![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
امسال هم درست مانند دو سال پیش، ۷۶ پست در طول سال داشته ام . در سال های ۸۵ و ۸۶ گفته بودم که این ۷۶ ، انگار دست از سر من بر نمی دارد و حالا در سال ۸۷ باز هم به من ثابت شد که دست بردار نیست. به جان خودم هم قصد و غرضی پشتش نیست. سال ۸۸ را تبریک می گویم و امیدوارم مثل سال ۸۷ نباشد. لینک های زیر کلیه ی پست ها و یا همان مطالب نوشته شده در امسال منهای داستان های کوتاه خودم است. داستان هایم را هم حذف نکرده ام اما ثبت موقت شده اند. این ۷۶ تا هم که گفتم در صورتی ست که داستان هایم که در لینک های زیر نیامده است را جزو نوشته هایم حساب نکنیم چون به هر صورت نیستند. احتمالا تا دفعه ی بعد که بنویسم مقداری تغییرات در عناوین موضوعات وبلاگ و شاید چند تا چیز کوچک دیگر بدهم. در مورد سال ۸۷ : از دید من سال عذاب ، سال سیاهی، سال هجوم تگرگ گل آلود ظلم ، سال تباهی و پوچی ، سال جنگ، سال دلهره و سال دعوا بود . امسال بدترین سال عمر بیست و پنج ساله ی من بود. مثلا سال موش سالی بود که من توش به دنیا اومده بودم و انتظار داشتم که سال خوبی برام باشه اما نبود بنابراین یه نتیجه می گیرم. سالی که از نظر حیوانی سال تولد شما محسوب می شه گندترین سال عمرتون خواهد بود. حالا متولد های سال گاو برن بزنن توی سر خودشون که بیچاره شدن. اما در کل نمی دانم چرا این همه به سال جدیدی که پیش روست خوش بینم. از دیدگاه من سال ۸۸ سال خوبی خواهد شد . می گن امسال سال گاوه! من که همیشه فکر می کردم سال ۸۴ سال گاو بود. اما جالب شد! چون دقیقا توی همین چند پست پیش بود که صحبت از رام کردن گاو و گاوبازی و این حرفها بود. به هر صورت امیدوارم امسال سال خوشی برای تمام گاو بازها باشه. شما هم می تونین نفس گاو ( عماره ) تون رو یه مقدار باهاش گاوبازی کنین بلکه رام شه و امسال، همه بهتر از سال گذشته باشیم. عید ها برای من قشنگ نیست. سراسر غمه چون هیچی به جز دیدن فامیل توش نیست. عید ها بوی سیگار داره و نم کوچه. بوی عشق ۱۵ سالگی. بوی ۱۳ بدری که همیشه دوست داشتی دستشو تو دستات بگیری اما دست هیچ کسی توی دستات نیاد. عید یعنی تمام شانست توی اون سیزده بدر، توی یه توپ والیبال خلاصه شه. توپی که انقدر توی دستات این ور و اون ورش کنی تا یه نفر و نه هر یه نفری بیاد تا از تنها شانس تنها بودن باهاش لذت ببری و توی طول یه بازی کوتاه والی بال که انگار تمام خنده ت و عشق ت رو توی خودش خلاصه می کنه به صورتش نگاه کنی. عید یعنی همه ی صورت های جمعیت پشت سر اون صورت با هر توپی که با پنجه ی من شروع می شه و به هوا می ره تا به پنجه اون برسه تار بشن و با هر توپی که از پنجه ی اون بر می گرده بازم تار بشن. عید یعنی نگرانی های تموم شدن عید دیدنی ها وقتی می تونی توی اتاق پیداش کنی و شعری رو که نمی دونی چه معنی ای داره براش بخونی: "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ..کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم " عید یعنی ازش بپرسی می دونی این شعر چه معنی ای داره؟ و اون با کمی تفکر دخترونه بگه: " نه " و بعد با همون اخلاق های بچه گونه صبر کنی تا بپرسه چه معنی ای می ده و اون بپرسه : "خوب! یعنی چی؟" . عید یعنی در حالی که اصلا نمی دونی چه معنی ای داره توی جوابش برای اینکه کم نیاورده باشی بگی : " بیشتر روش فکر کن. به دردت می خوره. " عید یعنی بوی دریا وقتی که باد مرطوب سیگارتو خیس می کنه. عید یعنی خوردن یه ساندویچ زیر بارون و دید زدن دخترایی که هیچی ازشون نمی دونی جز اینکه دخترن. عید یعنی : "عیدت مبارک" گفتن کسایی که حتی توی سال یه بار هم نمی بینیشون. عید یعنی دلهره ی تموم کردن مشقای پیک نوروز. عید یعنی منتظر بودن برای دیدن فوتبالیستها. عید یعنی "حول حالنا الی احسن الحال" . از اون گذشته عید تکرار مکرراته و من فکر کنم ۳ سال پیش برای اولین بار تصمیم گرفتم دیگه اون آیین های رایج باستانی رو رعایت نکنم و بی خیال دعاهای عربی بشم و سعی کردم به نوعی مثلا روز اول عید کمی مشروب بخورم. سیگار بکشم و برقصم. این رقصیدن از اون چیزایی هست که اعصابم رو خورد می کنه ها اما برای تفاوت لازم بود. به هر حال یه مرخصی کوتاه به خودم و شما می دم و نمی دونم تا کی طول بکشه. یه مقدار هم باید به کارای خودم برسم. از همراهی صمیمانه تون با وبلاگم در کل این سال گذشته سپاسگزارم. نوروزتان مبارک! سال جدید مبارک! امیدوارم که سال جدید براتون خوش شانسی بیاره و پر از "خبرهای خوب "باشه. Happy norouz , Happy new year از طرف سعید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطالب نوشته شده از فروردین ۸۷ تا اسفند ۸۷ منهای داستان های کوتاه خودم : وقتی عاشقانه ها پست مدرن می شود! معرفی کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت من معتقد به برابری ام...نه زن سالاری برادر! خاطرت هست؟ ( ۱۸ تیر ماه ۱۳۸۷ ، قیام بزرگ دانشجویی و مردمی ) دخترانه! عاشقانه! شوخیانه! مغرضانه! لطفا از دستم ناراحت نشوید - دویستمین پست این وبلاگ باز کردن بخش نظرات و حذف وبلاگ دیگر چند تن ؟ ( در نقد پدر و مادر ) آهنگ بوده بعدا برداشته شده است چه کسانی آتش اسراییل را روشن کردند؟ شانس آوردیم با اداره ی برق هماهنگی نشد راز الفبایی ( تقدیم به سید محمد خاتمی ) یک عادت جدید در بین وبلاگ نویسان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:54 توسط سعید |
|
|
خاتمی انصراف داد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 1:20 توسط سعید |
|
|
یک کابوس وحشتناک تمام دیشب را همراهی ام کرد. پدر و مادر مردند . آنها در یک تصادف با اتومبیل جانشان را از دست داده بودند و من تمام خوابم را گریه می کردم. پدر خداحافظی کرد و مادر نیز مرا بوسید و رفتند . خداحافظی کردیم . و چندی بعد خبر آوردند که پدر و مادر در تصادقی به شدت آسیب دیده اند. کمی بعد متوجه شدم که آنها دنیا را ترک گفته اند و هر دو در تصادف فوت کرده اند. روز بسیاری بدی بود . همه چیز تیره و تار شده بود. همه چیز از دست رفته بود. همه چیز اما تنها یک چیز دیگر باقی بود. یک روز . ناگهان در خوابم همه چیز عوض شد و سراسر دلهره شده بودم. همه چیز یک روز به عقب برگشت. حالا یک روز قبل از سفر پدر و مادر بود. خدا از من قول گرفته بود که اگر این یک روز را به من داد ، من به هیچ وجه نباید آنها را از آن اتفاق آگاه کنم. سرد بودم . دلهره همه ی وجودم را در آغوشش می فشرد. من بودم و یک روز دیگر . تنها یک روز به پایان پدر و مادر. صبح شد. صبح یک روز قبل. پدر از خواب بیدار شده بود و داشتند وسایل را جمع می کردند تا راهی سفر شوند. همه ی وجودم را گریه فرا گرفته بود. تنها نگاهشان می کردم و اشک می ریختم. اشکی از روی دلتنگی . از محبتی که گاه بین ما نبود. از پیشانی ای که می توانست با لبانم رنگ بوسه بگیرد. از دستی که جای مُهر عشق ِ لبانم رویش کم بود. دست مادر. سخت در آخوش گرفته بودمشان و می فشردمشان در آغوشم. زیبا بود. تکرار نشدنی بود. می دانستم که نباید عهدم را با خدا بشکنم و نباید چیزی از تصادف بگویم. در فکرم می گذشت : " پدر! نروید. نروید. نروید. قرار است بمیرید. " اشک از چشمانم سرازیر بود و فکر از مغزم . کاش راهی برای گول زدن خدا وجود داشت. کاش می توانستم کلمه ای بگویم. واژه ای . بهانه ای برای نرفتن. خداوندا . من را قدرت حرف زدن بده. بگذار آگاهشان کنم. بگذار بگویم. جانم را بگیر. بگذار حرف بزنم خدا. بگذار . بگذار. لحظاتی بعد برادرم به خانه آمد همراه با همسر و فرزندش. دختر برادرم داشت برای پدر و مادر آرزوی سلامتی می کرد اما من تنها نگاهشان می کردم . در فکرم می گذشت : " نروید پدر. نروید مادر." و اشک از چشمانم سرازیر بود. تمام دنیا رنگ دیگری داشت. لحظاتی در آغوش می فشردمشان و هیچ کس نمی دانست این همه محبت از برای چیست؟ چرا سعید این طور عوض شده ؟ چرا این قدر در آغوش پدر و مادر است؟ مهری دختر برادرم می خندید. می خندید به من. می خندید به گریه هایم. می گفت : "نمی خواهند راه دوری بروند که. بر می گردند. تو که همیشه دوست داشتی تنها باشی. " و می خندید و می خندیدند. اما از میان آن جمع ۶ نفره ، تنها یک نفر بود که می دانست حاصل این سفر، مرگ آنهاست. همه چیز با گریه ی من شروع می شد. با گریه ی من تمام می شد. تمام لحظات خواب را ثانیه به ثانیه گریه می کردم. با گریه می گفتم : لا اقل یک نفرتان بروید. من در خانه می ترسم. تنها نمی توانم بمانم. راستی پدر! بگذارید مادر با قطار برود. شما بمانید. راستی! پدر مقداری پول احتیاج دارم . بغض می کردم. بغض می کردم و می گفتم : پدر ! یک لحظه صبر کنید. پول کلاس زبانم را کجا گذاشتید؟ مادر. مادر. یک دقیقه بیا. بیا کارت دارم. بیا. خدای من! روز در حال تمام شدن بود. پدر و مادر در حال خداحافظی و من هنوز در حال گریه. داشتند می رفتند توی حیاط که از خانه بیرون بروند. با گریه فریاد زدم : "مادر ! شما دیگر نرو. بمان. بمان . و فریاد می زدم بمانید. لااقل یک نفرتان برود. هر دو نروید". به نفس نفس افتاده بودم. "خواهش می کنم. بمانید. من تنهایم. من نمی توانم." و در یک آن همه ی عهدم را با خدا شکستم و گریه کنان فریاد زدم : "مادر و پدر قرار است تصادف کنید. نروید. ترو خدا نروید. ترا به خدا نروید". لحظاتی بعد در آغوش مادر بودم و تمام اشکهایم سرازیر بودند : "نرو مادر . . ." سخت بود. سخت بود و هیچ کس حرفهای مرا گوش نمی داد. آنقدر التماس کردم و ضجه زدم تا قرار بر این شد که آنها از قطار برای مسافرتشان استفاده کنند. خدا می دید. خدا می شنید. خدا می دانست که من عهدم را شکستم و من نیز می دانستم که آن قطار در نهایت از ریل خارج خواهد شد. دست بردار نبودم. همه به من می خندیدند . هیچ کس به حرفهایم گوش نمی داد : " مادر ! یک آغوش دیگر. " و مادر مرا در آغوش می فشرد. " پدر! پدر یک بوسه ی دیگر. " و پدر بوسه ای می زد بر من. "مادر . مادر یک آغوش دیگر. تنها یک آغوش دیگر قول می دهم آخریش باشد" . و مادر می خندید و می گفت : " سعید ! بسه دیگه مامان. چت شده ؟ " بچه شده بودم. " آره . بچه ام. دوست دارم بچه باشم. دوست دارم . دلم می خواهد. ولم کنید. نمی گذارم بروند. نمی خواهم . ولم کنید. ولم کنید. من دوستشان دارم. من دوستشان دارم. دلم نمی خواهد بروند. خدایاا. خدایا. مگر قرار نبود تا وقتی که کمی صبرم بیشتر باشد پدر و مادر زندگی کنند؟ مگر قرار نبود ؟ چرا زدی زیر عهدت؟ من هم می زنم زیر عهدم. دوستشان دارم. این نامردیه. این بی معرفتیه. نمی خوام. نمی خوام. و قطار آماده ی حرکت بود. و روز تمام شده بود. [. . . صدای سوت قطار . . . ] "مادر! " اشک ریزان فریاد می زدم : "مااااااااااااااااادر. پدر. خدایا . یک روز دیگر". گریه می کردم. ضجه می زدم. التماس می کردم و هیچ کس نمی دانست این التماس ها برای چیست؟ "خدایااااااااااااا. یک روز دیگر. یک روز دیگر. یک روز دیگر. یک روز دیگر. خواهش می کنم" تقریبا از نفس افتاده بودم. تنها یک روز... [ . . . صدای سوت قطار . . . ] [ . . . صدای حرکت قطار به همراه سوت . . . ]
و من بیدار شدم . . ____________________________________________________________ و می اندیشم که من تا حالا بیش از نه هزار و پنجاه روز شبیه آن یک روز داشته ام. می توانستم در آغوش بگیرم. می توانستم خواهش کنم . می توانستم بوسه بزنم . می توانستم خوب نگاه کنم و می اندیشم که هر روز می تواند یک روز به پایان همه چیز باشد. تنها یک روز و شاید ما تنها در یک روز زندگی می کنیم. شاید اگر فکر کنیم تنها یک روز به پایان همه چیز باقی ست همه ی رفتارمان عوض شود. شاید همه چیز تنها در یک روز اتفاق بیفتد و چقدر این روزهایی که ساده از کنارشان می گذریم گرانبهایند. تنها یک روز. . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اسفند1387ساعت 0:52 توسط سعید |
|
|
توجه : در اینجا منظور من از گاوبازی آن نوع از گاو بازی نیست که پرچمی قرمز را جلویش می گیرند و اذیتش می کنند تا بخندند و یا آن نوع دیگر نیز نیست که گاوی را آزاد می کنند و از دستش فرار می کنند تا بخندند. منظور این نوشته تنها آن دسته از بازی هایی ست که به منظور رام کردن اسب و یا گاو وحشی سوار بر آن می شوند و باید مدت زمانی را روی آن حیوان دوام بیاورند تا آرام شود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاوبازی یکی از هیجان انگیزترین ورزش های دنیا محسوب می شود. همیشه موقع دیدن این عملیات ( گاوبازی ) و یا عملیاتی مشابه آن ، یعنی رام کردن اسب وحشی ، مجموعه ای از صفات : دیوانه ، احمق ، کودن ، وحشی ، اسکول ، بیکار بودن، الکی خوش بودن ، زندگی بی خودی ، جنون و امثال این صفات و لغات از ذهنم می گذشتند. اما حالا می فهمم که بازی گاوبازی و یا رام کردن اسب و گاو وحشی ، چندان هم بازی بدی نیست. اولا که یک نتیجه دارد : یک حیوان از وحشی گری خارج می شود . و کلا مبارزه با وحشی گری چیز بدی هم نیست. دوما : این یک مسابقه ی سخت و در عین حال جذاب است که از خیلی بازی ها جذاب تر است. روش کار به این صورت است که شما به عنوان یک گاوباز ، سوار بر گاوی وحشی می شوید. خیلی ساده است. اگر شما ۱۲ تا ۱۸ ثانیه بر روی اسب و یا گاو وحشی دوام بیاورید آن وقت شما صاحب یک گاو یا اسب رام شده هستید. شما ۳ چیز را همزمان کسب می کنید. ۱. گاوی را از قدرت ماوراء بنفشش به زیر می کشید و رام می کنید. اما خیلی ها همان اول که با آن گاو ، برخورد می کنند می ترسند و یا بی خیال می شوند و می گویند : این گاو ، رام شدنی نیست. نمی بینی چطور اخم کرده ؟ از دماغش دارد خون می چکد. نمی شود این را رام کرد. ۲. شما یک قهرمانید. هر کسی نمی تواند این مدت را دوام بیاورد. از طرفی شما می دانید که اگر دوام نمی آوردید احتمالا زیر دست و پا و شاخ گاو کلی ضربه را باید تحمل می کردید. شما منحصر به فردید. کلی می توانید شاد باشید که توانسته اید این کار را بکنید و احتمالا مدال قهرمانی نیز خواهید گرفت و اعتماد به نفس شما نیز افزایش خواهد یافت. ۳. تماشاگران برای شما دست می زنند و هورا می کشند. شما قهرمان آنهایید. اسمتان را تا مدت ها به خاطر خواهند سپرد. حالا اگر خیلی ها را بیاورند پای گاو بازی ، بعد از ۲ یا ۳ بار شکست دیگر ادامه نخواهند داد و می گویند : این گاو ، رام نشدنی ست. توجه داشته باشید که این حرفها را ناامید ها می زنند و بعدا گوش به گوش می پیچد تا همه بدون اینکه بدانند باور می کنند که این گاو رام نشدنی ست و در جواب این که چه باید کرد سه راه حل را پیشنهاد می کنند : ۱. باید با این گاو قهر کنیم تا خودش رام شود . ( طبیعی ست که خودش از خدایش است که رام نشود. زیرا طبیعتش وحشیانه ست ) ۲. این گاو را باید کشت و گاو دیگری را آورد که خودش رام باشد. ( هدف شما رام شدن این گاو است نه کشتن آن و آوردن گاو دیگر که اگر این گونه بود که دیگر این بازی اصلا به وجود نمی آمد. ضمنا مطمئن باشید هیچ گاو دیگری خودش رام نیست. طبیعت این نوع گاوها وحشی بودنشان است. ) ۳. باید این گاو را با طناب کتک زد. ( البته به نظر می رسد اگر این روش با غذا همراه باشد برای گروه ببر ها و شیرها و فیل ها جواب بدهد اما برای گاومیش ها فکر نکنم. به هر صورت این روش قابل آزمایش است اما اگر زد و شکمتان را جر واجر کرد نیایید بگویید تقصیر سعید بود. ) در هر حال شاد و پیروز باشید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لغت نامه ی سَعدخدا یکی از نوادگان به حق دهخدا : گاوبازی : اصلاح کردن امور ، برطرف کردن نقیصه ها. رام کردن : اصلاح کردن ، اصلاحات گاو وحشی : کشور جهان سوم، گروه فشار، نیروی انتظامی، زورگویان، قاتلین زنجیره ای؛ سوار بر گاو وحشی شدن کنایه است از مصلحی که بر مسند قدرت می نشیند برای مثال : دوم خرداد ۱۳۷۶ . اسب وحشی : در این جا به معنای همان گاو وحشی