![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
مادر می گوید : نده. این ها هزار جای دیگر هم می خورند. می گویم : اصلا فرض بگیریم که هزار جای دیگر هم غذا می خورند. این مهم نیست که با عشق بهشان غذا بدهیم ؟ این که ته مانده ی بشقاب های مردم را بخورند فرقی ندارد با ارزنی که من با عشق بهشان می دهم؟ فکر می کنم : جای دیگر چه می خورند؟ پیتزای ارزن؟ چلو ارزن؟ ته مانده ی ساندویچ با هزار تف و کثیفی؟ اصلا این که بهترین غذا را بهشان بدهند اگر با عشق نباشد چه؟ اگر انسانهای دیگر هم بگویند که بهشان غذا نده هزار جای دیگر هم می خورند، چه ؟ یاکریم هایم وقتی نگاهم می کنند ذوب می شوم در خواستنشان. اگر هزار جای دیگر غذا می خورند این جا چه می کنند؟ کجای دلشان را پُر می کند این ارزن ها؟ کاش مادر یک بار با عشق به این دو یاکریم نگاه می کرد. شاید او هم نمی توانست بگذرد وقتی می دید که با چه شوقی تمام پشت بام را می گردند. از آن گذشته این همه یاکریم در این دور و اطراف. چرا فقط این دو می آیند پیش من؟ اما مادر معتقد است : پرنده ها بی وفایند. فکر می کنم : پرنده ها! راست می گوید؟ بی وفایید؟ دیگر بهتان غذا نمی دهم. ظهر شده است. می روم پشت بام. سیگارم را در می آورم و آتش می زنم. می آیند. نه ! پرنده ها بی وفا نیستند. آزادند. سیگارم را می گذارم روی طاقچه ی پشت بام و می روم سراغ جعبه ی ارزن ها. جعبه را می آورم در حالیکه چیز زیادی از ارزن ها باقی نمانده. کمتر از همیشه جلویشان می ریزم تا مادر باز عصبانی نشود که « سعید! تمام کردی ارزن ها را ». و بعد کمی فاصله می گیرم تا با خیال راحت بیایند و بخورند. سیگارم را در دست می گیرم و در حالیکه چیز زیادی از آن نیز باقی نیست می کشم و یاکریم هایم را نگاه می کنم در حالی که با عشق غذایشان را می خورند. باز شب می شود. یاکریم ها خوابند شاید. یاکریم هایم حالا دیگر حتما خوابیده اند. خوابشان سبک است. تمام زندگی را در ترس می گذرانند. در ترس اینکه نکند انسانی بکشدشان. نکند برای لحظه ای خوشی با تیر بزندشان. نکند حیوانی بخوردشان. پرنده ها همیشه می ترسند. یادم می افتد. بچگی من نیز در ترس گذشت. بمباران. وضعیت قرمز. سفید. آبی. زرد. خاکستری. حالا که می گویند دیگر جنگی نیست. اما می دانم یاکریم ها هنوز نگرانند که نکند تیرهای هوایی نیروهای ضد شورش، بخورد بهشان. . . . و پرنده ها همیشه می ترسند. صبح است و مادر هنوز معترض است. مادر می گوید : این ارزن ها برای یاکریم ها نیست. ــ پس برای کیست؟ ــ برای مرغ عشق ها. ــ چرا؟ چرا فقط مرغ عشق ها؟ ــ چون اسیر ما هستند. چون فعلا آنها هستند که در قفسند . ــ چون آنها اسیر ما هستند غذایشان را می دهیم؟. . . اما یاکریم های من هم غذا می خواهند. فکر می کنم : پس تنها فرق مرغ عشق های ما و یاکریم ها این است که یاکریم ها آزادند و آزادی همیشه خوب نیست؟ باید در چارچوب قفس (قانون) باشد؟ چون من نمی توانم برای همیشه آنها را در دستانم لمس کنم نباید بهشان غذا داد؟ نگاهشان کن. زندگی در چشمان اینهاست. . . کاش می شد با انسان ها احساسی حرف زد. مادر می گوید : نه مامان جان. پرنده ها بی وفایند. فکر می کنم : پرنده ها! یاکریم های من! بی وفایید؟ دیگر بهتان غذا نمی دهم. ظهر می شود. به پشت بام می روم. دو تایی با هم نشسته اند روی نرده های پشت بام. ارام روی صندلی می نشینم. فکر می کنم: دیگر بهشان غذا نمی دهم. بی وفایند. مادر راست می گوید. سیگارم را روشن می کنم. به بوی سیگارم شرطی شده اند انگار. در دلم می گویم : نه . نیایید. ترو خدا نیایید. بروید جای دیگر. این همه غذا اما آنها نمی شنوند. آنها می آیند روی بام، روبروی من، گشتی می زنند کمی می ایستند، نوک بر زمین می زنند و کمی بعد دوباره دلم برایشان پر می زند. سیگارم را می گذارم روی طاقچه ی پشت بام و می روم تا جعبه ی ارزن ها را بیاورم. جای همیشگی را نگاه می کنم و نیست. جایی دیگر و نیست. می گردم . نیست که نیست. ناامیدانه به پشت بام بر می گردم. هنوز منتظرند. دارند نگاهم می کنند. نمی توانم بهشان غذا ندهم. به امیدی آمده اند روی بام خانه ی ما وگرنه این همه بام. خوب می روند جای دیگر . نه! اینها بی وفا نیستند. سراغ کیسه ای می روم که همان نزدیکی هاست. دستم را تا ته توی کیسه می کنم که به نظر می رسد کیسه ی نسبتا کثیفی ست. دستم کمی کثیف می شود چون سبزی مانده و کمی نان له شده هم آنجاست. یک تکه نان خشک شده . غذای خوبی می تواند باشد. بر می دارم. با دستم خرد می کنم و برایشان می ریزم. دستم را آب می کشم و سراغ سیگارم می آیم. تقریبا تمام شده است. حوصله ی سیگار دیگری هم ندارم. حتما مادر جعبه را قایم کرده. شب می شود. با مادر صحبت می کنم که جعبه ی ارزن ها کجاست؟ می گوید : سعید! همه ی ارزن ها تمام شد. می گویم : قایمش کردی. فکر می کنم : من چه آدم بدی هستم. ارزن ها را تمام کرده ام. آنهم برای یاکریم ها. اما من واقعا نمی توانم امیدشان را نا امید کنم. آنها می آیند اینجا که ارزن بخورند. مادر می گوید : پرنده ها بی وفایند. اینجا نخورند جای دیگر. می گویم : یاکریم ها بی وفایند. اورانگوتان بی وفا نیست؟ گربه بی وفا نیست؟ فیل بی وفا نیست؟ هشت پا بی وفا نیست؟ ماهی بی وفا نیست؟ مادر می گوید : سعید. فکر می کنم: می خواهی برایم اسب بگیری؟ یا سگ؟ که نجس است در دین شما؟ می خواهی بروم یک الاغ بیاورم اینجا؟ الاغ که بی وفا نیست؟ حسابی سواری می دهد. اصلا .بگو ببینم . . انسان . . . ؟ ضربه ای که به پسرت خورد را یاکریم ها زدند؟ تو به خاطر بی وفایی یاکریم ها با خواهرت رفت و آمد نمی کنی؟ آن خانواده ای که به سخره تان گرفتند یاکریم ها بودند؟ این که همه چیز در حال گران شدن است به خاطر بی وفایی یاکریم هاست؟ فقر، به خاطر یاکریم هاست؟ اصلا مگر ارزن کیلویی چند است ؟ ـــ جعبه ی ارزن ها کجاست ؟ ـــ همان جا . توی کمد. حالا ظهر فرداست. می گویند صبح ، برف شدید و سنگینی باریده. می گویند کلی آدم ها با آن حال کرده اند. به پشت بام می روم. اما هیچ برفی نیست. فکر می کنم : مادر ! دیدی برف هم بی وفاست. پس چرا از آن لذت می برند؟ یاکریم ها می آیند روی نرده های پشت بام می نشینند. فکر می کنم : اما یاکریم هایم هنوز هستند. حالا کی بی وفاست؟ فوری می روم سراغ جعبه ی ارزن ها و دوباره به پشت بام می آیم. سیگارم را هنوز روشن نکرده ام که می آیند روی بام. فکر می کنم : حالا دیگر به من شرطی شده اند نه سیگارم. شاید ما انسان ها بتوانیم از همین دو تا یاد بگیریم که عاشق باشیم وقتی دو تایی با هم می آیند و دو تایی با هم می خورند و دوتایی با هم پر می کشند و دوباره روی نرده ها می نشینند. وقتی مُردم تا مدت ها این دو یاکریم، شاید انسان ها را به یاد من بیندازند. همین انسان های با وفایی که وقتی یک بار غذای تو را می خورند دیگر بر بام هیچ کس نمی نشینند. چقدر خوب! نه، مادر ؟!
دوستانی که SMS مبنی بر تمام شدن عاشقانه ها دریافت کردند من را ببخشند. راستش را بخواهید در همین یک ساعت، انقدر تحت تاثیر محبت های دوستانه تان قرار گرفتم که از تمام شدنش پشیمان شدم و پست مربوطه حذف شد. شرمنده ام کردید. تمام شدنش باشد برای بعد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 22:19 توسط سعید |
|
|
قدرت عشق یا عشق قدرت مـــــــــــــــــدرنتیه یا سنـت؟ تو مــــــــحور شـــــــــــــرارت ژیان و عشـــــق سرعت ؟ ! مُسَکّــــــــن رنـــــــــج و درد به صـــــــورت قرص و گــــــرد شــــــــــــام و ناهار نداریــم جاش می خــوریم کیک زرد انتــــــــــخابای تســــــــــتی ازدواجـــای قســـــــــــــــطی دوزار ته گـــــــــــــنجه بـــــود فرســـــــــــتادیم فلســطین موفقــــیت تضــــــــــــمینی! مــــــــــوزیک زیر زمـــــــینی دکـــــــتر قلـــب نمی خوایم جــــــــــــــــراح فــک و بینی غیرت سیب زمینی ** توسعه سبک چینی دموکراسی دینی ** پیتزای قرمه سبزی
بـچــــــــــــــــه هـــــای پاپتی چلوکـــــــــــــباب ســـــاعتی قـــــاچـــــــــــاق زن به دوبی آدمــــــای غـــــــــــــــــیرتی ! خون با اســــانس اچ.آی.وی آنفلونزای مرغــــــــــــــــــــی یکــــــی از وبا می میـــــــره یکـــــــــــــی جــــــنون گاوی ذخـــــــــــــیره هــــــای ارزی تحرکــــــــــــــــــات مــــــرزی هیچی دیگــــــــه نداریــــــم اعـــــــتبارات قــــــــــــــرضی اقتـــــــصاد تــــــــــــــــزریقی مـرخـــــــصی تشــــــــویقی سینــــــــمای فلـــــــــسفی موسیــــــــقی تلفــــــــیقی عاشقای قزوینی! توسعه سبک چینی! دموکراسی دینی! پیتزای قرمه سبزی!
دیزی توی کــــــافی شــــاپ مدیتیشن به قصد رختخواب نذری می دن افـــــــــطاری؟ زرشـــــــــــــک پـلو با کچاپ دنــــــــیاهای مــــــــــــجازی دانشگــــاه شـــــــــــهربازی قهرمانای ملــــــــــــــــــــــی پــــــــروینن و حــــــــــجازی! داروهای تقــــــــــــــــــــلبی معـــــتادای تفـــــــــــــــننی مد لبــــــــــــــــــــاس ملی! صــــــــــــنایع تســـــــــننی آمـــــــــــــــــوزش از راه دور فروش ســــــــــــوال کـنکور نزول یا ســـــــــــود بانکی؟ یا انتـــــــــــــخاب یا که زور غیرت سیب زمینی ؛ توسعه سبک چینی دموکراسی دینی ؛ پیتزای قرمه سبزی
پل شیخ فضل الله از روی ستارخان رد می شه!!! گروه کیوسک ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به جون خودم اگر برداشت سیاسی کنید می کشمتون. این وصله ها به من نمی چسبه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 1:4 توسط سعید |
|
|
سلام نگفتم سال جدید خوبه؟ تو هی گفتی نه. آره . خود تو. ها؟ چیه؟ چرا دور و برتو نگاه می کنی؟ خودت رو می گم. هی هرچی بهت می گم بابا امسال سال خوبیه می گی نه. خوب اصلا بهتر. نباشه. اصلا سال خوبی نیست. خوبه؟ خیالت راحت شد؟ عقده هات ترکید؟ حالا که چی؟ فکر می کنی آدم شدی ؟ بزرگ شدی؟ بدبخت. بیچاره. ابله. تو همین حال و احوال بودم که مامان گفت سعید . آینه رو بیار واسه سر سفره ی هفت سین. گفتم باشه. بیا. اینم آینه. سال داشت کم کم نو می شد. از همان حال و هواهای عجیبی که سالی یک بار و فقط هم یک بار تکرار می شوند. مادر اسپند را آماده کرده که نمی دانم چه کسی چه کسی را چشم نزند در سال جدید. ایستاده ام بالای سرش و چشم هایم را میخ کرده ام در ذغال سال نو. اولین ذغالی که از درون می سوزد. یک نگاه به دلم می کنم. چقدر سوخت سال پیش. بدبخت گر گرفته بود انگاری. یک سر می زنم به تلویزیون. ماهواره نه. تلویزیون. خوب آخر در تلویزیون ما اصلا هیچ کس نمی رقصد. هی گفتیم امسال شاید کسی برقصد. دیدیم نرقصیدند. بعد خیالمان راحت شد که خدا را شکر هنوز آنتن خانه مان از این بشقابی ها نیست. هنوز دنیا را دو نفری به همراه پدر تحریم کرده ایم. کلی هم خوشحالیم. شورای امنیتمان هم این طور است که پدر حق وتو دارد چه حقی. از آن حق ها که امریکا هم ندارد. خلاصه نزدیک های تحویل سال نو بود. تحویل یعنی اینکه دو تا سال جایشان را با هم عوض می کنند. یکی می رود. آن یکی می آید. فرقشان هم این است که در آن یکی که می رود می دانی چه غلطی کرده ای و در این یکی که می اید فقط حدس می زنی که چه غلط هایی خواهی کرد. سال داشت نو می شد. یک جوری با اضطراب فریاد می زنم : "مامان" . می گوید : "بله؟" می گویم : "بیا. دارد نو می شود." مادر هم ذغال ها را بر می دارد می گذارد داخل اسپند دان و بعد اسپند را می ریزد روی آن و دودی می شود . از آن دودها. البته این دود خوب است. چشم حسود را از حدقه می ترکاند. از آن ترکاندن ها که رویا دو سه هفته ای یکبار اینجا انجام می دهد. همه منتظریم که :۱۰ . ۹ . ۸ . بزن کانال سه. برنامه ش بهتره. ۴. ۳ . ۲ . ۱ . . . من دستهایم را فشرده ام به هم از آن فشردن ها که فقط سالی یکبار پدر دستم را آن طور می فشارد. نمی دانم چرا ما انقدر احساساتی هستیم؟ ! خوب بابا عید شده که شده. دیگه گریه نداره که مامان. بابا هم انگاری نخواهد کسی بفهمد که بغض گلویش را می فشارد هی به خودش غضب می کند. فکر می کند من نمی فهمم که بغض گلویش را فشرده آن هم از آن فشردن ها. سال نو شد نه بوقی. نه تقی نه توقی. نه ناقاره ای. نه طبلی و نه حتی مثل سال های پیش " آغاز سال ۱۳۸۸ مبارک " ی . خلاصه که همان اولش فهمیدیم که امسال بدجوری سال اصلاح الگوی مصرف است. دیدیم خبری نشد گفتیم بزنیم کانال دو. دیدیم آقا در حال حرف زدنند. ما هم که ضایع شده بودیم گفتیم پس مبارک است انشاءالله. احمدی نژاد شروع شد گفتیم جان مادرتان این اول سالی چوب توی ما تحت ما نکنید بگذارید خوش باشیم. تلویزیون را خاموش کردیم. استادیوم آزادی رفتیم بلکه خوش بگذرانیم دیدیم بهع. آن آقایی که آنجا خاموشش کردیم اینجا هولوپی مثل یک عدد هولوی رسیده خورد پس کله مان. از همان موقع گفتم باختیم جمع کنید برویم. بلند گو نمی دانم چرا هی تند تند می گفت فلانی آمده است. فلانی آمده است. هیچ کس هم نه سوت می زد نه بوق و نه حتی پرچمی تکان می داد. ما هم از خنده روده بر شده بودیم از دست این بنی بشر. شنیدم در تلویزیون هم شما ۳ ثانیه ای یک بار نظاره می کردید ایشان را . جمعیت به زور بعد از ۳ بار اعلام بلندگو که نتیجه ای در بر نداشت تحریک شدند که بلند بگویند محمود احمدی نژاد. دنگ دنگ دنگ دنگ. باز دوباره محمود احمدی نژاد. دنگ دنگ دنگ دنگ. در همین احوالات خوشی بودند که یک هو گل اول را خوردیم. آی بد بود که نگو. از استادیوم که می آمدیم بیرون با دوستان ملت رد می شدند به جای اینکه به علی دایی فحش بدهند به این بنده خدا احمدی نژاد می گفتند ..... قدم. لفظش هم خیلی بد بود نتوانستم بنویسم. ولی فحش می دادند از آن فحش ها که من سالی یک بار فقط از کسانی که دعوا می کنند می شنوم. خلاصه که همه می گفتند چیزی نشده که. هنوز ۸ دقیقه باقی ست. بگویید : "ایران قهرمان می شه . . . خدا می دونه که حقشه!!!!!!! به لطف یزدان و بچه ها....