تبليغاتX
عاشقانه ها
یکشنبه 29 اردیبهشت1387 | داستان های کوتاه خودم
پستی از اعماق وجود پسری که مرده است..

 

توجه: این یک داستان کوتاه نیست. این یک داستان نمادین کوتاه است از روزگاری که من در آن زندگی کرده ام. از خوشی هاش و ناخوشی هاش. از دلبستگی هاش و جدایی هاش. این یک داستان است از عمق دل پسر وبلاگ نویسی که شاید مرده است. این فقط یک داستان کوتاه نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

بیشتر از وقتی که با لفظ های محبوب و نا محبوب، مضحکه می شدم، سراسر استخوان هام فریاد می کشیدند: "پاراگراف گوشت های بدنم چگونه، تمام، تمام، تکه شدند" اما خورشید ها لجشان گرفته و ماه هاست ماه ها به خورشید هایم  نوردرازی  می کنند ، می نویسم با چشمانی نَخیس که دریاها به شناگر ها حسادت می کنند، دستم به پایم طعنه می زند : "گویی بی رمق شده اید پاها" ــ کج خنده ــ من ِ بی عروس، کدام لباس سیاهم را با سپیدی گونه های صبح قسمت کنم؟زندگی شده است کنفرانس سماق و مکش، علف و مانش ، می نویسم با فریاد های نَاوج، که گوشت ها به سکوت حسادت می کنند ، دست هام می خواهند همین طور بنویسند اما ...

چه کس در کدام سوی این رودخانه ، بانو را دید که با چوبی به سوی آبشاران می رفت، اما من دیدم ، گفتم، شنیدم، و آه! صدای جیغ زنی بود که از سنگ زور، عبور کرد و من را در آستانه ی سقوط ندید، فریاد زدم ــ ملتمسانه فریاد زدم ــ ای بانوی سرزمین پارس، من! من! من! سکوت من! او همچنان جیغ می کشید و من، سکوت بودم.او فریاد می کشید و من نمی توانستم، افسوس! که زنجیره های تنم وا نمی شدند، افسوس بود تمام ِ نظاره گر بودن ِ سقوط ِ بانو! افسوس که فریاد من سکوت بود و فریاد او نالازم، او ترسیده بود و امیدی به دوردست داشت

هل هله می زدم... هل هله می زدم ... هل هله می زدم..

فریاد یاریم نمی کرد و گوشتی در بدن نبود، سراسر استخوان هایم بدن شدند، گوش هایم کر شدند  ــ تا فریاد هایم سکوت باشند ــ نوازش هایم پیرتر شدند: "آی! بانوی سرزمین پارس! به کدامین سمت می روی؟ که انتهای این، نه آن است که تو می جویی..بانو! خود فریفته نکن، نمی شنیدم اما فریاد می زدم، بانو! آبشار کمی جلوتر است. و حالا نشنیدنش گرفته بود، فریاد تر زدم :بانو! بانو! بانو! سکوت من ! آبشاران ! می دویدم بر بدنم و فریاد می زدم، گاه زمین می خوردم و باز می جستم

بانو! بانو! آبشاران !

و او فریادترین بود ،    

نگران بودم و ملول

هل هله می زدم ... هل هله می زدم ... هل هله می زدم ...

ناگاه شنیده شدم، نگاهش بر من دوخته بود و رودخانه فراموشی ابدیش، اما لحظاتی چند دوام نداشت که دوباره رو به رودخانه شد، اکنون می شنید مرا، با لبخند فریاد زدم! این رودخانه رو به آبشاران است..خندید و خنده اش حسادت من بود، بانو فریادترین زد، « ببین مرا که چگونه بر سنگ ها یکی یکی غلبه می کنم ( من پیروزم! ) » از وا عجبا ! استخوان هایم خشک شدند،  بانو! آبشار! سکوت! سقوط! می فهمی؟ فریادترین زد، « تو را یارای نظاره ی پیروزی من نیست »، تعجب در رگان استخوانم خشکید ، چیزی به پایانش نبود ، افسوس که تعجب، غذا و قضای همیشه بود، افسوس که شادی او غلبه بر سنگ ها بود و نگرانی من از انتهای رودخانه، او به این پیروزی ها دلبسته بود، ایستادم و گمان بر عشق بردم. نزدیک می شدیم، سکوتم فریاد سر داد، بیشتر از وقتی که با لفظ های محبوب و نا محبوب مضحکه می شدم، سراسر استخوان هام فریاد می کشیدند، پاراگراف گوشت های بدنم چگونه، تمام، تمام،  تکه شدند، اما خورشید ها لجشان گرفته و ماه هاست ماه ها به خورشیدهایم  نوردرازی  می کنند ، می نویسم با چشمانی نَخیس که دریاها به شناگر ها حسادت می کنند، دستم به پایم طعنه می زند گویی بی رمق شده اید پاها ــ کج خنده ــمن بی عروس، کدام لباس سیاهم را با سپیدی گونه های صبح قسمت کنم، زندگی شده است کنفرانس سماق و مکش، علف و مانش ، خیزی بلند و تالاپی عمیق ، بانو! بانو! بانو! من! سکوت! آبشار! سقوط! شنا می کرد دریا در من و من در او غرق، حال، فریادم سکوت بود و سکوتم نفس، آب در دهانم می رفت وقی سکوت می زدم، بانو به آبشاران، من خسته تر به خزان

نزدیک می شویم

 

ادامه دارد...

-----------------------------------------------------------

این مردم دوست داستنی اند و به این دختر می گویند خانم------------------> ببینید 

باز هم درگیری داهاتی های انتظامی با مردم شهری.



+ نوشته شده در ساعت 4:23 توسط سعید
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 | اعتراض هایم..
وقتی عاشقانه ها پست مدرن می شود...
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

حساب بانکی! ماشین مشکی ،

ازدواج شکل یه زن چاقه

دس پخت عالی جهیزیه کامه ( ل )

خانواده یعنی چن تا بچه ی لوس

آخر هفته ، جاده ی چالوس

عشق یعنی دختر ِ شریکِ بابا

عروسی که کردی، سهمتو وردا ( ر )

اینه معنی روزمرگی ... گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

موفقیت یعنی قبولی تو کنکو ( ر )

رفتن به کانادا با رشوه و پو ( ل )

معروفیت یعنی یه عکس و امضا

از مهران مدیری رضای گلزا ( ر )

اخبار یعنی نشریه ی زرد

شادمهر فرار کرد ، هدیه شوهر کرد

پول یعنی فلسفه ی وجودی

اگه داری هستی اگه نداری هیچ وقت نبودی

اینه معنی روزمرگی... گم شدیم تو کوره راه زندگی...

تفریح یعنی سریال بی مزه

فوتبال دیمی ، ساندویچ بد مزه

مشغولیت یعنی ماشین سواری

شهرک به بالا، جردن به پایی ( ن )

شخصیت یعنی گوشی موبایلت

آدرس خونت یا مارک رو شلوارت

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی؟

امان از روزمرگی...

یه شعر از گروه دوست داشتنی کیوسک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در زمانه ی من اجتماعم از خودشان خجالتی اند. مردم زمانه ام می گویند، می خندند، می گریند، می لبند، می آغوشند، می عشقند، می سکسند و در همان حال می نگویند، می نخندند، می نگریند، می نلبند، می نعشقند، می نسکسند. مردم زمانه ام دروغ را می محترمند و می گو نمی محترمند. یکدیگر را می فریبند تا می لحظه خندند. مردم زمانه ی من می لحظه زندگیند. برای زیبایی نقابهایشان همدیگر را می بزرگند . دختران زمان من میلوسند. پسران می نازکشند. و مردم می نه آگاهند. کشورم می یادد به آنها که این گونه باشند. مردم زمانه ی من، سریال می رفتارند. مردم، اینجا می صبحند شب را. می خندند من را. می فریبند دل های ساده را. می توجیهند خود را. می پرستند بت را. می پوشند کت را. می خرند مُد را. می دهند پُز را. می نقاشیند صورت را. می فراموشند سیرت را. می گوشند حیلت را. می نقبولند حقیقت را. می پشت سرگذارند انسانیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را...  

و من می نگاهم این فرو افت شخصیت زمانه را..  

به هر صورت مردم زمانه ی من همینن. می خوای بخوا.. نمی خوای می خوایمونیمت...    



+ نوشته شده در ساعت 2:54 توسط سعید
شنبه 21 اردیبهشت1387 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (ا. بامداد)
 

با چشمها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب

فریاد بر کشیدم : اینکچراغ معجزه ، مردم!

تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کوردلیتان

سویی به جای اگر مانده ست آنقدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب، پرواز آفتاب را

با گوش های ناشنواییتان این طُرفه بشنوید

در نیم پرده ی شب، آواز آفتاب را

"دیدیم" 

گفتند خلق نیمی، "پرواز روشنش را"

آری!

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند

"با گوش جان شنیدیم،  آواز روشنش را"

باری، من با دهان حیرت گفتم

ای یاوه! یاوه! یاوه!

خلایق! مستید و منگ؟

یا به تظاهر، تزویر می کنید!

از شب، هنوز مانده دو دانگی

ور طائبید و پاک و مسلمان

نماز را از چاوشان، نیامده بانگی

هر گاوگندچاله دهانی**، آتشفشان روشن خشمی شد

این گور بین، که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

ــــ طوفان خنده ها ــــ

خورشید را گذاشته ، می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز برنگذشته است

ــــ طوفان خنده ها ــــ

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید، جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمیش، مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش، مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در درد ها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کارد هایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند...

افسوس!

آفتاب، مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای، آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند..

ای کاش می توانستم ــ یک لحظه می توانستم ای کاش ــ 

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش می توانستم

قسمتی از مجموعه اشعار "کاشفان فروتن شوکران" از استاد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**یکی از زنهای نیروی انتظامی برق چشمی بر من زد. برقش ۳۰ دقیقه وقت مرا گرفت. نمایشگاه کتاب را با الگانس نیروی دولتی انتظامی تجربه کردم. خوشحالم که از دید یک بی شعور ، بی شعور خطاب شدم.



+ نوشته شده در ساعت 3:58 توسط سعید
شنبه 14 اردیبهشت1387 |
او یک هنرمند است ..
 

شاید یکی از چهره هایی که هر کسی او را نشناسد و همه در عین حال او را می شناسند ایرج جنتی عطایی است. ایرج، با ترانه های ماندگاری چون : پرنده ی مهاجر (داریوش)، شب شیشه ای (گوگوش)، باور کن(گوگوش)، خورجین(ابی)، پل(گوگوش)، خانه سرخ است(ابی)، خوابم یا بیدارم(گوگوش)، مرد من(سیمین غانم)، پوست شیر(ابی)، سقف(فرهاد مهراد)، همسفر(گوگوش)، وقتشه(گوگوش) و چند ده ترانه ی ماندگار دیگر در خانه ی دل تک تک ایرانیان نفوذ کرده و شاید بارها و بارها با ترانه های زیبایش همه را به وجد آورده و قطره ی اشکی از سر عشقی به آنان هدیه داده است.

او گرچه هم اینک درست مثل خیلی از دوستان صمیمی اش همچون ابراهیم حامدی، داریوش، گوگوش و .. در خارج از ایران زندگی می کند ولی عِرق میهنی خود را از یاد نبرده تا آنجا که در فراخوانی بین المللی از تمامی هنرمندان و نویسندگان ایرانی خارج از کشور دعوت به عمل آورده تا هر چه بیشتر به فکر دانشجویان واقعی میهن خود باشند و فراخوان را با امضای خود، قوی تر و پرمعناتر سازند.

تاکنون بیش از دویست تن از جمله هنرمندان و سیاسیون و نویسندگان و کارگردانان و چندین تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا و هموطنان خارجی خودمان و خودشان پای این فراخوان امضا زده اند تا بار دیگر ثابت کنند ایران و دانشجو و عشق هنوز زنده اند و گرچه بسیاری از هموطنانمان در خارج از میهنشان زندگی می کنند اما به کوری چشم بزدلان و غارتگران وطنی و نویسندگان مسکوت و روزنامه نگاران بی روزنامه هنوز بر آرمانهای خود مبنی بر عشق به وطن، عشق به هموطن و عشق به حقیقت، مصرانه و قدرتمندانه ایستاده اند. در بین اعضای حمایت کننده از فراخوان ایرج، نام هنرمندان و سیاسیون نام آشنایی چون :

فائقه آتشین - گوگوش(خواننده)،

ابراهیم حامدی(ابی)، 

داریوش اقبالی ( خواننده )

آذر محبی - رامش (ترانه خوان)، 

زیبا شیرازی(ترانه ساز و ترانه خوان)،

مهرداد آسمانی(خواننده)،

نازنین افشین جم(مدافع حقوق بشر ؛ ملکه زیبایی و ترانه خوان)،

احمد باطبی ( فعال سیاسی- روزنامه نگار- عکاس)،

نیلوفر بیضایی( نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر)،  

بهرام چوبينه(نویسنده و پژوهشگر)،

هادی خرسندی(شاعر و ناشر اصغر اقا)،

دکتر اسماعیل خویی (شاعر و مترجم)،

پرویز قلیچ خانی(کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران- مدیر مسئول و سردبیر فعلی مجله آرش در تبعید) 

شهلا نوری( از شورای مرکزی سازمان آزادی زن)،

الناز انصاری، جلوه جواهری، الناز ناطقی، ناهید کشاورز و ... (از اعضای کمپین یک میلیون امضا)،

و بسیاری دیگر از فعالین نامدار سیاسی و هنری به چشم می خورد.

هرچند چیزی غریب به ۵ ماه از آغاز این فراخوان می گذرد اما با قاطعیت تمام، معتقدم : این فراخوان در تاریخ، کم نظیر و بی سابقه است و به همین دلیل هرگز کهنه نخواهد شد.

از تمامشان ، از تمام هنرمندان معتقد به آزادی ، از تمام آنهایی که ترس، آگاهیشان را از بین نبرده، از تمام هنرمندان ایرانی که در همه جا با افتخار نام ایران را فریاد می زنند، از تمام آنهایی که دوری از وطن کوچکترین ذره ای از علاقه شان به آن کم نکرده و از

ایرج جنتی عطایی عزیز

بسیار متشکرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای شنیدن صدای ایرج در مورد فراخوان او  اینجا  کلیک کنید.

برای دیدن نام و چهره ی امضا کنندگان  اینجا  کلیلک کنید.



+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط سعید
جمعه 13 اردیبهشت1387 | وب نوشته های شخصی ام
جمهوری اسلامی ایران

 

سرم را روی میز کامپیوتر می گذارم. کیبورد درست روبروی چشم های من است. حروفش را در کمتر از ۲ ثانیه تار می بینم و بعد چیزی که تا کمی قبل تر چشمانم را قلقلک می داد بر روی حرف الف و H کیبورد می افتد. دوست دارم در شهر نباشم تا فریاد بزنم : 

این جواب راستی است؟

در دادگاهی که دفاعیه، حق، نیست ؛ دوستانتان نیز حکم بر حبس ابد شما می دهند؛ وکلایی که هیچ یک نمی فهمند چه می گویید؛ شاهدانی که درگیر مسایل روزمره و اولیه ی مازلویی هستند و همه چیز همان گونه است که حکم متهم، حبس ابد، صادر شود ؛ متهم حرفی نزند سنگین تر است..  

 بوسه بر طناب دار می زنم قبل از اینکه آب دهان بر شرفم بریزند..

دوست دارم زیباترین آواز غویم را بخوانم*...                                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* احمد شاملو (ا. بامداد)



+ نوشته شده در ساعت 2:26 توسط سعید
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 | داستان های کوتاه خودم
همه چیز از یک گل رز شروع شد

 

سلام! 

می شه یه شاخ گل رز 200 تومانی بهم بدین.. ممنونم. 

 

ببخشید دوست من! گل رزم را در یک کادوی پر از پیراهن بپیچید. پیراهنم را سفید انتخاب کنید. دوست عزیز! گلم را برای من به گونه ای بپیچید که معلوم شود ۱۵ ساله ام. آقا ! می شود به من بگویید که معشوقم تا کی با من خواهد ماند؟ یعنی...یعنی این گل تا چند سال او را به یاد من می اندازد؟ آقا! اگر عشقش را از من دریغ کند چه؟ خنده های او را دیده اید؟ دیده اید وقتی میخندد چقدر زیبا می شود؟ 

معذرت می خواهم ولی ... ولی .... می شه گلم رو توی یک پاکت که پر از امید است بگذارید؟ نه نمی خواهد. امیدش را به من نشان ندهید . فقط بگذاریدش در همان گل. می شود خواهش کنم تا دو گلبرگ از آن گل را به من بدهید تا روی زمین بزرگ حک کنم M ؟ می دانید ! آخر اگر او بیاید و ببیند که من با یک شاخه گل رز و یک عالمه امید روی برف های پارک حک کرده ام M رو به من می کند و می گوید: سعید جان! و بعد همان لبخندی را خواهد زد که بهتان گفته بودم. این یعنی عشق ! می دانید عشق چیست آقا؟ عشق یعنی این که کسی که دوستش دارم لبخند بزند با هزار امید و یک شاخه گل رز در دستش که من به او تقدیم کرده ام.

