![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
صدای یک زن بود و بقیه هر چه بود، تاریکی بود. بوهای جدیدی حس می کردم. مثل بوی چاه بود. همیشه تاریکی را دوست داشتم اما ... اما این تاریکی بسیار تفاوت داشت. نمی دانستم مرا کجا برده بودند. چیزی شبیه به زنجیر همیشه به من بسته بود و نمی گذاشت تکان بخورم اما آن زنجیر نیز فرق داشت. شبیه گیره بود. هر دو پایم را با آن بسته بودند. هرز چند گاهی می توانستم وولی بخورم. صداهای غریبی می شنیدم: «هووووووو هااااااااااااا بلتابمیلنسیبیمبنت هسیا شسهی سیه اسی اسی». به نظر، چهار نفر یا بیشتر بودند. نمی فهمیدم این حرفها چه معنی می توانست داشته باشد. نمی فهمیدم چه می گویند. زبانشان فرق داشت. همه چیز به هم ریخته بود. سرم را به هر طرف برمی گرداندم تا صحنه ی واقعی را تجسم کنم. چشم ها و دهانم بسته بود. راهی نبود. زنجیر به پایم بود. همه چیز به شدت ترسناک بود. ناگهان دوباره یاد صدای آن زن افتادم. این نامردمان با او چه می کردند که این گونه فریاد می زد؟ سر من چه بلایی خواهد آمد؟ یعنی من هم به سرنوشت آن زن دچار می شدم؟ نمی دانستم. آن لحظات، سکوت، تنها حاکم میدان بود. من می ترسیدم. من می ترسم.کمک کنید. کمک. در آن لحظات ، تنها خواسته ام همین بود : کمک..! اما دهانم بسته بود. نمی شد فریاد زد. دهانم باز نمی شد. اینها اینجا چه می کنند. یقین داشتم که مرا به شکنجه گاه برده بودند. اما برای چه؟ نمی دانستم. من هیچ کاری نکرده بودم. هیچ خلافی. هیچ جرمی. خدای من! مسخره است. من . . . من . . . من که کاری نکردم. ولم کنید. بگذارید بروم. خواهش می کنم. اما التماس من شنیده نمی شد و اگر هم شنیده می شد به گمانم سودی نمی بخشید. فایده نداشت. نمی توانستم حرف بزنم. دهانم قفل شده بود. ممممممم ممممممم.. خواهش می کنم. ولم کنید. اینجا کجاست؟ ولم کنید. خواهش می کنم. مممممم ممممممممم ... خدایا! خوابه، نه؟ حالم داشت بد می شد. احساس می کردم کثیفم. همه جا تاریک بود. همه ی این ها ظرف دو، سه ثانیه اتفاق افتاد. جایی عجیب که حتی نمی دانستم چرا من باید آنجا باشم. من که کاری نکرده بودم. من هیچ جرمی نکرده بودم اما اصرار داشتند که کتکم بزنند. هر چه می خواستم بگویم من نبودم، نمی شد. زبانم قفل شده بود و مغز، یاریم نمی کرد تا چیزی بر دهان آورم. داشتم بالا می آوردم. یکی از آن از خدا بی خبرها اولین ضربه را زد. بعد از پا آویزانم کردند و بعد دوباره . . . مرده شور همه شان. من می خواهم برگردم. می خواهم بروم. ولم کنید. باز یک ضربه ی دیگر. طاقتم با همین دو ضربه داشت تمام می شد. ترسیده بودم. می خواستم گریه کنم. اما...اما فکر نمی کردم گریه فایده ای داشته باشد. داشتم به هم می ریختم. با خودم گفتم شاید قصد کرده اند از لحاظ روانی آزارم بدهند. از ضربه ای دیگر ... این بار، طاقت نیاوردم و بلند فریاد زدم : کمککککککککککککککککککککککک ( مساوی است با ) اوعههههههههههههههههههههههه
۳۰ تیر ۱۳۶۳ من به دنیا آمدم تا در نبردی نا برابر ، با موجودی ناشناخته در میدان جنگ ناشناخته و با ابزار ناشناخته به جنگی ناشناخته بروم. فکر می کنم مدت ها بعد، پدر و مادر تازه فهمیدند که کاش آن شب . . . کمی . . . کمی زودتر می خوابیدند و پدر ، مثل همیشه ، فاصله ی قانونی را رعایت می کرد. . . کاش . . . بگذریم. تولدم مبارک. دُمب شما سه چارک!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:41 توسط سعید |
|
|
it's the sense of touch ? any real city you walk , you know you brush past people , people bump into you in LA nobody touches you we're always behind this metal and glass i think we miss that touch so much that we crash into each other just so we can feel somthing ? you don't think that's true مساله، تماسه..می دونی؟ توی هر شهر حسابی که تو پا بذاری، وقتی با مردم برخورد می کنی اونا سریع باهات رفیق می شن، ولی توی لس آنجلس، هیچ کس باهات تماس نداره همیشه پشت این قوطی فلزی و شیشه ای (ماشین) نشستیم و انقدر به اون تماس احتیاج داریم که به هم می کوبیم تا یه چیزایی حس کنیم. فکر نمی کنی حقیقت داشته باشه؟
این جمله ها را از فیلم خوب CRASH انتخاب کردم. به نظر میاد کل این فیلم در این جملات محصور شده باشه. هر چند که حرفهای ناگفته و گفته ی زیادی توی فیلم، هست. یه قسمت به موضوعات، اضافه کردم تا هر وقت ، جمله یا متن کوتاهی به چشمم خورد بتونم بنویسمش و همیشه هم قابل دستیابی باشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 17:21 توسط سعید |
|
|
حقیقتا نمی خوام دوباره درد سرساز بشم و خانم های محترمی که از این وبلاگ دیدن می کنن رو به جون خودم بندازم. اما یه چیزی هست که به گمانم بسیار به واقعیت نزدیکه. قضاوت با خوانندگان باشه. فرض کنیم دو تا دختر که هر دو هم عاشق! هستند به هم رسیدن و دارن برای همدیگه حرف می زنن. با این دید، مطلب زیر را بخوانید : نکته ی بسیار مهم : انتخاب نام ها از روی نیت خاصی نبوده است.
هدا ــ سلام چطوری دیوونه؟ نسرین ( باحالتی خسته و ناراحت ) ــ سلام هدا جون! خوب نیستم. چند وقتیه که علی رو ندیدم. نمی دونم کجاست! هدا ــ ای بابا! تو هم شورشو درآوردی. هر کجا. دختر ! چرا انقدر ضعیفی؟ نسرین ــ آخه چه کار کنم؟! خوب . . . خوب دوسش دارم. توی خر که می دونی. دیگه چرا می پرسی؟ هدا ــ دیوونه جون. منم می دونم که دوسش داری. دِ همینه که خنگی دیگه. پسر جماعت رو مگه آدم عاقل دوست داره! خنگ نشو! نسرین ــ ببینم هدا! مگه تو خودت سعیدو دوست نداری؟ هدا ــ نه! مگه مخم عیب کرده. بعدشم سعید با اون پسره فرق داره. دیوونه جون! سعید روزی صد بار زنگ می زنه، من تا می تونم اعصابشو می ریزم به هم. مگه من بهت نگفتم دو روز تحویلش نگیری درست می شه؟ گفتم یا نگفتم؟ نسرین ( با کمی عصبانیت )ــ گفتی. خوب همین کارو کردم دیگه. بدتر شد. همه چی ریخت به هم. زندگیم داره داغون می شه. خر شدم به حرفت گوش دادم. هدا ــ دِ نه دِ ... نشد! اون کارایی رو که گفتم ، همه رو کردی؟ بهت گفتم جوابشو بده بگو کار دارم بعدا زنگ می زنم، کردی؟ بهت گفتم بعدا هم زنگ نزن بذار یه ذره نگرانت شه، کردی ؟ گوش نمی دی تا آخرش هم تو این نکبت می مونی. تو آخرشم می ترشی می مونی رو دست ننت. خاک تو اون سرت کنن. دیوونه. نسرین ( کمی عصبانی )ــ خوب چی کار کنم؟ زنگ زد جواب دادم بعدشم گفتم الان کار دارم بعدا زنگ می زنم. خوب بعدا هم زنگ نزدم تا خودش زنگ بزنه اما فقط یه اس ام اس داد که چرا زنگ نزدی؟ بعدشم کلی با هم دعوامون شد. من ِ خر چی کار باید می کردم که نکردم؟ هدا ــ همین دیگه! بهت می گم خری می گی نه! احمق جون ! نذار فکر کنه آویزونشی. نذار اون بالا باشه تو پایین. بهت گفتم یا نگفتم؟ نسرین ( کمی عصبانی )ــ گفتی گفتی اما من نمی تونم بهش دروغ بگم. برا چی باید این کارو بکنم؟ هدا ( با کمی خنده و تمسخر )ــ احمق! فکر کردی دروغ چیه؟ یه دروغ می خوای بگی حالا انگار چی می خواد بشه. آسمون که به زمین نمیاد. بعدشم ، تو فک کردی اون بهت دروغ نمی گه؟ مگه با خود خرت نرفتیم بیرون دیدی کلی خرشاد بود. تازه همون موقع بهت گفته بود که حالم بده. جون عمه ی عنترش. نسرین ( با آرامش و متفکرانه )ــ نه اینکه دروغ نتونم بگم هدا. آره! اونم دروغ گفت. اما اولا ثابت نشده که دروغ گفته ما فقط دیدیمش که می خنده. دوما اگه یکی دروغ گفت مگه منم باید دروغ بگم؟ هدا ــ همین امثال توی گوه می رینن توی جامعه ی زنها دیگه. آبرو واسه ما زنا نذاشتی. خاک تو اون سرت کنن. یارو با یکی دیگه می لاسه توی خر بشین همش بزن تو سرت که ثابت نشده. ثابت نشده. همین سعیدو می بینی انقدر خرم شده؟ فک می کنی چرا؟ چون دست بالا می گیرم. دروغ می گم. می افته دنبالم. بعدشم یه دو دقیقه بعدش خودش میاد می گه عزیزم من اشتباه کردم. بذار یه چیزی برات بگم بخندی. نسرین ( با حالتی شبیه به خستگی و سرخوردگی ) ــ نه جون تو! حال ندارم. حالم خوب نیست. حوصله ی خندیدنم ندارم. هدا ( با خنده )ــ خَف بابا! حال ندارم حال ندارم. حالا یه زنگ که بهت بزنه مث خر می افتی رو گوشی حالشم داری. بعد من که می خوام حرف بزنم حال ندارم حال ندارمت می گیره. خوب گوش کن می خوام یه چیزی برات تعریف کنم. می دونی که سعید خیلی عاشقمه. می دونی که چقدر برام می میره. دفعه ی آخر که باش رفتم بیرون بهم گفت هدا جان یه دقیقه وایسا الان میام. مشکوک شدم که کجا رفته. یه کم دنبالش رفتم اما بعد دیدم مگه من خرم هی برم دنبال این، ببینم کجا میره. وای میسم تا بیاد.. نسرین _ خوب ! این کجاش خنده داره؟ وقت گیر آوردیا.. هدا _ حالا گوش کن تا بهت بگم. نشستم روی گوشه ی جدول کنار پارک تا سعید بیاد. 10 دقیقه ای طول کشید تا بیاد. یه پسره اونجا نشسته بود هی منو نگاه می کرد. منم یه اخمی بهش می رفتم و تو دلم داشتم از خنده هلاک می شدم. باورت نمی شه! اما یه gentleman واقعی بود. تیپش خدا بود. با دست اشاره کرد که یعنی تلفن بدم؟ منم ابروهامو انداختم بالا . یه دفعه دیدم هم من دارم می خندم هم اون. شماره شو بهم داد و بهش گفتم سریع بره. ( و بلند می خندد ) سعید که اومد کلی سعی کردم تا خودمو جمع کنم. بعد با عصبانیت بهش گفتم : "اصلا معلومه کجا بودی دو ساعته؟". کلی عصبانی نشون دادم خودمو. به جون نسرین سعید هی می گفت "بابا 10 دقیقه هم نشده که من رفتم دستشویی حالا تو چطور می گی دو ساعت؟" هی من داد می زدم سرش و بهش می گفتم "خوب تو نمی تونستی منو با خودت ببری بقل دستشویی؟ من حتما باید می موندم اینجا تا هر ننه قمری بهم تیکه بندازه؟" سعید عصبانی شده بود و گفت: "کسی اذیتت کرده؟ " گفتم "نه. من پسرا رو اذیت کردم." به جون نسرین نمی دونی توی دلم داشتم از خنده می مردم. نسرین در حالی که دارد آرام آرام می خندد : ــ بابا دختر تو مگه مرض داری؟ الهی بمیری سر به تنت نباشه که این جوری نکنی با پسر مردم. هدا _ بدبخت. تو هم باید این طوری باشی. مگه نشنیدی که می گن مردا دروغ آمیخته با راست رو بهتر از راست باور می کنن؟ ولی شبی شد اون شبا. نبودی وگرنه می دیدی که سعید چقدر عصبانی بود. این جوری هم اون می فهمه که من دختر هرکاره ای نیستم، هم من کار خودمو کردم هم اینکه دفعه ی بعد دیگه منو نمی کاره . یعنی چی ؟ یه تیر ... نسرین _ یعنی با یه تیر دو نشون. هدا _ نه خره! یه تیر، سه نشون. نسرین ( با خنده ) _ راست می گیا. این کار هم بد نیست. یه بار باید امتحانش کنم. هدا ( با خنده )_ بدبخت صد بار باید امتحانش کنی. از همین امشب شروع کن. نسرین _ اما ما تازه با هم دیگه شروع کردیم. تازه آشتی کردیم. بذار اگه دوباره قهر کردیم اونوقت شروع می کنم. هدا ( یه کمی دوباره عصبانی می شه ) _ باز احمق شد! باز احمق شد! چرا همش باید اون شروع کنه؟ تو شروع کن. نسرین ( با تردید )_ نمی دونم. هدا _ نمی دونم نداره. یک کلمه بوگو چشم. نسرین _ باشه هدا. هدا _ آفرین. این شد. حالا همین کارو بکن تا یه مدت. اگه خرت نشد هر چی می خوای بیا به من بگو. او کی ؟ نسرین _ مرسی هدا جون. لطفت رو فراموش نمی کنم. اوه اوه. گوشیم داره زنگ می خوره. خودشه. علی .. هدا _ هوی هوی ! کجا می ری. احمق نشیا. یادت نره چی بهت گفتم. نسرین _ باشه باشه. فعلا برم . هدا _ او کی . برو . یادت نره. دافظ. نسرین _ خدافظ. ( صدای کودکی از خانه ی همسایه به گوش می رسد. )
نکته : این داستان ، نه تخیلی بود نه عینی. نکته ی ۲ : شاید ادامه داشته باشد.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 17:39 توسط سعید |
|
|
آیت الله خامنه ای دستور داد تا عاشورا برپاکنند و اظهار عقیده کرد، این حادثه شبیه کربلا خواهد شد و نه صلح امام حسن. "ما با حادثه ی کربلا روبروییم نه صلح زمان امام حسن". دانشجویان خشمگین، کم کم به خشمشان اضافه می شد و همه رو آورده بودند به شعارهای «می کُشم، می کُشم، آنکه برادرم کُشت.» رژیم اسلامی ایران ، تقریبا همه را داشت می کشت. غریب به صدها تن در آن روز، راهی زندان ها شدند و گزارش ها حاکی از آن بود که غریب به صدها تن دیگر از زنان و مردان و پیر و نوجوان و کودک، زخمی و مجروح شده اند. آمار کشته های آنروز هیچ گاه از طرف سران رژیم اسلامی مشخص نشد. خاتمی مردم را در یک مصاحبه ی تلویزیونی به آرامش دعوت کرد و قول داد ... برای دیدن عکس ها و ادامه ی مطلب روی ادامه مطلب در پایین کلیک کنید. ممنون... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 تیر1387ساعت 16:9 توسط سعید |
|
|
منم و احساسم. تنها در تاریکی شب و البته کمی سیگار که دود خواهد شد اگر مردم این زمانه بگذارند. شادم و کمی احساساتم بر من غلبه کرده اند که بخندم. هر چند، خنده، دُرّ نایابیست این روزها. اما دوست دارم بخندم به خودم، به روزگارم و بگویم : "ای روزگار ! تو کوچکتر از آنی هستی که بتوانی مرا از پا دربیاوری." هفته ی نسبتا سختی داشتم. تهدید و ترعیب اطلاعات و حراست دانشگاه و تعهدات بی معنی و جرو بحث های متوالی اما در کنارشان لحظات خیلی خوبی را در کنار دوستانم داشتم که به دنیایی می ارزد. من عاشقم ، عاشق مانده ام ، هر چند او دیگر نیست ، اما من که هستم. عشق او نیز هست. چه شبیست. من و احساسم و تاریکی شب و عشق او و روزگار و مردمش و کمی سیگار که آن هم دود خواهد شد اگر مردم این زمانه بگذارند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بی ربط : ۱۸ تیر نزدیکه. یادمون نره. بنویسیم تا جایی که دانشمون بهمون اجازه می ده. بنویسید تا باور کنیم با هم بودنامون رو. برای هم بودنامون رو. عشقامون رو. پیش هم موندنامون رو. اگر هم نمی تونید بنویسید این روز رو فراموش نکنیم و پایین مطالبمون بنویسیم که « ۱۸ تیر را یادمان هست.» تا به سهم خودمون کاری کرده باشیم برای از یاد نرفتن روزهای بزرگ و به یادماندنی، هر چند روزهای تلخی باشند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:53 توسط سعید |
|
|
می خواستم بنویسم . . . می خواستم بنویسم از ۱۵ سالگی ام. وقتی که مشتاقانه صدایت زدم و تو با همان نازی که می گفتی ناز زنانه است من را دچار شکی کردی که هرگز فراموش نکرده ام. که ۱۶ سالگی ام شده بودم یک مرد روانی شکاک. راستی! می خواستم از تو بپرسم که چرا سال اول این قدر شکاک نبودم؟ نمی دانم. شاید تمام دروغ هایی را که گفتی باید فراموش می کردم و من . . . متاسفانه نتوانستم. نتوانستم تا رنگ رژ لب قرمز ضایعی که در آن روز بارانی هنوز روی لبت بود با تمام تلاشی که برای پاک کردنش کرده بودی را فراموش کنم. فراموش کنم که شش ماه تمام مانند خرگوشی ملوس دروغ گفتی و دروغ گفتی که با هیچ کس نیستی و من بالیدم و بالیدم به تو تا آن روز کذایی که خودم دیدمت. نتوانستم فراموش کنم. مرا ببخش. اما . . . می خواستم بنویسم برای اینکه یادت بیندازم که قبل از ازدواجمان چند ساعت را جلوی آینه می گذراندی؟ راستی یکبار که تایمر انداختم چیزی غریب به ۱ ساعت شد. ۱ ساعت پشت آینه ایستادی و آرایش کردی تا زیبا شوی. تا کالایی شوی که آن مرد با همان پرادویش و با همان صورت زیبایش تو را از دست من برباید تا دیگر مجبور نباشی تنها برای اینکه جلوی مریم خانوم آبرویت نرود و بهت نگویند ترشیده ای با من ازدواج کنی. می خواستم بنویسم که یک ساعت آرایش می کردی و ۵ دقیقه وقت نمی گذاشتی برای تلفنی حرف زدن با من. نمی دانم چطور مادر خشکه مذهبی ات راضی بود که ساعتها بنشینی و آرایش کنی اما دقیقه ای با من حرف نزنی؟ راستی مادرت نمی خواست یا تو؟ و اگر او نمی خواست چرا آرایش را خواست؟ چرا وارد شدنت به گلد کوئست که ۱ میلیون تومان خرج روی دست مادرت گذاشت را اجازه داد با جمعی از پسران و دختران غریبه و حرف زدنت با من را نگذاشت. راستی تو نخواستی یا مادرت ؟ می خواستم . . . می خواستم بنویسم از آن روزی که تمام دغدغه ات حرفهای آن مردک پرادو دار بود که با ماشینش پیکان من را پس زد و باعث دوریمان شد. از اینکه می گفتی دوستم داری اما تا خواستگاری می آمد می گفتی پدرم اصرار بر ازدواجم دارد. چه کار کنم؟ و من با اشکهای بی صدایم گفتم هر چه خودت خواستی عزیز. بروی یا نروی دوستت دارم و آخرش هم با کلی ناز و منّت نرفتی تا از آن پس حواسم خوب جمع باشد که تو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کنم رفتنی هستی. می خواستم بنویسم . . . می خواستم بنویسم از اینکه جایت در سربازی خالی بود. زمانی که در آنجا له له می زدم و تو در خانه با من تلفنی حرف می زدی و ۲ سالی که به همین منوال گذشت و برگشتن من و دیدن تو با کس دیگر... و منی که گمان برده بودم تمام این دو سال را انتظار کشیدی که من را ببینی. چرا که تو لطیف بودی. تو جنس مهربان و نیمه ی تکامل من بودی. چرا که دو سال من همه اش به انتظار گذشت. اما می دانم که طاقت نیاورده بودی و دوری من آنقدر عذابت داده بود که برای رفع عذاب دستی بالا زدی و خوب! ... من که پیشنهاد سر کار رفتن را به تو داده بودم. مگر آن آتش نشانی نمی خواستت؟ چرا نرفتی؟ می توانستی حداقل چند وقتی را سر ساختمان کار کنی. آن هم نمی شد؟ هر چه بود بهتر از این بود که بروی با آن مردک پرادو دار مایه دار !!! می خواستم بنویسم . . . می خواستم روراست بگویی که چرا پس از جداییمان ، پیش هر کسی که رسیدی حرف معتاد بودن من بود حال آنکه تو بهتر از هر کسی می دانستی که من معتاد نبودم. من حتی سمت دود نرفته بودم. می خواستم اعتراض کنم به ندانستن هایت. به زجر هایم وقتی که باید کوچکترین چیزها را به تو می آموختم و اعتراض کنم به لجبازی هایت، غرورهای نابجا و عشوه های بی هدفت و شاید با هدفت! به این که معلوم نبود سنتی هستی یا مدرن؟ که ادعای این را می کردی که می توانی کار کنی و هر جور دلت خواست لباس بپوشی (مدرن ) و یا اینکه جلوی من لباست را درنیاوری و سکس بی سکس؟ (سنتی) می خواستم اعتراض کنم به سیاست های مدرنت که با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی. به خدا من فکر می کردم این یکی دیگر حیله نیست. می خواستم یادت بیندازم که قصد کرده بودی من را نگاه داری تا عمر آن پسر زیبا به پایان برسد چون تو هم حق داشتی عاشق بشوی. می خواستم اعتراض کنم به اینکه سیاست هایت هیچ فرقی با دروغ نداشتند عزیز می خواستم اما . . . بارها می خواستم بنویسم از اینکه برگشتی و معذرت خواستی و قول دادی که دیگر دروغ نگویی و همیشه با من بمانی چقدر خوشحال شدم. می خواستم بدانی آن روز من فهمیدم وقتی که با من خداحافظی کردی به خانه نرفتی زن. می خواستم بنویسم از تقلب های روز امتحانت. با همین روسری گرم کننده و عذاب دهنده ات که حداقل انقدر یاد گرفته بودی که هدفن گوشی موبایلت را توی گوشت زیر مقنعه بگذاری و تو بشوی ۱۹ و من آن درس را یکبار دیگر، یک ترم دیگر، باز بخوانم و این نمره ها شده بود عامل پیشرفت تو. هه! درصدهای کنکورت خیره ام کرده بود اما نمی دانستم چرا در دانشگاه تقلب می کردی؟ یادت هست روزی را که خواستی تقلب کنی و من تمام سوالات را بهت رساندم که نگویی نامرد بود؟ جو خوابگاهتان را این روزها بهتر می فهمم. می دانم که هر شب در هم می لولید با دوستانتان و رژ لب و پنکک قسمت می کنید و گله می کنید از پسرهای امروزه و از اینکه فلانی چه جیگریه و خوردنیه و از اینکه فلان پسر رفت و من می خواستم اگر در خوابگاهتان از من حرفی باشد غیبتم نباشد و چه زیبا و به موقع، حجب و حیای بالقوه ات را به فعلیت در می آوردی اما چه زود این دو اسم (نه رسم ) پنهان می شدند در پشت پرده ی زنانگی ات. می خواستم بنویسم که چرا آزادی را فقط لباس و آرایش و دیه می دانی؟ و باز بنویسم که خواهشم از تو چه بود جز صداقت و راستی ( و گور پدر سکس که نخواستیمش ) ؟ و تو همان ها را هم دریغ کردی که حالا من بشوم روانی و بیمار و تو حتما! مظلوم بزرگ تاریخ. می خواستم . . . اما . . . می خواستم بگویم تو که آن بیرونی ، و لغت هایم دارند با تو حرف می زنند از همین فرصت هایی که داری استفاده کن شاید فردا همین ها را هم از تو بگیرند. فرصت دانشگاه داری پس فقط نرو آن تو. یک چیز هایی هم یاد بگیر تا بعدا غصه ی از دست دادن این ها را نندازی گردن جامعه. راستی دخترانه را دیدی؟ همین برنامه ی شبکه ی یک را می گویم. تهمینه میلانی میهمانشان بود. طرح پارک هایی که قرار است تنها برای زنها باشد. درست مثل بعضی وبلاگها که فقط برای زنهاست. و مردها را شوت می کنند بیرون که بروید. میلانی دلیل می آورد برای مخالفت با این پارکها که به درد جامعه نمی خورند. مجری برنامه اما هیچ متوجه نبود. میلانی از آثار بلند مدت این جداسازی ها می گفت و مجری برنامه هنوز مشغول حرف خودش بود که شما یک بار بروید و ببینید، حتما نظرتان عوض می شود. باز هم تهمینه ی عزیز می گفت که بله! حرفت را قبول دارم اما بلند مدت همه چیز تفاوت می کند. و آن دخترک گفت : "همین که شما الان روی این صندلی نشسته اید و همین که شما فیلم می سازید پیشرفت است. که در این ۳۰ سال حاصل شده است." و میلانی که بنده ی خدا جوش آورده بود از نفهمی مجری برنامه ، گفت : "پیشرفت را باید در بالا دید نه در پایین. در صدر مملکت چند زن می بینی؟ ". به اینجا که رسیدند مجری برنامه گفت : "بهتره بریم سر موضوع خودمان. یعنی آشپزخانه". عزیزم! می دانی تفاوت مجری و تهمینه میلانی چه بود؟ تفاوت در دید. دید بلند مدت تهمینه و جای روشنی که می خواست برود و دید کوتاه مدت مجری برنامه و ناجایی که قرار نبود برود. میلانی از آثار مخرب جدا سازی گفت. از اینکه همه چیز را جدا کرده ایم و فایده ای نداشته. از اینکه باید فرهنگ سازی کنیم. از اینکه شاید در کوتاه مدت بتوان روسری ها را برداشت اما در بلند مدت همین پارک ها می شود داغی روی دل تهمینه میلانی و زجرش می دهد. می خواستم بگویم که مجری برنامه ، دختر بود. زن بود. ۲۲ یا ۲۳ سالش بود. می خواستم بگویم اما . . . می خواستم بنویسم از اینکه اگر هدفت را ندانی به قعر چاهی خواهی رفت که اکنون زنان کشورهای آزاد دنیا در آنجا بسر می برند. جایی که باید بنشینی تا یک مرد منی اش را روی صورتت بریزد و تو لذت ببری از اینکه منی آن مرد را می خوری و نمی دانم شاید به آزادی خودت ببالی. از اینکه بشوی آلت دست مردان ، برای اینکه عکست را بگیرند و تو لقب بزگترین فشن دنیا را به خود بگیری و به خودت افتخار کنی. می خواستم بنویسم اما . . . می خواستم از داستان سازی هایت بنویسم . از داستان سازی های بعد از هر جدایی که اگر یادت باشد من همه ی چیزهای بد روزگار می شدم و تو یک تکه ماه که آن هم پشت پنجره ی زنانگی ماند و پرپر شد. می خواستم بنویسم از دروغ هایت قبل از جدایی. یادت می آید؟ از حسادت هایت و پریود شدن های بی موقعت. از اینکه قانون اینجا همه ی حق زندگی را به تو داد و تمام بار مالی یک زندگی را انداخت گردن من و از مهریه های سنگینت. از این که چرا باید مهریه می دادم وقتی تو به دنبال برابری! همه جا را دور می زنی؟ تمام بار این مسئولیت را به دوش گرفتم تا مهریه ی تو همان تاریخ تولدت باشد که تو خواسته بودی. و اکنون در گوشه ی زندان فقط برای تو می نویسم. حرصم را نخوری بانو! من جایم خوب است. اینجا کلی مرد دیگر هم هستند که جرممان یکیست. یکی به من طعنه می زند که قلبش را مهریه ی تو کرده بود و تو به خاطر نداشتن خانه! از خودت راندیش تا الان با هم در سلول انفرادی مردانه مان سیگار بکشیم و بخندیم بر دیوانگی هامان و بگرییم بر تویی که حالا احتمالا باید دنبال همان مردی باشی که پرادو داشت. می خواستم بنویسم اما... می خواستم اما... اما با خودم می گویم که به هر صورت تو زنی. بگذار همه ی اینها را بگذاریم تقصیر جامعه مرد سالار. احساس می کنم این طوری تو و من هر دو راحت تریم... تو غر را می زنی و من حکمم را می رانم و مانند بچه ای تو را در آغوش می گیرم و آرامت می کنم... خانم سیمون دوبوار ، جمله ای دارد. بگذار با آن تمام کنم : « ما زن به دنیا نمی آییم، زن می شویم. »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:57 توسط سعید |
|
|
حقیقتا انقدر از مظلومیت زن نوشتند که دیگر آن رویم بالا آمد و هر چه خوردیم بالا آمد. همه شده اند مصدق. یک مطلبی هست که تا یکی دو روز دیگه توی وبلاگم می گذارم تا کمی با هم فکر کنیم که چقدر زنها مظلومند؟ این وسط مردها مظلوم واقع نشده اند؟ جریان، مربوط به وبلاگ هایی است که درباره ی زن ها می نویسند اما درباره ی زن ها نمی نویسند. از نردبان زنانه برای بازدیدکننده ی بیشتر بالا می روند و هر چه می توانند به خودشان نسبت می دهند. در مظلومیت زن حرفی نیست اما این وسط چیزی دارد گم می شود. آن هم مظلومیت بسیاری از پسرهاست که لابلای این مظلوم نمایی های بیش از اندازه ی برخی زنها در حال نابودیست. آن مطلب را تقدیم خواهم کرد به همه ی خانه به دوش ها . . . که تقاضای تکمیل نیمه ها را دارند حال آنکه هنوز به نیمه هم نرسیده اند . . . اگر تو از مظلومیت زن می نویسی من از ظالمیتش خواهم نوشت . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 11:55 توسط سعید |
|
|
می دانم که متن پایین ، نتوانسته همه ی درد های هم نسلان من را پوشش بدهد. می دانم که نتوانسته خوب بیان کند تلخی ها را. می دانم که زیاد، کم دارد. می دانم. همه را می دانم و می دانم که شما هم می دانید قدرت قلم من در حدی نیست که جوابگوی تمام نیازهای خواننده باشد. هم نسلان من ببخشند بر من اگر زیادی از طرفشان حرف زدم و اگر این نوشته ها حال و روز آنها نیست. به بزرگی خودتان همه را ببخشید . . .
هه! روزگاری از یک سر و دو گوش می ترسیدم که نکند مرا بخورد. عقلی نبود. تمام کابوس هایم شده بود همان یک سر و دو گوش. یک سر و دو گوش قصه های مامان و بابا. همانی که نمی دانم چرا هر وقت کمی با شادمانی راه می رفتم و فریاد می زدم ، می گفتند می آید و می خوردت. تا چیزی را می خواستم حواله ام با یک سر و دو گوش بود. کمی بعد تر، بمباران ها شروع شد. مادرم همیشه سیاه پوشید. برای مرگ عزیزانش و منی که گمان بردم که یک سر و دو گوش، همین عراق بی شعور و صدام عوضی دوران چهار سالگی ام است. باز بزرگ تر شدم. کچل شدم. اما نه برای سربازی بلکه برای دبستان. هه! خط کش را می گرفت این ناظم زورگو و می زد. هه! لعنت به او. دبستانم درست مثل یک زورخانه بود با یک بخاری نفتی که وو وویش باز مرا می ترساند. شکل آن بخاری درست مثل همان یک سر و دو گوش بود. چیزی نگذشت که فهمیدم یک سر و دو گوش واقعی در دفتر معلمان منتظر ماست. خط کش را می گرفت و می زد. هر ثلث ، یک چک، خوراکم بود. وقتی که بخاری نفتی کلاسمان از شدت فشار گرما در زمستان، منفجر شد و چند تا از دوستانم زخمی شدند تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش تخیلی دوران بچگی ام چقدر خنده دار بود. یک مرد با دو گوش روی سرش. تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش ، همین بخاری کلاس ما بود. همین مدرسه بود. کمی آنطرف تر از ما کچل ها، دخترانی بودند درست هم سن و سال من، که برای کچل نکردنشان به زور از همان اول ابتدایی مقنعه سرشان کردند و قرآن یادشان می دادند و همه ی آنها الان گوشه ای از این مملکت، اگر خودکشی نکرده باشند، مانده اند و ساخته اند با همه ی این دردها. در دبیرستان، موش آزمایشگاهی بودیم برای انواع روشهای تدریس و آموزش. نظام قدیم. نظام جدید. نظام جدید و پیش دانشاهی. نظام ترمی. نظام سالی واحدی. کنکور. تا مدت ها آهنگ های پیروزی انقلاب را کردند توی مخمان و با آن ها تازه شدیم. اما کمی بعد تر، تمام آن آهنگ ها شدند پتکی بر سرمان. زهری به کاممان. عاشقیمان ترس از کمیته بود و ترس از همان یک سر و دو گوش. همان فاشیستی که حالا دیگر او هم بزرگ شده. قلدر شده. پدر سگ، قلچماق شده. ادعای مالکیت می کند. می خواهد حکم براند. تازه داشتیم با خاتمی جان می گرفتیم و تازه داشتیم کمی رها می شدیم و رها می کردیم این دل لامصب را که یک هو این بز اخفش نمی دانم از کدامین گوری بلند شد تا هر چه داریم بریسد و هر چه جمع کردیم بپاشد تا باز برگردیم به همان یک سر و دو گوش من، که حالا دیگر لباس سبز می پوشد، کلاه کجی بر سر می گذارد و نوع ماده اش با چادر مشکی، آن دو چشم ترشیده اش که مثل چشمان هرزه ی یک پیرزن خرافاتی کلنگ مذهب است را بیرون می اندازد و می شود یک چادر و یک دماغ ، که ای کاش دماغش بماند زیر تریلی و له شود. آن یکی معلوم نیست از کدامین جهنم دره ای سر بیرون آورده که لهجه اش هنوز مال دهات های دور شهر های دور افتاده ی ایران است. چه می خواهند از جان ما این یک سر و دوگوش ها؟ بروند گم شوند دیگر. کسانی که تا دیروز تاپاله های الاغان دهات ها را جمع می کردند و می فروختند حالا شده اند اسب سوار. گویا اسب، دیگر سیرشان نمی کند می خواهند آدم سواری کنند. مدتها گذشت تا فهمیدم یک سر و دو گوش ها پس از دوران کودکی، نرفتند. تا بفهمم که یک سر و دو گوش ها دروغ نبودند. آنها هستند. یک سر و دوگوش ها، پَست می شوند. رذل می شوند. دله می شوند. نا ندارم. خودتان کوچه بازاری اش کنید این فحاشی ها را. بنویسند آیندگان ! بنویسند از نسل من. از نسل یک سر و دوگوش ها . از نسل آدم فضایی ها. از نسلی که حتی اجازه نداشت یک راه را انتخاب کند. و بدانند که نسل ما نیز عاشق شد. عاشق شد و فریاد عشق سر داد اما چه عشقی؟ ما عذاب هایمان را به عشق معنی کردیم و اگر نه کدامین ابلهی عاشقی را صحبت از پشت تلفن می داند و ترس از پدر و مادر و جامعه برای پاکی و صداقت عاشقانه؟ نسل جاده صاف کن ها، که تا مدت ها اصلاح ریش و سبیلشان با تیغ، بی حرمتی بود. ابرو صاف کردنشان بی حرمتی بود. مانتو پوشیدنشان بی عفتی بود. موهایشان زیادی بود. گل رد و بدل کردنشان غیر قانونی بود. نسلی که سر در گم بود بین انتخاب شاملو و شریعتی. شریعتی و مصدق. مصدق و خاتمی. خاتمی و معین. معین و احمدی نژاد. احمدی نژاد و ای بابا!. . .هر کسی که فریاد می زد آزادی، همه می گفتند: به به. نسلی که نفهمید کی کودک بود ؟ کی بالغ شد؟ کی جوان شد؟ و در چه زمان پیر شد و کی مرد؟ نسلی که تکرار مکرر مرگ، تنها ولگرد مغزش بود. نسل فاق. نسل تبرج. نسل خود آزاری. نسل "هر چه بگویم کم گفته ام". آه! نسل شب بیداران. نسل آه . نسلی که به دنبال بهانه ای برای شادی از این سو تا هر سویی را می رفت و بعد که چیزی گیر نمی آورد برمی گشت به خودش. به واقعیتش و بعد دو باره اشک ها پل پیوندی می شدند برای آرمیدن در خودی که جز پوچی و اعتراض خفته، چیزی نبود. حالا همه ی هم نسلیان من ، به نوعی سیاه پوشند. سیاه امید و سیاه آینده و سیاه جامه اند. عادت کرده ایم . غصه ی این نسل را نخورید که عادت دارد به سیاه پوشی. به گریه و به بت پرستی. بالاخره باید چیزی را پرستید و وقتی خدایی نیست باید بت پرستید. و ما پرستیدیم . امید ، بهتر می داند. اگر رویتان به او افتاد بپرسید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:48 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|