![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
زندگی منشوریست در حرکت دوار! منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی: "داستان زندگی" (هانیکو) به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه. می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه ، می تونه بزرگ یا کوچیک باشه. می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه. می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. می تونه رنگ قرمز یا به رنگ...ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه. بله! سبز و همیشه سبز.(خانه ی سبز) بی بی! بی بی! آخه من چیطو کونم؟ مجیدجان انقذه صحبت نکون. سرمو بردی.آقا جان این بچه نظم حالیش نی. نا منظمِس. بچه ای که ادب نِداره باید زِد تو سِرِش! (قصه های مجید) قصه ی ظهر جمعه! قصه گو : محمدرضا سرشار. بسم الله الرحمن الرحیم. دوستان! سلام. نیمروز جمعتون به خیر. حال و احوالتون که خوبه؟ توشیشان که سه سال بیشتر نداشت،تنها ماند. او مدتها برای پیدا کردن مادرش به جستجو پرداخت اما اثری از او نیافت. (افسانه ی توشیشان) پرنده ی اعجاب انگیز. واتو واتو.. هوع ... هوع ... هوع ... هیع ... هوع... ( اقای سکسکه) چاق و لاغر و مامور X-۶۲۰ علی کوچولو...توقصه ها نیست...مثل من و تو...اون دور دورا نیست...نه قهرمانه...نه خیلی ترسو...نه خیلی پرحرف...نه خیلی کمرو...خونشون در داره...در خونشون کولون داره..حیاط داره...ایوون داره...اتاقش طاقچه داره...حیاطش باغچه داره...با غچه که داره گلکاری...کنار حوضش گلکاری...لای لای لای (علی کوچولو) یاد خرس های کوچولوی کوه تاراک به خیر! بامزی قوی ترین خرس جهان! بلفی و لیلی بیت ( آهای بلفی! ؛ بله سلام لیلی بیت. سلام تونا. سلام عمو داکلین ) گریه نکن کوزت! انقذه ناراحت شدم که چوبین مادرشو پیدا کرد که نگو! فردی (Fredy) ، مورچه ی سیاه را یادتان هست؟ بیگلی بیگلی! انگوری! انگوری! انگوری! (می دونستید گوریل انگوری می گفت : Grape ape)
عروسکا! عروسکا! کجایید؟ کجایید؟ مادربزرگ ! هادی هدا ! بیایید بیایید. عروسکای خوبیم...از نخ و میخ و چوبیم...عروسکای خوبیم...از نخ و میخ و چوبیم...پدر کجاست؟ من اینجام... مادر کجاست؟ همین جام...عروسکای نازیم...قصه رو ما می سازیم...عروسکای نازیم...قصه رو ما می سازیم...بیایید بیایید...سلام! سلام! راستی خودمم آق بابام.عروسکای قصه ایم...نون و پنیر و پسته ایم. (هادی و هدا) حنا! دختری در مزرعه! پرین یا اُرُلی؟ دینگ دیدیدینگ دیدیدینگ دیدیدینگ جیمبو ...جیمبو...جیمبو...جیمبو...جیمبوووو..جیمبووووووو...جیمبوووووووووو....جیمبوووووووووووووووووووو خونه ی مادر بزرگه...هزار تا قصه داره...خونه ی مادربزرگه...شادی و غصه داره...خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره...خونه ی مادر بزرگه...گیاه و سبزه داره...کنار خونه ی ما...همیشه سبزه زاره...دشتاش پر از بوی گل...اینجا همش بهاره...دل وقتی مهربونه...شادی میاد می مونه...خوشبختی از رو دیوار...سر می کشه تو خونه... (خونه ی مادر بزرگه) خاله ریزه و قاشق سحرآمیز! آقای رارنده..آقای رارنده..یالا بزن تو دنده..برو به سمت تهرون...می خوام برم تلفیزیون...من می شم همکار مُرجی..همدم و همیار مُرجی...می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش...واسه بچه ها داریم برنامه ی خوش... (کلاه قرمزی و پسرخاله) لوک خوش شانس! ک مثل کپل...صحرا شده پر ز گل...گ مثل گردو...بنگر به آن سو...ب مثل بهار...آچه آچه...پ مثل پسته نباش خسته ایششششش...م مثل موش...برخیز و بکوش..برخیز و بکوش! (مدرسه ی موشها) ماجراهای مارکوپولو! و یاد آن دو خنگ دوست داشتنی به خیر ! (پت و مت) اونی که تو فیلم گفت رو بگو! مسابقه ی هفته را یادتان هست؟ درود بر زنده یاد منوچهر نوذری! یاد دو کرم دوست داشتنی به خیر (اورم و جیرجیر) اُشین در دوران من طرفدار میلیونی داشت. از ریز و درشت! سلام بچه ها! می خوام شما رو با یه کارتون هیجان انگیز آشنا کنم. من با دوستام یه سفر پر ماجرایی رو شروع کردیم.سفری که در هر قدمش با یه اتفاق تازه روبرو می شیم.راستی دوستام رو بهتون معرفی می کنم : پدربزرگ،کانا،استکا و چوچو، منم پپرو هستم. اسم برنامه ی ما هم پسر کوهستانه! 26 قسمته. حتما برنامه ی ما رو ببینید. پینوکیو رو قطعا یادتونه. دینگ دینگ دینگ. بالت بالتازار...بالت بالتازار..بالت بالتازار...بالتازار..بالتازار (پرفسور بالتازار) اسکیپی...اسکیپی..اسکیپی...و همون سوت مخصوص! سلطان و شبان! کریسمس مبارک! کریسمس مبارک! کریسمس مبارک! اسکروچ و سرود کریسمس و خساست هاش. Merry christmas day دوقلوهای افسانه ای وقتی دستهاشون رو به هم می دادن کارهای خارق العاده ای می کردن. سلام. من زبل خان شکارچی هستم. قابل اعتماد. منحصر به فرد. همه زبل خانو می شناسن. همیشه پر هیجان. بدون آرام و قرار. زبل خان اینجا. زبل خان اونجا. زبل خان همه جا. فقط کافیه دستش رو دراز کنه تا یه حیوون وحشی رو بگیره........اوه! کارگردان ! این شیر اینجا چی کار می کنه؟ زی زی ، گولو ، آسی ، پاسی ، دراز ، کوتاه، تا ، به ، تا . همه ی عمر همین بود. پر از خاطره . پر از زیبایی و زشتی. پر از کودکی. پر از لبخند و پر از اشک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 3:39 توسط سعید |
|
|
"عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" (احمدشاملو) امسال برای من ، سال سکوت عشق بود. سالی را می گذرانم که برای من سال آه، سال شکنجه، سال مفقودیت، سال دروغ، سال کینه، سال بی مهری، سال رنج و بهت غریبانه ی ما و سال سختی برای عشق بود. امسال متولی عشق نیز سر بر سکوت گرفت تا مانند تمام آن هشت سال ریاستش، تنها مظلوم بزرگ دیکتاتوری باشد. شکست عشق را اما متصور نیستم. عشق همیشه پیروز است و بی عشقی نابود، حتی اگر برعکس بنماید. ما عشقهامان را در پستوی خانه نهان کردیم. ما عشق را تعبیر اشتباه نمی کنیم. ما عشق به آزادی را به قیمت جان خود خواهانیم و بهایش را خواهیم پرداخت همان طور که امسال نیز در حال پرداخت قسط های آن بودیم و هستیم. ما به صدایی و ترسی راضی شدیم به صدایی از پشت سیم های تلفن و ترسی از برای از دست دادن تو. عشق ، من را نگاه کن: " اینجایم ، بر تلّی از خاکستر" (حسین پناهی) ما بهای عشق را به دو برابر پرداخت می کنیم. قیمت روز چند است ؟ ما به قیمت روز می خریمت. عقل؟ قیمت گزافی نیست. آن را بارها پرداخته ایم. اگر عاقل بودیم که به سراغ عشق نمی رفتیم. عاقل آن کسیست که زانو در پهلو گرفته و در خانه نشسته و می پذیرد بی چون و چرا تمام مسایل را. اما عشق ، ما به خاطر وجود مبارک تو که هنوز در دلهایمان جاریست قدم بر مرگ نهادیم تا ویران کنیم تمام نقشه های باطل مزدوران را. شجاعت؟ آن را نیز پرداختیم. سندمان رنگ خونین سال ۸۶ بود. آذر ۸۶ ، آذر ۸۵ را عاشقان ، هرگز از یاد نخواهند برد. آنان که به دروغ دم از عشق به وطن می زدند و خون بهای آن را نپرداختند و در خانه ها به تمسخر دیگر دوستانمان پرداختند عاشق نبودند. اگر عاشق باشی شجاعت، پس از عقل تنها چیزیست که به طور کامل نصیبت می شود. چرا که عقل که نداشته باشی ترسی نیست. "بیا لب واکنیم هم غصه ی من اشک؟ من به چشم خود عشق مادری را به فرزندش دیدم در حالیکه فرزندش را در پیش چشم مردم، این چماق به دستان زورگو، سوار بر اتل خود کردند و بردند. من زنی را دیدم که فریاد می زد با چشمان اشکبار : "فرزند من را پس بدهید." "دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد....دیدم که حجم آتشینم....آهسته آب شد.... و ریخت ریخت ریخت"(فروغ فرخزاد) بغض؟ آن را بارها قبل از اشک و بارها بعد از آن پرداختیم. "وقتی تو نیستی .....نه هست های ما.....چونانکه بایدند.....نه بایدها....مثل همیشه آخر حرفم ..... وحرف آخرم را ..... با بغض می خورم"(قیصر امین پور) تحمل؟ کدامین ملت را دیده ای که این چنین در برابر ظلم سکوت کند؟ تحمل بارزترین واژه ایست که از خود بروز دادیم و آن را نیز پرداختیم. ایستادگی؟ ما ایستادیم و ایستاده ایم. اگر سخن از سردی عشق در این روزها می گوییم دلیل بر سردی دلهامان نیست. ما هنوز گرمیم. ما هنوز پایداریم. تنهایی؟ این کمترین بهاییست که به عنوان اشانتیُن می پردازیم. ما غافل نیستیم از اینکه تو تنها از پشت ویترین مغازه ها ، نگاهی بر ما می کنی و فروشی نیستی. "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم." (فریدون مشیری) امروز در این فرخنده روز عزیز ، تو را گرامی می دارم و به یاد تمام عشاقی که خالصانه سرودند و دفتری را به پولی سیاه نکردند از تو نام می برم. به یاد احمد شاملو و دختران ننه دریایش، به یاد فروغ فرخزاد و تولد دوباره اش، به یاد فریدون فروغی و مشتی ماشاءاللهش، به یاد فرهاد مهراد و مرد تنهایش، به یاد مهدی اخوان ثالث و زمستانش، به یاد فریدون مشیری و کوچه اش، به یاد سهراب سپهری و ماهی هایش، به یاد نیمایوشیج و چشم به راهیش ، به یاد حسین پناهی و کودکی هایش، به یاد ایرج جنتی عطایی و باغ برهنه اش، به یاد دکتر علی شریعتی و آزادگی اش، به یاد بابک بیات و دلگرفتگی هایش، به یاد قیصر امین پور و دردهای نهفتنی و نگفتنی اش، به یاد دکتر مصدق و وفاداریش، به یاد عاطفه رجبی و مظلومیتش، به یاد دکتر زهرا کاظمی و رنگ سرخ خونش، به یاد سارا و دوستیش، به یاد تمام عزیزانی که امسال از دست دادیم و داده ام، به یاد بهترین دوستان وبلاگی ام و به یاد میم و خاطره اش. میم ، بیش از ۵ سال می گذرد. به حرمت عشق ، دوستت دارم. گل سرخی را به تو تقدیم خواهم کرد. به یاد تو ، دو برگ از آن گل سرخ را خواهم کند و آن دو برگ را بر طاقچه ی خانه خواهم گذارد . و به خشک شدنش نگاه خواهم کرد. سکوت خواهم کرد. چشمانم را خواهم بست و به عشق فکر خواهم کرد. سرم را پایین خواهم انداخت. چشمانم را باز نخواهم کرد. دو پلک خود را بر هم فشار خواهم داد تا اشکی را بر گونه ی خود حس نکنم. عشق دیدنی نیست میم. درست مانند خدا و درست مانند تو. "در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
24/بهمن/1386، سالروز پرواز فروغ فرخ زاد را بر همه ی دوستدارانش تسلیت می گویم و آرزوی آرامش ابدی برای او دارم. 25/بهمن/1386، سالروز عشق را بر تمام عزیزان و دوستانم تبریک عرض می کنم و آرزوی زندگی پر از عشق را برای تمامی آنها دارم. سپندارمذ روز زن است نه عشق. در روز گرامیداشت زن، خانم ها در خانه کاری انجام نمی داده اند و مردان به جای آنها کار می کردند. البته مردان امروز هم سعی می کنند سنت دیرین را به جای آورند تا به گفته موبد خورشیدیان «بفهیم وجود مادر چقدر عزیز است. برای اطلاعات بیشتر به منابع زرتشتی مراجعه کنید. مهرگان روز عشق باستانی است. سایت یاتااهو (سایت اطلاع رسانی زرتشتیان) در مورد مهرگان چنین می نویسد و روز - ۱۰ مهر خورشیدی (۱۶ مهر باستان) - را، موبد خورشیدیان به عنوان جانشینی برای ولنتاین می شناسد: «انجمن موبدان چند سال پیش فتوا داد که با دلایل تاریخی، روز مهر و جشن مهرگان، روز مهرورزی و جشن عشق است.» برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به : سایت زیگ زاگ
********************************************************************** پیوست در تاریخ ۲۸/۱۱/۱۳۸۶ سلام بر صادق. سلام بر هدایت. سالروز تولد صد سالگی هدایت عزیز را با فخر ، جشن می گیریم. اگر می خواهید در سالروز تولد ایشان سفری آنلاین را به محل دفنشان داشته باشید سایت زیر ، سایت مناسبی برای تحقق این هدف است. توجه کنید که باید سیستم شما مجهز به برنامه ی فلش باشد. برای استفاده از این سایت کافیست صادق هدایت را در همین سایت سرچ کنید. در لینک زیر هم می توانید کتاب های صادق را دانلود کنید: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:17 توسط سعید |
|
|
یک قسمت از یکی از اپیزودهای فیلم بسیار زیبای "تهران ساعت ۷ صبح" به کارگردانی امیر شهاب رضویان ، نظرم رو به خودش جلب کرد. نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه ، اما به هر صورت دیدن این فیلم رو بهتون پیشنهاد می کنم. چه اونهایی که عاشقن چه اونهایی که اجتماعی دوست دارن و چه اونهایی که دنبال ایده ی نو و جدیدی می گردن. پیرمردی بود که ۱۰۰ تومان پول می گرفت و در ازای دریافت این مبلغ پرنده ای رو از قفس آزاد می کرد. البته اپیزود ، طولانی تر از این حرفهاست اما کل این قسمت در همین یک صحنه خلاصه می شد. حالا این که از این اپیزود چه برداشتی بکنید مهم است و اگرنه نگاه کردن صِرفِ فیلم کاریست که از دست هر کسی برمی آید. مشخصا اولین مطلبی که نظر شما را جلب خواهد کرد اینست که این مرد پول می گیرد و پرنده ها را آزاد می کند. بعضی ها اینجا که می رسند لبخندی می زنند و رد می شوند اما اگر کمی نکته سنج تر باشید فکر می کنید که این پرنده ها که خودشان از اول آزاد بودند و کاری نمیکردند مگر پرواز . چرا باید کسی زندانیشان کند و دوباره در قبال دریافت پول آزادشان کند؟ حالا از نظر این پیرمرد بهتر است که اول ، این پرنده های زیبا زندانی می شدند و بعد در قبال پرداخت هزینه ی آزادی ، آزاد می شدند. چون به قول خودش باید یک جوری نان بخورد. شاید این هم روشی برای پول درآوردن باشد. ***************** پیرمرد در بالای پل عابر پیاده مشغول آزاد کردن پرنده هاییست که از ابتدا خودشان آزاد بودند. حالا این دیالوگ را بخوانید : موتوری ــ سلام پیرمرد ــ سلام . خاموش کن موتورتو . دودش گنجشکامو اذیت می کنه. موتوری ــ تهرون که پر دوده. ــ عجبی از این طرفا. ــ حوصله ی دور زدن از چهار راه رو نداشتم گفتم برم از بالای پل برم اونور. کاسبی چطوره؟ ــ بد نیست. مشتریای با شعور روز به روز دارن کم می شن. ــ مثل مسافر با شعور می مونه. ــ شلوغیو دیدی؟...