تبليغاتX
عاشقانه ها
شنبه 31 فروردین1387 | درد و دل عاشقانه
چند سوال بی جواب

 

یادمه یک روز شاید حول و حوش همین روزها بود که به میم گفتم :

" برگشتی. اما بازم می ری. "

آروم ، بغض کردم.

می گفت که از اشکام بدش میاد. خوب منم معمولا سعی می کردم که اشک نریزم. خوب این بد نیست که کسی اشک رو یا شایدم اشکای منو دوست نداشته باشه. بهش گفتم :

" نگاه کن . جون من نگاه کن. نمی ریزن. نمی ذارم که بریزن."

راست گفته بودم. اشکها چشمم رو می سوزوند اما نمی ذاشتم که بیرون بریزن. بعضی وقتا مجبور می شدم که سرمو کمی بالاتر بگیرم و سقف رو نگاه کنم تا یه وقت دروغ نگفته باشم. اون روز اشکام نریختن. راست گفتم.

همون طوری که جلوم نشسته بود گفت : " سعید " و بعد یه حسی که دوست نداشت بریزه بیرون رو پنهان کرد. یه حسی مثل اینکه داری راست می گی. من می رم اما اشک نریز. همه ی اینها رو توی یه "پوف" کشت.

گرچه میم رفت و چیزی هم از آسمون نیومد که منو کمک کنه اما همیشه یه چیزی توی ذهنم باقی موند:

"اگر می خواست بره چرا اومد؟ چرا من باید تاوان علایق پر از هوس اون رو پس می دادم؟"یکی نبود به این عزیز من یاد بده که بابا تو داری زندگی منو داغون می کنی بعد چیزی که برات مهمه اشک منه؟شاید حسین و مائده راست می گن. ما عاشق می شیم چون باید عاشق بشیم. حالا من هی بشینم و سوال کنم...فایده ش چیه؟چیزی عوض نمی شه.

 

"کوچ تو اوج ریاضتم بود. چه مومنانه از خود گذشتم"

"کوچ من از من نهایتم بود"

"به دادم برس!"

"...."

 

************************************************

امروز دقیقا ده روز از تولد هایده می گذرد. معصومه دده بالا یکی از خوانندگانی است که صدایش به همراه آهنگ های زیبا و ماندگار، خود، نوعی آهنگ و ماساژور روحی محسوب می شود. لینک زیر یادآور روزهای خوب گذشته است. صدای هایده صدایی شاید به ماندگاری تاریخ است. قدیمی تر ها بهتر هایده را می شناسند. این ویدئو را با داشتن دو شرط ببینید :

۱. اگر سرعت اینترنتتان بالاست. ۱۲۸

۲. اگر می خواهید از خنده روده بر شوید.

http://uk.youtube.com/watch?v=-eUp5MgDbUc



+ نوشته شده در ساعت 3:57 توسط سعید
چهارشنبه 28 فروردین1387 | عاشقانه های بچه ها
مگه من دل ندارم..؟؟
 

حرفی نیست...

حرفی هست؟



+ نوشته شده در ساعت 1:40 توسط سعید
دوشنبه 26 فروردین1387 |
نمی دانم..
 

شیراز

شـــــنبه

۲۴/۱/۱۳۸۷

۹:۱۵ شـــــــب 

حسینیه ی شـــــیراز   

بمب گذاری در حسینیه (کلیک کنید)

اگـــــــــــر ســرعت اینتـــــــرنتتان بالاســـت ببینیــد. 

با آرزوی آرامـــــــــش، بــــــرای خــــــــــــانــواده هایـــشــــــــــان. 



+ نوشته شده در ساعت 3:18 توسط سعید
پنجشنبه 22 فروردین1387 | اعتراض هایم..
تالاپ (به یک دوست؟)

 

همیشه در همیشه مانده ام. شاید گاهی وقتها در صدایی که به اندازه یک تالاپ قطره درحین سقوط به آب، زودگذر بود، غرق می شدم. شاد می ماندم. به خاطر می سپردم. من دوست داشتم. دوستانم را. خداکند که معنای دوستی عوض نشده باشد.

همیشه خودم مانده ام. درست می گفتی. آن که باید معبد دوستی را ترک می گفت من بودم. جرمم چه بود؟ راست گفتن. یک کلام بگو. انسانیت.