است. وحشی گری : زورگویی، سوء استفاده از قدرت و ثروت، پاچه خاری، دروغگویی، مال مردم خوری، دزدی، رشوه گیری، رشوه دهی، فساد مالی، جنگ با دنیا، تهدید کردن اسراییل به محو از روی زمین، له کردن پرچم آمریکا و اسراییل، فیلترینگ سایت ها، پرتاب کفش به سمت کسی، بی فرهنگی، طرح امنیت اجتماعی و . . . گاو باز : مصلح، اصلاحاتی، دارای فکر نو، روشنفکر، دانا، برای مثال : خاتمی ۱۲ تا ۱۸ ثانیه : در این جا به معنای زمانی ست که یک کشور برای اصلاحات به آن نیاز دارد و قطعا از ۸ سال بیشتر است. گاو یا اسب رام شده : انسان اهلی ،مملکتی با آزادی نسبی، کشوری دارای آزادی بیان، مردمی که به حقوق همدیگر احترام می گذارند، سیاستمدار متعادل، افرادی که به پیشرفت کشور و از دست ندادن فرصت های موجود فکر می کنند، مدیریت قوی، ارتباط سالم با دنیا، شایسته سالار، مردمی که به جای فکر به فیلتر شکن و فیلتر کردن به ساختن کامپیوتری جدید فکر می کنند، با فرهنگ، عدم دیکتاتوری، با سواد . گاو : اصولگرا ، شورشی ، پایبند به قوانین ابتدایی ، آمریکا ، کشورهای زورگوی دنیا ، دیکتاتور ها ، برای مثال : ایران فعلی رام شدنی : اصلاح شدنی تماشاگران : مردم عامی ، آحاد ملت ، عامه ی مردم ، طرفداران . خیلی ها : مردم باصطلاح روشنفکر، تحریم کنندگان انتخابات قهر کردن : تحریم انتخابات ، مبارزه ی منفی ، سکوت کردن کشتن : انقلاب کردن گاو دیگری را آوردن : کنایه از "حکومت دیگری را جایگزین کردن" . با طناب زدن : شورش کردن ، تحصن ، اعتصاب ، تظاهرات . جرواجر کردن : زیر ضربات باتوم کسی را له کردن، زندانی کردن، شکنجه کردن، تحت فشار شدید عصبی قرار دادن، منع کردن کسی از زندگی سالم، اعدام کردن، کشتن کسی به صورت مخفیانه، از بالای پشت بام به پایین پرتاب کردن کسی، تجاوز کردن به دختری در زندان، تجاوز کردن به پسری در زندان، خانواده ی کسی را تحت فشار قرار دادن، شکم کسی را جرواجر کردن کنایه از مورد آزار و اذیت جنسی، جسمی و روحی قرار دادن شخصی است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 17:19 توسط سعید |
|
|
بعضی کوه ها ، آتشفشان خلق شدن . بعضی کوه ها اما آتشفشان خلق نشدن. دستۀ دوم وقتی توی دلشون آتیش باشه باید چی کار کنن؟
. . . . من به جرم منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت ، عشقم مُرد ، یارم رفت . . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 2:14 توسط سعید |
|
|
اینجا عشق اینجا انسانیت اینجا من اینجا تو اینجا به جز ما ( اگر بخواهیم ) همه فیلترند بد جوری این من به " الف " نیاز دارد . . . فعلا که دارند دسته دسته دانشجو می برند زندان. پارسال یکی از سردار ها گفت برای امریکایی ها چندین هزار قبر کنده اند. من نمی دانم آمریکایی دفن کردند یا نه. اما کاش به جای اینکه برای آمریکایی ها قبر بکنید برای شهیدان خودمان بکنید که نیاورید داخل دانشگاه . یعنی ما هیچ تعریف مشخصی نداریم از قبرستان و دانشگاه؟ در این حد کودن شده ایم؟ یا دنبال بهانه هستید که دانشجو بزنید و ببرید؟ کجایتان سوخته که خاتمی ۶۰ درصد از رای دانشگاه را مال خودش کرده؟ و احمدی نژاد تنها ۱۲ درصد را ؟ حالا هم بیایید همه با هم لبخند بزنیم به احمدی نژادی که در این بحبوحه ، بدون کوچکترین سخنی، همایش اصل ۴۴ برگزار می کند. ۳ سال پیش در جریان تظاهرات مردم تبریز احمدی نژاد اینجا هدیه می داد به این و آن. شما ، تا الان به جهان آخرت و قیامت و این حرف ها شک نکرده اید؟ وقتی کسانی که داعیه ی این دین و مذهب را دارند خودشان این چنین می کنند چطور می شود مطمئن بود که دنیای دیگری هم هست؟ به هر صورت این سوالیست که خیلی وقت هست دارم. در گوشی : یک مقدار خسته ام. از همین الان بگم که مطلب بعد هم سیاسی ست. کسانی که از سیاست به قول خودشان سر در نمی آورند نظر هم اگر نگذارند من ناراحت نمی شوم. حالا اگر دوست داشتید بخوانید اگر هم نه، فکر نکنید که اگر مطالب سیاسی ام را نخوانید و نظر نگذارید ناراحت می شوم. من وظیفه ی خودم می دانم که در این خانه ی ۵۰۰ پیکسلی خودم ، چیزهایی که باعث می شود تا شعار وبلاگم یعنی انسانیت و عشق نابود شود را بنویسم. امسال عید با خودم شعار "دور نشدن از انسانیت" را سر دادم. حالا بعضی وقت ها انسانیت با چیزی که شما اسمش را می گذارید سیاست، قاطی می شود. دیگر دست من نیست. چقدر امسال زمستون ، سرده . مطالب سیاسی م زیاد شده . باید یه موضوع ، به موضوعاتم اضافه کنم. یه مطلب دیگه نوشته بودم اما احساس کردم اگر الان از دانشجو ها و دانشگاه، حمایت نکنم انگار هیچ کاری نکرده ام. آن مطلب را هم بعدا دوباره می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 0:11 توسط سعید |
|
|
امروز وقتی می خواستم کتاب های کهنه ی غیر لازمم را دور بیندازم چشمم به برگه ای خورد که خاطره ای را برایم زنده کرد. با خودم گفتم این خاطره را حتما برای دوستان، می نویسم : کلاس اول دبیرستان بودم و تازه جلسه ی اول کلاس ادبیات محسوب می شد. بعد از اینکه معلم برنامه اش را گفت رو به من کرد و من در حالی که یادم نیست به چه چیزی می خندیدم داشتم خنده ام را کنترل می کردم. از آن خنده هایی که سر کلاس خیلی کنترلشان سخت می شود. معلم وقتی من را دید که دارم می خندم تشری به من زد و نزدیک من شد و از شدت عصبانیت نتوانست دستش را کنترل کند و متاسفانه یک پس گردنی نا محکم به من زد. من که به شدت عصبانی شده بودم منتظر فرصتی برای تلافی بودم و این فرصت نصیب من شد. معلم موضوعی را تحت عنوان "وظیفه ی فرزندان در مقابل پدر و مادر چیست؟ " برای ما مطرح کرد و گفت انشایی را در این رابطه بنویسید. بعد از حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه گفت وقت تمام است و حالا باید چند نفری را که صدا می زنم انشا ها یشان را بخوانند. آرزوی من این بود که اسم من هم جزو نفرات باشد. با توجه به اینکه معلممان روز اولی بود که ما را می دید و طبیعتا به اسم نمی شناخت منتظر نبودم که نامم را صدا بزند اما به شدت دوست داشتم که مرا نیز صدا بزند. گفت سه نفر را صدا می زند و درست عین فیلم ها من شدم نفر آخری که صدا زد. همه ی شرایط آماده ی انتقام گیری من بود. پس شروع به خواندن کردم : ( هیچ گونه اصلاحی در متن انشا برای نوشتن در وبلاگ انجام نداده ام و تماما برداشت از روی خود انشاست پس اگر غلطی وجود دارد از من ِ ۱۰ سال پیش است نه الان. ) مقدمه : بهتر بود به جای اینکه این موضوع را می داد موضوع "وظیفه ی پدر و مادر در مقابل فرزند چیست؟" را می دادید. زیرا وظیفه ی پدر و مادر در مقابل فرزند گفته نشده ولی "وظیفه ی فرزند در مقابل پدر و مادر چیست؟" بارها داده شده است. به هر حال شما معلمید و ما فرمانبر و باید موضوعی را که داده اید اجرا کرده و بنویسیم : وظیفه ی فرزند در مقابل پدر و مادر در وهله ی اول احترام به آنهاست. احترامی که گرچه همه ی ما کم قائل می شویم ولی کمابیش قائل می شویم. ولی احترام به پدر با احترام گذاردن به مادر تفاوت فراوانی دارد. مادر ، آینه است. اگر به او احترام گذارده شود به تو احترام می گذارد. ولی پدر با عصبانیت خویش موجب می شود که نتوان با او حرف زد و در نتیجه اگر احترام هم بگذاریم سرانجام روزی از روی حرص آدم را می زند. پدر و مادر مانند معلم مرد و زن می مانند : برای مثال معلم زن ، هیچ وقت از روی حرص یا خستگی به خاطر یک خنده به انسان پس گردنی نمی زند ولی معلم مرد می زند. احترام به مادر باید خیلی بیشتر از احترام به پدر باشد زیرا یک فرزند به کمک مادر ، بزرگ می شود ولی پدر کمکی زیاد در رشد فرزند نمی کند. فرزند بایستی از ته قلب به مادر و پدر خویش احترام بگذارد و برای آنها ارزش قائل شود و در وهله ی دوم کمک در زندگی آنها در روزهای پیری ست که به آنها کمک شود و مثل بعضی انسان ها عمل نکنیم که پدر و مادر را به جایی دور از خانه ی خود می برند و به نوعی آنها را دور می اندازند ولی آیا پایان کار ما هم پیری نخواهد بود؟ آیا خوشحال می شویم وقتی که فرزندانمان ما را دور بیندازند؟ پس به آنها احترام بگذاریم تا شاید رستگار شویم. سعید ..... زنگ ادبیات معلم : آقای عطاری تاریخ : ۱۲/۶/۱۳۷۷ فقط این را بگویم که خواندن این داستان، سر کلاس ، آنهم در حالی که هنوز معلمت را نمی شناسی و تازه اول دبیرستان هستی دل و جرات زیادی لازم داشت و یادم هست که همان روزها بچه ها خیلی اصرار داشتند که این انشا را برای معلم نخوانم چون فلان می کند و بهمان می کند و .. اما من خواندم و اتفاقا معلم من بعد از شنیدن این انشا خیلی رفتار خوبی با من داشت و مرا به پای تخته ی کلاس برد و از من در حضور بچه ها عذرخواهی کرد و مرا بوسید. بعد از آن هم با کارهایی که کردم و با فعالیت های کلاسی که داشتم و نمرات خوبی که گرفتم ارتباط بین من و اقای عطاری بسیار خوب شد و من هرگز چهره ی ایشان را از خاطر نبرده ام. شاید آن روز اگر می ترسیدم و حق خودم را نمی گرفتم نه خاطره ی خاصی داشتم و نه کار بزرگی کرده بودم. آن روز خواندن این انشا ، یک ریسک بود. خوشحالم که خیلی جاها نگذاشته ام حقم را بخورند و همه چیز را هم بیندازم گردن ایران و حکومت و ... احتمالا خودم را هم با این جمله راضی کنم که ای بابا! حالا معلمه دیگه! یه چیزی گفته. مهم اینه که آخر ترم نمره تو بگیری. خدا رو شکر که هیچ وقت این جوری نبودم. واقعا خدا رو شکر. یعنی اگر ادعایی هم دارم خوشبختانه فقط شعار نیست. بیرون از این جا هم من همینم که می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 13:14 توسط سعید |
|
|
توجه : نام هوشنگ نصیر زاده به دلیل علاقه ی زیاد نویسنده به ایشان ، در متن آورده شده است.
ورزش : پاس بده . بابا پاس بده . آهان . ( کمی با داد بیشتر ) بزن. بزن. ( توپ گل نمی شود. ) وااااااااااااااای . . . پسر اگر گل می شد کارشون تموم بودا... آخر بازی : مربی تیم برنده : البته ما شانس های زیاد تری را داشتیم که از دست دادیم. بر فرض مثال بازیکن شماره ی نهمون اگر اون فرصت رو از دست نمی داد و دو سه تا توپی که با بدشانسی از کنار دروازه بیرون رفت اگر گل می شد من فکر می کنم که ما اقلا با پنج گل و یا شاید حتی بیشتر می بردیم. مربی تیم بازنده : خوب. بازی خوبی بود در کل اما اگر بازیکن های که به تیم ملی رفته بودند رو داشتیم احتمال زیاد این بازی رو حداقل مساوی می کردیم. ما فرصت های خوبی هم داشتیم. اگر بازیکنانمون جوون نبودند الان شاید حتی ما می تونستیم برنده ی بازی باشیم. برنامه ی نود : آقای نصیر زاده این صحنه پنالتی بود ؟ نصیر زاده *: یه بازیکن همون طور که میبینید ماکس شده با بازیکنی که روش خطا شده. اما من فکر می کنم این خطا باشه. اگر یه صحنه ی دیگه هم داشته باشید اگر از پشت هم صحنه داشتیم می شد راحت تر قضاوت کرد. اما به نظر نمی رسه بازیکن خودش رو دایو بسته باشه. بنابراین حداقل اگر خطا نگرفته کارت هم نباید می داد. چون عمل زیاد شبیه دایوینگ نیست. نود : پس با این حساب می شه گفت که خطا بود؟ نصیر زاده : گفتم. اگر صحنه ی دیگه ای هم داشتیم می شد راحت تر قضاوت کرد. اما حالا ... نود : نظر شما اینه که خطا بود ؟ نصیر زاده : بله. نود : با این حساب اگر این جا خطا می گرفت یعنی پنالتی بود و امکان داشت کل جریان بازی عوض بشه. چون می دونید؟ درست بعد از این صحنه که خطا نمی گیره اون طرف یه خطا اتفاق می افته و همون صحنه منجر به گل تیم برنده می شه. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خانواده ( مردها ) : پسر : دوست من چی شده ؟ دوست پسر : اگر یه ذره بیشتر پول داشتم . فقط یه ذره... الان اینجا گیر نمی کردم. به جون تو می رفتم اون ور. پسر : می فهمم. به جون تو منم بعضی وقتا این سوالا میاد توی ذهنم. اگر من ایران دنیا نمیومدم می دونی چی می شد؟ دوست پسر : هوم . . بگو! پسر : هیچی. به جای اینکه بشینم با توی الدنگ حرف بزنم و حرص بخورم شاید الان با یه دختر مامانی توی کازینو بودم. پسر : سانسور. دوست پسر : سانسور . پسر : سانسور. دوست پسر (در حالی که می خندد) : ولی جدی ! فکر می کنی چی می شد اگر مثلا توی نیویورک به دنیا می اومدیم. به جون تو پولمو می دادم یه آبجوی مشتی می خریدم می خوردم حالشو می بردم. پسر : از کجا می دونی؟ ما انقدر بدبختیم که اگر تو ایران به دنیا نیومده بودیم شاید توی ناف افغانستان به دنیا می اومدیم. دوست پسر : . . . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خانواده ( زنها ) : زن همسایه در حالی که دارد با یک نون بربری به خانه بر می گردد نسرین جون را می بیند. زن همسایه : نسرین جون دیشب رفتی اون نکبتو ببینی؟ نسرین جون : جون تو وقت نشد فدات شم. اقا پسرت چطوره؟ خوبه؟ زن همسایه : نه بابا. کجاش خوبه؟ به خدا قسم اگر به خاطر وضع بابام نبود همه چیو می ذاشتم می رفتم. نسرین جون : وا ! بلا به دور ! این حرفا چیه؟ خوب پسرا همینن دیگه. زن همسایه : اما همش با خودم فکر می کنم اگر من اون روز که بابام گفت با اکبر ازدواج نکنم یه ذره به حرفش گوش داده بودم الان شاید خیلی وضعم بهتر از این حرفا بود. نسرین جون : آره والا ! منم همینو می گم. شاید اون روز که اون پسره کامبیز. کامی رو یادته؟ زن همسایه : وا ! مگه میشه یادم بره؟ همونی که یواشکی با هم می رفتین تو خونه دیگه !؟ نسرین جون : آره. اگر با اون ازدواج می کردم الان وضعم این طوری نبود. این یارو معتاده. کوف بکشه ایششالا. درد بکشه. همه ی پولمونو . . . . . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جامعه : بیمار : خانم دکتر شرمنده! به خدا دلم انقدر درد می کنه که نمی تونم خودمو نگه دارم. خانم دکتر : چی خوردی دیشب ؟ بیمار : هیچی والا. یعنی یه چیزایی خوردم. پیتزا بود و یه کم سیب زمینی. ( بیمار با خودش فکر می کند : هی به این مرتضی کثافت گفتم نریم سوپر استار. غذاهاش خرابه بابا. همه رو می کنه تو گونی می ده به آدم. مرتضی خدا بگم چه کارت کنه؟ اگر الان رفته بودیم اونجایی که من گفتم هم ۳۰ تومن پیاده نمی شدیم هم من این جوری نمی شدم. ) خانم دکتر : کجا رفته بودی؟ بیمار : بیرون. نمی دونم. غذاش بد نبود اما . . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سیاست : مخالف خاتمی : برو بابا . خاتمی هم شد آدم ؟ موافق خاتمی : چشه ؟ مخالف : خاتمی خودشو یه بار نشون داده. شاید این دفعه هم بیادا اما اگر بیاد منتظر چیز خوبی نباش. خاتمی قبلا هم ثابت کرده که دل و جرات نداره. موافق : بیشین بینیم با. خاتمی قبلا ثابت کرده چی نداره ؟ یعنی تو که طرفدار خاتمی بودی دل و جرات داری که حتی جلوی حراست دانشگاهتون هم وای نمی سی؟ مخالف : آقا جون. موضع می گیری چرا ؟ خدایی بشین رو حرفم فکر کن. اگر خاتمی اون روز ۱۸ تیر ، ساکت نمی شست می دونی چی می شد؟ اون موقع کلی ملت پشتش بودن!! . ۲۰ میلیون کم نیستا. موافق : ترو خدا دست از این اما و اگرهات بردار. کی ملت ما پشت کسی مثل خاتمی ایستادن؟ اشتباه نکنا. خاتمی خمینی نیست. مصدقه. مخالف : من واقعا برای تو و موافقای این ترسو متاسفم. اگر خاتمی دور اول خوب کار کرده بود الان شاید بهش رای می دادم. موافق : حالا رو چه حسابی می گی اگر سکوت نکرده بود خوب می شد؟ با این حساب منم می گم اگر خاتمی سکوت نمی کرد هم خودشو هم اون جمعیت محدودی که احتمالا شاید بعد از خاتمی میومدن بیرون و یه ذره شعار هم می دادن و بعدشم احتمالا ماهواره و دشمن رو توی تلویزیون بهانه می کردن و توی تلویزیون هم کلی از خاتمی دفاع می کردن و رهبر هم یه ذره گریه می کرد و ختم کلوم. بعد این که سکوت شد کی میومد ؟ شاید ناطق نوری . بعد احتمالا تو الان می نشستی می گفتی اگر خاتمی رو نمی کشتن شاید . . . مخالف : حرفات درست. اما اگر تقلب کنن چی؟ اگر بازم مثل قبل نذارن کار کنه چی ؟ اصلا شاید . . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 4:15 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|