که زدی یعنی چه ؟ "
گفت : "امش دیاب هب نوناق مارتحا دیراذگب. "
گفتم : "که این طور! "
گفت : "هتبلا".
گفتم : "بله ، بله."
به او گفتم : " ببخشید . ولی من از این زبان سر در نمی آورم. آلمانی حرف می زنید ؟ "
سرباز کوچولو نگاهی حاکی از پیروزی به من انداخت و گفت : "فقط شاهان و سرباز ها و بی بی ها می توانند از هر دو طرف صحبت کنند.چون تو زبان وارونه سرت نمی شود پس کمتر از من هستی ."
به فکر فرو رفتم : " آیا سرباز واقعا وارونه حرف زده بود ؟ ... هتبلا می شود البته . البته دوبار هم گفته بود هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. اگر هر کلمه را از ته می خواندم منظورش این بود : "اجازه ندارم در مورد ورقها صحبت بکنم. "
گفت : "سپ ارچ زا لوا ...؟"
با اطمینان خاطر میان حرفش پریدم : " متساوخیم تناحتما منکب. "
تعجب کرده بود. گفتم : " اگر از تو پرسیدم که چه کسی بر مسند قدرت نشسته می خواستم بدانم که آیا می توانی بر طبق قانون حرف بزنی یا نه. "
گفت : "خیلی گستاخانه حرف می زنی."
گفتم : " بله ، از این گستاخ تر هم می توانم بشوم."
گفت : " روطچ ؟ "
گفتم : " اسم پدرم اتا است . می توانی نامش را برعکس کنی ؟ "
گفت : "اتا."
گفتم : " خیلی خوب. حالا می توانی برعکسش کنی ؟ "
گفت : " اتا "
ادامه دادم : "بله این را شنیدم . ولی می خواهم برعکسش کنی . ."
سرباز فریاد زد : " اتا "
برای آرام کردنش گفتم : "بد نبود. می خواهی لغت طولانیتری را امتحان کنیم؟ "
سرباز پاسخ داد : "هشاب "
گفتم : " شاباش "
تکرار کرد : " شاباش "
دستم را تکان دادم و گفتم : "دوباره که داری همان لغت من را می گویی. آن را بر عکس کن. "
گفت : "شاباش. شاباش.."
گفتم : متشکرم. کافیست. می توانی چند کلمه را پشت سر هم بر عکس کنی ؟ "
گفت : "هتبلا "
گفتم : " نان و کیک "
سرباز بلافاصله گفت : " نان و کیک "
گفتم : " تو که درست گفتی. آن را بر عکس کن."
گفت : " نان و کیک "
سرم را به علامت نارضایتی تکان دادم و گفتم : "تو فقط حرف من را تکرار می کنی. معلوم است نمی توانی این کلمات را برعکس کنی."
دوباره فریاد زد : "نان و کیک. نان و کیک . نان و کیک ... "
دلم کمی برایش سوخت. ولی من که این مسخره بازی را شروع نکرده بودم.
ناگهان سرباز شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و ...
قسمتی از کتاب «راز فال ورق» اثر «یوستین گوردر»
ربط دادن نوشته و تیتر با خودتان..
در دو چشمش گـناه می خندید
بر رخـــــــش نور مـاه می خندید
در گــــــذرگاه آن لبان خـــــموش
شــــعله یی بی پناه می خندید
شـــــرمناک و پر از نیازی گـــــنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق ، حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهـــــــانگـــــاه رازپــــــرور شـب
نفســــــــی روی گــونه یی لغزید
بوسه یی شــعله زد میان دو لب
شعر: بوسه
شاعر: فروغ فرخزاد

پانزده دی ماه ، سالروز تولد فروغ ، پریشادخت شعر آدمیزادان را گرامی می داریم.
این صدای ضبط شده هم صدای فروغ فرخزاد است
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است
نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد
گفتند :
« از این نکته ، هزار نکته بیاموز! »
فریاد زدیم که چرخ گردون
لیلاتو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه
« خاموش! »
کم داد اگر ، نگیرد افزون!
خاموش شدیم و در خموشی ،
رفتیم سراغ مِی فروشی ،
فریاد زدیم :
« دوای ما کو؟ »
گویند دواست ، باده نوشی
هوشیار نشد مگر که مدهوش
این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت :
« این بار گران ، تو مفت ، مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان ؟
از خود به کجا شوی گریزان ؟
بیداری دل ، چنین مخوابان!
سخت آمده است!