رفتم. حالا تو ماندی و هزاران هزار دوست عزیز. یکی رفت. یکی دروغ. یکی هم مثل تو . این یا آن چه فرق می کند. مهم، معنای دوستی است. این طور نیست؟

دیگر توانم نیست. خواهری یافتی. خوشحالم. مطمئنم که خواهرت کجا و من کجا. به هر صورت او دختر است و رابطه ی با هم جنس، آزاد. درست مثل پرنده. درست مثل فکر پسرکی که شبها تا سحر بیدار است. و درست مثل ساعت صفر. 

همیشه در هیچ سروده ام.  

بی کلام شعری برای تو. دوست قدیمی! تقصیر از تو نیست. این را تو خوب می دانی. وصف نیز، تنها وصف تو نیست. وصف دوستی است. وصف حوّل حالنایی است که می گفتی. این تنها کاری بود که از کیبورد من بر می آمد. تو زیبا می نویسی . قلمم توان مقابله با دستان هنرمند تو را ندارند. هدف، احترام به دوست بودن است. هدف، جلوگیری از تغییر واژه ی دوستی است. واژه ها را زمان معنا می کند. زمان از بین می برد. زمان بوجود میاورد. پس دوستی را تنها برای میل خودت تعبیر نکن. تفسیر هم نکن. توجیه هم نکن.

آخ اگر بدانی که در این بلاگفای لجام گسیخته ای که روزانه هزاران هزار نویسنده اضافه می کند و مثل خود را کم می توانی بیابی، چقدر گشتم تا کسی را پیدا کنم که از فروغ می نویسد. از زن. از عشق. و طرز تفکری نزدیک به من. جرمم این بود که پیمانه ی عشق نریختم؟ باید چه می کردم تا پسری که مدتها بعد از من پیمانه ی دوستی ریخت حرمت دوستی گذشته ی ما را له کند؟ حقش چه بود؟ عشق؟ حقش را از آنجا آورده بود که پیمان ازدواج ریخت؟ یا حقش را از اینجا گرفت که تو...زن ایرانی بودی؟ من به هم خوابگی با تو فکر نکرده بودم. جرمم این بود؟ یک کلام از ازدواج نگفته بودم. جرمم این بود؟ جرمم پسر بودن بود یا وبلاگ نویسی؟

حالا کوچکم. می بینی؟ 

تو شاعری و من، هنوز شاعر نشده ام. روی صحبتم تنها با تو نیست عزیز گذشته. رویم به رویه ی خودخواه من است. خوب! باید پذیرفت. اشکال ندارد که کمی با دنیا آشناتر شوم. تو دیگر فرق کرده ای. این خاصیت آدمیست. راست بگوید حذف می شود. دروغ بگوید می ماند. این خاصیت آدمیست؟ پس اصلیت آدمی کجاست؟ کوتاه بگویم. زمان از آن توست دوست قدیمی. نامه می خواهی تصورش کن یا قدردانی از دوستی مرده ی گذشته. تو مختاری گرچه می گویی این اختیار را از تو گرفتند. حالا صمیمی ترین دوستت را ببوس.

بس است. زیادی دلت به حالم سوخت.

همیشه همه نازها برای من بودند. عادت کردم به این اخلاق دخترها. بعد از سعید همه ی عکس ها رد و بدل می شد. همه برمی گشتند. همه خواهریشان برملا می شد. همه به هم برخورد می کردند. همه عاشق می شدند. رازی که سعید نباید فاش می کرد فاش می شد. راست بگویم. نمی دانم چه اصراری دارم برای راست گفتن. چند بار باید ضربه بخورد آدمی که بفهمد نباید راست بگوید. دورادور نگاهت می کنم اگر اجازه داشته باشم. اگر هم نداشته باشم که .... خوب .... می بندم چشمانم را. اصلا کس دیگری را نگاه خواهم کرد.

غزل که قحط نیست آدم . هست؟

آدم که قحط نیست غزل . نیست؟

بگو

آدم

قحط

نیست؟



+ نوشته شده در ساعت 1:39 توسط سعید
شنبه 17 فروردین1387 |
من و نوروز 87

سلام

به دل های دریاییتان

امروز اونی که من را واقعا دوست داشت پر کشید

لطفا جهت شادی روحش یک صلوات بفرستید.

این جمله ی بالا را در یکی از وبلاگهای عاشقانه خواندم. حالا اگر این عشق است و این آقای نویسنده، عاشق! پس من بروم پی کارم. من خجالت کشیدم از اینکه به مردن انسان هایی که دوستمان دارند این گونه نگاه کنیم. حتی چنانچه دوستشان نداشته باشیم. نکته ی جالب دیگه رنگین کردن کلمه ی صلوات است به جای این همه کلمه ی مهم دیگه.

***** 

مهران مدیری را که دیدید؟ اگر ندیدید نصف چیزتان بر فناست. نصف عمرتان. یک روز ، مدیری در جایگاه رییس پلیس، نیروی انتظامی را نقد کرد. همه لذت بردیم. بعد آمد و روشنفکران بی فکر و هنرمندان بی هنر را نقد کرد خیلی ها را دیدم که شاکی شدند. از دیدگاه من تمامی افرادی که به هر نحوی از مدیری شکایت داشتند که چرا آن نقدها را کرده به هیچ عنوان روشنفکر نبودند. روشنفکر، از نقد استقبال می کند و قبول هم داریم که طنز نیش می زند . طنز بزرگ نمایی می کند. یادمان که نرفته!

 *****

این عید برای اولین بار به غربت خاتمی در ۸ سال ریاستش، پی بردم و معنای حرفش را دوبرابر بیشتر فهمیدم وقتی در آخرین روزها گفت: "الحمدالله دوره ی من هم به پایان رسید." و در جایی دیگر گفت:"دولت را جوگیران سیاست زده ، منحرف کردند و بازی را به دست جناح مقابل دادند." معنای روزنامه نگار را درک کردم و زین پس حتی به قشر روزنامه نگار نیز اطمینان نخواهم کرد.

 
در مورد همین دو قسمت سریال مذکور توکا نیستانی در وبلاگش نوشت که مدیری در حق هنرمندان ظلم کرده است. این کاریکاتوریست، ابتدا خواننده را توجیه می کند که : "نمی خواستم برنامه های نوروزی تلویزیون را ببینم تا چهار شب پیش که با اصرار دوستان برای تماشای "سریال طنز" مهران مدیری مقاومتم درهم شکست" و بعد شروع می کند به بافتن ریسمانی بس بلند تا به اعتقاد من دل گر گرفته اش را کمی آرام کند. اتفاقا توکا در نظرات هم دستی داشت و طبیعتا فقط برای نظرات مخالف خودش نظر می گذاشت. سانسور را خوب بلد بود. سانسور می کرد. بعضی مواقع حتی توهین می کرد. مثلا به خود من گفت: "یا دقیق تر ببین یا دقیق تر بخوان!" یعنی فلانی شما یا نفهمی یا کوری!! که اگر من این حرف را به او می زدم قطعا جبهه می گرفت یا به همراه آن مغز مشوشش هزاران دری وری را آماده می کرد تا تحویل مخالف دهد. برای خیلی های دیگر هم چیزی به غیر از توهین ننوشت. به هر صورت از دیدگاه من حکومت حق دارد از این قشر بترسد چرا که اینها خطرناکند همان طور که حکومت حال حاضر ما خطرناک است. و البته نظرات بسیاری را داشت که مخالفش بودند. یکی از این نظرات که به نظرم بسیار خوب و به جا و دور از تعصب بود این نظر بود که :
 
"سلام توکای عزیز
بینهایت ازت بعید بود!!!
دوست عزیز
شما که تیزهوشی چرا متوجه نشدی مدیری به کسانی که فقط ژست هنرمند بودن و کسانی که بی هیچ دلیلی از چه گوئرا حمایت میکنند تاخت؟؟؟
دوست من اگر قرار بود هنرمندان مسخره بشن شخصی به نام طوفان وارد ماجرا نمیشد
اتفاقا با این کار هنرمندان واقعی به مدیری بدهکار شدند"
 
من برای توکا هم نوشتم : " من می اندیشم ولی دلیلی ندارد که بیشتر باشم."
این جمله ام را همیشه یادم خواهد ماند. این را برای این نوشتم که توکا نوشته بود:
"من می اندیشم پس بیشتر هستم." این که به صرف اینکه فکر می کنیم خود را بیشتر بدانیم یا حتی بگوییم چون فکر می کنم بیشتر خواهم ماند کاملا غلط است. مهم نیست که فکر می کنیم. مهم این است که چه گونه فکر می کنیم. حالا این جمله ی هر اندیشمندی هست باشد.
 