آقای فروشنده! گل رز ، جوانی را می گیرد یا می میراند؟ شما تضمین می کنید که اگر شاخه ی گل رز را به او دادم او مغرور نمی شود. آقا! یک وقت نرود پیش کس دیگر!!!! ترو خدا بگویید که نمی رود. بگوییید دیگر. دوست من! جوانیم را در آن گل نگذارید یک وقت. آخر من می خواهم جوانیم را ذره ذره در کامش بریزم و بعد از هر کام یک کام طلبم را از لبان او بردارم. این گل رز چرا این قدر اشک می ریزد؟ اینها شبنم است؟ یک وقت اشک او درنیاید. 

( آن روز او نیامد تا گلم را بگیرد.) 

 

و می گذرد ....

 

سلام !

آقای گل فروش! گل من چرا انقدر افسرده شده؟ چرا دیگر نمی خندد. چرا رنگ و رو برایش نمانده؟ این شاخه ی گل وقتی از شما خریدم این گونه نبود. شما به من قول دادید که او برای همیشه خواهد خندید. نگفتید؟ حالا او خشک شده است. شما که قول دادید جوانیم را از من نگیرید. ندادید؟ شما که گفتید گل رز ، جوانی را نمی گیرد پس چرا من احساس می کنم چروک روی گونه ام مثل خیابان های تهران شده است؟ شما که گفتید آن قطره ها شبنم است نه اشک. نگفتید؟ آن روز مگر من از شما نخواستم که پیراهنم را سپید انتخاب کنید؟؟ چرا الان سیاه است.

آخر مگر شما قول ندادید او نرود پیش کس دیگر؟؟؟؟؟

 

و می گذرد ...

 

سر چهار راه ایستاده ام و فریاد می زنم.. یک شاخه خاطره ! 200 تومان. مردمی که مرا می بینند یا می خندند یا می گویند: "بیچاره!" کسی انگار نمی شنود. باز بلند تر فریاد می زنم : "یک شاخه خاطره دویست تومان" و از شدت این فریاد ناامیدانه، اشک در چشمانم جمع می شود . دختری از دور به من نزدیک می شود و می گوید : "سلام . این شاخه گل رز چند است. البته زیاد که شبیه گل رز نیست اما من رز خشک را دوست دارم."  می گویم : "200 تومان"

می گوید : " زیاد است. رز خشک تنها 100 تومان می خرم."

با خودم می اندیشم و 100 تومان به او می دهم و گل رز را هم به او می دهم.

 

و می گذرد..

 

سالها گذشته است. دارم در خیابان راه می روم. چشمم به سطل اشغالی کنار خیابان می افتد. سیگارم را خاموش می کنم و در آن زباله دانی می اندازم. نگاه می کنم. یک شاخه گل رز سیاه خشک له شده در آن سطل آشغالی است.

 

به آن رز خیره می شوم:

"سلام!"

  "می شه یه شاخ گل رز 200 تومانی بهم بدین.. ممنونم." 

 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:55 توسط سعید
جمعه 6 اردیبهشت1387 | طنز غیر عاشقانه
شما قضاوت کنید...
 

 

دلفین پستاندار دریایی از رده آب‌بازان می‌باشد. خانواده دلفین با ۱۷ جنس و ۳۵ گونه بزرگ‌ترین خانواده زیر راسته نهنگهای دندان دار محسوب می‌شود.اعضای این خانواده در تمام آبهای آزاد جهان و همچنین بعضی رودخانه‌های در امتداد آب شیرین انتشار دارند.این خانواده از دوره آئوسن ظاهر شده‌اند. پوست بدن دلفینها معمولاً صاف و برهنه‌است. ممکن است در سر و تنه تعدادی از آنها مو وجود داشته باشد. از گوشهای خارجی فقط سوراخ کوچکی نمایان است و سوراخ بینی که یک یا دو عدد می‌باشند در بالا و عقب سر قرار گرفته‌اند تا عمل تنفس در سطح آب را سهولت بخشند این سوراخها به‌وسیله پرده‌ای خود به خود بسته می‌شوند. تعداد دندانها زیاد و در بعضی گونه‌ها به ۲۶۰ عدد می‌رسد و عمدتاً از ماهیها و سرپایان و حتی دلفینهای کوچک‌تر تغذیه می‌کنند. طول آنها از ۲/۱ الی ۹/۳ متر و وزنشان از ۲۳ تا ۱۳۶ کیلوگرم متفاوت گزارش شده‌است. دانشمندان بر این باورند که هنگامی که یک دلفین می‌خوابد فقط نیمی از مغز او استراحت می‌کند نیمه دیگر بیدار باقی می‌ماند تا دلفین به شکل طبیعی عمل کند پس از مدتی، دو نیمه مغز کارهایشان را با هم عوض می‌کنند.دلفین ها امروزه با انسان ها رابطه ی تنگاتنگی دارند و خیلی از دانشمندان آنها را دوست انسان ها می دانند. چند هفته پیش یکی از دلفین ها مانع خود کشی یک نهنگ شده بود. و او را با جست و خیز به داخل دریا هدایت کرده بود. 

