![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
۲۱۴
پایم در زنجیری ست به نام انسانیت زمینی اما پرواز می کنم تا شاید در پس اثبات عدم انسانیتم گامی بردارم. چه لذتی دارد که همان وقت که داری پُست می نویسی فرهاد مهراد با پیانویش بنوازد برای تو و فقط برای تو بنوازد. "گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت." فرهاد می گوید گرم و زنده زندگی را با بدرودی تمام خواهم کرد. سرم را جلوی زیبایی کلامش پایین می اندازم و از عشق برایش می خوانم. کودکی... می بینی... می خواهی... مـی گــــیــــری... فرهاد نیز می رود سراغ خوبی و زن و بچگی و سیگار و قرآن و آمیختگی اشک درشت. می گوید : آه آن روزهای رنگین و کوتاه.... من شرمم می شود از قرآن و بچگی. با هم می خوانیم : " آن روزها وقتی که من بچه بودم ... غم بود اما کم بود " از بزرگی می گویم : بزرگ می شوی می بینی زیبایی یک دختر نمی دانم چرا پایت را سست می کند. آیا زیباییش سستت می کند؟ این همه دختر زیبا. اما هنوز برای این سوالها زود است. احساسی ویرانگر در دلت خانه می کند. چشمانت، خواهشی تمنایی را بیرون می ریزند. می خندی بی آنکه چشم از چشمانش برداری. بی اراده ملاقات بعدی را می جویی. می دانم دوست داری هر روز ببینی. لحظه ها برایت معنای دیگری می یابند و زمان می شکند. زمین آبروداری می کند. خانواده بی معنا می شود. چراغی در شب، روشن می کنی و دوستانت را فراموش می کنی. تنها می شوی اما نمی دانی. در دلت غوغا می شود. آتشفشان خاموش می شوی. می خواهی می خواهی می خواهی. بیشتر می خواهی. می روی. می آیی. انتظار می کشی. صد بار می میری و زنده می شوی. دیدنش را می خواهی. شنیدنش را مقدور می کنی. تلفن را بر می داری. زنگ می زنی. بی معنا می شوی. معنای عاشقی می گیری. سرانجام می بینی. فوران می کنی. گم می شوی و گم می کنی. دوستت دارم می گویی و خداحافظی می کنی. نامه می نویسی. تلفن ها را بیشتر می کنی. بیشتر می خواهی. تنها با او می شوی. بوسه می زنی. در آغوش می گیری. می خواهی فرو بروی؟ نمی توانی. اما می توانی بیشتر بوسه بزنی. محکم تر دز آغوش می گیری. چه شده؟ نگرانی؟ فکر می کنی از دستش خواهی داد؟ این قدر نا امید نباش. تو با اویی. او هست. دست به دعا بر می داری. از خدا طلب می کنی. اشک می ریزی.
می گذرد. عصبانی می شوی. دیگر مثل گذشته ها با تو نیست. فکر می کنی برایش عادی شده ای. از دستت خسته شده. بقیه را به تو ترجیح می دهد. می گویی گوش نمی دهد. درستی حرفهایت را می پذیرد اما تو تغییری نمی بینی. خانواده اش به میدان می آیند. چه می گویی؟ خانواده اش قبلا نبودند؟ بهانه یافته؟ اگر از من جواب می خواهی نه. این ها بهانه نیست. تو تغییر کرده ای. یادت هست جایی را که گفتم اگر از من می شنوی نشنیدی؟ تو بیشتر برای او شدی و او نمی تواند کاری بکند. روزها تاریک تر می شود. تنها شده ای و خسته. اما می دانی که بیشتر از قبل دوستش داری. می بینی ؟ همه ی چیزهای قبل را داری. هم او را. هم هم کلامی اش را. شک می کنی. دروغ را دوست نداری. نمی گویی. می خواهی بیشتر با او باشی. دیگر مثل قدیم تر ها با تو نیست. گریه می کنی عصبانی می شود مهربانی می شوی گریه می کنی گریه می کنی عصبانی می شود مهربانی می شوی گریه می کنی عصبانی می شود مهربانی می شوی گریه می کنی عصبانی می شود مهربانی می شوی . . . می رود. فرهاد می گوید : " من دلم سخت گرفته ست از این . . . میهمانخانه ی مهمان کُش روزش تاریک. " و چقدر به جا می گوید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آبان1387ساعت 17:51 توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 0:17 توسط سعید |
|
|
۲۱۸
یکی از دوستان ، چند روز پیش قضیه ای رو مطرح کرد که فکر کنم برای آقایون جالب باشه. این قضیه ، به اسم قضیه ی قوری مطرح شده و به طرز خاصی خانم ها را با قوری مقایسه کرده . گرچه برای ندا باید تکراری باشه اما فکر می کنم تکرارش هم بد نیست. قضیه اینه : "خانم ها درست مثل قوری هستند. با قوری می شه خیلی کارها کرد. می شه خیلی چیزها دم کرد. مثلا می شه برنج دم انداخت. یا شاید بشه توش عدسی درست کرد. و یا هر چیز دیگری. اما به نظر می رسه کار اصلی قوری همون چایی دم کردنه. یعنی اگر با قوری برنج دم کنید خیلی ها بهتون می خندن. چون کار اصلی قوری اینه که توش چای دم کنی. " توی تجربه هایی که من داشتم تا همین الان این قضیه درست بوده. پیش اومده که خانمی استثنا بشه اما در مورد ۹۹ درصد خانم ها این قضیه درست در اومده. گرچه به نظر میاد که یه مقدار این قضیه، توهین آمیز باشه. اما به عنوان شوخی هم با خانم ها و هم با آقایون بود و امیدوارم دوباره گارد گرفته نشه. یه مثال هم از عشق می زنم. که هیژ* ربطی به قضیه ی قوری نداره : عشق مثل آب می مونه. فرض کنید شما توی آتشی به اسم زندگی در جهان سوم نشستید و دارید هی می سوزید. حالا بعضی ها از ترفند های مختلف خودشان را فریب می دهند. مثلا می گن بخند تا دنیا بهت بخنده. یا بی خیال این حرفها. یا ای بابا، تو هم حال داریا. یا فکر نون باش که خربزه آبه. یا نگرش مثبت خیلی خوبه. یا خودشون رو سرگرم می کنن تا یادشون بره چه بلایی سرشون داره میاد. اما در کل زندگی توی جهان سوم اون هم از نوع اسلامی و اون هم از نوع این اسلام درست مثل آتش می مونه. حالا وقتی شما عاشق می شید چی می شه؟ یک نفر که معشوق باشه روی شمایی که توی آتش نشستید آب می ریزه. شما لحظه ای خنک می شید و بعد از اون لحظه دو برابر می سوزید. هی دوست دارید دوباره اون آب ریخته بشه. اما معشوق دیگه آب نمیریزه. شما اصرار می کنید چون دارید می سوزید اما باز هم معشوق آبی نمی ریزه. بیشتر اصرار می کنید و اگر این اصرار ادامه پیدا کنه معشوق روی شما جیش می کنه. درسته که باز هم خنک می شید اما بوی گندتون همه جا رو بر می داره. بعد همش فکر می کنید چرا معشوق به شما می خنده. حالا هر کسی می تونه یه مثال از عشق بزنه که این قدر واضح بیانش کنه یک کارت شارژ ایرانسل هدیه نمی گیره چون من پول ندارم. و چون پول ندارم هم خودم شارژ تالیا ندارم. اگر کسی تونست مثالی بزنه که این قدر خوب عشق رو توصیف کنه یک کارت شارژ ۲۰ هزار تومانی تالیا بگیره برای من. یک کارت ایرانسل هم بگیره واسه نفر دومی که مثال قشنگ می زنه. حالا در کل که اینها شوخی بود اما واقعا فکر نمی کنید که عشق مثل همین آبی باشه که من توصیف کردم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * هیژ : صفت تفضیلی هیچ . به معنی هیچ ترین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 17:46 توسط سعید |
|
|
۲۲۷
از خواننده های این وبلاگ اکیدا می خواهم که این نوشته را در مورد شخص خودشان ندانند. اصولا در مورد شخص خاصی نوشته نشده است. پس هر کسی دوست دارد که فکر کند من با او بوده ام بداند که من با او نبوده ام. به نوعی این نوشته را واگویه ای فرض کنید با پیش زمینه ی قبلی. زمینه ی قبلی اش هم صحبت با یکی از دوستان بود که کمی مرا به فکر فرو برد . . . با تشکر قبلی و قلبی. . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم تنگ شده است برای محبت دلم تنگ شده است برای صداقت دلم تنگ شده است برای وفا دلم تنگ شده است برای خدا دلم تنگ شده است برای آرامش دلم تنگ شده است برای استقلال دلم تنگ شده است برای خود بودن دلم تنگ شده است برای دوستت دارم دلم تنگ شده است برای آغوش دلم تنگ شده است برای انسانیت دلم تنگ شده است برای میم دلم تنگ شده است برای خانه دلم تنگ شده است برای عزیزانم دلم تنگ شده است برای عقل دلم تنگ شده است برای عدل دلم تنگ شده است برای عقل دلم تنگ شده است برای عدل دلم تنگ شده است برای عقل دلم تنگ شده است برای عدل دلم تنگ شده است برای خودم دلم تنگ شده بود برای دلم تنگ شده است.