نکته ی جالب دیگه در مورد توکا اینکه کلمه های بسیجی و پلیس را که در نظر من برایش نوشته شده بود سانسور کرد و کلمات دیگرم را گذاشت تا بماند. ای خدا! من مطمئنم ما داریم به سمت دموکراسی گام برمی داریم!!!! با این روزنامه نگاران کم طاقت، با این هنرمندان روشنفکر آینده بین، و با خامنه ای و احمدی نژاد ما قطعا به دموکراسی خواهیم رسید. من که مطمئنم.
 
 
*****
 
مرد هزار چهره پر بود از سانسور. یک سریال ۱۵ قسمتی که هر قسمتش قرار بود ۴۵ دقیقه باشد. اما فکر کنم به خاطر شکایات زیادی که شد این اتفاق نیفتاد. گفته بودند مدیری در ده نقش مختلف ظاهر خواهد شد. با احتساب کارمند بایگانی، دکتر جندقی، سرهنگ غفاری، طوفان و مامور قتل یک عضو مافیا، می شود ۵ نقش. ۵ نقش دیگرش را نفهمیدم چه شد. شاید سانسور شد. بیشتر قسمت های آخر ۳۵ دقیقه هم نمی شد و حتی ۱۰ دقیقه ی اول هر قسمت نیز به خلاصه ی قسمت قبل می گذشت. ضمن اینکه بعضی، این احتمال را می دادند که مدیری به سراغ صدا و سیما هم رفته و با حضور رشیدپور این احتمال دو برابر بود. محمدرضا حسینیان هم که بازی نکرد. اصلا این سریال چه شد؟ با این حال گریه ی مدیری جالب بود. در یک برنامه ی طنز و در زمانی که تو فقط ۵ دقیقه وقت داری تا لبان واشده از خنده ی بیننده ات را بر هم بیاوری کار بسیار سختی است آنهم بدون کمک گرفتن از آهنگ غمناک. من شنیدم بعضی ها گریه هم کردند!   
 
 
*****
 
 این فالی بود که دوست بسیار عزیزم احسان آقای گل به مناسبت سال جدید برام گرفته بود. امیدوارم بتونم برسم بهش:
 
 
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود      عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
 
 
*****
 
روز ۱۳ به در، در محلی که بودیم با خانواده ی خودم و بقیه، بحثی در گرفت در مورد ماهواره و اینکه فلان شبکه را دیدی و فلان شبکه را ندیدی؛ در همان لحظه چشمم به چشمان پدر افتاد. علی رغم دو دقیقه ی قبل تر، که داشت می خندید در هم رفته بود و گویی خسته بود. پدر و مادر، زیاد از ماهواره خوششان نمی آید و دید بسیار بدی نسبت به آن دارند. شهید شدن حمید و تبلیغات صدا و سیما، نیز آنها را بیش از پیش به اعتقاداتشان پای بند کرده چنانکه پدر، ماهواره را وسیله ای پر از زن لخت تصور می کند. چشمانش سکوت عجیبی داشت. فکر می کنم به غربتش فکر می کرد. شاید هم من این گونه اندیشیدم نمی دانم. دلم برایش سوخت. به مادرم نگاه کردم. او نیز سکوتی عجیب داشت. و تخمه می شکست. شاید برای اینکه صدای قلب شکسته اش به گوش نرسد. حال عجیبی داشتم. نه اینکه با ماهواره مخالفم. به این فکر کردم که صدا و سیما و دست اندر کاران انقدر ماهواره را بد جلوه دادند که پدرم آن را فاسد می بیند و مادرم به فکر می رود. به هر صورت روزی با این مسایل برخورد می کردند. شاید لازم بود. اما ناراحتی شان آزارم می داد. لحظات سکوتشان برایم بسیار بد بود.
 
 
***** 
 
 
سال ۱۳۸۶ برای من سال "دور نشدن از حقیقت" بود. با سارا انتخابش کردیم. یک شعار که سرلوحه ی کارمان بود.
سال ۱۳۸۷ را سال "دور نشدن از انسانیت" نام می دهم. سارا که نیست. با خودم پیمان می بندم. یک شعار که سرلوحه ی کارم باشد. 


+ نوشته شده در ساعت 3:48 توسط سعید