شلوغی.. ــ نه ( پیرمرد با خنده )ــ امروز یه نفر تو پارک خودکشی کرد.. ( موتوری با تعجب)ــ اِ .. چطوری؟ ( پیرمرد با ناراحتی )ــ نمی دونم. رگشو زده بود. ــ بابا بازم دم اون گرم . ما که شهامت این کارا رو نداریم. در همین لحظه پسری حدودا ده ساله به پیرمرد نزدیک می شه ، ۱۰۰ تومان می ده و می گه : ــ می شه یه پرنده برام آزاد کنید؟ پیرمرد می گه : ــ بله ! اوهووهوو . و بلند می خنده و دوباره می گه : ــ رفت. پسر کوچولو می گه : ــ مرسی. موتوری می گه : ــ آخه برادر من! تو خودت چرا گنجشکا رو حبس کردی ؟ پیرمرد می گه : ــ موقتیه . ( با خنده ) خوب منم باید زندگی کنم یا نه ؟ یه یاروئه پیش پای شما اومده بود اینجا می خواست از من گنجشک بخره . می خواست گنجشک بخره بره آبگوشت درست کنه . ( با عصبانیت ) یارو خیلی نفهم بود. خیلی.. آقا باش دعوام شد. حال منو گرفت. اه.. موتوری می گه: ــ ببین ! سعی کن حالت گرفته نشه . خوش به حال اونایی که گاو به دنیا میان ، خر از دنیا می رن...! ***************** همان طور که خواندید در جایی دیگر همین پیرمرد به دوستش که راننده ی موتور است می گوید : " یه یاروئه پیش پای شما اومده بود اینجا می خواست از من گنجشک بخره . می خواست گنجشک بخره بره آبگوشت درست کنه . یارو خیلی نفهم بود. " خوبی این پیرمرد در این بود که حداقل نگران آینده ی پرنده هایی بود که خودش در قفس انداخته بود. از آن بدتر پیرمردهایی هستند که در قبال دریافت پول پرنده ها را از قفسی به قفس دیگر منتقل می کنند و این تنها و تنها به دلیل اینست که آنها اصولا آنقدر غرق پول شده اند که اصلا به پرنده ها فکر نمی کنند. گویی از نظر این نوع پیرمردها ، پرنده ها ، در قفس ، زیباتر به نظر می رسند. آنها نگران این هم نیستند که این پرنده ها چه بر سرشان خواهد آمد. حالا فرض کنیم قفس جدید آن پرنده ها بزرگتر از قفس اول باشد ولی باز هم قفس است.
در یادبود ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 3:7 توسط سعید |
|
|
می دانید که دیروز یکی از خاطره انگیزترین روزهای سال ۵۷ بود ؟ فردا (یکشنبه۱۴/۱۱/۱۳۸۶) هم یکی از خاطره انگیزترین روزهای عمر من خواهد بود. می پرسید چطور؟ چون امتحان مدیریت استراتژیک دارم. نخندید. می دانم که امتحان خاطره انگیز استراتژیک من خیلی مهمتر از اتفاق خاطره انگیز ۱۲ بهمن آن سال است اما من گفتم شاید بشود اینها را برابر دانست. چون روز ۱۲ بهمن ۵۷ مردم نمی دانستند چه بر سرشان خواهد آمد و من نیز متقابلا نمی دانم که فردا چه بر سرم خواهد آمد اما حالا که می گویید روز ۱۲ بهمن ۵۷ در این حد هم ، قابل قیاس نیست ، باشد... حق با شماست! راست می گویید! شاید فرقشان این باشد که حداقل من می دانم سوالها از کدام منبع می آید و استادم کیست ، بدبخت ، مردمی که حتی نمی دانند استادشان کیست ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 2:25 توسط سعید |
|
|
خواستی تا نامه ات را به عاشقانه ها در عاشقانه ها بگذارم. به نام تنهاترين معبود تنهايي