منبع: ویکی پدیا

بزغاله فرزند بز است. پستانداری است که به زیر راسته نشخوارکنندگان و جنس Capra تعلق دارد که حدود ٩٠٠٠ سال قبل اهلی شده است . بیشتر محققان احتمال می‌دهند که بزغاله را برای اولین بار در فلات ایران اهلی کرده‌اند. چند گونه بزغاله ی وحشی نیز وجود دارند که شبیه بزغاله ی اهلی هستند و بیشتر در کوهستانهای آسیا و اروپا زندگی می‌کنند. بز کوهی ٬ که بز وحشی ایرانی نیز نامیده می‌شود بیشتر در منطقه‌های کوهستانی ایران و همچنین در قفقاز دیده می‌شود. نشخوارکنندگانی هستند با اندازه متوسط. نرها در زیر چانه دارای یک دسته موی بلند ریش مانند هستند. دم کوتاه است ولی طول آن با موهای انتهایی از طول گوش بیشتر است. شاخ در نرهای بالغ خیلی بلند و به شکل خنجری یا مارپیچ است. ""ماده‌ها دارای شاخ هستند ولی شاخ در آنها خیلی از نرها کوچکتر است.""

منبع: رشد

آقای شیخ مهدی کروبی دلفین بد است یا بزغاله؟ من که مطمئنم ارزش آنهایی که گرد رییس جمهور احمدی نژاد جمع می شوند از دلفین بدتر است. بروید فکری به حال بزغاله بودنمان بکنید و نگران دلفین ها هم نباشید.

معذرت می خواهم اگر کسی جریان را متوجه نشد تقصیر من نیست. می خواست بدانید. به من چه! 



+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط سعید
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 | اشعار سنباد نجفی (فلسفی)
تهران
 

اگر جویای قهرمان بازی و دلهره بودم

به عقد خویش در می آوردمت

تا بازیگر برترین قمار باشم

اگر شبانگاه در سر، اندیشه ای نمی درخشید

به دیدارت می آمدم

تا انگیزه ی روشنایی ها باشی

کاش جوان بودم و باز

رفاقت را در چشمان تو جستجو می کردم

کاش در تن رمقی داشتم و باز

پرواز را از چشمان تو آغاز می کردم

چه دیر دریافتم ؛ که هستی : "تمنایی چهار دست و پا"

و چه زود دریافتی چه هستم : "چهارپایی به دنبالت"

ای عزیز

کاش آن خرده آبرو را چون تو عزیز می داشتم

روزگاری همه ی کوچه پس کوچه های فصول را

در طلبت گام زدم

****تا برای چشمانت که معبد من بود

جوانی را به قربانی آورم****

آن روزها جوان بودم و غروری بالاتر از عشق نبود

حال فرتوتم و فراتر از عافیت عشقی نیست

اگر عشق از جنس دریا بود

سالها بود که طعمه ی کوسه ها شده بودم

و اگر بی عشقی رنگی داشت

سالها بود که در روح ظلمت،

تیره و تار شده بودی

اگر فقر از آتش بود

سالها بود که این شهر خاکستر شده بود

اگر اندوه از سنگ بود

این شهر سالها بود که سنگلاخ شده بود

روزی در پایتخت زاده شدم

و شبی در پای ِ تختم

خواهرزاده ها می گریند

تا از این شهر و از این منزل ویران بروم

 

" تهران ، فرزند بیشتر ، شهر بیشتر ، شرّ بیشتر"

چقدر خسته ام

چقدر خسته ام.

 

از دوستم "سنباد نجفی"



+ نوشته شده در ساعت 17:26 توسط سعید