![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
توجه : این ۳ شعر را از کتاب "اعتراف نامه ی دختران بد" اثر لیلا فرجامی انتخاب کردم. البته شعرها را به صورت کامل ننوشتم. در صورت تمایل می توانید به لینک دانلود در آخر پست مراجعه کنید.
شعر اول : در مدح دستمال توالت ای دستمال توالت خوب ای اختراع بکر نسل من که از نان و خواب و کتاب و عشق و معرفت هم واجب تری ای عنصر ناب طبیعت ای دستمال توالت خوب که در تمام اماکن عمومی با افتخار دیرینه ای جایت می دهند و مقعدهای رستگارشان را با سخاوت ذاتی ات پاک می کنند آیا هیچ فکر کرده ای برای دهان بزرگشان هم که مولد الفبای درد و جنگ و بیماری ست می توانی چون پیامبری عالی قدر ظهور کنی ای دستمال توالت خوب ای آخرین ناجی این تمدن گ ُ هی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشعر دوم : معمای بودا تنه ها می سوزند و برایت مهم نیست جنگل ها می سوزند و برایت مهم نیست برایمان مهم نیست... برایمان مهم نیست که امام غایب وقتی که بچه ها با کتاب ها و دفتر ها و تخته ها و خط کش ها در کلاس هاشان می سوختند، ظهور نکرد... وقتی که قربانیان چوبی اش به گرد میدان های مین چرخیدند و ذغال شدند ظهور نکرد... ما هرگز آدم نخواهیم شد پس بیا شپش های خوبی باشیم شپش های مهربان موهای یتیم دختری در مزارشریف که دیگر نه شانه ای خواهد داشت یا دستی، بیا شپش های خوبی باشیم . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعر سوم : آگهی سوپر وُمَن یک عدد سوپر وُمَن به فروش می رسد گاو نیست اما می تواند شیر دهد هواپیما نیست اما می تواند پرواز کند اجاق گاز نیست اما می تواند غذا بپزد آسانسور نیست اما می تواند بالا و پایین برود تخت تاشو نیست اما می تواند روز ها خم و در خود جمع شود (جای زیادی هم نمی گیرد) کرو کور و لال نیست اما می تواند از قوای شنوائی و بینائی و گویائی اش صرف نظر کند (موقت یا دائم) فاحشه نیست (اما در صورت نیاز می تواند در دوره ای فشرده تعلیم ببیند) سوپرومن است و می تواند ضربان قلبش را با قلب شما تنظیم کند! ... از : لیلا فرجامی دانلود کتاب " اعتراف نامه ی دختران بد " حجم : ۲.۵ مگابایت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 دی1387ساعت 19:19 توسط سعید |
|
|
یادمه یه جا یه داستان شنیدم از زبون یه بازیگر . بی مقدمه بگم. داستان این طوری بود : « مرد عاقلی بود که در سرزمین دوردستی زندگی می کرد. در اون سرزمین یک چاه بود و همه از اون چاه آب می خوردن. یه شب زن جادوگر پیدا شد و آب چاه رو مسموم کرد. روز بعد همه از اون چاه آب خوردن به جز اون مرد عاقل و همه دیوونه شدن. اونا ریختن توی خیابون و می گفتن باید از شرّ مرد عاقل، خلاص شیم چون که اون دیوونه ست. همون شب، مرد عاقل رفت سر چاه و از آب اون نوشید. روز بعد، همه ی مردم شهر شاد بودند چونکه مرد عاقل دوباره سر عقل اومده بود. » با احترام تقدیم به مردم کشورم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکی از اشعار شاملوی بزرگ که با مضمون داستان بی ربط هم نیست : . . . ( "دیدیم" گفتند خلق نیمی، "پرواز روشنش را"... آری! نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند "با گوش جان شنیدیم...آواز روشنش را . . . " باری،من با دهان حیرت گفتم:ای یاوه! یاوه! یاوه! خلایق! مستید و منگ؟ یا به تظاهر،تزویر می کنید!؟... از شب، هنوز مانده دو دانگی...ور طائبید و پاک و مسلمان...نماز را از چاوشان، نیامده بانگی . . . هر گاوگندچاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد: این گور بین، که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد ـــ طوفان خنده ها ـــ خورشید را گذاشته ، می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش، بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز برنگذشته است ـــ طوفان خنده ها ـــ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 دی1387ساعت 21:56 توسط سعید |
|
|
من چند تا راه داشتم برای اینکه حواس شما رو از مسائل اساسی گریه دار این روزها که همانا مردم محترم غزه می باشند کمی پرت کنم. در واقع می تونستم از این موارد حرف بزنم . مثلا : ۱. عدم استیضاح وزیر کشاورزی به دلیل اعلام شرایط اضطراری توسط علی لاریجونی!!!!!!!!!!!! ۲. ورود بسیجیا به باغ قلهک ( سفارت انگلستان ) ۳. درگیری های داخلی این چند روزه در شهرستان های مختلف بین عزادار ها و پلیس ها ۴. درگیری دانشجوهای شیرازی و اعتراضات خیابانی در شیراز در طی همین چند روز اخیر ۵. سخنان زیبای مداحان معروف اهل بیت!!!!! مثل آقای محمود کریمی، که بلند بلند توی مجالس عزاداری می گن : "یا لخت شید یا هر کی لخت نمی شه گم شه بیرون" !!!!!!!!!! ۶. بیانیه ی دفتر تحکیم و تعطیلی روزنامه ی کارگزاران و غیرقانونی شدن تحکیم وحدت ۷. حمله به خانه ی شیرین عبادی که البته ایشان یک نظامی به حساب می آیند و زن هم نیستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما من دیدم زیاد این چیزا مهم نیست. چون همش سیاسیه و مثل جریان غزه نیست که به همه ی ما مربوط بشه!!!!!!!! و در واقع این جا پای جون کسی در میون نیست!!!!!!!!! بنابراین تصمیم گرفتم این رو بگم : این یک بازی ذهنی است. شاید بعضی ها باهاش برخوردی نداشتن قبلا. به نظرم می تونه به رفع کرختی این روزا کمی کمک کنه. و فکرتون رو کمی مشغول کنه. تا حاشیه ها یه ذره کمتر بشن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 دی1387ساعت 4:15 توسط سعید |
|
|
آری. درست است بسیجیان خوب و ناز اَنین ی که این روزها وقت بلبل زبانی شما فرا رسیده است و فرودگاه می گیرید و خیابان اشغال می کنید و با خون مردمتان بیعتی دوباره می بندید و در تلویزیون برای پپسی و کوکا، زبان درازی می کنید و رقص های عربی را به بهانه ی این جنگ عادی، پخش می کنید و خلاصه فعلا همه چیز باب طبع شماست. همه ی اینها درست. اما شاید از میان شما، افرادی باشند مانند آن دوست محترمی که در ایران خودرو منصبی داشت. روی صحبتم با آنهاست که سیاسی نیستند اما درگیر سیاستند. آنها فریاد می زنند ما سیاسی نیستیم حال آنکه برایتان بگویم دوست ( دوستان ) عزیز : سیاسیون شعار جالبی دارند. می گویند: " ما تعیین می کنیم مردم چگونه فکر کنند. " این را صادقانه و غیر سیاستمدارانه به شما ساده دلان خوش اندیش تحت فرمان می گویم. اگر این روزها سیاسی نباشید و حرفهایتان از سر سیاست نباشد شما تبدیل به عمال ارشد سیاستمداران خواهید شد. چگونه؟ می گویم. بحث غزه را داد کرده اید در وبلاگهایتان و داغ کرده اید بر دل مردم بی نوایی که داغشان به اندازه ی کافی داغ بود. شما وارد جریانی سیاسی شده اید دوست من. شما سیاستمدار هستید. نمی خواهید باشید؟ پس از مسایل سیاسی در وبلاگتان ننویسید که هیچ نمی دانید از آنها. ننویسید. شما چه می دانید از درد و دل یک فلسطینی بدبخت که چرا مورد ظلم است؟ چرا فریاد می زند؟ اگر ۳ فلسطینی دارند جلوی دوربین تلویزیون شما فریاد می زنند: حقوق بشر کجایی؟ شما از کجا مطمئنید که دویست هزار نفر دیگر که اصلا با جمهوری اسلامی مصاحبه نمی کنند، چه می گویند؟ اگر سیاسی نیستید چگونه به خودتان اجازه می دهید که یک طرف را سرکوب کنید؟ این جا یا شما یقین دارید یا سیاست. اگر شما سیاست هم ندارید این سیاسیون هستند که از سرکوبی یک طرف لذت می برند ( وقتی آن طرف دشمنشان است ). فرض کنیم که شما در خیابان دعوایی را می بینید بین دو شخص. این یکی ضربات مهلکی به آن یکی وارد می آورد و آن یکی هم پاسخگوست با مشت و لگد. حالا ببینم شما می روید آنها را جدا می کنید یا آتش را تند تر می کنید؟ در وبلاگتان از این مورد چه می نویسید؟ * امروز یکی به شدت یکی دیگر را زد و ننگ بر او باد که زد؟ در جواب این طرز تفکر باید گفت که شما در اشتباه هستید. شاید یکی فحش خواهر و مادر به شما داد. آن وقت شما به او می گویید بی ادب؟ یا دعوایتان می شود؟ * کاش هیچ گاه دعوا نمی کردیم؟ کاری ندارد. فحش نده! دعوا هم نمی کنیم. بحث اینجاست. وقتی شما هیچ چیزی از اتفاقاتی که واقعا در غزه تا بدین جا روی داده نمی دانید چطور از حرکتی استقبال می کنید و یا حرکتی را نفی می کنید؟ این عین سیاست ورزیدن است دوستان. این سیاستمداران شما هستند که برای شما جنگی را پخش می کنند. خوب! دلیل این جنگ چیست؟ می بینید؟ می تواند هزار دلیل داشته باشد. اما سیاست یعنی اینکه از بین هزاران دلیل یکی را انتخاب می کنند که به اهداف و آرمان های آن سیاست نزدیک تر باشد. و آن را به شما می گویند. مثلا تا حالا چیزهای خوبی در مورد فلسطینیان در تلویزیون جمهوری اسلامی شنیده اید؟ چند بار شنیده اید؟ چقدر از فلسطین وقتی آرام و ساکت است برایتان می گویند؟ وقتی فلسطین به هم می ریزد چقدر از اخبار شما را درگیری ها تشکیل می دهند؟ خوب این خاطرات یک ایرانی از دانشجویان فلسطینی است. و با این همه چگونه ادعا می کنید که سیاسی نیستید وقتی پا در عرصه ی سیاست گذارده اید؟ یک چیزی به شما بگویم. شاید تعریف مناسبی از سیاست ندارید. شما این روزها اگر از خلیج فارس صحبت کنید سیاسی هستید. شما اگر یک ناسیونالیسم باشید یک سیاست را انتخاب کرده اید. شما وقتی از نیروی انتظامی می نویسید سیاسی هستید. شما وقتی دموکراسی می خواهید سیاسی هستید. رفراندوم از سیاست سرچمشه می گیرد. یک مقدار باید تعاریفتان را از سیاست عوض کنید. این از انسان هایی که می گویند سیاسی نیستند!!! اما از سیاست می نویسند. اما برای افرادی که سیاسی هستند : آتش جنگ اسراییل را چه کسانی شروع کردند؟ این روزها همه امریکا را مقصر می دانند. این در حالیست که سیاست های امریکا کاملا مشخص است زیرا همیشه می داند که به چه چیز می خواهد دست پیدا کند و از چه چیزی گریزان است. این که کار سهلی است. از حماس چه می دانید؟ آیا از دیدگاه شما ورود نیروهای حماس به خاک فلسطین آنهم نه در زمان جنگ، توجیه منطقی دارد؟ آیا می دانید که در تاریخ ۲۶ دسامبر سال ۲۰۰۸ یعنی درست ده روز پیش، آقای متکی خبر داد که یک کشتی حامل مواد غذایی!! به سمت غزه می رود؟ در این سانسور بزرگ خبری، شما می توانید به طور قطع بگویید که ایران قطعا مواد غذایی فرستاده؟ آیا با همین قطعیت می توانید بگویید اولین موشک شروع جنگ را اسراییل زده است؟ اگر نمی توانید پاسخ این سوالات را بدهید و اگر حوصله ی بحث در این مورد را ندارید لطفا پست های خود را که در حمایت غزه نوشته اید حذف کنید تا لا اقل از مردم خواران و جهانخواران حکومتی خود که نمک می پاشند بر زخم فلسطینی ها حمایت نکرده باشید. خود دانید! اگر شما کودکان و زنان فلسطینی را می بینید که زخمی و مجروح شده اند موشک هایی که از سمت فلسطینیان به منازل مسکونی اسراییل برخورد می کند قرار است مردان رزمی را مورد هجوم قرار دهد؟ آیا از دیدگاه شما جنگ، بد است؟ کثیف است؟ دلتان می خواهد جنگ نکنیم و همدیگر را شکنجه نکنیم؟ دوست دارید آزاد باشید؟ از کشورتان شروع کنید. فلسطین زودتر از ما خوشبخت خواهد شد. و این را یقین بدانید. یک نفس عمیق سفارش می شود برای کمی تامل بیشتر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 دی1387ساعت 16:37 توسط سعید |
|
|
زمان را اجاره مي کنم به شرط آنکه به قولت وفا کني و ساعت را متوقف کني تا با هم سر زمان برسيم. اگر وفا کردي و متوقف شد آن وقت ما با هم عاشق مي شويم. آنوقت ديگر ساعت هايمان را دور نمي اندازيم. ديگر کسي از ميان ما خنده اش مُهر توقف نخواهد خورد وقتي ديگري مي گويد : "ديرم شد." آماده باش. سر زمان بيا. امشب زودتر خواهم خوابيد... پس به خواب خواهم رفت. و تو مي آيي. ( عصباني ام ) اه! اينها ... . باز هم اينها. با همان چشم هاي فضول و کنجکاو. قرار نبود اين همه آدم در خوابم باشند تا من خجالت بکشم از در آغوش گرفتنت. من اينها را نخواسته بودم. مي شنوي؟ ( عصباني ترم ) تو چرا سرگرم حرف زدن با آنهايي؟ ببين! چرا يک بار هم که شده بي قراري نمي کني براي حرف زدن با من؟ يک بار قيد اين همه قرار را بزن و بي قرار و بی قید در خوابهاي دوثانيه اي* ام بيا و براي من باش . تنها همين دو ثانيه را. گوش بده. اين خواب من است ها! ديگر چرا بايد با بقيه سرگرم باشي؟ اينجا خواب من است. اينجا براي من است. مي فهمي؟ ( و اشک در چشمانم جمع مي شود و فرياد مي زنم ) تو در خواب مني. و تو بايد احترام بگذاري به خواب من. گوش کن. اينجا و الان، زمان را نگه داشته ام. ( آرام تر ) عزيزم! من دو ثانيه بيشتر وقت ندارم. مي بيني؟ اين دو ثانيه را نگه مي دارم تا هشت ساعت فقط خواب تو را ببينم. اگر قرار است در خواب هايم هم بروي با ديگران خوب بگو...بگو از خوابم مي روم بيرون. مي روم و به اجبار، خواب مي بينم تا جهان تو به هم نريزد و تو با بقيه همکلام شوي و ادامه دهي. نکند از اين هم ناراحتي که جهان اين خواب، مال من است؟ اگر ناراحتي که جهانت را من مي سازم بگو. آنوقت : از خواب بيدار خواهم شد. به ساعت خيره مي شوم و مي گويم : "نکند در خواب ها هم خدا حاکم است و تقدير در خواب نيز حکم مي کند تا نمي دانم چه کسي بر سر راه چه کسي باشد و چه چيزي در راه چه کسي اتفاق بيفتد؟ نکند قرار است اين سرنوشت تلخ ِ نبودن، در خواب هايم هم تکرار شود؟ مي داني؟ حقيقتا مانده ام. مي گويند در بيرون از خواب، خدا حاکم است و دستور دهنده و مقتدر و سرنوشت تعيين کن. اما در خواب که ديگر خدا حاکم نيست. مي گويي : "ضمير نا - خدا - گاه ، حاکم است." اه! مي خوام چي کار که ادبي بنويسمش. که چي آخه؟ يه عمره داريم ادبي مي نويسيم واسه چي؟ که ادبيات خوشش بياد؟ آقا جون! اون، ضمير ناخودآگاه نيست. اون ضمير ناخُداگاهه. ادبيات داره گولمون مي زنه. واسه چي بايد يه عمر دو روزه رو شصت سال طولش بديم؟ واسه چي بايد يه خواب دو ثانيه اي رو هشت ساعت کشش بديم؟ حسين پناهي راست مي گفت : کش به درد تومبون کانت مي خوره. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خواب هاي ما در اصل دو ثانيه بيشتر طول نمي کشند. شما مي خوابيد و بعد از مدت بسيار کمي بيدار مي شويد. اما همين زمان به احتساب ساعت منطقي زمين، از شش تا ده ساعت و يا حتی بيشتر طول مي کشد. محض اطلاع : یه ارتباطی بین دو جمله ی سوالی قرمز هست. طغیان عصیان صفت : بده من او سیبو . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:46 توسط سعید |
|
|
امروز شبکه ی پنج صدا و سیمای جمهوری اسلامی قرار بود فیلم برخورد ( Crash ) را پخش کند. اما متاسفانه به دلایلی فیلمی پخش شد که هر چند از نظر ظاهری همان بازیگران crash در آن بازی کرده بودند اما فیلم، در واقع پخش نشد. البته شاید بعضی ها بگویند که پخش شد اما من که چیزی ندیدم. از فیلم اصلی تقریبا هیچ چیز باقی نمانده بود. هر چند از مدیر شبکه ی پنج انتظاری نمی رود و از رییس صدا و سیما هم اصلا انتظاری نمی رود و کلا از صدا و سیما انتظاری نمی رود و کلا از هیچ کس، دیگر انتظار هیچ چیزی نمی رود اما نکات قابل توجهی در فیلم جدید بود که شاید برای شما هم اگر قبلا crash را دیده باشید جالب است که البته احتمالا بیشتر به این دلیل بوده که در آن لحظه تمرکز خودشان را روی تبلیغات سیاسی در مورد غزه و جنایات امریکا و اسراییل گذاشته بودند که به مراتب از زیر فیلم، همین تبلیغات هی عبور می کردند. هی عبور می کردند. هی ..
Look at me. You embarrass me. You embarrass yourself "منو نگا کن. تو مایه ی ننگ منی. تو مایه ی ننگ خودتی." اما در فیلم شبکه ی تهران، صاحب ماشین به دزد می گوید : "دست از این کارها بردار. عاقبت جانت را از دست خواهی داد." !!!!!!
در فیلم اصلی مردی هست که نقش یک ایرانی را بازی می کند به همراه همسر محجبه ایرانی و دخترش. اما در فیلم شبکه ی تهران اصرار عجیبی بود بر اینکه بگوید اینها ایرانی نیستند!!! مثلا در قسمتی که مغازه ی فرد ایرانی مورد دزدی قرار می گیرد بر روی دیوار مغازه می نویسند : عرب ها. عرب ها. مرگ بر عرب و از این حرفها. زن محجبه از دخترش سوال می کند : ? Look what they wrote. they think we are Arab. when did persian become Arab " برای ما درباره ی عرب ها نوشته اند. از کی تا الان ایرانی ها عرب شده اند؟ " این در حالیست که در فیلم شبکه ی تهران، این قسمت به کل حذف شد زیرا نباید معلوم می شد که اینها ایرانی هستند. و از طرفی آن زن محجبه نباید آن حرف را می زد !!!
اما در فیلم شبکه ی تهران، متاسفانه این دو نفر در آتش گرفتن ماشین با هم می میرند!!!!
بدین وسیله از مدیریت محترم شبکه ی تهران تشکر می کنم که قطعا به وبلاگ من سر می زنند و نظرات پست پیش را قطعا دنبال کرده اند و از صحبت های دوستان خوبمان دو نکته را فرا گرفته و پیشه ی راه خود ساختند : اول اینکه از پندهای برخی دوستان پند گرفتند نه ملال!! و دوم اینکه مصرع بسیار زیبای: "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" از دوست دیگرمان را سرلوحه ی امور خود در صدا و سیمای محترم قرار دادند و مزید امتنان را دارم از این که هر چند به کل فیلم و حرف های زیبا و صحنه های پرتاثیر و هنرمندانه و تفکر هنرمندانه ی نویسنده ی فیلم و خیلی چیزهای دیگر ضربه زدند اما شخصیت خودشان را پایین نیاوردند و صدا و سیما را به ابتذال نکشیدند!! "با تشکر" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:20 توسط سعید |
|
|
مرد : یه مدل میمونایی هستن که تنها کارشون سکس کردنه. تمام وقت. و اونا ظاهرا کم خشونت ترین، صلح طلب ترین و شاد ترین هستند. پس شاید دائم لاس زدن خیلی هم بد نباشه. زن : تو این قضیه رو راجع به میمونا گفتی؟ مرد : آره راجع به میمونا بود. چرا؟ زن ( با خنده ) : آه. حدس زدم. تا حالا اینو نشنیده بودم ولی این منو یاد این استدلال مردونه میندازه که بهشون حق می ده هوسرانی کنن. مرد : نه. میمون های مونث هم هوسرانی می کنن. همه کیف می کنن. زن : جالب بود. من این فکر ترسناک آزار دهنده پورنو رو دارم که فمینیزم بیشتر توسط مردها اختراع شده تا اونا بتونن بیشتر هوسرانی کنن. « زن! ذهنت رو آزاد کن. جسمت رو آزاد کن. با من بخواب. ما همه شاد و آزاد هستیم تا وقتی که من تا دلم بخواد بتونم بکنم.» مرد : بسیار خوب. ولی شاید یه سری عوامل زیستی هم اینجا باشه. اگه تو یه جزیره داشته باشی و ۹۹ تا زن توش باشن و فقط یه مرد توش باشه در یک سال تو بالقوه ۹۹ تا بچه داری. ولی اگه یه جزیره با ۹۹ تا مرد و فقط یه زن داشته باشی تو یه سال تو امکان فقط یه بچه رو داری. پس . . . زن : می دونی چیه ؟ تو این جزیره فکر کنم حدود ۴۳ تا مرد مونده باشن. چون مطمئنا اونا همدیگرو کشتن تا بتونن این زن بیچاره رو بکنن. و تو اون جزیره ۹۹ تا زن و ۹۹ تا بچه هست. بدون هیچ مردی. چون اون زنا همشون اونو زنده زنده خوردن. مرد : اُه . آره؟ زن : آره. مرد : ببین. یه چیزی در این مورد وجود داره. در بعضی مواقع زنها براشون مهم نیست که مردی رو از بین ببرن. من داشتم تو خیابون با دوست دختر سابقم قدم می زدم و ما یه دفعه از کنار ۴ تا آدم گردن کلفت رد شدیم. و یکی از اونا گفت : "هی کوچولو! چه کون قشنگی!" . خوب من گفتم چیز مهمی نیست. من بیخود درباره ش عصبانی نمی شم. زن : در ضمن اون چهار تا گردن کلفت بودن. مرد : دقیقا ولی اون گفت : "کردمتون" و من با خودم گفتم یه لحظه صبر کن. اونا که نمیان اون دختر رو بزنن. پس کی توی این دعوا جلو فرستاده شده؟ زنا می گن اونا متنفرن از اینکه تو همش غیرتی باشی. ولی اگه به نفعشون باشه اونوقت می گن : "چقدر بی غیرتی!" زن : می دونی چیه؟ من فکر می کنم حتی اگه زنا بخوان جدّا مردا رو از بین ببرن هم موفق نمی شن. من مطمئنم حتی مردها دارن زنها رو از بین می برن. یا لا اقل بیشتر از زنها می تونن اونا رو از بین ببرن. به هر حال این ناراحت کننده ست. می دونی چیه؟ مرد : می خوای در این مورد دیگه حرف نزنیم؟ زن : من ازش متنفرم. مردا، زنا، . . . هیچ پایانی براش وجود نداره. زنی در حال نوعی رقص است. زن : این رقص تولده. در قبایل خاصی از دنیا هنوز هم وجود داره. مرد : وقتی زنها همه دارن می رقصن و در حالتی معنوی و این چیزا هستن مردا کجا هستن ؟ آیا ما بیرون داریم غذا جمع می کنیم؟ دعوت نشدیم؟ شما نیاز به ما ندارید؟ زن : مردا خوش شانسن که ما بعد از جفت گیری کلشون رو نیش نمی زنیم. بی مهره ها این کارو می کنن مثل عنکبوتا و این چیزا. ما حداقل می ذاریم زنده بمونید. دیگه از چی شکایت می کنید؟ مرد : می دونی؟ تو رسما داری شوخی می کنی ولی یه چیزی ورای این شوخی هست. تو همش چیزای تو این مایه ها رو پیش می کشی. زن : نه نه . یه لحظه صبر کن. الان دارم جدی حرف می زنم. یعنی من همیشه این فشار رو داشتم در مورد یه زن قوی و مستقل بودن و اینکه این طور نباشم انگار تمام زندگیم حول یه مرد بچرخه. ولی عاشق کسی بودن و مورد عشق بودن برام خیلی اهمیت داره. من همیشه در موردش شوخی می کنم و این چیزا. اما مگه این طور نیست که هر کاری ما توی زندگی می کنیم راهیه برای بیشتر مورد علاقه بودن؟ مرد : نمی دونم. بعضی وقتا من درباره ی یه پدر خوب بودن و یه همسر خوب بودن تخیل می کنم و بعضی مواقع خیلی هم نزدیک به نظر میاد ولی باز مواقع دیگه انگار که این می تونه زندگیم رو خراب کنه و این فقط ترس از التزام نیست یا من نتونم توجه به دیگران کنم و یا عاشق باشم چون می تونم، فقط اگر کاملا با خودم روراست باشم فکر می کنم ترجیح می دم بمیرم و بدونم که توی یه کاری خیلی خوب بودم و یا توی یه مسیری خیلی عالی عمل کردم تا اینکه فقط توی روابط خوبی باشم و به دیگری توجه کنم یا مورد توجه باشم. زن : من برای یه پیرمردی کار می کردم و یه بار اون به من گفت که تموم زندگیش رو با فکر کردن به شغلش گذرونده. اون ۵۲ سالش بود و این نکته یه دفعه بهش ضربه زده بود که اون هیچ وقت چیزی به خودش نداده بود. زندگیش برای هیچ کس و هیچ چیز نبود. اون تقریبا داشت با گریه اینا رو می گفت. من معتقدم اگه بخواد نوعی از خدا وجود داشته باشه اون تو هیچ کدوم از ما نیست. نه تو و نه من. بلکه اون توی این فاصله ی کم بین ماست. اگه بخواد نوعی جادو تو دنیا باشه باید توی تلاش برای درک یه نفر و به اشتراک گذاری چیزی باشه. اینها قسمتی از مکالمات جیمز و سلین بود در فیلمی با عنوان BEFORE SUNRISE
چقدر سکسی هستید؟ این تست می تونه بهتون کمک کنه : |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 19:8 توسط سعید |
|
|
من با ۷ دختر دوستم. طبق شرايط ، مجبور به دروغ گفتن به هر هفت نفر هستم چون اگر نگم حداقل ۶ تا رو از دست مي دم. من فکر مي کنم که ۷ نفر در آن واحد تحت رهبري من هستن. من اشتباه مي کنم. کمتر کسي پيدا مي شه که نفهمه من با چند نفر ديگه دوستم. اگر نفهمه پس نفهم ه . من که نمي خوام با يه نفهم ارتباط داشته باشم چون آدم نفهم زندگي منو به هم مي ريزه. پس چي؟ نفهم رو کنار مي ذارم. من به صورت کاملا اتوماتیک، فهميده ها رو انتخاب مي کنم. فهميده ها ، يعني مجموعه ي کساني که مي فهمن من دارم دروغ مي گم. گروهي از اين ها با من نمي مونن. گروهي ديگه مي مونن اما اصلا چيزي به من نمي گن. اعتراضي نمي شه. من احساس مي کنم همه رو تحت رهبري دارم. من اشتباه مي کنم. چون اصل قضيه اينه : من دارم از اونا دروغ مي شنوم. نتيجه اول : دروغ نگو ، دروغ به شکل احمقانه اي گرد است. نتيجه دوم : دروغگو ها احمق هستند نه زرنگ.
يه رسم جديد هست که بين دخترا و شايدم پسرا مد شده. اونا روش عاشق کردن يه نفر رو ياد گرفتن. هر چند خنده داره اما وجود داره. روش عاشق کردن آدما چه جوريه؟ با دست پس مي زنم با پا پيش مي کشم. آدم ها و مخصوصا دخترهايي که اين کارو مي کنن از قربون صدقه رفتن و يا عشوه هاي عاشقانه که يک پسر رو به خودش نزديک مي کنه استفاده مي کنن. پارامتر عملياتي اين بازي اينه : :« بفهم که طرف مقابلت از چه چيزي خوشش مياد». اونا اول به شما نزديک مي شن تا شما رو جذب کنن و وقتي شما بهشون نزديک شديد شروع به فاصله گرفتن مي کنن. چه سودي از اين کار مي برن؟ شايد يه کل کل کوچيک باشه. شايد با کسي شرط بسته باشن. از اون گذشته اونها وقتي شما رو عاشق کردن مي تونن هر کاري رو باهاتون بکنن. اگر فاعل ، دختر باشه مي تونه شما رو به دام بندازه. اگر پسر باشه مي تونه از شما طلب سکس کنه. وقتي شما احساستون ضربه مي خوره بيشتر تمايل به کاري داريد که طرفتون رو حفظ کنيد تا زخم احساستون رو درمان کنید. اما اين دخترا يا پسرا نمي دونن که در واقع دارن دو نفر رو پرورش مي دن. يک عاشق و يک هيولا. فرض کنيم که موفق شدن و طرف رو عاشق خودشون کردن. با هيولاي ضربه خورده مي خوان چه کار کنن؟ حواسمون به اين نکته باشه. امکان داره اون هيولا ضربه شو به ما نزنه. و امکان داره بعدا همين مسير دايره وار عشق و خيانت به خود ما برگرده. يه چيز ديگه که اينجا فرصت اثباتش نيست مي دوني چيه؟ اينکه توي اين روش کسايي به دام عشق ما ميفتن که معمولا آدم هاي ساده اي هستن. اين آدماي ساده يا مي مونن که در اين صورت به درد شما نمي خورن چون شما از آدماي ساده لذت نمي بريد. اونا معمولا زندگي رو داغون مي کنن. و معمولا توي اين روش همين آدما مي مونن و شما فکر مي کنيد چه آدمي رو به دام انداختيد. در صورتي که اشتباه مي کنيد شما يه آدمي رو عاشق کرديد که به درد شما نمي خوره. يا مي رن و با دختر ديگه اي دوست مي شن. فرض کنيد که اون دختر ديگه بر حسب تصادف دختر خاله ي شما باشه. يا شايدم خواهر کوچکتر شما. و يا با هم کمي بلند نظرتر باشيم. شايد اون شخص حتي بچه شما در آينده باشه. يعني اين بازي خائنانه ادامه پيدا کنه و به نسل فرزند شما برسه. وقتي فرضا پسر از شما ضربه خورد اون رو سر شخص ديگه اي خالي مي کنه. اون دختر هم سر پسر ديگه اي خالي مي کنه. و همين طور اين بازي ادامه پيدا مي کنه تا به فرزند شما مي رسه. آيا حاضريد يه پسر براي اينکه خودشو خالي کنه فيلم شما رو توي اينترنت پخش کنه؟ فيلم دخترتون رو چطور؟ يا اگر پسري آنقدر ضربه ي وحشتناکي از اين بازي بخوره که معتاد شه و اين اعتياد، دامنه دار بشه و روزي به پسر خودتون هم برسه چه کار مي خوايد بکنيد؟ مسير دايره وار اين بازي کوچک عاشقانه تا کجا ها ادامه داره؟ آيا فکر نمي کنيد که در واقع شما بازي با خودتون رو شروع کرديد؟ اگر اعتياد در اين کشور که نصف مواردش به خاطر همين شکست هاي عشقي و تنهایی های حاصل از اونه وسعت پيدا کنه خود شما به عنوان يه فرد اين جامعه ضربه نمي خوريد؟ نتيجه ي اول : با احساسات کسي بازي نکن. اين بازي به شکل جالبي گرد است. نتيجه ي دوم : افرادي که با احساسات کسي بازي مي کنند کوته بين هستند.
