![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
چند وقتی از محیط وبلاگ فاصله خواهم گرفت تا شرایط روانی سابق را بدست بیاورم. نظراتتان و نوشته هایتان را در این مدت می خوانم . فریبرز عزیز ، ندا ، باران ، رویا ، الهه ، بهاره ، شهرزاد ، مطرب ، نجوا ، امیر تنهای عزیزم ، محسن و دیگر دوستانی که اسمشان را در حال حاضر به خاطر ندارم من را ببخشید. می آیم. امیدوارم فراموشم نکنید. شاید یکی دو هفته و شاید تا دو سه روزی قبل از انتخابات نخواهم بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 21:53 توسط سعید |
|
|
پدر : دخترم سنجاق های سرت را بردار. دختر : پدر ! تو که می دانی نمی توانم. مادر باید این کار را بکند. پدر : اما مادرت . . . مادرت که هیچ گاه اینجا نبود. دختر : بود پدر. ظهرها خانه بود. وقتی شما نبودید می آمد خانه مرا میدید. پدر : پس چرا به من نگفتی دخترم؟ دختر : شما چیزی از مادر نمی خواستید. چه می خواستید بدانید که ندانستید؟ پدر : نمی دانم. دوستش دارم شاید هنوز. دختر : او هم دارد. پدر : دوستم دارد ؟ دختر : نه اما دوست، زیاد دارد. پدر : حالا باید گریه کنم یا خنده ؟ دختر : می خواهم بروم پیش مادر. پدر : تو هم ؟ دختر : نه. می خواهم راه مادر را بروم. این طوری می توانم چندین فرزند داشته باشم هر کدام با یک شکل. پدر : برو دخترم اما مواظب باش. دختر : مواظب چی ؟ پدر : مواظب ؟ من گفتم مواظب ؟ دختر : آره پدر. چهار خط بالاتر گفتی . پدر : آهان. دیدم. هیچی. مواظب خودت باش. دختر : راهی که من می روم راه مادر است. اگر خطر داشت مادر نمی رفت. پدر : مادرت خطر را دوست داشت. عاشق دره ای بود که تکیه گاهش من بودم و پرتگاهش هزاران مرد. اگر از من می افتاد نصیب هزاران بود. مادرت پرتگاه را انتخاب کرد. دختر : همین دیگر. سقوط که مواظب بودن نمی خواهد. پدر : حالا نمی شود بیایی کمی صعود کنیم؟ هر چقدر بالاتر هم برویم باز هم سقوط هست. بیا کمی با هم صعود کنیم. دختر : حق با مادر است. شما خیلی گیر می دهید. من می خواهم همین جا سقوط کنم. پدر : بله . من گیر می دهم. زیادی هم گیر می دهم. ببخشید دخترم. برو سقوط کن. دختر : اما پدر. . . قبل از سقوط یک سوال دارم. پدر : بپرس دخترم. دختر : سقوط ، درد دارد ؟ پدر : از مادرت بپرس. دختر : پدر! وضعیت ایران ما به همین زشتی ست ؟ پدر : زشت نیست. مگر سقوط زشت است ؟ دختر : بله. زشت است. پدر : پس چرا می خواهی سقوط کنی ؟ دختر : چون مادر کرد. پدر : شاید مادرت اشتباه کند. دختر : یعنی مادر هم اشتباه می کند ؟ پدر : نه. فقط پدرها اشتباه می کنند. دختر : خودت را لوس نکن پدر. به من بگو. مادرها هم اشتباه می کنند؟ پدر : یادت هست یک بار کوچولو تر که بودی بردمت گذاشتمت روی یک سنگ و بهت گفتم "بپر بغل بابا" ؟ دختر : خوب. یادم که نیست. اما یک چیزهایی یادم می آید. پدر : خوب یک چیزی از یادت نرود دخترم. همیشه بپر بغل بابا. دختر : پس با این حساب باید بپرم بغل عمو رامین. پدر : هر کسی. به من چه ربطی داره ؟ هر غلطی می خوای بکن. تو هم مث ننه ی انگلتی. بزمجه. دختر : بابا . شما خیلی بی ادبید. مادر حق داشت از شما جدا شود. پدر : بله. مادرت حق داشت. همه ی زنها حق دارند. تو هم حق داری عزیزکم. برو خدا به همراهت. فقط آرام آرام سقوط کن که وقتی داری می افتی توی پرتگاه چهار تا بوته ی قشنگ هم ببینی. باشه بابا ؟ دختر : بابا شما خیلی مهربانید. مادر راست می گفت. پدر : خاک بر سر مادرت با تو که وقتی از صعود با شما حرف می زنم دارم گیر می دهم. وقتی به خاطر کار زشت فحشتان می دهم بی ادب و بی تربیتم و وقتی سفارش می کنم که وقت سقوط! آرام سقوط کنید؛مهربانم. خاک بر سرت دخترم. خاک بر سرت دخترم. . دختر عزیزم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:10 توسط سعید |
|
|
دارم آرام آرام به پایان عاشقانه ها می رسم . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 15:26 توسط سعید |
|
|
این یک بازی هست. اما نه مثل بسیاری از بازی ها بیهوده . من نامه ای به رییس جمهور آینده را در وبلاگ مسعود بهنود خواندم و در ذهنم خطور کرد که این بسیار بهتر است که به جای تبلیغ کاندیدای خود ، نامه ای را به کسی که رای خواهد آورد و طبیعتا نمی دانم کیست بنویسم. نامه ای به رییس جمهور آینده. از دوستانم هر کس که مایل است می تواند این بازی را ادامه دهد و او نیز دوستانش را وارد این بازی کند. البته بعدا و طی نوشته ای دیگر حمایتم را از کاندیدای مورد نظرم با ذکر دلایل و تحلیل خودم اعلام می کنم. دوستانی که من به این بازی دعوت می کنم و البته مجبور نیستند دعوتم را بپذیرند : رویا طحان - باران - فریبا شمس کیا - امید قاری هر کدام قبول کنند من خوشحال می شوم. امیدوارم که همه شان بنویسند. بقیه ی دوستان هم اگر بخواهند من خوشحال تر می شوم. نامه هایتان قطعا خواندنی خواهد بود.
نامه ای با عنوان : عشق ، چای ، مردم
جناب آقای رییس جمهور ! سلام قبل از شروع نامه ، انتخاب شما را از سوی مردم ایران به سمت ریاست جمهوری کشورمان ایران تبریک می گویم و امید دارم که شما آن کسی باشید که مورد حمایت من بوده است و اگر چنین نیز نیست امیدوارم که مردم کشورم ایران، این بار اشتباه نکرده باشند و شما رییس جمهوری باشید که در دوره ی تبلیغات خود، دست روی نقاط ضعفی گذاشته باشید که درد ما جوانان ایرانی و همچنین دانشجویان محترم کشور است. این نامه را به شمایی می نویسم که حالا منتخب ملت لقب گرفته اید و امیدوارم که واقعا و حقیقتا منتخب ملت باشید حتی اگر و تنها اگر شعارهایتان منتخب ملت باشد. نامه ای که برایتان می نویسم نامه ای سیاسی ست با رویکرد انسانی و امیدوارم به شما بزرگوار بر نخورد که چرا چنین شخصی به من رییس جمهور، نامه نوشته و از دغدغه هایش گفته است. احساس من چنین است که شما به دلیل همین دغدغه ها آمده اید و اگر آمده اید برای رفع همین ها آمده اید. با امید اینکه من را هم جزو هواداران کنونی خود بدانید هر چند منتخب من نباشید.
جناب آقای رییس جمهور ! می خواهم داستان معروفی را برایتان نقل کنم که شنیدنش هر چند تکرار مکررات باشد اما مفید به فایده است و شاید من چیزی ببینم که شما ندیده اید و شاید نیز بالعکس ِاین موضوع برقرار باشد که صد البته هست. گویند روزی در صف شلوغ نان، کسی برای خالی شدن صف فریاد برآورد که کوچه ی پایینی آش می دهند. صف خالی شد و حالا آن شخص به هدف خود رسیده بود و همه را فریب داده بود. ناگاه خودش نیز شک کرد که نکند کوچه ی پایین آش می دهند؟ و خودش نیز از صف نان جدا شد و به کوچه ی پاییینی روانه شد. امیدوارم مصداق بارز این داستان نباشید چرا که بسیار پیش می آید و آمده است که کسانی که خود را وقف شعارهای مردم کرده اند ناگهان فریب افرادی را خورده اند که به دلیل قدرت نفوذ بیشتر ( در قانون اساسی ) دور و اطرافشان را گرفته اند و وقایع را آن گونه که نباید توضیح داده اند و نتیجه شده است شخصی که دیکتاتور نیست اما دیکتاتور شده است. قدرت این گونه است. یک باره می بینید که در جایی هستید که نمی خواستید باشید. به خودتان که رجوع کنید خواهید دید که خودتان نیز فریب خودتان را خورده اید. پیشنهاد می کنم در هنگام بستن بند کفشتان خودتان این کار را بکنید چرا که امکان دارد بند کفش راستتان را به بند کفش چپتان گره بزنند و نتیجه می شود : سقوط شما و همه می گویند این شما بودید. آن کفش، کفش شما بود. شما مسئولش بودید. پس اشتباهات از جانب شماست. حقیقتا من نیز خسته ام از تکرار این جمله : "خواست. می خواهد اما نمی گذارند."
آقای رییس جمهور! قطعا شما حالا از آن بالاتر ها ایران را وسیع تر و با دوربین های مخصوص ریاست جمهوری می بینید. اولین تقاضای من این است که دوربین های خود را بر روی زندان اوین زوم کنید. دغدغه های من و بسیاری از جوانان آزادی خواه ، آنجا پشت میله هایی ست که آن میله ها روی هم محوطه ای را به نام زندان خلق کرده اند. حالا کمی پیش بروید. دوربین خود را روی بند ۲۰۹ بیشتر زوم کنید. دغدغه های بسیاری از مردم ایران پشت این بند خوفناک خفته است. اگر صلاح دیدید نه به عنوان زندانبان ، که به عنوان رییس جمهور که بالاترین مقام اجرایی کشورمان است به دیدار این زندانیان بروید که از قضای بازی سیاسی ما، زندانیان سیاسی نام گرفته اند. خوب نگاهشان کنید. کمی محبت آمیز تر. کمی بیش تر. حالا کمی بخندید و خنده ی مهر را بر روی لبانتان بنشانید و به این دید نگاهشان نکنید که رفتارشان را با ذهنیت خود، توجیح کنید. تنها بگذارید حرف بزنند و شما ارام و بی سر و صدا پای صحبت هایشان بنشینید و مطمئن باشید که ریشه ی بسیاری از مشکلات را در همین بند و در همان زندان خواهید یافت و چنانچه احساس کردید حرف هایشان باب طبع رژیم جمهوری اسلامی و شعار آزادی بیان نیست دوربین خود را به عقب برگردانید و کمی چای بخورید. این تمام خواسته ی من است. تمام حرف هایی که باید گفته می شده گفته شده و ملالی نمی ماند جز چند قرانی پول بیشتر و کمی اسایش که البته با گشت و کمیته و پشه و موشک و بمب اتم و انواع گونه گون این حشرات ویزویزی تامین نمی شود.