ایران قهرمان می شه. " ما گفتیم اصلا بحث قهرمانی نیست. قرار بر این است که صعود کنیم. بازی جام ملت های آسیا که نیست. کسی به حرفم گوش نمی داد. منم گفتم بهتر. کی گوش دادید که حالا دفعه ی دوم باشد. در همین حال یک دفعه گل دوم را هم شانسی شانسی عرب ها چپاندند در زیر تاق دروازه ی همین ایرانی که قرار بود قهرمان شود. از این فیلم های نوروزی مرد دو هزار چهره خوب بود. آخرش هم خیلی خوب تمام شد. اگر یادتان باشد کیانوش در آن سریال قبلی مدیری ، مردی بود روزنامه نگار که تبعید شده بود به جایی. البته آن فضا را طوری طراحی کرده بودند که به نظر برای عصر قاجار و یا پهلوی می رسید. این بار مسعود شصت چی را تبعید کردند و شاید "مدیری" با این پایانی که ساخته بود می خواست اشاره کند به این موضوع که تفاوت چندانی بین آن زمان و این زمان نیست و در هر دو تبعید هست، بدبختی هست . برایم جالب بود که اتهامات شصت چی تشویش اذهان عمومی بود به همراه اقدام علیه امنیت ملی و برخی دیگر که در واقع اعتراضی بود به این که برای هر کسی نمی شود این اتهامات را به کار برد و نیشی زده بود به اقایان قاضی و مسئولین امنیت ملی. کلاه قرمزی هم برنامه خوبی بود. یاد روزگاری که منتظر پخشش بودیم خوش. عید امسال برایم عید به یاد ماندنی ای بود. روز اول عید یک اقایی بود بسیار خوش اخلاق. بنده ی خدا ۱۸ سال بیش نداشت . گفتم عزیز دلم اینجا ورود ممنوع است که می آیی. دهان غره ای کرد و بعد کمی باد به غبغب انداخت و گفت برو رد کارت. خیلی برایم جالب بود و من هم طبیعتا عصبانی شدم یک یقه من گرفتم یک یقه او حالا نگیر کی بگیر. از آن گرفتن ها . یک کمی دعوا کردیم و آخرش هم طرف له شده بود و من هم کلی اعتماد به نفس گرفتم که بالاخره یک شخصی را هم من زدم در عمر اصلاحاتی ام. سیار خوش گذشت اگر کمی دوری ها کمتر بود. امیدوارم باز هم مانند این عید تکرار شود و بعضی ها بخواهند زن بگیرند تا بروند شهرستان. ما هم این وسط دلی از عزا در بیاوریم. مشروب هم گیرم آمد خدا را شکر. دست کسانی که رفتند انزلی هم درد نکند. هر سال شعاری را سرلوحه ی کارم قرار می دهم . در این مورد هیچ شوخی ای هم با خودم ندارم. سال اول یعنی سال ۸۶ ، دور نشدن از حقیقت سرلوحه ی کارهایم بود. سال ۸۷ دور نشدن از انسانیت و حالا برای خودم شعارم را می گویم. تا یادم بماند و هر جا که منحرف شدم به سراغش بیایم. امسال برای من سال "قناعت و دیگر خواهی" خواهد بود. قناعت توصیه ی حافظ بود برای این سالم. و دیگر خواهی شعار اصلی خودم خواهد بود، از آن شعارها. خوشحالم که رویا، باز هم در میان دوستانم قرار گرفت. شاید شروع خوبی برایم بود. دوست داشتم که باشد. دو سالی هست تقریبا که همسایه ی دیوار به دیوار عاشقانه هاست. چشم حسود کور. گوشش کر. زبانش لال. دستش قطع و پایش بریده باد انشاالله. تغییراتی هم در موضوعات وبلاگم دادم. می خواهم کمی بیشتر، خودم بنویسم، کمی کمتر سیاسی بنویسم و کمی بیشتر اجتماعی. عشق هم فراموشم نخواهد شد. از دید من نگاه به اجتماع و حتی نگاه سیاسی هم به دلیل وجود نوعی عشق است. شاید عشق به وطن. عشق به هم نوع و عشق به خود و دیگری. از آن عشق ها.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 5:56 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|