جواب عاشقانه ها در نامه ی زیبای تو: آنروز که اشکانت را پاسخی دادم از سر انسان دوستی و درددوستی و عشق انسان به انسان ، آنروز که تو را همچون انسان دوست داشتم و در حالی که از تمام دختران متنفر بودم از تو به عنوان دختری پاک یاد کردم ، رنگ چشمانت آبی نبود. آن روز که بر سراشیبی عشق و همهمه ی انسان ها در تلاطم من و زمان برایت اشک ریختم که سارا دوستم بمان که چیزی را در تو می بینم که سالهاست در هیچ کس ندیده ام و سالهاست حس نکرده ام نامت میم نبود. آن روز که در عاشقانه ها فریاد زدم : " میم . دیگر برایم زیبا نیستی . من عشق را مانند سیگاری دود می کنم " خطابم مستقیم به سمت سارایی بود که دوستش می داشتم و نیز دارم. می دانم که در پیشه ی زنان "یا رومی روم یا زنگی زنگ" معنایی دوچندان می یابد اما ساده بگویم من همانم. همان عاشقانه ها که به خاطر تو به وجود آمدم و جز این نبود چرا که من وبلاگ را نمی دانستم و فکر تولد در سرم نبود مگر به فرمان دوستی که تو بودی. در آن روزها که خوب به خاطر داریشان "از بچه ای نوشتم که معنی عشق را از دختر همسایه پرسید" و این به اصرار تو بود که از زبان بچه ها بنویسم و جز این فکر بچه گانه ها در سرم نبود. اگر به عاشقانه ها هیچ گاه دیگر سر نزدی در روز میلاد خود سر بزن که شعری را برای تو دارم و این گونه شاید ثابت شود که نوشتن از عشق ، معنای نبودنِ دوست نیست. یکبار نشده که از میم به نیکویی یاد کنم مگر به اشتباه یا به خاطر حرمت عشق و این در حالیست که از تو همیشه به نیکی یاد کرده ام که دوستان کنونی ام همه می دانند که من اگر شمع نباشم ، پروانه ای هستم گرد شمعی که تو باشی. چرا این گونه می اندیشی که دوستی را باید نوشت آنهم در وبلاگی که بارها فحش می خوری و سرزنش می شوی؟ درجه و مرتبه ی دوستیمان را از دوستهایم بپرس. بپرس تا بدانی عاشقانه ها در نبود نویسنده هیچ است. و نویسنده تو را دوست دارد هر جا که باشی و در هر زمان و تمام سانسورهای نوشته نیز به خاطر شخص عزیز توست که معنای دوستی نیز جز این نیست. و روزی را بیاد آر که با تو هشدار دادم تا سارایی محکوم به نبودن نشوی در نبود نویسنده ام. تو شعرت را نوشتی و من درپست سوم وبلاگ ، در خود نوشتم. بارها و بارها از تو درخواست کردم تا نویسنده ام باشی . تو از "سکوت" گفتی و سرودی و من در خودم از سکوتی نوشتم که بعد از تو تنها یارم خواهد بود.تو برای علی(ع) نوشتی در "شب قدر" و من در خود نوشتم. تو برای من توان و نیرو بودی. شاید خود ندانی که چه بودی و چه هستی . یادت می آید که تنها کسی که خواست تا وبلاگی نوشته شود تو بودی؟ تو ... تو خود مرا خواستی و چگونه می گویی که عاشقانه ها هیچ گاه برای تو نبود سارا ؟؟؟ با قدردانی از نامه ی تو . نامه ای را برایت می نویسم همین روزها. ( تو همیشه برای من دوست بودی و نه عشق ، که عشق من شخص دیگری است و نیز دوستی مانند تو به این زودی ها نخواهد آمد و شاید هرگز ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 4:15 توسط سعید |
|
|
اگر درست یادم باشه در همان سکانس های اولیه ی فیلم گناه اصلی ( Original sin ) بود که یه مکالمه ی خیلی زیبا رو بین Antonio Bnderas و مردی که نقش دوست صمیمی او و همچنین به نوعی همکار او را داشت ؛ دیدم.مکالمه رو دقیق یادم نیست اما به طور تقریبی این بود : مرد : باز هم شهوته یا این دفعه عشقه ؟ آنتونیو : عشق ؟ شهوت ؟ فرقش چیه ؟ مرد : عشق یعنی دادن و باز هم دادن و شهوت یعنی گرفتن و باز هم گرفتن!
وحید شکارچی عکس های زیبایی از مراسم مختلف مردم در روز عاشورا انداخته . نگاه کردنش خالی از لطف نیست. عکس ها را می توانید در دوربین دات نت ببینید. ( ۳۰ / ۱۰ / ۱۳۸۶ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 2:11 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|