می گن حرف زیاد ، دل آدمو می زنه و تاثیر خودش رو از بین می بره. اما می دونید دارم به چی فکر می کنم؟ اینکه این چیزا رو مگه کسی نمی دونه که من گفتم؟ به هر صورت دلم می خواست این پست رو حذف کنم اما این کارو نکردم چون قول داده بودم که باشه. الان مثلا من حکم پدر روحانی و یا یه پیامبر و یا یه آخوندو دارم. شاید هم یه گشت ارشادی باشم. حالا به هر صورت من ضربه های زندگیمو از این جور چیزا خوردم. خیلی های دیگه هم از همین چیزا ضربه می خورن. همیشه همینه. خود تو هم همین روزا درگیر یکی از این ها خواهی بود. شایدم هستی. کی می دونه؟ شاید خودت فاعل باشی. چند نفر از ما، به کارای روزانه مون فکر می کنیم؟ چند نفر از ما فکر می کنیم که به غیر از بلاهایی که داره سر خودمون میاد سر یه آدم دیگه چی داره میاد؟ معمولا هم نسلای من به این چیزا زیاد فکر نمی کنن چون اگه فکر می کردن که دیگه دروغ لازم نبود. بود؟ نه! این روزا مردم گلیم خودشونو از آب می کشن بیرون. حتی اگه شده به کسی که هیچ گناهی نداشته فحش بدن. ما با آدما، دیگه مث آدم برخورد نمی کنیم. و این خیلی مهمه که بدونیم اگر یه روزی توی زندگیمون رسید که با آدما مث آدم برخورد نکردیم دلیلش اینه که خودمون از انسانیت فاصله گرفتیم. یادمون باشه که انسان یه مورچه رو له نمی کنه اما هیچ وقت به همون مورچه اجازه نمی ده که گازش بگیره. شما این روزا خانم های بسیار خوش تیپی رو می بینید که توی لباسشون از انواع زیبا و مدرن ها استفاده شده اما همین خانم، به مسخره کردن دیگران به روش کاملا خاله زنکی و سنتی عادت داره. من این خانم ها رو دیدم. خیلی زیاد. بعضی دوستان خود من هم همینن. جمع های دختر و پسرهای دانشگاهی رو که قطعا دیدید. تا حالا به حرفا دقت کردین؟ پسرها و دختر های این جمع ها بیشتر فکر دروغ گفتنن. آدما دارن یاد می گیرن که فرار کنن. از هر چیزی. اونا حتی از خودشون هم فرار می کنن. یه معزل که این جور موقعا پیش میاد افراد نوآورن. مثلا چقدر وبلاگ درست شده با عنوان فاحشه. خوب! جدیده. دوست دارن. فاحشه یه حس ساختارشکنانه و "Big NO" بهشون می ده. این افراد می دونن که فاحشه نیستن اما دارن از خودشون فرار می کنن. یکی یه جمله بگه که من این نوشته رو تموم کنم. خودم نمی تونم جلوی دهنمو بگیرم اونوقت یه چیزایی می گم که نباید بگم پس فردا درد سر می شه. یه جمله بگید به جای این جمله های قرمز بذارم. به قشنگ ترین جمله هیچ جایزه ای تعلق نمی گیره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 0:24 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|