تبليغاتX
عاشقانه ها
مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها
 

آمدی و گفتی :

خبر خوشی برایت آورده ام

آمدی و بردی هر آنچه که تصور داشتم

چرا ناراحت می شدی اگر انسان می بودی؟

گل من !!

دارم در انبوهی از کثافات شنا می کنم

***************************************************

به زودی نظرات اینجا را قرار می دهم. نگرانم نشوید. چیزی نیست. دوستانی که از دستم ناراحت هستند را معذرت جویی می کنم. همه شان را به اینجا دعوت خواهم کرد. دوستانی هم که اینجا را می شناسند لینک عاشقانه ها را در وبلاگشان به آدرس اینجا تغییر بدهند. 

پای در زنجیر پرواز می کنم ... با غم های درون اوج می گیرم .... با شکست هایم به پیش می تازم

با اشک هایم سفر می کنم

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 4:16  توسط سعید | 

 

شاید بعد از آنکه متن زیر را خواندید بگویید چرا این را نوشت. من هم جوابی برای این سوال ندارم. احساس کردن یک زن پس از چند قرن و این چنین احساس نزدیکی کردن شاید.  به گمانم ما درگیریم. درگیر فشارها. ما هنوز درگیر فشار هاییم. فشار به مچ دست باشد یا به قلب، فرق ندارد. بوییدن مو باشد یا پیراهن زیر، فرقی ندارد.


پس از این بود که به مقام مدرس سلطنتی فن معانی و بیان در میلان منسوب شدی . سفر به آنجا تجربه ی بی نظیری بود و چه بسا بتوانیم آن را غنی ترین ساعاتی که با همدیگر گذرانده ایم بدانیم. آیا آن روز دل انگیز پاییز را به یاد داری که با هم برای گردش به خیابان کاسیا رفتیم؟ ( سعید : به نظر می رسد اینجا جملاتی بوده است که حذف شده. اگر نه، چرا ابتدا از کاسیا اسم می برد و سپس به سراغ فلورنتینا می رود؟ می توان تصور کرد که جملاتی عاشقانه بوده و یا شاید جملاتی که برای همه ی دنیا مثبت ۱۶ و برای ما مثبت عمر)

آنگاه به شهر قدیمی فلورنتینا که پادگانی نظامی داشت و در ساحل رودخانه ی آرنو بود رسیدیم. به یاد می آوری چگونه ایستادیم و به کوههای برف پوشیده ای که از لابلای درختان پیدا شده بود اشاره کردیم؟ اورل! تو فقط دیدگاه ها را به یاد می آوری ، نمی توانی دست کم برخی از تجربه ها را هم به خاطر بیاوری؟ چند لحظه بعد از رودخانه عبور کردیم، هنوز روی پل بودیم که از پشت سر به سوی من آمدی. با چند نفر از مردها گرم بحث و گفتگو بودی که ناگهان به کنار من رسیدی. دستت را روی شانه ام حس کردم، سپس به نرمی مرا به سوی خود کشیدی و در گوشم زمزمه کردی : "فلوریا! زندگی بسیار کوتاه است."

بعد مچم را در چنگ گرفتی و آن را به شدت فشردی گویی در آن حال مصمم بودی که هرگز نمی خواهی این لحظه را از یاد ببری. همان جا بود که پرسیدی می توانی موهای مرا ببویی. که بوییدی. لحظه ای که موهای بلندم را گشودی تا عطر آن را ببویی نفست را روی گردنم حس کردم. انگار می خواستی تمام وجود مرا بدرون خود استشمام کنی، گویی که جای من درون وجود تو بود. چنین بود که می خواستی به من حالی کنی برای همیشه از آن تو خواهم بود چون روح هایمان در هم آمیخته بود. این پیش از آن بود که مونیکا به میلان بیاید، پیش از آن برنامه های خسته کننده ی ازدواج و پیش از آنکه متالهین مسیحی را ملاقات کنی.

اسقف گرامی، پس نیا بگو که آنچه بر روی پل رودخانه ی آرنو، رخ داد نتیجه ی «امیال نفسانی» یا «تسلیم نفس» شدن بود. آن روز افراد بسیاری به ما می نگریستند و احتمالا همین ویژگی خاص است که سبب شده من آن را چنین واضح به یاد بیاورم. آنجا بر روی آن پل ، ناگهان کاری (!) کردی که می دانستی برای من ارزش زیادی دارد، به گمان من این حرکت، بیان عمیق پذیرش این واقعیت بود که من زن زندگی تو هستم. هر چند بنا بر قانون، همسر تو نبودم. در عین حال معتقدم که می توانست بیان گونه ای رهایی باشد زیرا سرانجام موفق شده بودیم به راحتی در سرزمینی حرکت کنیم که بسیار از مونیکا دور بود. آیا هر یک از ما به نحوی فراری نبودیم؟

قسمتی از نامه ی فلوریا آملیا به اورلیوس آوگستین ، اسقف هیپو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:22  توسط سعید | 
 

"پس شادی کجاست؟"

"تو حیاطه. داره با بچه ها بازی می کنه."

"صداشون کن بیان افطار."

"باشه"

.

.

شادی!

امید!

آرزو!

بیاین. افطاره. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:21  توسط سعید | 
 

"منطق روش درست فکر کردن است. وقتی شما نمی خواهید فکر کنید لازم نیست که درست فکر کنید."

"منطق روش درست فکر کردن است. وقتی شما نمی خواهید فکر کنید لازم نیست که درست فکر کنید."

این جمله را ابراهیم نبوی همین چند روز پیش گفت. به درد حکومت می خورد. به درد ما هم. حکومت گوش نمی دهد. ما هم. حکومت می گوید خوب که چی؟! ما هم . دولت لج می کند که چرا این را ابراهیم نبوی گفته و من باید گوش بدهم. ما هم. حکومت می گوید به من چه حالا؟ ما هم. در همین لحظه حکومت می گوید چقدر حرف می زنی؟ ما هم. حکومت می گوید برو بیرون اگر خوشت نیامد. ما هم. حکومت خیلی حرفها می زند. ما هم. حکومت حرف خوب می زند ولی کار خوب نمی کند. ما هم. حکومت از کسانی که تعریف می کنند خوشش می آید. ما هم. چون فکر کردن سخت است حکومت فکر نمی کند. ما هم. حکومت دروغ می گوید. ما هم. همین جوری ادامه دارد . . . 

ما هم .

دیگه چی بگم ؟

ما هم .

بسه دیگه !

ما هم .

شما نظرتون رو بدین من گیر کردم .

ما هم .

خول شدم .

ما هم .

ما که کم آوردیم .

.

.

.

شما هم ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 2:10  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درباره ی عاشقانه ها :

من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند :
من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن.

از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم.

سعید

پیوندهای روزانه
حسین پناهی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه نوشته هایم
اعتراض هایم
جمله هایم
معرفی فیلم
ایرادگیری هایم
اجتماعی نوشت هایم
خوانده ها - دیده ها - شنیده ها
طنز نوشته هایم
نامه هایم
ویژه هایم
منتخب نوشته هایم
معرفی کتاب
داستان
عکس
با بزرگان جاودان
دانلود ترانه و موزیک
سالنامه ها و سالگرد ها
پیوندها
رویا طحان *
ندا (دل م می نویسد . . .) *
حسین (شاعرانه ها) *
باران ( نفس عمیق ) *
واله ( سرود حقیقت ) *
بهاره (دیوار سیاه و سفید)
ojen ( هوای شرجی )
پاریزدخت (میم خانه)
هاله (دلشدگان)
امید (عادت می کنیم)
فریبرز (چیزی که پیر نمی شود)
قاصدک ( کولی ) *
غزل ( ساعت صفر عاشقی ) *
شهرزاد (دختری با ولتاژ بالا)
رهگذر ( آنچه می گذرد ... )
مرتضی توسلیان-فردین(هیشکی)
ناگفته های انقلاب 57 *
دنیا واسه هر دومون قشنگه
ساقی (هم سطر ، هم خیال)
مریم ( انتظار )
مهدی ( اسکلیسم ) *
حامیان کروبی در خوزستان
ناتاشا ( گاهی من! )
عروسک شکستنی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM