تبليغاتX
عاشقانه ها
مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها
  

هر جا را نگاه می کردی ماموران امنیتی حضور داشتند. مردم نیز در کنار آنها به نگاه کردن چیزی مشغول بودند. محیطی بسته ، سراسر التهاب و پر از پلیس بود. پلیس ، نیروهای امنیتی و نیروهای ضد شورش قدم به قدم ایستاده بودند. فکر کنم قرار بود شورشی شکل بگیرد. تاکنون این همه نیروی ضد شورش را یک جا ندیده بودم. با خودم فکر کردم که شاید راه را اشتباه رفته ام و مسیری که باید به جایی دیگر ختم می شده ناگاه مرا در انبوهی از مردمی که قصد شورش داشتند و ماموران ضد شورش بسیار زیاد ، ختم کرده است. تقریبا چیزی حدود هزاران نفر می شدند. سر و صدایشان گوش را کر می کرد. با خودشان تمام وسایل مورد نیاز یک شورش را آورده بودند. بوق ها و طبل ها و پرچم های بزرگ و کوچک که به رنگ آبی بودند. شاید می خواستند جدایی طلبی خود را به رخ بقیه بکشند. دوست داشتم از کسی بپرسم اینجا کجاست؟ اما مردم متوجه حرف من نبودند و هرزچندگاهی فریاد می زدند و فحش می دادند : "خاک بر سرت" ، " بابا این کیه؟ " ، " اااااااااه، بابا پاس بده دیگه" ، " کره خر! شوت کن" ، "عوضی رو نگاه کنا" و مثل اینها...

از یکی با فریاد پرسیدم : "آقا ! ببخشید!" نشنید ... دوباره پرسیدم : "آقا! آقا ببخشید! اینجا کجاست ؟ " اولش خندید و بعد با کمی پوزخند گفت : "نجاری" . گفتم : "نجاری؟" ، باز یک نگاه کرد و گفت : "یعنی تو نمی دونی اینجا کجاست؟! استادیومه دیگه"

گفتم : "پس چرا اینجا نماز می خوانند؟"

از خنده ترکیده بود. یک هو فریاد زد : "داش علی منصوریان" و در حالی که در جا می پرید و پرچم آبی اش را تکان می داد گفت : " یه استقلال یه ایران"

من که ترسیده بودم گفتم : "شما مگر می خواهید شورش کنید که این همه نیروی امنیتی و ضد شورش اینجا جمع شده اند؟ "

گفت : "نه! تیممون برده. خوشحالیم. از خوشحالیمون نگران می شن."

گفتم : "این پرچم های یا حسین و یا علی و یا ابوالفضل و اینها چی هستن؟ مگر اینجا تکیه است یا هیئت حسینی است؟ "

گفت : " ای بابا! گیری دادیا"

گفتم : "نام این ورزشگاه چیست؟ "

گفت : "آزادی! آزادی! آزادی! جون مادرت ولمون کن."

دیگر سوالی از او نپرسیدم. حالش خوش بود. نخواستم نگرانش کنم. اما فقط به دو چیز می اندیشیدم.

یکی « استادیوم! »

و دیگری « آزادی! »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 20:0  توسط سعید | 

 

روی جلد کتاب "داستان شاهدخت سرزمین ابدیت" ، نوشته ایست که تماما شاید درست نباشد اما انسان را به فکر فرو می برد. نوشته ای که سرلوحه ی تمام نوشته های این کتاب است. نوشته اینه :

"مگر می شود که آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است؛ یکدفعه یک جایی می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش، عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد..."

این کتاب، حرفه ای نیست و تماما عاشقانه است. از نوع عاشقانه های "فهیمه رحیمی" هم نیست. ساده نیست در عین حال سخت هم نیست. من ازش خوشم اومد. داستان به سه قسمت تقسیم می شه. یکی داستان یک پوریاست که در زمان حال زندگی می کنه و مادرش رو از دست داده. معشوقی داره. یک دختر که زیاد ازش صحبت نمی شه. بعد از فوت مادرش با زنی آشنا می شه که زن به طرز مرموزی از همه ی داستان زندگی پدر و مادر پوریا آگاهی داره. زن داستانی عاشقانه رو برای پوریا تعریف می کنه و اسم شخص اول داستان اون هم پوریاست و می گه که این داستان، واقعیه. از طرف دیگه پوریا با داستان فوق عاشقانه ی سومی هم روبرو می شه و اون پوریاییه که کاملا در یک داستان بسیار قدیمی، تخیلی و در عین حال واقعی حضور داره. این که این ۳ داستان چطور به هم گره می خورن برای من جالب بود و باعث شد بالاخره یکی دیگر به معدود کتاب هایی که تا تهشون خوندم اضافه بشه.

قیمت: ۲۴۰۰ ( به سال ۱۳۸۲ )

انتشارات : کاروان ( از آنجایی که همه کتاب های زمان خاتمی دوباره در زمان احمدی نژاد ، نیاز به تجدید مجوز پیدا کردند ؛ نمی دونم این کتاب هنوز موجود باشه یا نه . )

ژانر: رمان عاشقانه

نویسنده : آرش حجازی ( نویسنده و مترجم )

خود آرش در تعریف این کتاب می گه : "شاهدخت سرزمین ابدیت روایت دنیای مدوّر ماست. دنیایی که همه چیز از ازل تا ابد در آن تکرار می شود. آنچه در حال وقوع است تکرار رخدادی است با صورتی دیگر در مکان و زمانی دیگر. و این چرخه ی خستگی ناپذیر، زندگی را تنها با کمی ظرافت طبع و دو چشم کارکشته می توان دید. می توان زیست بی آن که در پایان راه، انتظار نقطه ای معین داشته باشیم."

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 4:40  توسط سعید | 
 

 

و خدا آدم را خلق کرد. (ببینید)

نکته: اینترنت شما باید پرسرعت باشه. سرعت پایین خیلی طول می کشه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 1:42  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درباره ی عاشقانه ها :

من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند :
من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن.

از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم.

سعید

پیوندهای روزانه
حسین پناهی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه نوشته هایم
اعتراض هایم
جمله هایم
معرفی فیلم
ایرادگیری هایم
اجتماعی نوشت هایم
خوانده ها - دیده ها - شنیده ها
طنز نوشته هایم
نامه هایم
ویژه هایم
منتخب نوشته هایم
معرفی کتاب
داستان
عکس
با بزرگان جاودان
دانلود ترانه و موزیک
سالنامه ها و سالگرد ها
پیوندها
رویا طحان *
ندا (دل م می نویسد . . .) *
حسین (شاعرانه ها) *
باران ( نفس عمیق ) *
واله ( سرود حقیقت ) *
بهاره (دیوار سیاه و سفید)
ojen ( هوای شرجی )
پاریزدخت (میم خانه)
هاله (دلشدگان)
امید (عادت می کنیم)
فریبرز (چیزی که پیر نمی شود)
قاصدک ( کولی ) *
غزل ( ساعت صفر عاشقی ) *
شهرزاد (دختری با ولتاژ بالا)
رهگذر ( آنچه می گذرد ... )
مرتضی توسلیان-فردین(هیشکی)
ناگفته های انقلاب 57 *
دنیا واسه هر دومون قشنگه
ساقی (هم سطر ، هم خیال)
مریم ( انتظار )
مهدی ( اسکلیسم ) *
حامیان کروبی در خوزستان
ناتاشا ( گاهی من! )
عروسک شکستنی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM