تبليغاتX
عاشقانه ها
مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها
 

حرفی نیست...

حرفی هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:40  توسط سعید | 
 

شیراز

شـــــنبه

۲۴/۱/۱۳۸۷

۹:۱۵ شـــــــب 

حسینیه ی شـــــیراز   

بمب گذاری در حسینیه (کلیک کنید)

اگـــــــــــر ســرعت اینتـــــــرنتتان بالاســـت ببینیــد. 

با آرزوی آرامـــــــــش، بــــــرای خــــــــــــانــواده هایـــشــــــــــان. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 3:18  توسط سعید | 

 

همیشه در همیشه مانده ام. شاید گاهی وقتها در صدایی که به اندازه یک تالاپ قطره درحین سقوط به آب، زودگذر بود، غرق می شدم. شاد می ماندم. به خاطر می سپردم. من دوست داشتم. دوستانم را. خداکند که معنای دوستی عوض نشده باشد.

همیشه خودم مانده ام. درست می گفتی. آن که باید معبد دوستی را ترک می گفت من بودم. جرمم چه بود؟ راست گفتن. یک کلام بگو. انسانیت.

رفتم. حالا تو ماندی و هزاران هزار دوست عزیز. یکی رفت. یکی دروغ. یکی هم مثل تو . این یا آن چه فرق می کند. مهم، معنای دوستی است. این طور نیست؟

دیگر توانم نیست. خواهری یافتی. خوشحالم. مطمئنم که خواهرت کجا و من کجا. به هر صورت او دختر است و رابطه ی با هم جنس، آزاد. درست مثل پرنده. درست مثل فکر پسرکی که شبها تا سحر بیدار است. و درست مثل ساعت صفر. 

همیشه در هیچ سروده ام.  

بی کلام شعری برای تو. دوست قدیمی! تقصیر از تو نیست. این را تو خوب می دانی. وصف نیز، تنها وصف تو نیست. وصف دوستی است. وصف حوّل حالنایی است که می گفتی. این تنها کاری بود که از کیبورد من بر می آمد. تو زیبا می نویسی . قلمم توان مقابله با دستان هنرمند تو را ندارند. هدف، احترام به دوست بودن است. هدف، جلوگیری از تغییر واژه ی دوستی است. واژه ها را زمان معنا می کند. زمان از بین می برد. زمان بوجود میاورد. پس دوستی را تنها برای میل خودت تعبیر نکن. تفسیر هم نکن. توجیه هم نکن.

آخ اگر بدانی که در این بلاگفای لجام گسیخته ای که روزانه هزاران هزار نویسنده اضافه می کند و مثل خود را کم می توانی بیابی، چقدر گشتم تا کسی را پیدا کنم که از فروغ می نویسد. از زن. از عشق. و طرز تفکری نزدیک به من. جرمم این بود که پیمانه ی عشق نریختم؟ باید چه می کردم تا پسری که مدتها بعد از من پیمانه ی دوستی ریخت حرمت دوستی گذشته ی ما را له کند؟ حقش چه بود؟ عشق؟ حقش را از آنجا آورده بود که پیمان ازدواج ریخت؟ یا حقش را از اینجا گرفت که تو...زن ایرانی بودی؟ من به هم خوابگی با تو فکر نکرده بودم. جرمم این بود؟ یک کلام از ازدواج نگفته بودم. جرمم این بود؟ جرمم پسر بودن بود یا وبلاگ نویسی؟

حالا کوچکم. می بینی؟ 

تو شاعری و من، هنوز شاعر نشده ام. روی صحبتم تنها با تو نیست عزیز گذشته. رویم به رویه ی خودخواه من است. خوب! باید پذیرفت. اشکال ندارد که کمی با دنیا آشناتر شوم. تو دیگر فرق کرده ای. این خاصیت آدمیست. راست بگوید حذف می شود. دروغ بگوید می ماند. این خاصیت آدمیست؟ پس اصلیت آدمی کجاست؟ کوتاه بگویم. زمان از آن توست دوست قدیمی. نامه می خواهی تصورش کن یا قدردانی از دوستی مرده ی گذشته. تو مختاری گرچه می گویی این اختیار را از تو گرفتند. حالا صمیمی ترین دوستت را ببوس.