آقای رییس جمهور ! درد اصلی کشورم را دیکتاتوری و دیکتاتور پروری می دانم. چیزی که بدان نام مبارک فرهنگ و یا همان کالچر اروپایی ها را داده اند. اما به گمانم توضیحی واضح اینجا لازم است و اگر صلاح بدانید من دیدگاه خودم را در باب فرهنگ، برایتان بازگو می کنم. فرهنگ مجموعه ی رفتار، آداب و سنن، آثار هنری و جشن های گونه گون، دین و مجموعه ی اعتقادات مردم یک کشور است که در اصطلاح فرهنگ نامیده شده است. این کلمه یا همان کالچر اروپایی ها ، از ریشه ی اگریکالچر به معنای کشاورزی است. می دانید؟ من فکر می کنم شما باید کشاورز خوبی باشید زیرا دانه های این زمین زراعی ، هر روز فرسوده تر می شوند. من نیازی به هنر نمی بینم. نیازی به نقاشی نمی بینم و حتی امیدوارم نقاش خوبی نباشید. زیرا ایران بیش از نقاشی به کشاورزی احتیاج دارد. امیدوارم رنگ نزنید بر شعار "زندانی سیاسی . . . آزاد باید گردد" امیدوارم نقاشی نکنید بلکه کشاورزی کنید. اگر درد را در هنر دیده اید دوربین خودتان را تغییر دهید. درد ما درد فرهنگی ست اما نه هنر. درد ما درد دانه است. درد آب. آبی که مرد تنهای "فرهاد مهراد"، « نرسید تا ببینه. قطره. . . قطره . . . قطره ی آب. . . قطره ی آب. »
آقای رییس جمهور ! در کاخ ریاست جمهوری که وارد شدید چند چیز نظرتان را جلب خواهد کرد و چند چیز نه. اول چیزی که نظرتان را جلب نخواهد کرد چای است. چای ، این محصول خوش عطر و این گیاه معطر که خوردنش لذت بخش ترین و آرامش بخش ترین کار دنیا بعد از بوسیدن معشوق است حواستان را به خودش جلب نخواهد کرد. پیشنهاد می کنم وقتی چای میل می فرمودید لحظه ای به پروسه ی تولید چای از دانه ای کوچک تا ریخته شدن در فنجان شما فکر کنید و از خوردن چای تان لذت ببرید و بر ایرانی بودنتان فخر بفروشید و بر شخصیت تان تکیه کنید و بر غرورتان غلبه کنید آن گونه که بر مصائب غلبه خواهید کرد. این ها را گفتم که خدای نکرده نشوید مصداق داستان شرلوک هلمز و دکتر واتسن، که شبی در بیابان با هم خوابیدند و نیمه شب هلمز از واتسن پرسید : بیدار شو! با دیدن ستاره ها چه می فهمی؟ و واتسن انواع دلایل را آورد چه از لحاظ علمی از ستارگان گفت و چه از لحاظ احساسی از قدرت خداوند و مخلوق و آیه های الهی و هلمز گفت : " این ها همه درست است اما نشانه ی دیگری نیز هست. چادر خوابمان را بردند." احساس را فراموش نکنید. در این دنیای ریاست، از هر نوع که باشد احساس، فرش ایرانی دستبافی ست که باید به دیوار کوبید و هر روز نگاهش کرد. این نکته را فراموش نکنید.
جناب آقای ریس جمهور ! مصدق وار ریاست کنید که با آن که حکومت شاه را قبول داشت و بر ضد آن قیامی نکرد اما حتی در دوران بعد از گذشت پهلوی و پس از سالها در میان نسل های پس از انقلاب ۱۹۷۹ ایران هنوز ستایش می شود و هنوز راهش راه بسیاری از جوانان ایرانی ست. تاریخ را برنده ها می نویسند. برنده ی تاریخ هر کسی که باشد از مصدق دفاع خواهد کرد. به این می گویند کشاورزی. به این می گویند قدرت چای و قدرت عشق به میهن. اما بسیارند کسانی که بر ضد حکومت شاه حتی قیام کردند و نامشان اینک به زشتی یاد می شود. تاریخ را برنده ها می نویسند و برنده گان تاریخ از آنها متفاوت یاد می کنند.
آقای رییس جمهور ! حرف زیاد است و زیاد و زیاد. آن قدر که اگر بگویم بر ما جوانان چه رفت شاید خط ها ، برگه ها، ورقه ها ، صفحه ها ، کتاب ها ، جلد ها و کتابخانه ها زمان ببرد اما کوتاه می گویم. مملکت مان از دیرباز اسیر دست آب گوشت خورانی بوده است که آبش را خورده اند و گوشتش را کوبیده اند. انتظار ما کمی جسارت است. ثبات قدم با همین جسارت خلق خواهد شد. ثبات قدم پشتوانه ی راهتان خواهد بود. و نکته ی آخر اینکه : فراموش نکنید شما رییس جمهور سال های ۸۸ تا ۹۲ نیستید. شما رییس جمهور ایران هستید. تکیه می زنم در اینجا به سخن سید محمد خاتمی در آغاز ریاست جمهوری اش در سال ۱۳۷۶ که در جمع جوانان و دانشجویان تهرانی گفت : " من رییس جمهور بیست میلیونی ام اما اکنون رییس جمهور ۷۰ میلیون ایرانی ام " . اگر از من بپرسید که چه واژه هایی،گم شدگان واقعی تاریخ ایران هستند می گویم : عشق، چای، مردم.
سربلند و پیروز باشید سعید شکارچی ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:5 توسط سعید |
|
|
قسمت آخر. ( ۱۶ + . به دلیل تصورات و تاثیر بد داستان و به دلیل بعضی توضیحات جنسی )
آناهیتا دارد در خیابان راه می رود. ساعت ۱۰ شب است. او می خواهد به ملاقات بازیگر برود و امشب را با هم بگذرانند. موبایلش را نیز به همراه خود آورده است. آنا تصمیم می گیرد که موبایلش را خاموش کند تا بازیگر را غافلگیر کند.فردا روز عشق است. ماشینی در کنار آنا نگه می دارد. خیابان نسبتا خلوت شده است. آنا قدم هایش را تند تر می کند. ماشین گام به گام با او می آید. آنا قدم هایش را تند تر می کند. او حالا به سرعت راه می رود. قلب آنا در سینه جا نمی شود. آنا فریاد می زند : ـــ ولم کنید. سعید : حالا این تازه اول ماجراست. آنا می دود. به کوچه ای می پیچد اما از بخت بدش کوچه تبدیل به خیابان می شود. سعید : همه ی مغازه ها بسته باشد. آنا : ای لعنت به تو. آنا می دود. سعید : آناهیتا به خیابان سمت چپ می رود. سعید : مغازه ها بسته باشد. خانه ها خالی شود. هیچ کس نباشد. خیابان را بن بست کنید. ماشین به دنبال آنا می آید داخل خیابان. ماشین مزاحم سرعت خود را زیاد می کند. آنا فریاد می زند : کمک. کمک. کمک. داخل کوچه ای می پیچد تا کمی صبر کند. او خسته شده است. دستش را توی کیفش می کند تا موبایلش را برداردو با بازیگر تماس بگیرد. ***بازیگر نگران است. ساعت نزدیک به ۱۰ و بیست دقیقه ی شب است. ***سعید : آنا . معذرت بخواه. آناهیتا موبایلش را پیدا نمی کند. ماشین از سر کوچه رد می شود و آنا را گویی نمی بیند. حالا خیال آناهیتا کمی راحت تر است. سریع زنگ خانه ای را می زند تا کمک بخواهد. جوانی مهربان از پشت پنجره می گوید : کیست؟ ـــ ببخشید آقا ! کمکم کنید. چند نفر می خواهند مرا آزار دهند. مرد جوان کمی فکر می کند. . . . . . ـــ بیا بالا. ـــ آقا ممنونم. آناهیتا در حالی که از ترس رنگ صورتش را باخته ، وارد ساختمان می شود. مرد جوان صدا می کند : ـــ بنشینید خانم تا کمی خستگی تان بیرون رود. من الان می آیم. دارم کمی آب قند برایتان درست می کنم. آنا روی مبلی که در همان نزدیکی ست می نشیند. دستهایش را به هم فشار می دهد و لبهایش را می جود. عرق روی صورتش را با دست پاک می کند و پشت پنجره می رود. صدای ماشین ، تنها صدایی ست که از آن اطراف شنیده می شود. سپس آنا دستش را درون کیفش می کند تا دستمال کاغذی اش را بردارد که متوجه موبایلش می شود. موبایل را بر می دارد تا با بازیگر تماس بگیرد. اما موبایلش شارژی ندارد. موبایل خاموش است. *** بازیگر هر چه تماس می گیرد آنا موبایلش را پاسخ نمی دهد. بازیگری که احساس می کرد آناهیتا به خاطر پول و آن گردنبند دوستش دارد حالا دیگر هیچ امیدی برایش باقی نمانده و دیر کردن آناهیتا نیز دلیلی را بر مجموعه ی این دلایل اضافه می کند. بازیگر در حال نا امیدی کامل است. این همه تاخیر به چه علت است؟ آناهیتا! کجایی؟ آنای من! عزیزم! کجایی؟ از آن گذشته چرا گوشی اش را خاموش کرده؟ خدای من! نکند اتفاقی برایش افتاده باشد. باید به دنبالش بروم. *** آناهیتا نگران است. سعید : آنا! معذرت نمی خواهی؟ هنوز هم می توانیم به داستان ساده ای که داشتیم بر گردیم. آنا : پست. پست. پست. مرد از در داخل می شود. بفرمایید خانوم. بنشینید. جریان چیست؟ چرا به کسی فحش می دادید؟ اذیتتان کرده اند. آنا نگاهی به سقف لغت ها می کند و می گوید : آره. و ممنونم که نجاتم دادید. هیچ کس این دور و بر نیست؟ چرا هیچ کس صدای کمک خواستن مرا نشنید؟ شما تنها کسی بودید که چراغ خانه تان روشن بود. مرد جوان : بله. می دانم. این طرف ها تنها من زندگی می کنم. خانه های این اطراف در یک حادثه ی ناگهانی پاک سازی شدند. همه ی مردم به سمت خانه های جدید تری روانه شدند که بسیار گرانقیمت تر از این خانه هاست. دلیلش را من نیز نمی دانم. فقط من دوست نداشتم این خانه را ترک کنم. اینجا خانه ی پدری من است. پدرم مدتها پیش گفته است که این خانه را نباید به هیچ عنوان ترک کرد. *** بازیگر تمام خیابان ها را در حال گشت زدن است. سعید : گروهی معتاد در سمت مقابل جمع شوند. باید عربده بکشند. بازیگر باید به سمت راست هدایت شود. بازیگر گروهی معتاد را در سمتی از خیابان می بیند. او کمی می ترسد و به سمت راست خیابان حرکت می کند. در سمت مخالف تنها خیابانی ست که کاملا خاموش است. بازیگر باز هم فریاد اعتراض سر می دهد. ــ این چه وضعی ست. این جا همه مرده اند؟ اه. مثل شهرستانی ها زندگی می کنیم. ساعت ۸ خاموشی شده. آن هم امشب!!! لعنت بر این حکومت. این مرتیکه از کجا آمد شد رییس جمهور ما. مرده شور ریختش را ببرند. بازیگر تا انتهای خیابان را می رود. خیابان به سمت راست پیچ می خورد. گویی باید تا ته این خیابان را برود. پس راه را ادامه می دهد. صدای ماشینی را از دور می شنود. همین طور پشت سر هم موبایل آنا را می گرد اما همچنان خاموش است. *** آنا دارد با پسرک جوان حرف می زند که پسرک به آشپزخانه می رود تا لیوان را در آشپزخانه بگذارد. آنا به پای پنجره می رود. صدای ماشین همچنان به گوش می رسد. به فکر می رود. چه چیزی می خواستم که یادم رفته است. چه چیزی می خواهم؟ من مطمئنم که می خواستم چیزی را به پسرک بگویم. خدای من. خدای من. چرا یادم نمی آید. آهان. تلفن. تلفن می خواستم. ناگهان آنا دستی را از پشت روی سینه های خود احساس می کند. آنا از ترس فریاد می کشد اما پسرک دستش را روی دهان او می گذارد و محکم فشار می دهد. آنا از شدت ترس کاملا سفید شده است. گویی هیچ خونی در رگ هایش جاری نیست.
خدا : [سکوت]
پسرک دستش را روی مانتوی آنا می گذارد و مانتو را چاک می دهد و از دور زبانش را به آنا نزدیک می کند. آنا نمی تواند فریاد بزند از آن گذشته کسی آن دور و بر ها نیست. پسرک آنا را از پنجره به زمین پرتاب می کند و خودش را روی آنا می اندازد. آنا حالا دیگر در حال اشک ریختن است. او فریاد می زند اما پسرک دوباره دستش را روی دهان او می گذارد. *** بازیگر به انتهای خیابان نزدیک می شود. ماشینی در حدود دو خیابان آن طرف تر در حال گاز دادن است. بازیگر نا خود آگاه به سمت ماشین و خیابان می رود. *** آنا حالا دیگر گوشه ای از اتاق پسرک عریان است و گویی از تمام زندگی سیر شده باشد حتی عریان بودن خود را مثل قدیم ها از کسی پنهان نمی کند. آنا تنها اشک می ریزد. پسرک جوان ناگهان لباس های آنا را به سمتش پرتاب می کند و می گوید : هرّی. آنا بلند می شود و به زور روی پاهای خود می ایستد. ابتدا با شرتش خون را پاک می کند و سپس شلوار و لباس های دیگر خود را می پوشد. پسرک در را برای آنا باز می کند. آنا دهان خود را رو به پسرک می گیرد و اب دهانش را محکم به سمت او پرتاب می کند. پسر آب دهان او را پاک می کند و می گوید : دختره ی هرزه. آنا با چشمانی اشک بار به بیرون از خانه می آید. ماشینی در سر کوچه پارک است. همان ماشینی که آنا نگران بود تا اذیتش کند. نگاهی به داخل ماشین می اندازد. کسی در آن ماشین نیست. لحظاتی با خود فکر می کند و بی رمق سوار ماشین می شود و در را روی خود می بندد. همان لحظه پسری داخل ماشین می شود. _ آناهیتا من دیدم که از کدام خانه بیرون آمدی. آنا نگاهی به صورت پسرک می اندازد و دیگر هیچ چیزی برای گفتن باقی نمی ماند. بازیگر در حال گریه کردن است. آنا قدرت حرف زدن ندارد اما با تمام حسش می گوید : بازیگر! داری اشتباه می کنی. یعنی تمام مدت تو دنبال من بودی؟ ای ماشین برای توست؟ بازیگر : نه! برای این آقایانی ست که این بیرون نشسته اند. نگاه کن. آنا نگاه می کند. سه جوان روبروی ماشین نشسته اند. بازیگر ادامه می دهد : برایم تمام داستان را تعریف کردند. آنها تنها کسانی هستند که همیشه در این خیابان پرسه می زنند. انها تو را دیده اند. من عاشقت بودم. حالا فهمیدم در تمام این مدت چرا با من حرف نمی زدی. حالا متوجه شدم که این همه سکوت در برابر حرف های پر از مهر و عشق من چه معنایی داشت. این همه ی آن چیزی بود که اسمش را عشق گذاشتی؟ ننگ بر تو آنا. حالا هم هیچ فرقی نکرده است. تو تا ابد برای من یک خیانتکار خواهی بود. فقط بدان که این جواب محبت و عشقی نبود که به پایت ریخته بودم. امشب شب عشق بود آناهیتا. می فهمی؟ شب عشق. آنا تنها بازیگر را نگاه می کند و هیچ حرفی نمی زند. آناهیتا با خود فکر می کند بودن با بازیگر نیز دیگر فایده ای برایش ندارد. او دیگر حتی یک دختر نیز نیست. به بازیگر چه بگوید؟ این لکه ی سیاه را چگونه پاک کند. چه باید بکند. او تنها به صورت بازیگر نگاه می کند و اشک می ریزد. نایی برای حرف زدن ندارد. آناهیتا تنهاست. بازیگر تنهاست. بازیگر بار دیگر به آناهیتا خیره می شود. اشک از چشمانش جاری می شود و دستانش را محکم بر فرمان ماشین می کوبد و از ماشین پیاده می شود. آنا به فکر می رود. او حالا دیگر آرام و ساکت است. به صندلی ماشین تکیه می دهد. چندی بعد کنار خودش را نگاه می کند. پسری در کنار اوست. در پشت سر نیز دو پسر نشسته اند. صدای آهنگ داخل ماشین زیاد می شود.آنا به راننده نگاه می کند. راننده می گوید : خوشگله. نه ؟ دو نفر در سمت عقب می گویند : آره بد نیست. فقط رنگ و رو نداره. راننده می گوید : من به همین هم راضی ام. شما چی؟ یکی از صندلی عقب می گوید : من هم . راننده صورتش را به سمت آناهیتا می برد. . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 23:54 توسط سعید |
|
|
قسمت سوم :
به من گوش می کنی؟ با توام. ـــ با من ؟ آناهیتا تو حرف زدی؟ آناهیتا دوستت دارم. ـــ خسته شدم. خسته ام. من دوستش دارم. چرا نمی گذارید به او دل ببندم؟ آناهیتا دوستت دارم. آناهیتا دوس... ـــ دوستت دارم بازیگر. دوستت دارم آناهیتا. ـــ دوستت دارم بازیگر.
صبح است. عزیز دلم. دیشب خوابت را دیدم. زیبا شده بودی. زیباتر از هم اکنون. از آن گذشته مهربان تر نیز شده بودی. تمام خواب من را تو پر کرده بودی. تنها تو را می دیدم. گفتی دوستم داری و من نیز اما عزیزم چرا در بیداری با من سخنی نمی گویی؟ این همه سکوت برای چیست؟ حرفی بزن. آنقدر خوبی هایت را از من دریغ کرده ای که دیگر خواب، تنها رفیق شب های تنهایی ام شده. به گریه هایم نگاه کن. نگاهم کن. ببین. عشق من. آناهیتا! آناهیتای عزیزم! نمی دانم یادت هست یا نه. اما من یادم هست. امروز روز آشنایی ماست. یادت هست؟ ۴ سال پیش درست در همین روز ، در حالی که مشغول خوردن بستنی بودی نگاهت در نگاهم افتاد. آه! یادش خوش. دوست داشتم با هم دوباره برویم و بستنی بخوریم. اما چه کنم که این همه از من دور شده ای. عزیزم. این هدیه برای توست. نگاهش نمی کنی؟ ـــ چیست؟ آنا ، تو حرف زدی ؟ باور کنم؟ ا. . . ا. . ا .. قابل تو را ندارد عزیزکم. گردنبندی ست که دوست داشتی. همان گردنبندی که آن روز ، از خیابان که رد می شدیم دلت خواست. عزیز دلم! مدت ها بود که کلامی نگفته بودی. خوشحالم که با من حرفی زدی و مرا از این تنهایی مزمن نجات دادی. آنا، حالا وقت گفتگوست. بیا و با من حرف بزن. با من حرف می زنی؟ ــ چرا با تو حرف نزنم؟ دوستت دارم بازیگر. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سعید : آناهیتا بعد از مدت ها حرف زد. بازیگر ، خوشحال است که آناهیتا حرف زده است و پس از مدت ها دوری عاطفی باز هم دریافته است که آناهیتا دوستش دارد. اما از سوی دیگر ، بازیگر به این نکته نیز می اندیشد که آناهیتا پس از مدت ها ، بعد از دیدن اشک های بازیگر، بعد از ضجه های عاشقانه، بعد از این همه التماس هایش حتی به بازیگر نگاهی نینداخت اما حالا تنها گردنبندی گرانقیمت این چنین او را به حرف می اندازد. بازیگر به این می اندیشد که دوستت دارم گفتن آناهیتا به دلیل محبتش بود یا تنها به دلیل این بود که گردنبندی را که بسیار دوست می داشت توسط شخصی به دستش رسیده بود. بازیگر فکر می کند که آناهیتا ، گردنبند را دوست دارد نه او را. در واقع آناهیتا، به گردنبند گفت : دوستت دارم. بازیگر به هر صورت، توانسته بود که آناهیتایش را به حرف بکشد اما آناهیتا با چه کسی حرف زده بود؟ آناهیتایی که برای اشک های بازیگر ارزشی قائل نبود اما برای گردنبند . . . ! آناهیتایی که واسطه ی حرف زدنش ، اشکهای بازیگر نبود. التماس هایش نبود. ضجه هایش ، هق هق هایش، ناله هایش، درد دل هایش، همه حرف هایش، و حالا به خاطر گردنبندی این چنین کلام "دوستت دارم" را بر زبان می راند. چه می شود گفت. آناهیتا به واقع ، بازیگر را دوست نداشت. آناهیتا هیچ گاه کلامی نگفت. آناهیتا : اااااااااه. بسه. بسه. بسه. من گفتم. من بارها از تو خواستم تا به من کمک کنی تا به او برسم. بارها خواستم تا یاری ام کنی تا دوستش داشته باشم و دوستم بدارد. این تو بودی که مسائل را پیش روی ما گذاشتی. تو از ابتدا هم داستان ما را با عنوان چهارگانه ی جدایی شروع کردی. طبیعی بود که این داستان به وصال ختم نمی شود. از همه بدتر این که تو چهره ی من را پیش همه ی خوانندگانت بد کردی. حتی نگذاشتی با هم حرف بزنیم. سعید : آنا ، با من لج نکن. آناهیتا : شخصیت من خوب است. من ذاتا خوب هستم. روزی که نامم را انتخاب کردی نفهمیدی که آناهیتا الهه ی عشق است آقای محترم. تو داری من را نابود می کنی که چه؟ که داستانت آن گونه می خواهی تمام شود؟ بازیگر را دیده ای؟ با این فکر هایی که در سرش انداختی دیده ای که دارد چه می کند؟ چطور این وسط تنها آناهیتا بود که هیچ ارزشی برای حرف ها و ضجه های عاشقانه ی این طفل معصوم قائل نبود؟ تو که خدای این داستانی آیا برای ضجه هایش ارزشی قائلی؟ اگر من خوب نبودم چرا عاشقم شد؟ چرا داستان را که شروع کردی ما را عاشق خلق کردی؟ هان؟ بازیگر را نگاه کن. این چه فکر هایی بود که در سرش انداختی : "آناهیتایی که واسطه ی حرف زدنش ، اشکهای بازیگر نبود. التماس هایش نبود. ضجه هایش ، هق هق هایش، ناله هایش، درد دل هایش، همه حرف هایش، و حالا به خاطر گردنبندی این چنین کلام "دوستت دارم" را بر زبان می راند. چه می شود گفت. آناهیتا به واقع ، بازیگر را دوست نداشت. آناهیتا هیچ گاه کلامی نگفت." این ها را گفتی که چه ؟ که حالا که بعد از مدت ها فرصتی شد تا عشق بورزم ، این گونه نابودش کنی؟ نگاهش کن : بازیگر دارد گریه می کند: آناهیتای من! چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرااااااااااااااااااا؟ ای خداااااااا. دارم دیوونه می شم. دارم دیوونه می شم. آناهیتا. برگرد. تو که این طور نبودی. این قدر بی وفا. تنها به خاطر یک گردنبند با من حرف زدی. نامرد. بی وفا. خدایا. خدایا. کمکم کن. کمکم کن. خدایا تو می دانستی من تحمل این شرایط را ندارم. نبود آناهیتا یعنی مرگ من. زندگی بدون او معنایی ندارد. می بینی؟ از تو می خواهد که کمکش کنی. پس تویی که برایش ارزش قائلی کمکش کن. سعید : آنا ! آخرین باری ست که می گویم سر جایت بنشین. من خالق تو ام. بیش از این در داستانم دخالت کنی نابودت می کنم. آناهیتا : داستانم؟ این داستان توست؟ ما داریم اینجا زجر می کشیم. این بی نوای بدبخت را نگاه کن. من را نگاه کن. نابودم می کنی؟ نابودم می کنی؟ نابودم کرده ای. در همه ی این مدت می خواستم با بازیگر حرف بزنم. من واقعا دوستش دارم. تو نمی فهمی. سعید : خفه شو آناهیتا. خفه شو. آناهیتا : آقای محترم! من تو را نمی بینم اما این درست نبود که برای جدایی ما ، این همه دهان من را ببندی. لحظاتی بود که می خواستم حرف بزنم اما حرفهایم نوشته نمی شد. تقصیر من بود؟ در همان قسمت اول می خواستم با او حرف بزنم. ننوشتی.این همه شخصیت دیگر در داستان های دیگر بود. زن های بدکاره . زن های بدجنس. آنها را می آوردی. چرا یکی از خواهران سیندرلا را نیاوردی؟ یا می توانستی خواهر ماه پیشونی را به جای من بگذاری. نمی دانم. این همه شخصیت. این همه انسان بدطینت و بد ذات. چرا باید دست روی من می گذاشتی؟ تو نمی فهمی عاشقی یعنی چه. تو نمی فهمی . تو هیچی نیستی. هیچی نیستی. تو پست تر از اونی هستی که فکرش را می کردم. سعید : آنا ! هر بلایی سرت آمد خودت خواستی. این آخرین باری بود که خاطرنشانت کردم. تا همین جا از تمام حرف های زشتی که زدی می گذرم. اما داستان باید آن طوری پیش برود که من می خواهم. اگر قول بدهی داستان را خراب نکنی من هم کمکت می کنم. کمک می کنم که خوب از هم جدا شوید. آناهیتا : خوب جدایمان می کنی؟ مسخره ست. تو مسخره ترین نویسنده ای هستی که تا بحال دیده ام. مرتیکه ی عوضی. آشغا..... سعید : فکر نکن که هر حرفی را که می گویی می نویسم. آن فحش هایی هم که دادی بیشتر خود تو خواهی بود. در قسمت بعد خواهی دید. بیش از این تحمل بلبل زبانی هایت را ندارم. می رویم قسمت بعد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:44 توسط سعید |
|
|
قسمت دوم عزیزم دیروز وقتی ندیدمت گویی چیزی کم بود. چیزی که هر جایی بگردی پیدایش نمی کنی. چیزی از قلبم. من تمام روحم برای توست. تمام عشقم. تمام راه را به شوق هم قدم بودن با تو سراسر دلهره و اضطرابم . اما در کنار این راه سهمگین و دشوار عاشقی چیزی کم است. چیزی از تو. احساس می کنم با تو جوانم. این دل افسرده ی غمگینم ، با تو شاداب است. با تو جان می گیرم. جوان می شوم. ناراحت نیستم اما احساس می کنم از من دور شده ای. فکر می کنم بی من زندگی می کنی. بی من فکر می کنی. بی من شادی می کنی. این چیز زیادی نیست که لا اقل شادی هایت را با من تقسیم کنی. که پاسخ نور قلبم را بگویی. می دانی؟ انتظار سخت است. و من سالهاست منتظرم. نگاهم کن. عزیزم نگاهم کن. تو اصلا گوش می دهی؟ گوش می دهی چه می گویم ؟ تو چرا حتی گوشه چشمی به من نمی اندازی؟ خسته ام. خسته شده ام. نگاهم کن. عزیز دلم خواهش می کنم نگاهم کن. ببین . ضجه می زنم. هق هق می کنم. پاسخ این همه نوری که از قلبم به سوی تو می آید سکوت نیست. نگاهم کن. { . . . هق هق گریه. . . } می شود پاسخم را بدهی؟ نگاهم کن. تبسم من رنگ باخته است این روز ها. می فهمی؟ گوش می دهی؟ دوستت دارم. می خواهم در کنار تو آرام گیرم. { . . . با فریاد همراه با هق هق گریه. . . } نگاهم کن . تو چرا این همه دوری؟ این همه بی حس. این همه سرد. عزیز دلم. عزیز دلم. فقط کمی نگاه عاشقانه این روح خسته را درمان می کند. می شنوی؟ نگو که این همه تاوان عشق است. نگو. لا اقل چیزی بگو. حرفی بزن. این همه روی از من نگردان. من نیز انسانم. با من سخن بگو. گوش می کنی؟ دوستت دارم. گوش می کنی؟ نگاهم کن. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ***سعید : آناهیتا هیچ نمی گوید. آناهیتا این روزها سرد است. بازیگر داستان، این روزها عاشق است. او باید داستان را یک بار از ابتدا بخواند. آناهیتا را می توان به حرف کشید. شاید او نیز چیزی کم دارد. بازیگر ، سخت به فکر فرو رفته است. بازیگر : آناهیتا چه چیز ندارد؟ خدا : [سکوت] بازیگر : من چه کنم؟ خدا : [سکوت] بازیگر : به من گوش می کنی؟ با تو ام . آناهیتا : با من؟ بازیگر : آناهیتا تو حرف زدی؟ آناهیتا : [سکوت] خدا : [سکوت] بازیگر : زودتر برویم قسمت بعد. من چیزی یادم آمد. سعید : می رویم. بازیگر : آناهیتا بیا. این را برای . . . سعید : ببند دهانت را. این برای قسمت بعد است. آناهیتا : من خسته شدم. این چه نقشی ست؟ من دلم بازیگر را دوست دارد. چرا نمی گذارید به او دل ببندم؟ خدا : [سکوت] بازیگر : آناهیتا دوستت دارم. آناهیتا دوس.... سعید : تمام است. این قسمت تمام است. شما باید از هم جدا شوید. آناهیتا : من این روزها نمی خواهم ساکت باشم. من از این نقش خوشم نمی آید. می خواهم آزاد باشم. سعید : به خدا بگو . آناهیتا : بازیگر! من تو را دوست دارم. سعید : مسیر داستان این طرفی نیست. شما باید از هم جدا شوید. خدا : [سکوت] بازیگر : دوستت دارم آناهیتا. سعید : آناهیتا این روزها خاموش است. او هیچ نمی گو.... آناهیتا : دوستت دارم بازیگر. خدا : [سکوت] سعید ( با صدای بلند ) : تمام. همان که گفتم. این حرفهایی که رد و بدل شد همه اش خواب بود. شما دارید خواب می بینید. ( کمی آرام تر ) : خواب می بینید. . . خواب می بینید. . . خواب می بینید. . . بازیگر به خواب می رود. . . تمام. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 4:44 توسط سعید |
|
|
تنها چهار قسمت است. می دانم که می دانید من خیلی کم خاطراتم را می نویسم. این هم یک خاطره نیست. روزانه نویس هم نیستم. روزانه نویسی هم نیست. اصلا مگر نویسنده، خودش تمام کتاب هایش برایش اتفاق افتاده است؟ در عین حال آیا خودش با کتاب هایش زندگی نکرده است؟ در واقع می شود این : این نویسنده نیست که نوشته ای را خلق می کند چون شبیه اوست این نوشته است که نویسنده را خلق می کند. با این دید نخوانید که دارم در مورد کسی دیگر حرف می زنم. با این دید نیز نخوانید که دارم در مورد شما حرف می زنم. یک تخیل ذهنی ست. هر قسمت در یک پست قرار می گیرد. می خواستم شعر وار بنویسمش دیدم نه. مثل اینکه شاعر نمی شوم.
قسمت اول سلام عزیز دل. دلم هوای بدی دارد . نفسم تنگ است . نفسم تنگ است عشق من. در نبود تو ، خیلی دلتنگت شدم. هوا ، هوای بارانی بود آن شب که تو رفتی. دلم دلی خیالاتی بود آن شب که تو رفتی. آه . چقدر خوب است در آغوشت که می گیرم. بیا . . . بیا . . . اینجا تن من منتظر توست عزیز دل. روح من نیز. بیا همه با هم منتظریم. بیا با هم یاد روزهایی بیفتیم که آغوشمان تنها دلیلمان شد برای فراموشی هر آنچه دلیل آزارمان بود. بیا دوباره بشویم همان روزهای بی روزنه. همان شب های روشن بی مرز. بیا تا باز برایت بخوانم : "خوابم یا بیدارم؟ تو با منی با من. همراه و همسایه. نزدیک تر از پیرهن. باور کنم یا نه؟ هرم نفسهاتو. ایثار تن سوز نجیب دستاتو". بیا تا باز برایت بخوانم : "اگه این فقط یه خوابه. بذار تا ابد بخوابم". می دانی چیست؟ اینجا دلم بدجور گرفته است . . . گوش می دهی؟ دلم گرفته است. عزیزم نگاهم کن! نگاهم کن. اصلا تو شنیدی چه گفتم؟ با تو ام . با تو . عزیزم خواهش می کنم نگاهم کن. چیزی بگو. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 15:43 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|