مبخش آسان! »
هوشیار شدیم از اینکه هستیم ،
رفتیم و در میکده بستیم ،
با خود به سخن چنین نشستیم :
«ما باده نخورده ایم و مستیم ؟»
مسجد سر راه ،
از آن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم :
«در میکده هم خدای بینی
با مرد خدا اگر نشینی»
مسعود فردمنش
------------------------------------------------------------------------
پ.ن : عاشقانه ها باز هم در برخی نقاط ، فیلتر شد.

نکته ی مهم در مورد متن انقاد آمیزی که می خوانید این که :
این متن تماما در مورد حکومت ، نیست. این متن در مورد رفتارهای ما نیز هست. بنابراین همه ی "ما" های به کار رفته در متن را مخاطب قرار دادن حکومت ندانید و کمی به خودمان فکر کنیم . این در حالیست که بعضی از "ما" های به کار رفته در متن ، مستقیما در مورد حاکمان است.پس امیدوارم کسانی که می خوانند با این پیش زمینه مطالعه کنند .
------------------------------------------------------------------------------------------------
نمی دانم چرا مسیح را این قدر دوست دارم.
گذشته از آن که هیچ گاه نمی دانستم چرا باید کسی را دوست داشت و دیگری را نه ، که این سوال ، تنها با مرور زمان بر انسان اثبات می شود و غیر از آن محال است ، همیشه مسیح را اسوه و الگوی خودم دانسته ام. جالب تر اینکه هیچ گاه انجیل نخوانده ام. اما ارتباطی قلبی مرا به سمت عیسی می کشانَد و نیز اعتقادی قلبی که هرزچندگاهی بر ذهنم می کوبد که دین مسیحیان از ما برتر است و این بدلیل عدم رعایت قواعد دینی از سوی ماست. مسیحیان نماز می خوانند و دروغ را زشت می شمرند. ما نیز مثلا نماز می خوانیم و مثلا دروغ را زشت می داریم. ما به شخصیت زن معتقدیم و بر سرش می کوبیم. ما معاد را دوست داریم و مردممان را می آزاریم و می گوییم که حق الناس را باید رعایت کرد. حق الله را خدا می بخشد و حق الناس را خدا نمی تواند کاری بکند.
در دینمان ، ما عشق را می پسندیم و سکس را غیراخلاقی می دانیم و در این موضوع تا آنجا پیش می رویم که خانوم دکتری را به قتل می رسانیم و بعد می گوییم خودکشی کرده و از این موضوع می گذریم.و جالب تر اینکه در قانون ما اگر کسی دید که کسی دارد عمل غیر اخلاقی صحبت با جنس مخالف ، را انجام می دهد و امکان دارد اتفاقی غیر شرعی رخ دهد شخص بیننده می تواند آن دختر و پسر را بکشد ، و این موضوع حتی در مورد شک کردن هم صادق است یعنی شما اگر شک کردید که چنین موردی دارد اتفاق می افتد اگر طرفتان را کشتید به راحتی تبرئه خواهید شد.
ما اسلام را بهترین موهبت خدا می دانیم اما نمی دانیم برای چه این دین بهترین موهبت است ؟ نظر من در این مورد ، این است که مطابقت اسلام ما با زمان حکم آن ، اسلام را معجزه ی الهی کرده است. با این حساب به مراتب زشت به نظر می رسد که قوانین ۱۴۰۰ سال پیش را امروز رعایت کنیم. چه رسد به آنکه هنوز برای برخی مثلا مردان این حکومت ، کفش پاشنه بلند و ساق بلند مخالف با اسلام است و این در حالیست که اسلام هیچ موردی را در این قضیه حرام نمی داند.
اسلام از ریا می گوید و ما دقیقا همین می کنیم. اسلام از ازدواج موقت می گوید و ما نه تنها ازدواج موقت که راه را بر خود ازدواج نیز می بندیم و سخن اسلام در صرفه جویی را از یاد می بریم و در شهرستان ها از فرزند زیاد برای آینده بهتر یاد می کنیم. می گوییم اسلام آسایشی ، برای ماست.حال آنکه من اسلام این دوره را چوبی بر سر جوانان می بینم برای حفظ لباس ، و رهبرش را مردی در خانه نشسته که هرزچند گاهی نطقی می کند و بر خلاف تعالیم اسلام - در پذیرفتن نقد و حتی احترام به نقاد و همچنین اجرای حکومت اسلامی در جایی که مردمش آن را بپذیرند - تمام نقادها را دشمن اعلام می کنیم و در تلویزیون هایمان خانه ی خدا را تا آن حد بالا می بریم که از خود خدا برتر به نظر می رسد.
ما نیز نماز می خوانیم و همواره سر نمازمان که بیشتر شبیه پرستش یک مشت خاک (مُهر) است به فکر بدهی های قبلیمان هستیم و به قول فروغ فرخزاد عزیز در ذهنمان طناب دار کسی را می بافیم. ما خدا را در وبلاگ هایمان ستایش می کنیم و هر کسی غیر از خدا را به دوبخش تقسیم می کنیم :
بخش قدرتمند غیر خدا را ستایش می کنیم. و حتی می پرستیم و سکوت ما تنها دلیل در برابر این گفته ی من است.
بخش دوم نیز بخش غیر قدرتمند غیر خدا است که هرچه از دهانمان در می آید به آنها می گوییم. بعد از این عمل مورد ستایش برخی دوستان قرار می گیریم و دعوت به آرامش می شویم. و سخنانی از قبیل آفرین . ولش کن بابا . باهاش دهن به دهن نشو و ... را پذیرا خواهیم بود.
ما حجاب را خوب می دانیم و داشتن حجاب را محدود به چادر و البسه ی دیگر می کنیم و هیچ حجابی مبنی بر پاکی باطن نمی شناسیم . چادرهایمان نیز آن طور که در اسلام سفارش شده رنگی نیستند بلکه همه سیاه هستند و بهتر است بدانیم که چادرهای سیاه در زمان های گذشته در روبروی فحشاخانه ها نصب می شد تا همه دانند که آن شخصی که سیاه پوشیده فاحشه است و این خانه که پرچم سیاه بر آن است فحشا خانه است. و هم اکنون همه ی زنهای ما چادر مشکی شده اند و همین طور مانتو مشکی .
ما از حق خود دفاع نمی کنیم حال آنکه در دینمان اسلام به طور اکید بر گرفتن حق تاکید شده است چرا که ما اصولا حقی را برای خود قائل نیستیم. ما زن را همین کاسه بشقاب شور دامن بلند پذیرفته ایم و غیر از این زن نیست و متبرج است. ما نماز می خوانیم و در روز نیکوکاری و زلزله ی بم ، همه ی پتوها و پولهایمان را تقدیم می کنیم و همواره به کودکان آسیب دیده ی بوسنیایی و افغانی و فلسطینی و عراقی و ... کمک می کنیم اما وقت کمک کردن به ایران که می رسد همه ، دستهایمان را در کاپشن ضخیمی از جنس ترس و توجیه فرو می بریم و می گوییم : " رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود (ایسنا) " و برخی عاقل تر هایمان می گویند : "دعا کنید برای ظهور آقا امام زمان!"
من نمی دانم این خدایی که تعریف شده نامش چیست ولی تا آنجا که مغز کوچکم مرا یاری می کند تفاوت زیادی با "هبل" ، "قدید" ، "عزی" ، "منات" و "لات" ، ندارد. بت های اعظم زمان محمد و ابراهیم ، زمان عرب و جاهلیت که ما هم اکنون از آن جاهل ها نیز جاهل تریم. من فکر می کنم ما فراموش می کنیم که خدا در زمان آنها - جاهلیت - واقعا خدا بود و آنها معتقد بودند . نمی دانم گره کار در کجاست که ما همگی یک صدا بت پرستی را انکار می کنیم و خودمان بت های زمان خودمان را می پرستیم.
آری! هر چه فکر می کنم مسیحیان برخلاف گفته ی برخی ، مسلمان تر از ما مسلمانان هستند چرا که آنها به خاطر کشیدن یک عکس یا ساختن یک فیلم ، این چنین با فحش و بد و بیراه گفتن آن فیلم را منکر نمی شوند حال آنکه ما خودمان ، همه چیز را هر وقت که دوست داریم زیر سوال می بریم و می گوییم کسی حق ندارد بر خلاف گفته مان حرفی بزند وگرنه دار خدا ( خدای ساختگی شان ) جواب او خواهد بود.
ما دلها را به راحتی می شکنیم و از دوستی که تا چند لحظه پیش استاد و عزیز یاد می کردیم ، به عنوان بی شعورترین آدم دنیا یاد می کنیم و بر خود می بالیم که این حرفها را می زنیم . خدا در دلهایمان نیست وقتی پلیسی به ما زور می گوید و خدا در دلهایمان است وقتی نماز می خوانیم.