بس است. زیادی دلت به حالم سوخت.

همیشه همه نازها برای من بودند. عادت کردم به این اخلاق دخترها. بعد از سعید همه ی عکس ها رد و بدل می شد. همه برمی گشتند. همه خواهریشان برملا می شد. همه به هم برخورد می کردند. همه عاشق می شدند. رازی که سعید نباید فاش می کرد فاش می شد. راست بگویم. نمی دانم چه اصراری دارم برای راست گفتن. چند بار باید ضربه بخورد آدمی که بفهمد نباید راست بگوید. دورادور نگاهت می کنم اگر اجازه داشته باشم. اگر هم نداشته باشم که .... خوب .... می بندم چشمانم را. اصلا کس دیگری را نگاه خواهم کرد.

غزل که قحط نیست آدم . هست؟

آدم که قحط نیست غزل . نیست؟

بگو

آدم

قحط

نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 1:39  توسط سعید | 

سلام

به دل های دریاییتان

امروز اونی که من را واقعا دوست داشت پر کشید

لطفا جهت شادی روحش یک صلوات بفرستید.

این جمله ی بالا را در یکی از وبلاگهای عاشقانه خواندم. حالا اگر این عشق است و این آقای نویسنده، عاشق! پس من بروم پی کارم. من خجالت کشیدم از اینکه به مردن انسان هایی که دوستمان دارند این گونه نگاه کنیم. حتی چنانچه دوستشان نداشته باشیم. نکته ی جالب دیگه رنگین کردن کلمه ی صلوات است به جای این همه کلمه ی مهم دیگه.

***** 

مهران مدیری را که دیدید؟ اگر ندیدید نصف چیزتان بر فناست. نصف عمرتان. یک روز ، مدیری در جایگاه رییس پلیس، نیروی انتظامی را نقد کرد. همه لذت بردیم. بعد آمد و روشنفکران بی فکر و هنرمندان بی هنر را نقد کرد خیلی ها را دیدم که شاکی شدند. از دیدگاه من تمامی افرادی که به هر نحوی از مدیری شکایت داشتند که چرا آن نقدها را کرده به هیچ عنوان روشنفکر نبودند. روشنفکر، از نقد استقبال می کند و قبول هم داریم که طنز نیش می زند . طنز بزرگ نمایی می کند. یادمان که نرفته!

 *****

این عید برای اولین بار به غربت خاتمی در ۸ سال ریاستش، پی بردم و معنای حرفش را دوبرابر بیشتر فهمیدم وقتی در آخرین روزها گفت: "الحمدالله دوره ی من هم به پایان رسید." و در جایی دیگر گفت:"دولت را جوگیران سیاست زده ، منحرف کردند و بازی را به دست جناح مقابل دادند." معنای روزنامه نگار را درک کردم و زین پس حتی به قشر روزنامه نگار نیز اطمینان نخواهم کرد.