من نمی دانم این که من دلم تنگ شده است به چه کسی مربوط است؟ دلم تنگ شده است که شده است. چه کار کنیم که دلم تنگ شده است. مگر دل شما تنگ نشده است که حالا من گیر داده ام که دلم تنگ شده است. یک وبلاگ زده ام و هی درون آن می نویسم دلم این شده است. دلم آن شده است. خوب به خواننده چه مربوط است که دل من چه کوفتی شده است. خودم را مسخره کرده ام. این همه وبلاگ. همه هم ماشاالله دلشان تنگ شده است. هر کس هم برای چیزی دلش تنگ می شود. حالا این جا نخوانید می روید جای دیگری می خوانید که دل کسی برای چیزی تنگ شده است. آن هم همین طور. دلش تنگ شده است که شده است. ما چه کار کنیم که دلش تنگ شده است. اینها همه کلیشه اند. دلم تنگ شده است یکی از کلیشه های مزخرف این روزهاست. می خواست کاری بکنی که دلت تنگ نشود. مسخره شده ام که بگویم دلم تنگ شده است. فحش خوردم که بگویم دلم تنگ شده است. دو سال است این دری وری ها را می نویسم. انسانیت. عقل. عدل. تفکر. محبت. چه. چه. چه. کلیشه یعنی همین. کلیشه یعنی تکرار زهر آلود یک فرایند. کلیشه یعنی من هنوز دوستت دارم. کلیشه یعنی صبحانه ی دم ظهر و ناهار عصر و شام سحر. کلیشه یعنی صبحانه فقط کره و پنیر و چای شیرین. کلیشه یعنی سیگار و چای داغ. کلیشه یعنی دختر دروغگو. کلیشه یعنی حرف قشنگ و مرد مشنگ و دسته ی کلنگ و زن مثلا زرنگ و زدن انگ و بستن فلنگ و پلیس با تفنگ و کندن قبر خیالی ای با کلنگ و یه مشت آدم ملنگ و قرص و سرنگ و زبانی به درازی یک شلنگ و انگ و انگ و انگ . . . . . . ( کمی درنگ ) . . . یک ذره نگاه کنی همه ی زندگی ات شده کلیشه. حالا من هم روی آن همه. من کلیشه ام یا تو. کلیشه یعنی دروغ. راستگویی ضد کلیشه است. کلیشه یعنی حرف. سکوت ضد کلیشه است. کلیشه یعنی زن همسایه که می دهد و می گیرد. کلیشه یعنی بده بستان. یعنی بده و پول بگیر. کلیشه یعنی تنفر. عشق ضد کلیشه است. کلیشه یعنی خدای خیالی ذهنم. خدای واقعی ضد کلیشه است. کلیشه یعنی نوشتن برای خدا. یعنی نوشتن از عشق برای جمع کردن آدم ها دور خودت. یعنی پریود. یعنی استمناء. یعنی تو هم مثل بقیه. یعنی دروغ ابلهانه ی یک دختر که فقط خودش باور می کند. کلیشه یعنی سکس چت. کلیشه یعنی زن ۲۷ ساله ی متاهلی که ثانیه شماری می کند تا همسرش به ماموریت برود. یعنی زنی کنار خیابان. یعنی طرح ارتقای امنیت اجتماعی. یعنی گریه ی معصومانه ی یک دختر فقیر. یعنی توجیه خودت. یعنی داستان سازی. یعنی فرار از واقعیت. یعنی حل شدن در محلول ایرانی با روش نوآورانه ی خودشکوفایی شده ی اصل خامنه. یعنی اِشغال. یعنی در دسترس نیست. کلیشه یعنی توجیه. یعنی من تو را می سازم. هر چه من بگویم همانی. یعنی تا دیروز تو بهترین بودی و امروز تو هم مثل همه. یعنی کسی ظلم کرد چون من این طوری راحت ترم. یعنی از صد تا حرف یکی برای خودت نباشد. یعنی تیتر روزنامه ها را بخوان و یک روزنامه بگیر برای نشان دادن سیاسی بودنت. یعنی پستان بزرگ و باسن فراخ. یعنی بستن گوش و باز کردن دهان. یعنی خندیدن به همین حرفهای من. یعنی بازی کردن در سن ۲۵ سالگی. کلیشه یعنی خود تو. کلیشه یعنی قالب عاشقانه برای وبلاگ سکسی. کلیشه یعنی مرد عارف و مشروب فرد اعلا. کلیشه یعنی یک دست مبل و صندلی وسط هال. یعنی آباژور اتاق خواب. یعنی فقر. یعنی اجلاس سران سازمان ملل. کلیشه یعنی توالت فرنگی داخل خانه ای که فرشش از دیوارش آویزان است. یعنی صدا و سیما. یعنی ماهواره. یعنی من دنبال آزادی هستم. کلیشه یعنی این نشد یکی دیگر. یعنی این نشد چندتا دیگر. یعنی تف به قبر پدرش. ولش کن. آدم نیست. یعنی چون تو نیستی پس من می دهم. یعنی می نویسم از خدا و می روم خانه ی پسر همسایه وقتی تنهاست. یعنی رژ لب و خط چشم دختران مضحک تهرانی. یعنی ریش منظم و سبیل ورم کرده ی یک بسیجی. یعنی چفیه. کلیشه یعنی یک مقدار دور و ورت را نگاه کن. کلیشه یعنی موهایم را سیخ می کنم چون دخترا خوششان می آید. هر جای دیگری را هم که بخواهند سیخ می کنم. کلیشه یعنی مخ یک دختر را با حرفهای عاشقانه بزن. یعنی نگذار یک پسر با حرفهای عاشقانه اش دلت را ببرد. کلیشه یعنی دختر دم بخت. کلیشه همه جا هست. این تویی که طثمیم می گیری با کلیشه چگونه کنار بیایی. کلیشه یعنی تصمیم با ت دو نقطه و ص صاد ضاد . دنیای دور و بر تو پر کلیشه است. کلیشه یعنی انقدر حرف محبت آمیز زدید که حرفهای یک نفر از ته دلش می شود کلیشه. آن که کلیشه ایست تصویر معکوس یک عکس است. اما آن که کلیشه ای نیست طثویر معکوث یک اکص عصت . کلیشه را تو می سازی. تو بزرگ می کنی. حالا من چطور بگویم دلم برای میم تنگ شده است که در داخل حرفهای شما و این همه کلیشه نگنجد ؟ "من دلم برای میم طنگ شده اصط." من نمی دانم این که من دلم طنگ شده اصط به چه کسی مربوط است؟ دلم طنگ شده اصط که شده اصط. چه کار کنیم که دلم طنگ شده اصط. مگر دل شما طنگ نشده اصط که حالا من گیر داده ام که دلم طنگ شده اصط. یک وبلاگ زده ام و هی درون آن می نویسم دلم این شده است. دلم آن شده است. خوب به خواننده چه مربوط است که دل من چه کوفتی . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 21:31 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|