ما خودمان ، خودمان را می زنیم. می گویید چطور؟ نگاه کنید به اراذل و اوباش. چطور و چگونه اینها پدید آمده اند ؟ همه ی ما به خوبی می دانیم که این ها از دل همین جامعه ی به اصلاح اسلام مدار نفوذ کرده اند. اینها دختران و زنها را می کشند و تجاوز می کنند و ما آنها را می زنیم و می کشیم. اراذل همسر من را می زنند و پلیس نیز همسر مرا می زند. کسی هم در مقام بالاتر به خاطر ترس از اینکه کل طرح زیر سوال برود آن ماموری را که زن مرا زد می زند. اگر وقتش برسد آن مقام بالا را هم کسی خواهد زد. گمان نمی کنم این زندگی زیاد شبیه به زندگی انسان ها باشد چرا که من را یاد حیات وحش می اندازد. می بینید؟ به نظر می رسد اسلام ، زندگی ما را بیشتر شبیه زندگی حیوانات کرده است و درست به همین دلیل است که من این حکومت را اسلامی نمی دانم و این دینی را که شما می پرستید برتر از مسیحیت که هیچ ، بسیار از آن پایین تر می بینم.
و در آخر با سخنی از هاشم آقاجری ( استاد دانشگاه تهران که در ۱۸ تیر ماه عکس او نیز بر بالای سرها رفت تا همه بدانند او به خاطر عقیده اعدام می شود که البته آن قدر مامورین حکومتی و حکومت از آن تجمع وحشت کردند - که این وحشت نیز نشانه ی عدم حضور خدای واقعی در دلهاشان است- که از اعدامی که می گفتند حکم خداست صرف نظر کردند و من از این بابت از خدای غیر واقعی آنها متشکرم و همه ی دانشجویان منافق در آن روز عزیز ) بحثم را به پایان می برم و آن جمله این که :
"حکومت دیکتاتوری، منافق پرور است ...... و اگر ما سکس را عملی غیر اخلاقی می دانیم کشتار و آزار مردم را نیز باید عملی غیر اخلاقی به شمار آوریم و نیاییم در تلویزیون ، عمل زدن مردممان را ، به معرض دید عموم بگذاریم زیرا خشونت نیز یک عمل غیر اخلاقی است."
شب مقدسی است. به اندازه ی کافی با نام اسلام ساختگی کثیف خودمان خرابش کردم. بیش از این نمی خواهم بگویم. از دوستان عزیزم که در قسمت قبل ، از من انتقاد کردند بسیار ممنونم. از دوستانی که لطف کردند و علی رغم حرفهای من برایم فحش نوشتند نیز کمال سپاس را دارم و این شب را به همه ی مسیحیان مومن و دوستداران حضرت عیسی تبریک عرض می کنم.
-----------------------------------------------------------------
توضیحی کوتاه :
در شب تولد مسیح چندین موجود مختلف بر محل تولد پیامبر مسیحیان که اصطبلی در شهر بیت اللحم بود ، نازل می شوند. بنا به برخی روایات مسیحیان :

دو بره ی زنگوله دار ، هفت گوسفند ، فرشته ای به نام افریل ، اوموریل (فرشته ی دوم) ، اسرافیل ( فرشته ی سوم )، کروبیل ( فرشته ی چهارم ) ، اوانگلیل ( فرشته ی پنجم ) ، چوپانی به نام یوشع ، یعقوب ( دومین چوپان ) ، اسحاق ( سومین چوپان ) ، دانیال ( چهارمین چوپان) ، کاسپار شاه نومبین که سیاه پوست بود (اولین مرد دانا ) ، بالتازار پادشاه مقدس سَبا (دومین مرد دانا ) ،مِلشیور پادشاه مقدس اگری اسکولا (سومین مرد دانا )، راهبه ای به نام کویرینیوس ، قیصر آگوستوس ( پادشاه آگوستوس)، هِربرگی (میهماندار ) ، مریم و یوسف ، در محل تولد مسیح حضور داشتند.*
آقای هربرگی میهماندار مسافرخانه یا هتل شهر بیت اللحم بر طبق دستور ، از پذیرفتن یوسف و مریم به همراه الاغی که مریم بر آن سوار بود سر باز می زند ولی آنها را به اصطبل راهنمایی می کند تا مریم بتواند زایمان کند. در آنجا بقیه ی فرشتگان گرد هم می آیند تا به همراه مردان دانا و یوسف و مریم و چندین گوسفند و بره آن تولد با شکوه را جشن بگیرند. تولدی که سالها بعد همان مردم می خواستند به صلیبش کشند!
--------------------------------------------------------------------
*برداشت از کتاب راز تولد (اثر یوستین گوردر )