 
در مورد همین دو قسمت سریال مذکور توکا نیستانی در وبلاگش نوشت که مدیری در حق هنرمندان ظلم کرده است. این کاریکاتوریست، ابتدا خواننده را توجیه می کند که : "نمی خواستم برنامه های نوروزی تلویزیون را ببینم تا چهار شب پیش که با اصرار دوستان برای تماشای "سریال طنز" مهران مدیری مقاومتم درهم شکست" و بعد شروع می کند به بافتن ریسمانی بس بلند تا به اعتقاد من دل گر گرفته اش را کمی آرام کند. اتفاقا توکا در نظرات هم دستی داشت و طبیعتا فقط برای نظرات مخالف خودش نظر می گذاشت. سانسور را خوب بلد بود. سانسور می کرد. بعضی مواقع حتی توهین می کرد. مثلا به خود من گفت: "یا دقیق تر ببین یا دقیق تر بخوان!" یعنی فلانی شما یا نفهمی یا کوری!! که اگر من این حرف را به او می زدم قطعا جبهه می گرفت یا به همراه آن مغز مشوشش هزاران دری وری را آماده می کرد تا تحویل مخالف دهد. برای خیلی های دیگر هم چیزی به غیر از توهین ننوشت. به هر صورت از دیدگاه من حکومت حق دارد از این قشر بترسد چرا که اینها خطرناکند همان طور که حکومت حال حاضر ما خطرناک است. و البته نظرات بسیاری را داشت که مخالفش بودند. یکی از این نظرات که به نظرم بسیار خوب و به جا و دور از تعصب بود این نظر بود که :
 
"سلام توکای عزیز
بینهایت ازت بعید بود!!!
دوست عزیز
شما که تیزهوشی چرا متوجه نشدی مدیری به کسانی که فقط ژست هنرمند بودن و کسانی که بی هیچ دلیلی از چه گوئرا حمایت میکنند تاخت؟؟؟
دوست من اگر قرار بود هنرمندان مسخره بشن شخصی به نام طوفان وارد ماجرا نمیشد
اتفاقا با این کار هنرمندان واقعی به مدیری بدهکار شدند"
 
من برای توکا هم نوشتم : " من می اندیشم ولی دلیلی ندارد که بیشتر باشم."
این جمله ام را همیشه یادم خواهد ماند. این را برای این نوشتم که توکا نوشته بود:
"من می اندیشم پس بیشتر هستم." این که به صرف اینکه فکر می کنیم خود را بیشتر بدانیم یا حتی بگوییم چون فکر می کنم بیشتر خواهم ماند کاملا غلط است. مهم نیست که فکر می کنیم. مهم این است که چه گونه فکر می کنیم. حالا این جمله ی هر اندیشمندی هست باشد.
 
نکته ی جالب دیگه در مورد توکا اینکه کلمه های بسیجی و پلیس را که در نظر من برایش نوشته شده بود سانسور کرد و کلمات دیگرم را گذاشت تا بماند. ای خدا! من مطمئنم ما داریم به سمت دموکراسی گام برمی داریم!!!! با این روزنامه نگاران کم طاقت، با این هنرمندان روشنفکر آینده بین، و با خامنه ای و احمدی نژاد ما قطعا به دموکراسی خواهیم رسید. من که مطمئنم.
 
 
*****
 
مرد هزار چهره پر بود از سانسور. یک سریال ۱۵ قسمتی که هر قسمتش قرار بود ۴۵ دقیقه باشد. اما فکر کنم به خاطر شکایات زیادی که شد این اتفاق نیفتاد. گفته بودند مدیری در ده نقش مختلف ظاهر خواهد شد. با احتساب کارمند بایگانی، دکتر جندقی، سرهنگ غفاری، طوفان و مامور قتل یک عضو مافیا، می شود ۵ نقش. ۵ نقش دیگرش را نفهمیدم چه شد. شاید سانسور شد. بیشتر قسمت های آخر ۳۵ دقیقه هم نمی شد و حتی ۱۰ دقیقه ی اول هر قسمت نیز به خلاصه ی قسمت قبل می گذشت. ضمن اینکه بعضی، این احتمال را می دادند که مدیری به سراغ صدا و سیما هم رفته و با حضور رشیدپور این احتمال دو برابر بود. محمدرضا حسینیان هم که بازی نکرد. اصلا این سریال چه شد؟ با این حال گریه ی مدیری جالب بود. در یک برنامه ی طنز و در زمانی که تو فقط ۵ دقیقه وقت داری تا لبان واشده از خنده ی بیننده ات را بر هم بیاوری کار بسیار سختی است آنهم بدون کمک گرفتن از آهنگ غمناک. من شنیدم بعضی ها گریه هم کردند!   
 
