![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
الــــــــــهی که شفا پیدا کنی تو واســــــه دردات دوا پیــــدا کنی تو تــو این دنیا که بی وفایی رسمه رفیــــــق با وفـــــا پیدا کـــــنی تــو ... نرو افســـــــانه ی من نا تمــــومه بدون اگـــه بری کــــــــارم تـمـومـــه بهـــت گفتم بیا دنیـــای من باش کـــــــنارت حتی مــــــردن آرزومــــه ... می خوام به سردی شبهام بخندم می خوام به پــوچی فــردام بخندم وقـــــتی می بینمت با دیگــــــرونی تو اوج گـــریه هام می خوام بخندم می خــــــوام داد بزنم تنـهای تنهام میــــخوام وقتی میگم تنهام بخندم
. . .
به یاد ضجّه های عاشقانه ای که هرگز فراموشمان نمی شوند . . .
دانلود آهنگ (حجم : 718 kb )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 19:0 توسط سعید |
|
|
شما با هر ایده ای که وبلاگ درست کنید عده ای دورتان جمع می شوند ، اگر با نام احمد شاملو بنویسید عده ای ، اگر به اسم قیصر امین پور بنویسید عده ای ، اگر در مورد بیماری های لاعلاج بنویسید عده ای ، اگر در مورد خودکشی بنویسید عده ای ، اگر در سیاست سیر کنید عده ای ، اگر از غم بنویسید عده ای ، اگر درباره ی شادی و مسایل روزمره بنویسید عده ای ، اگر جزوه های دانشگاهی تان را به اشتراک بگذارید عده ای، اگر از عشق بنویسید عده ای ، اگر از تنفر و ترس بنویسید عده ای ، اگر از بسیج و خدا و پیغمبر بنویسید عده ای ، اگر از احمدی نژاد بد بنویسید عده ای ، اگر خوب بنویسید عده ای ، و همین طور بگیر و برو . پس وقتی که ما هر چیزی که بنویسیم عده ای به ما نزدیک می شوند خیلی باید مراقب باشیم تا موضوعات را خوب انتخاب کنیم. عناوین را همین طور. دیدن عناوین وبلاگ های تازه به دوران رسیده ای مثل فاحشه ی باکره، فاحشه ی نجیب و از این دست، که من آن را دور جدید ظهور ویروس های وبلاگی می دانم در عین حال که خودشان را پست و حقیر تصور می کنند ؛ اگر چیزی بهشان بگویی هم به تیریج قبایشان بر می خورد و غالبا خانم های بد دهنی هم هستند. هر چند من نمی دانم که مرد هستند یا زن. یک کار حساب شده است یا غیر حساب شده. و همین طور، اینها در دل و جان ما نفوذ می کنند. بلاگفا هم که هیچ کاری در قبال قانون هایش نمی کند. قانون های بلاگفا به من اجازه نمی دهد که این اسامی را برای وبلاگ خودم انتخاب کنم اما حالا به راحتی انتخاب می کنند. جالب این که در سایت گوگل، این کلمه یعنی فاحشه ، فیلتر است. اما در بلاگفا که طبق قوانین ایران و کانادا فعالیت می کند و بعضا جلوی الفاظی را می گیرد، کلمه ی فاحشه، قانونی شناخته می شود؟ یا غیر قانونی؟ یا بالاخره چی؟ به خانم نویسنده می گویی: "اسم فاحشه را برای چه انتخاب کردی؟" می گوید: "من فاحشگی مغزم را می گویم. ذهن خرابت را این جا نیاور." بعد وقتی می گویی : "تعریف فاحشگی می دانی چیست؟" می ماند و بعد من برایش می گویم که فاحشه زنی است که . . . چطور این را می شود به مغز مربوط کرد؟ شاعرانه هم که تصور کنی، مغز هیچ کس زن نمی شود. مثلا وقتی شما بگویی شادی، جاری شد. ما در تعریف جاری شدن این را نداریم که فقط مخصوص به رود باشد. مثلا اشک هم می تواند جاری شود. شادی هم می تواند جاری شود منتها در متون شاعرانه و اشعار. اما در مورد فاحشگی قضیه عغیر از این است. فاحشگی تعریف یک شخص است. یک شغل است. و برای هیچ چیز بغیر از آن معنی نمی دهد. اسم های عجیب و غریبی این روزها می بینم. نمونه اش این دو تا بودند. حالا مثلا فرض کنید یک روز در انبوهی از اسم های این گونه غرق شوید. همه فاحشه باشند. همه ی پسرها هرز باشند. مثلا بجای وبلاگ عاشقانه ها این باشد : "فاحشانه ها" دوستان عزیزم! شما دوستانتان را خودتان مشخص می کنید. دوستانتان را خودتان سر و سامان می دهید. شمایید که انتخاب می کنید با چه کسی دوست باشید و با چه کسی نه. اما این را هم در ذهنتان بسپرید که اگر نامی مطابق میل شهوت برانگیزاننده ی آقایان انتخاب کردید دیگر انتظار نداشته باشید که یک جنتل من با مدرک دکترا به شما پیشنهاد ازدواج بدهد. دیگر انتظار نداشته باشید که آدم هایی صادق دور و برتان جمع شوند. انتظار نداشته باشید که سالم بمانید. تا چند سال دیگر باید شاهد وبلاگ های با عناوین بسیار زیبای زیر باشیم: " سوراخ وسط پا، خایه ی خمیده، آبت را روی من بریز، یک جنده ی خزان زده، عاشق ساک زدن، چیزتو بده به چیزم، و امثال این . . . " مواظب باشید. دوستان من! خیلی بیش از این ها مواظب باشید. شما که وبلاگ می نویسید مواظب حرفهایتان باشید چون تازگی ها برای جلب توجه ، خیلی کارها صورت می گیرد. برای جلب توجه، دخترکی اسم وبلاگش را می گذارد فاحشه ی باکره. حالا در نظر بگیرید که دو سال پیش که من شروع به وبلاگ نویسی کردم دختر ها اسم وبلاگ هایشان در نهایت بدی، این بود : " دختر بد " این را جدی بگیرید ها. واقعا مهم است. دختر بد تحریک کننده بود. چون واقعا بعد از سرچ توی اینترنت در مورد دختر، شما تنها چیز بدی که از یک دختر می دیدی که وجود داشت دختر بد بود. وبلاگ دختر بد که آن هم یک پسر ساخته بودش و حاوی فیلمهایی سکسی از دختران بود. البته کم و بیش هم بودند دخترهایی که خودشان این نام را انتخاب می کردند اما انتخاب عنوان : فاحشه و . . . اگر بخواهم راجع به خود این نویسنده ها، هم بگویم بحثم طولانی میشود اما فقط این را بگویم که آن حدی که اینها مقصرند خیلی کمتر از حدی است که حکومت مقصر است و دولت و نیروی انتظامی با زور و اجباری که آوردند مقصرند اما تقصیر خود این نوجوانان و گاها جوانان از دیدگاه من این است که این لغات را ملکه ی ذهن خود کرده اند. از این لغات بوی شهوت می آید. و یک دختر، این شهوت را پشت این لغات بیرون می ریزد. این را شاید خودش نخواهد و نداند اما پسری که به او سر می زند قطعا می داند دارد چه می کند. اما در مورد حکومت هم که گفتند ننویسید این قدر. چشم. نمی نویسم. گفتند همه ی حکومت ها از این مشکلات دارند، گفتیم چون همه ی حکومت ها دارند ما نقد نکنیم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 15:5 توسط سعید |
|
|
وارد ایستگاه مترو شدم. حضور نظامی ها و تصویر خشک چهره ی زنان انتظامی که بیشتر به بیضه شبیه بود تا انسان و لعنت فرستادن به تمام احمدی نژادی ها و نقد انقلاب ۵۷ و تهیه ی یک بلیط ناقابل و یک دوهزار ریالی ناقابل و صبر و سوار شدن و فشارهای همیشگی و شلوغی و نشستن زن ها روی صندلی و ایستادن آقایان طبق معمول و فکر مشغول و چشم چرانی ها و دیدن آدم های خسته و آزرده و بالاخره جای خالی روی صندلی و کمی استراحت پاهای خسته و نارضایتی مردم از گرانی و تورم و خاموشی برق و قطع شدن موبایل و آنتن ندادن تالیا و فکر هوای گرم بیرون از مترو و کنکور ارشد سال ۸۷ و خاموشی برق خانه و گشنگی مدام و پول کم توی جیب و شلوار نخریده و لکه ی شلوار و آینده ی مملکت اسلامی! و دروغ های احمدی نژاد و عروسی دیشب و آرزوهای پشت به پشت ایشالا عروسی تو و ایشالا مکه رفتن شما و ایشالا عروسی آقا سعید و آرزوی کشیدن فقط یک سیگار در فضای خالی از تضاد طبقاتی و فکر حرفهای رد و بدل شده بین جوانان بالای ۲۵ سال دختر و پسر کافی شاپ و دیر کردن دوست مورد ملاقاتم و زود رفتنش و فکر اینکه یک دختر بیست و چند ساله هنوز نمی تواند با تلفنش حرف بزند و فکر کردن به نظریه ی مازلو و آرزوی جمعه ی پر از آرامش و شب آرام تر و امید فرداهای بهتر و مرور شدن ترانه ی "عزیزم غصه نخور زندگی با ماست" احمد رضا نبی زاده و اعدام یعقوب مهرنهاد و روز خبرنگار!!! و تهدید به تحریم بیشتر کشورهای خارجی و فکر بچه های تازه به دنیا (ایران) آمده ی بیچاره ، همه مثل یک مترو در ذهنم می گذشتند. اما این ها هیچ ، اگر هر کدام را بخواهم برایتان توضیح بدهم می شود یک پُست . مثلا حسابش را بکنید که ۴ عدد دختر و ۱ عدد پسر ، دور هم جمع شده بودند و داشتند راجع به تتو و رنگ مو و رژ لب و گوشت گاو و کالباس و سوسیس و نحوه ی لاغر کردن و بهترین کافی شاپ تهران و رژیم ( غذایی) اسراییلی و اینکه مادرش لاغر کرده با همین رژیم ، در طی ۳ ماه از ۹۰ کیلو به ۴۰ کیلو رسیده بود و پُزهای فوق العاده ی پسر و دروغ های پشت سر هم دخترها و "دِ بیا ". . . و اینکه در کل حرفهای این چند نفر انسان بالای ۲۵ سال ، یک حرف حسابی نشنیدم. *اینها هیچ اما چند صحنه ی ( بگویم نا بهنجار؟ یا هنجار ؟ ) دیگر اعصابم را بیشتر به هم ریخت. نشسته بودم که دختری حدودا ۵ ساله به فرد بقل دستی من گفت : "یه فال بخر" چشمانم با دیدن این صحنه خشک شدند. این بچه مگر چند سالش بود؟ توی مترو. بین این همه انسان سوء استفاده گر. بین این همه معتاد جنسی و دودی. بین این همه دزد و بچه باز. بین این همه مرد و زن چه می کرد؟ او باید الان در خانه می نشست و مهد می رفت. او باید درس می خواند. نه این که دلگی را یاد بگیرد. نه اینکه . . . صدایش زدم. دستش را گرفتم و دستی به سرش کشیدم. گفتم عزیزم چند سالته؟ هیچ نگفت. گوشش را گرفتم و تکانی دادم. گفتم من دو تا از این ها را می خرم. نخریدم اما ۵۰۰ تومان کف دستش گذاردم و با خنده ای که او را هم به خنده می انداخت بدرقه اش کردم. خندید. و این خندیدن انگار همه ی زندگی من بود. دستش را به دهانش برد و حالتی از خجالت را به خود گرفت. دور شد. آقای قالیباف، تویی که گداها را جمع می کنی و پز می دهی و آرام آرام آماده میشوی که از سوپور بودن، سکوی پرتابی بسازی برای ریاست این ملت، کمی ببین. این بچه ها زیادند. کم نیستند که بگویم همه ی جوامع دارند. نامرد نیستیم که بگوییم تعداد اندکی باقی مانده و حل خواهد شد. این ها را بیابید و دوایشان کنید. آقای قالیباف! قطعا می دانی که یک زن هرزه ، هزاران مرد را هرزه می کند. با اویی که هرزه است کاری نداشته باش ، با این که هنوز هرزه نیست و آینده ای به جز هرزگی برایش متصور نمی توان بود راه بیا. *در مترو پیرمردی بود سرشار از خنده ، اما خنده اش خنده نبود. به نظر دیوانگی بود. به نظر برای فرار از غم بود. درد بود. می گفت : "ازش بترسید اینجا تهرونه . . . . این جا که هستیم پیچ شمرونه . . ." بشکن می زد و می خواند . برای پیرمرد بقل دستی اش می خواند. با صدای بلند می خواند. و من به روزی فکر می کردم که آیا جای او خواهم بود؟ جای او بشکن خواهم زد؟ نه. نمی خواهم. *ایستگاه بعد، پیاده شدم. در سالن مترو تا به بالا برسم، آقایی را دیدم که زار می گریست. هق هق می کرد و ابایی نداشت از این که هر کسی اشک او را می دید. روبروی او زنی بود که او را نمی دیدم. پشت به من بود. از کنارشان رد شدم و صدای مرد این بود: "سارا! خجالت بکش، شرم کن" زار می گریست. گریه اش همه را متعجب کرده بود و البته از دیدگاه من تعجبی نداشت. سارا ، خیانت کرده بود. دختری که حتی از لباس و میزان اضطراب و آرامش ظاهری رفتارش می شد فهمید که چه کرده است. می شد فهمید که آن آقا، تازه سارا را دیده بود و در جا مچش را گرفته بود. آن مرد، هنوز گریه می کرد. هیکلی داشت به اندازه ی ۵ تای من و اشکهایی همانند اشک های من. از کنارشان رد شدم و این بار تنها می توانستم زن را ببینم و مرد پشت به من بود. زن اضطراب داشت. اما می خواست آرامشش را حفظ کند. و تنها نکته ی برجسته در چهره اش، چسب روی بینی اش بود. از دختر و پسری که نیروی انتظامی گرفته بودشان تا نوع رابطه شان با هم مشخص شود که هیچ . . . و من از ایستگاه ، بیرون آمدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:27 توسط سعید |
|
|
چیزهای زیادی بود. زیاد بودند آنهایی که باعث شدند تا به حسین بگویم مطلبی از فراموشی بنویسد. نوشته ی زیر از دوست عزیزم حسین اردستانی ست. فکری بود که در کله ام بود و می خواستم ازش بنویسم اما هر چه کردم خودم نتوانستم بیانش کنم. می دانم که قبول دارید بعضی وقتها مغز، کُند می شود. و انصافا هم حسین، خوب پروراندش. خودتان بخوانید. هر چه بگویم می شود ذهنیت سازی.
« به آنان که عشق را باور دارند » پاک و بی ریا عشق می ورزیدیم، دل واپس می شدیم، آزرده می شدیم، دل تنگ می شدیم و سکوت می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم، بی پناه می شدیم، هق هق می کردیم، دیدار یار را دل دل می کردیم . . . گاهی لبهایمان از شوق و اشتیاق، از اضطراب و التهاب، قفل می شدند و کلمات، یک به یک از روی زبان می گریختند و بند بند وجودمان پذیرای لرزشی می شد و ما البته خوب می دانستیم که این لرزش از باد پاییزی نیست. عرق شرم بر پیشانی مان می نشست و شرمنده می شدیم در پیشگاه عشق، چرا که زبان تن نتوانسته بود زبان جان باشد و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان. مشام دل، عطر یار را به خوبی می شناخت، چشم ها حقیقت را می خواندند از عمق نگاه ها. گاهی اشتیاق نگاهی پل می زد به نگاه های نگران ما، که یعنی باید از خود گذشت و سکویی شد برای پرواز، برای با هم پریدن و ما پریدن را می آموختیم و در آسمان عشق، رها شدن را. طوری که بعد ها حتی توانستیم بی بال هم پرواز کنیم و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
گاهی کوچه ها و خیابان ها یکصدا قدم های ما را فریاد می کردند که : بیایید! ما بی صبرانه در انتظاریم، بیایید که عابرانِ این روزها، عاشقانه نمی گذرند. عصرهای آسمانی ما را کوچه های زمین و سنگفرش های کوچه ها در خاطر خود ثبت کردند تا جایی که هنوز هم جا پای ما که نه، جا پای عشق بر تن کوچه های دیدار باقیست و هنوز هم سنگفرش ها از ما به نیکی یاد می کنند و یاد عشق را عزیز می شمارند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان. گاهی دل تنگ می شدیم، می گریستیم اما نه از دوری، که جدایی و دوری خود حکایت دیگریست؛ از «بی پناهی». اما افسوس که واژه ها حق کلام را ادا نمی کنند، «بی پناهی» را ساده مگیرید و ساده از آن با نگاهی مگذرید. «بی پناهی» یعنی اندوهی به وسعت دریای بی کران غربت انسان، «بی پناهی» یعنی سنگینی بار غم عشق بر شانه هایی خسته و ناتوان، «بی پناهی» یعنی زخمی که التیام راحتی به خواب هم نمی بیند. بی پناهی یعنی... باری، بی پناه می شدیم و می گریستیم . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان. گاهی لبخندی دل ما را میهمان ساعت ها و روزها سرخوشی می کرد، دل خوش می شدیم حتی به لبخندی. هم چون کودکانی که گویی هنوز قواعد زندگی در این دنیا را نیاموخته اند، کودک می شدیم و کودکانه محبت می کردیم. گاهی صدایی نازنین و با شکوه، سکوت را شرمنده می کرد از این که سینه سپر کند و بگوید : «حاکم مطلق منم.» و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان. گاهی بعضی لحظه ها را تا مدت ها بعد با ساعت، دقیقه و ثانیه اش به خاطر می سپردیم، اصلا گاهی وقت ها ساعت را فراموش می کردیم و به جایش ضربان قلبمان گذر لحظه ها را روایت می کردند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان. گاهی اوقات زندگی ما را به خوبی می فهمید و به تمامی به دل مان می نشست، چونان خنکای آبی که بر گلوی تشنه ای در بیابان می نشیند و گاهی هم زندگی تلخ تلخ می شد تا جایی که تلخی مرگ ــ هر چند نچشیده ــ رو سیاه می شد در مقابل تلخی زندگی و . . . و تمامی این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان . و حالا آلبومی پر از عکس های خاطره انگیر در ذهنمان داریم که هرزچندگاهی میهمان تنهایی ها مان می شوند.عکس هایی که دیروز ها ذهن ما از لحظات برداشت، امروز دیگر خاطره انگیز شده اند. خاطرات . . . خاطرات . . . ما با خاطراتمان قد کشیدیم، پوست انداختیم و به تصویرهای تکراری روز تا شب و شب تا روز، رنگی دیگر گونه بخشیدیم. خاطراتی که حالا از پس روزها و سال ها، گاهی تلخی شان را به کام جانمان می ریزند و ما به نیکی می دانیم که زیباترین لحظه های دنیا در همین آزردگی ها نهفته اند. خاطرات، وجودمان را به آتش می کشند و به تلی از خاکستر بدل می کنند اما آن قدر معرفت دارند و آن قدر خوب هستند که خاکستر را بر باد ندهند تا ما دوباره از دل این خاکستر گرم جان بگیریم و زنده شویم. خاطرات، ما را می سوزند و می سازند، تا آب دیده شویم، تا دیگر بیدی نباشیم که زیر تازیانه ی هر باد هرزه ای شانه خم می کند و گاهی هم حتی و حتی و حتی، به اندازه ی آنی هم که شده شیرینی خویش را به کام جانمان می چشانند و دلمان غنج می رود تا جایی که لذت آن لحظه را به تمامی دنیا نمی فروشیم. اکنون، دیگر یادها و خاطره ها، همچون گِلی که از روز ازل وجود ما را با آن سرشته اند جزیی از وجودمان شده اند و شخصیت ما را شکل داده اند. پای بندی به خاطرات است که عشق فروتن و نجیب را سربلند و سرافراز می کند در عین سر به زیری! در این زمانه که دیگر عشق به خاطرات پیوسته، فراموشی یادواره های عزیز دیروز، دیگر فقط یک آفت و بیماری نیست. حالا دیگر فراموشی بی انصافی ست، فراموشی نامردی ست، فراموشی بی حرمتی ست به ساحت مقدس عشق، فراموشی یعنی: روزگاری نمک از سفره ی عشق خوردیم و با بی شرمی نمکدان را شکستیم. و حالا، در روزگارانی که معشوقکان در خیابان های بی خیالی، با رنگ و لعابی که به صورت دارند عشق را از رهگذران گدایی می کنند و عاشقان، یاد یار دوشین را به محض سر زدن سپیده فراموش می کنند؛ ما، سربلند و مغرور دستانمان را به یکدیگر گره می زنیم و با صلابت فریاد می کنیم: ما، استوار ماندیم در راهی که به رفتنش و به چگونه رفتنش ایمان داشتیم، ایمانی به استواری کوه. فریاد می زنیم: آی! ای جدایی ها و فراموشی ها! و ای به خیال خام خود چراغ کلبه ی ما را باد خاموشی ها! ما را بنگرید که چگونه سرافرازانه ایستاده ایم، ما را بنگرید و بر زبونی و حقارت خود مویه سر کنید. چرا که یادها و خاطرات ما با ما نفس می کشند، با ما می خندند و با ما می گریند و زندگی می کنند و ما آن ها را عزیز می داریم تا همیشه. چرا که پیامبران هرگز از راه دین خویش باز نگشته اند و باز هم نخواهند گشت . . . ما راه خویش را، هدف خویش را و رسالت خویش را ادامه می دهیم . . .
حسین اردستانی ۱۵/۵/۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 3:4 توسط سعید |
|
|
این آخرین خواهش من است. این مطلبم را تا آخر بخوانید تا حکم را بر عاشقانه ها تمام کرده باشید. ممنونم. نمی دانم چطور شروع کنم. بهتر بگویم. نمی دانم چطور تمام شدنم را شروع کنم. دوستانی که وبلاگ نویسی می کنند یقینا خیلی خوب می دانند که دل کندن از جایی که روزها و ماهها و سالهاست باهاش دم خور هستی چقدر سخت و تلخ است. اما به گمانم روزی باید از هر چیزی دل کند. همان طور که رویا دل کند از معشوق. همان طور که باران باید دل می کند از دوست و رفیق سالهای خود. همان گونه که روزی همه را از دست خواهیم داد و خواهیم ماند تک و تنها و شاید روزی وبلاگی بزنیم از سر تنهایی و بنویسیم و بنویسیم تا روزگار خالی از حس خود را پر کنیم از نوشته ها و نظرات دلگرم کننده ی دوستان نادیده و ناشنیده و گاهی حتی دیده ی خود. در این نزدیک به دو سال، نوشتم. نوشتم تا شاید در پناه خطوط ترک خورده ی وبلاگی با اسم عاشقانه ها لحظات پر از اندوه و پر از شادی را ثبت کنم. اما اینجا خود یک خاطره شد که زندگی را گویی دوباره به من بخشید و هیچ. حالا من می روم. می روم تا اندکی با خود بیندیشم که شما انسانهای خوب و دوست داشتنی هر جا که می خواهم از دستتان در بروم باز با همان محبت و زیبایی کلام های گرم خود می آیید و نوازشم می کنید بر عرصه ی تنگ تنها خانه ی جاودانه ام. می خواهم اعتراف کنم. من می خواهم اعتراف کنم که من در عاشقانه هایمان متولد شدم و با نظراتتان رشد کردم و با بوسه های معنوی و عاشقانه تان به بلوغ رسیدم و حالا زمان مرگ رسیده است. من در عاشقانه ها خواهم مرد. دیگر سوی چشمم آنقدر کوتاه شده که توانی نیست برای دیدن لحظه های گرم با شما بودن. آنقدر لطیفید که من را هم لطیف کردید. می خواهم عذر بخواهم من می خواهم عذر بخواهم از تمام شما دوستان صمیمی که بودید و خواندید و تحمل کردید و راست گفتید. می خواهم عذر بخواهم از دوستانی که می شناسمشان . از باران ، از مائده ، از حسن ، از دوست مهربانم حسین، از همان آنلاین ترین کاربر که حالا چند وقتی است گرمای دوباره ای یافته و می دانم که خوب خواهد شد. گرم خواهد شد. از رویای عزیز که حالا دیگر خیلی وقت است با هم می نویسیم و می خوانیم. از اینکه می دانم می نویسد و می دانم خواهد نوشت. و از تمام دوستانی که برایم حکم انسان دارند و از شکیلا که با شوخی هاش روحم را تازه کرد و لبخندی بر لبانم نشاند. از دوستان تازه ام ! بهاره و احسان و امیر تنهای عزیزم و علی واژه فروش و بهانه ی همیشگی و از ساده که حالا دیگر ما را هم باید جزو خرخولنگ ها حساب کند. از عیال واران این جمع، امید و پرنیان یا همان آقا ولی و اوآتنیان خودم. از ندایی که گویا دیگر او هم نخواهد نوشت. از من. و از همه ی آنهایی که می خواندندم و ردی از خود به جای نمی گذاشتند. از آنها که رفتند : غزل و سارا و صبا و علی تورا و نادیا و هاکان و مهناز و پرنده ی غریب و خانه به دوش و همه و همه. . . زیاد شدن این پست ، تنها سرتان را درد می آورد. اما بگذارید وداعی کنم با عاشقانه هایمان. آن روزها که سارا بود گفت : بنویس. گفتم : از چه؟ گفت : خوب! از عشق. گفتم : از عشق؟ عمر مجال می دهد؟ گفت : بنویس. بنویس تا همه بشناسندت. گفتم : من ! من ! نمی توانم. گویی دوباره گفته باشد : بنویس . . . بنویس . . . نوشتم. از عشق و مهر و اشک و صداقت. باهاتان صادقانه گفتم از خودم. از دوست داشتنم. از صداقتم. از بزرگان ، نوشتم. از حسین پناهی و بامداد و فروغ و نیما و جنتی عطایی و شریعتی و مصدق و خاتمی. از کشورم نوشتم و گاه شکایت بردم که این کشور من نیست. شاکی شدم و جیغ زدم. آرام شدم و اشک ریختم. اما ... می خواهم یک عذر بزرگ تر نیز ازتان بخواهم : واقعا شما با خودتان چه فکر کرده اید؟ فکر کرده اید که من به این زودی ها می روم؟ فکر کرده اید من دلم می آید از شما ها دل بکنم؟ از شما که لحظه لحظه حضورتان ، عشقی است در این دیار خفته؟ گمان برده اید که من به این زودی ها دست از سرتان بر می دارم؟ واقعا که! از شما انتظار نداشتم. کور خوانده اید. من؟ من به این زودی ها بروم؟ تازه می خواهم بنویسم. کجا بروم؟ به خیالتان می توانید من را بیرون از این وبلاگستان، از این خانواده ی حالا دیگر دوست داشتنی ، از خودتان و از عاشقانه ها دور ببینید؟ نه . به هیچ وجه . از دستم ناراحت نشوید لطفا. می دانم. می دانم که دمپایی ها را برداشته اید و نمی دانید با مگس کش بکشیدم یا با ملاقه و دوستان پسرم نیز مشت هاشان را باز کنند خواهشا. این فقط . . . آی آی ! اوخ! اوخ! اوخ! نزنیییییییییییییییییییییییید نزنیییییییییییییییییییید باشه! باشه! دیگه حرف نمی زنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:2 توسط سعید |
|
|
وقتی آدم از خواب پا می شه . . . وقتی می بینه که یه روزی یکی بوده و دیگه بعد از یه خواب سنگین، نیست . . . دلش می گیره و تمام اون خوابها می شه شکل سُر خوردن اشکی از سر بی خوابی زیاد . . .
اینم پارک عاشقان : یاد آن روزها به خیر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 4:33 توسط سعید |
|
|
امروز تولد ساراست. همان : "به نام تنهاترین معبود تنهایی" همان : دوست خوب همان : صداقت همان : کسی که پیشنهاد ساخت وبلاگی را داد که حالا تقریبا دارد بزرگ می شود. دارد ۲ ساله می شود همان : آوای اقلیما ی حذف شده همان : لهجه ی زیبای مشهدی همان : دختر دلسوز آریایی همان : کسی که خدایش من را متعادل کرد و من خدای او را . همان : همیشگی همان : معرفت به یادت هستم . . . تولدت مبارک دوست عزیزم . دیر وقته . لیاقتت بیشتر از یه پسته . همه ی عاشقانه ها برای توست عزیز. [گل] نیست و نمیاد اینجا. اما زمانی نظراتش ، امید دهنده بود قدِ تمومِ خدا . http://sasalovestory.blogfa.com/post-2.aspx این پست هم خوندن خودش و هم نظراتش، برای کسانی که دوست دارند بد نیست. ( هر چند حوصله می خواد )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 6:9 توسط سعید |
|
|
نمی دانم اگر احمد شاملو حالا بود چه شعری به جای قصه ی دخترای ننه دریا می گفت. شاید همان شعر به یاد ماندنی را تکرار می کرد و یا شعر دیگری خلق می شد. همیشه توی شعر دخترای ننه دریا این برام جالب بود که این ننه دریای حسود که از قضا آتش و دود هم برپا می کرد چقدر زیبا به ذهن بامداد خطور کرد و چه زیبا روی کاغذ آمد. هر چند من هیچ وقت قضیه ی ننه دریا را باور نکردم و همیشه این را نوعی عادت دخترانه آنهم از نوع ایرانی اش می دانم که ننه دریا را بهانه می کند برای شانه خالی کردن از زیر حرفهایی که نمی تواند بزند یا به نوعی جرات گفتنش را ندارد. از این ننه دریاهای حسود کم هم نیستند. اما این که دختران ننه دریا ، فردا روزی خودشان شکل ننه دریا نشوند می تواند امیدی باشد برای نوه های ننه دریا تا شاید آنها به پای حسادت ننه شان نسوزند و دریا بالاخره به زمین دست بدهد. سالروز سفر همیشگی بامداد را بر طاقچه ی این خانه می نویسم و رو راست با خودش می گویم : خیلی اوقات شعرهایت را نفهمیدم و الکی به رسم هزارچهره بودن که سهم همه ی ماست گفتم "به به" درود بر احمد شاملو ، که خدایی دگر گونه آفرید . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 4:52 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|