 
*****
 
 این فالی بود که دوست بسیار عزیزم احسان آقای گل به مناسبت سال جدید برام گرفته بود. امیدوارم بتونم برسم بهش:
 
 
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود      عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
 
 
*****
 
روز ۱۳ به در، در محلی که بودیم با خانواده ی خودم و بقیه، بحثی در گرفت در مورد ماهواره و اینکه فلان شبکه را دیدی و فلان شبکه را ندیدی؛ در همان لحظه چشمم به چشمان پدر افتاد. علی رغم دو دقیقه ی قبل تر، که داشت می خندید در هم رفته بود و گویی خسته بود. پدر و مادر، زیاد از ماهواره خوششان نمی آید و دید بسیار بدی نسبت به آن دارند. شهید شدن حمید و تبلیغات صدا و سیما، نیز آنها را بیش از پیش به اعتقاداتشان پای بند کرده چنانکه پدر، ماهواره را وسیله ای پر از زن لخت تصور می کند. چشمانش سکوت عجیبی داشت. فکر می کنم به غربتش فکر می کرد. شاید هم من این گونه اندیشیدم نمی دانم. دلم برایش سوخت. به مادرم نگاه کردم. او نیز سکوتی عجیب داشت. و تخمه می شکست. شاید برای اینکه صدای قلب شکسته اش به گوش نرسد. حال عجیبی داشتم. نه اینکه با ماهواره مخالفم. به این فکر کردم که صدا و سیما و دست اندر کاران انقدر ماهواره را بد جلوه دادند که پدرم آن را فاسد می بیند و مادرم به فکر می رود. به هر صورت روزی با این مسایل برخورد می کردند. شاید لازم بود. اما ناراحتی شان آزارم می داد. لحظات سکوتشان برایم بسیار بد بود.
 
 
***** 
 
 
سال ۱۳۸۶ برای من سال "دور نشدن از حقیقت" بود. با سارا انتخابش کردیم. یک شعار که سرلوحه ی کارمان بود.
سال ۱۳۸۷ را سال "دور نشدن از انسانیت" نام می دهم. سارا که نیست. با خودم پیمان می بندم. یک شعار که سرلوحه ی کارم باشد. 
+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 3:48  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درباره ی عاشقانه ها :

من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند :
من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن.

از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم.

سعید

پیوندهای روزانه
حسین پناهی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه نوشته هایم
اعتراض هایم
جمله هایم
معرفی فیلم
ایرادگیری هایم
اجتماعی نوشت هایم
خوانده ها - دیده ها - شنیده ها
طنز نوشته هایم
نامه هایم
ویژه هایم
منتخب نوشته هایم
معرفی کتاب
داستان
عکس
با بزرگان جاودان
دانلود ترانه و موزیک
سالنامه ها و سالگرد ها
پیوندها
رویا طحان *
ندا (دل م می نویسد . . .) *
حسین (شاعرانه ها) *
باران ( نفس عمیق ) *
واله ( سرود حقیقت ) *
بهاره (دیوار سیاه و سفید)
ojen ( هوای شرجی )
پاریزدخت (میم خانه)
هاله (دلشدگان)
امید (عادت می کنیم)
فریبرز (چیزی که پیر نمی شود)
قاصدک ( کولی ) *
غزل ( ساعت صفر عاشقی ) *
شهرزاد (دختری با ولتاژ بالا)
رهگذر ( آنچه می گذرد ... )
مرتضی توسلیان-فردین(هیشکی)
ناگفته های انقلاب 57 *
دنیا واسه هر دومون قشنگه
ساقی (هم سطر ، هم خیال)
مریم ( انتظار )
مهدی ( اسکلیسم ) *
حامیان کروبی در خوزستان
ناتاشا ( گاهی من! )
عروسک شکستنی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM