سرم را روی میز کامپیوتر می گذارم. کیبورد درست روبروی چشم های من است. حروفش را در کمتر از ۲ ثانیه تار می بینم و بعد چیزی که تا کمی قبل تر چشمانم را قلقلک می داد بر روی حرف الف و H کیبورد می افتد. دوست دارم در شهر نباشم تا فریاد بزنم :
این جواب راستی است؟
در دادگاهی که دفاعیه، حق، نیست ؛ دوستانتان نیز حکم بر حبس ابد شما می دهند؛ وکلایی که هیچ یک نمی فهمند چه می گویید؛ شاهدانی که درگیر مسایل روزمره و اولیه ی مازلویی هستند و همه چیز همان گونه است که حکم متهم، حبس ابد، صادر شود ؛ متهم حرفی نزند سنگین تر است..
بوسه بر طناب دار می زنم قبل از اینکه آب دهان بر شرفم بریزند..
دوست دارم زیباترین آواز غویم را بخوانم*... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* احمد شاملو (ا. بامداد)
مرجان در ابتدای فیلم پرسپولیس بچگی اش را توصیف می کند و می گوید در آن زمان تنها دو آرزو در ذهن داشتم:
۱. بتونم موهای پاهام رو بزنم و ۲. آخرین پیغمبر زن بشم.
« من ! مرجان! پیغمبر آینده! تصمیم گرفته ام :
الف: همه باید رفتار خوبی داشته باشند.
ب: همه باید حرفای خوب بزنند.
ج: همه باید کارای خوب بکنند.
د: فقرا باید هفته ای یکبار جوجه کباب بخورند.
و: از این به بعد هیچ مادربزرگی نباید مریض بشه.»
مادربزرگ می گه : «واقعا مرجان؟ اگر واقعا این طور باشه من اولین مریدت خواهم بود.»
مرجان: «واقعا؟ عالیه!»
مادربزرگ: «بگو ببینم از کجا میشه مطمئن شد که دیگه مادربزرگ ها مریض نمی شن؟»
مرجان : «خیلی ساده! ممنوع می شه.»
مرسی ساتراپی! مرسی مرجان! علاقه ی شما به ایران وصف نشدنی بود. و همچنین پای بندیتان به حرفهای عموی محترمتان. انسانهایی مانند شما بسیار کم هستند. ایران ما دچار نوعی خفقان فهم و شعور است. اگر در انگلیس جوانان سیاه را می زنند اینجا و هم اکنون همه را می زنند چه سیاه! چه سفید! چه رنگ دیگر! چه معلم! چه دانشجو! چه کارگر! چه آخوند! چه انقلابی! و چه ضد انقلابی! چه من! چه او! و چه همه ی ما! اینجا عشق را بدجوری کشته اند و خداهایی تقلبی را که قطعا با خدای تو هزاران بار متفاوت است به مردم آموزش می دهند. اینجا خدا را بر بالای نیزه برده اند. نه قرآن را.
مرجان ساتراپی ! چقدر زیبا خدایت را وصف کردی. چقدر زیبا! چقدر زیبا! چقدر زیبا! و لحظه ای که به خدا گفتی : برو کنار! برو کنار! برو کنار! برو گمشو! ایمان آوردم به صادقانه بودن داستانت و خودت! و گریستم. کاش امثال شما انسانها بیشتر می شدند.
دوران عاشقیت را نیز بسیار خوب به تصویر کشیدی و تمام زیباییهای دوره ی عاشقی و تنفرهای پر احساس خودت را نیز.
اگر از من می پرسیدی که زیباترین جمله ای را که مادربزرگت به تو گفت چه بود قطعا این جمله را به خودم و همه یادآور می شدم : ""ترس ، آگاهی و ایمان را از بین می برد.""
و لحظه ی آخر فیلم وقتی در بزرگسالی به فرانسه سفر کردی وقتی از تو سوال شد : «اهل کدوم کشوری ؟ »
با لحظه ای تفکر گفتی : "ایران"
مِقسی ساتقاپی٬ مِقسی مَقجان!

خواستی تا نامه ات را به عاشقانه ها در عاشقانه ها بگذارم.
به نام تنهاترين معبود تنهايي
آخرين ترنم عاشقانه ام را گوش کن اي عاشقانه ها
در مامني که صداي تپش لحظه هايش ايستاده از تو مي خوانند و با تو مي رقصند از ماوراي زمين برايت مي نويسم
اين بار نامه ام خطاب به عاشقانه هاست آناني که عاشقانه بر عشق خود پيوند مي خورند و عاشقانه گريستند
روزي من نيز همراه عاشقانه ها بودم اما نه اين گونه عاشق
اين بار اي عاشقانه دردم هم رنگ توست آبي همچون به رنگ آبي چشمان معشوقه ات
عاشقانه ها روزها گذشت و لحظه لحظه ها در تو تکرار شدم با تو سکوت کردم با تو اشک ريختم و در تو خنديدم
عاشقانه ها مي خواهم از تو بگويم تويي که دستهايت را در دستان خسته ام گذاشتي و مرا به بازي کودکانه اي فرا خواندي انجايي که با صداي کودکانه از دختر همسايه پرسيدي عشق يعني چه؟
آنجايي که لبخندي از زيبايي گفته هايت بر لبانم نقش ميبست آن لحظه که از شکوه هايت مي ناليدي و من نيز با تو فرياد بر مي آوردم .............انجايي که سکوت مي کردي و از نبودن ها آه سردي مي کشيدي و من نيز مي لرزيدم
عاشقانه ها در تو خلاصه شدم در تو که روزي عاشقانه قلبم را شکستي در تو که روزي عاشقانه از فاصله ها عبور کردي و حتي نيم نگاهي به عقب نينداختي ......... از تو که عاشقانه عاشقم کردي و اکنون ..................
عاشقانه ها امروز فصل سرد بي تو بودن هاست ديگر تواني براي سر زدن به تو را ندارم براي لحظه اي به نامت نگريستن و آنگاه روزها اشک ريختن. ميدانم که مي فهمي زيرا که عاشقانه معشوقه ات را دوست مي داشتي و اکنون در درد نبودنش رنگ مي بازي و چه سرنوشت غريبيست زندگي که همه را همرنگ مي کند من را همرنگ تو و او را همرنگ من و کس ديگري را همرنگ او..........
و چه سخت است دوست نداشتن کسي و با او بودنش و سخت تر از ان گذشتن از تمام عاشقيهايت
عاشقانه ها اين بار لذت با تو بودن را در خود نمي يابم. روزها براي تو مي نوشتم و برايت مي گفتم سرزمينم اينجا نيست کسي صدايم مي کند بايد بروم اما هنوز هم مامني نيافتم
عاشقانه ها مي دانم هزاران يار و همدم در کنارت هست پس ديگر نگرانت نيستم مي دانم اگر در تو تکرار نشوم باز هم در کنارت هستند تا از تو بسرايند و از زيباييت بنويسند عاشقانه ها از تو ياد گرفتم که در انتظار هيچ عشقي نباشم جز آن عشقي که در خود محصور کرده ام.
زيباترين عشقم را به تو مي سپارم اي عاشقانه ها با او بخند و مگذار ديگر چشمهايش باراني شود و دلش ابري و اين آخرين ترنم عاشقانه ام بود
و ديگر خاکستري از من باقي نخواهد ماند که رد پاي کسي بر رويش نقش بازي کند.
اين بار نياز با تو بودن ها را با بي تو بودن ها پر ميکنم
اين بار جاي دوستت دارم از خاموش بودن مي سرايم
اين بار عاشقانه عاشقانه ها را فرياد مي زنم و براي هميشه با چشمان ابري بدرود ميگويم
عاشقانه ها همانند هميشه زيبا باش زيبا زندگي کن و زيبا نفس بکش
و به ياد بياور که هيچ گاه عاشقانه ها از آن من نبود
جواب عاشقانه ها در نامه ی زیبای تو:
آنروز که اشکانت را پاسخی دادم از سر انسان دوستی و درددوستی و عشق انسان به انسان ، آنروز که تو را همچون انسان دوست داشتم و در حالی که از تمام دختران متنفر بودم از تو به عنوان دختری پاک یاد کردم ، رنگ چشمانت آبی نبود. آن روز که بر سراشیبی عشق و همهمه ی انسان ها در تلاطم من و زمان برایت اشک ریختم که سارا دوستم بمان که چیزی را در تو می بینم که سالهاست در هیچ کس ندیده ام و سالهاست حس نکرده ام نامت میم نبود. آن روز که در عاشقانه ها فریاد زدم : " میم . دیگر برایم زیبا نیستی . من عشق را مانند سیگاری دود می کنم " خطابم مستقیم به سمت سارایی بود که دوستش می داشتم و نیز دارم.
می دانم که در پیشه ی زنان "یا رومی روم یا زنگی زنگ" معنایی دوچندان می یابد اما ساده بگویم من همانم. همان عاشقانه ها که به خاطر تو به وجود آمدم و جز این نبود چرا که من وبلاگ را نمی دانستم و فکر تولد در سرم نبود مگر به فرمان دوستی که تو بودی. در آن روزها که خوب به خاطر داریشان "از بچه ای نوشتم که معنی عشق را از دختر همسایه پرسید" و این به اصرار تو بود که از زبان بچه ها بنویسم و جز این فکر بچه گانه ها در سرم نبود.
اگر به عاشقانه ها هیچ گاه دیگر سر نزدی در روز میلاد خود سر بزن که شعری را برای تو دارم و این گونه شاید ثابت شود که نوشتن از عشق ، معنای نبودنِ دوست نیست. یکبار نشده که از میم به نیکویی یاد کنم مگر به اشتباه یا به خاطر حرمت عشق و این در حالیست که از تو همیشه به نیکی یاد کرده ام که دوستان کنونی ام همه می دانند که من اگر شمع نباشم ، پروانه ای هستم گرد شمعی که تو باشی. چرا این گونه می اندیشی که دوستی را باید نوشت آنهم در وبلاگی که بارها فحش می خوری و سرزنش می شوی؟ درجه و مرتبه ی دوستیمان را از دوستهایم بپرس. بپرس تا بدانی عاشقانه ها در نبود نویسنده هیچ است. و نویسنده تو را دوست دارد هر جا که باشی و در هر زمان و تمام سانسورهای نوشته نیز به خاطر شخص عزیز توست که معنای دوستی نیز جز این نیست.
و روزی را بیاد آر که با تو هشدار دادم تا سارایی محکوم به نبودن نشوی در نبود نویسنده ام. تو شعرت را نوشتی و من درپست سوم وبلاگ ، در خود نوشتم. بارها و بارها از تو درخواست کردم تا نویسنده ام باشی . تو از "سکوت" گفتی و سرودی و من در خودم از سکوتی نوشتم که بعد از تو تنها یارم خواهد بود.تو برای علی(ع) نوشتی در "شب قدر" و من در خود نوشتم. تو برای من توان و نیرو بودی. شاید خود ندانی که چه بودی و چه هستی . یادت می آید که تنها کسی که خواست تا وبلاگی نوشته شود تو بودی؟ تو ... تو خود مرا خواستی و چگونه می گویی که عاشقانه ها هیچ گاه برای تو نبود سارا ؟؟؟
با قدردانی از نامه ی تو . نامه ای را برایت می نویسم همین روزها. ( تو همیشه برای من دوست بودی و نه عشق ، که عشق من شخص دیگری است و نیز دوستی مانند تو به این زودی ها نخواهد آمد و شاید هرگز )
دارم گریه می کنم
گریه ای به بلندای قد مرگ
دارم آرام آرام و بلند گریه می کنم
برای صداقت چشمان تو و شیطنت های نهان آن دخترک گستاخ
به یاد مرگ انسانیت
به یاد مرگ اخلاق
به یاد آرزوهای نهان شده ی یک پسرک دانشجو
به یاد مرگ غزل
به یاد مرگ وفا که زمانی جولان می داد در چشمانِ سابقِ انسان هایِ سابقِ ایرانِ سابق
دارم به خاطر فرا نرسیدن مرگ خودم گریه می کنم
آخ
خدا
می گویند دلها با یاد تو آرام می گیرند
آخ خدا
به یاد مرگ تو در دل ها
به یاد تولد چون ناتویی در عقل های نداشته ی انسان نماها
به یاد تولد مرگ و مرگ تولد
می گریم
آرام می گریم بر بلندای صدا
طاقتم را اضافه کن
( پکی بر سیگارم می زنم... )
دلم تنگ شده است
برای ...
برای دوست داشتن
برای گفتن جمله ی "دوستت دارم"
دلم تنگ شده بود برای دلتنگ شدن
برای همزبانی که شاید با او می شد رازها گفت
اسرارها گفت
خدا که هیچ
تو کجایی ؟
زمان در من خواهد مُرد
و
من بر زمان خواهم خُفت ...
آخ
زمان در من خواهد مُرد
و من بر زمان خواهم خُفت ..
==========================

سلام قیصر
سلام امین پور
۸/۸/۱۳۸۶
صبح روز سه شنبه ( یاد دربند به خیر که حسین شعرهایت را می خواند و من از زیبایی شان لذت می بردم. )
گرچه چند روزی است که از آمدنت گذشته اما مرا ببخش که هم اکنون سلامت می کنم. دیر شد. تقصیر من نبود.
[و پاییز منم ...]
نه ... بیا کمی حرف بزنیم. خانوم مهر! خواهش می کنم به این زودی قضاوت نکن. تند هم نرو. این همه برای تو شعر گفتند خوب کمی هم به من فرصت بده. نکند از قیاس می ترسی؟ هان؟!

همه تو را می بینند چون پیدایی.. چون قشنگ معلوم است که برگهای درختان از غم تو این چنین با دلی پُر بَر زمین می افتند و بعد هم یک صدای خِرچ .... آره.. صدای پای عابری که ندانسته برگهای مرده را له می کند و حتی گاهی دانسته...برگهای بیچاره از غم حضور تو می میرند.. تو خودت بهتر از هر کسی می دانی.
سرکار خانوم مهر! .. می دانم که تو نارنجی تر از منی.. می دانم که تو زردتر از منی و می دانم برای چه زردتر و نارنجی تری..تو مثل همه ی ماههای یک سال ، یک ماه وقت داری عرض اندام کنی و بعد دیگر از تو کسی نمی گوید.. این غربت را خیلی خوب حس می کنم.. به تو حق می دهم... شاید برای اینکه کسی مرا مجبور می کند که به تو حق بدهم..
اما یواشکی در گوش خودت می گویم مهر..
تا حالا از من نارنجی تر دیده ای؟؟ کسی نمی فهمد .فقط ما دوتاییم. راحت باش. اصلا می خواهی در گوش خودم بگو! بیا ... بیا در گوش من بگو.. ولی منصف باش..
خانوم مهر! تو آنقدر بزرگ هستی که خیلی ها حداقل از غم تو با هم پچ پچ کنند . نه؟ تو آنقدر نارنجی می مانی و ماندی که همه به همین اسم می شناسندت.. نه؟ این همه ننه من غریبم برای چیست؟ این مظلوم نمایی نیست؟ فقط جواب من را بده مهر.... تو چه مهری هستی که حتی به برگهای خودت هم رحم نمی کنی؟ برگهای درختها به خاطر آمدن تو دق کرده اند نه؟؟ می بینی ؟؟
تا اینجا یک-هیچ به نفع من..
فکر می کنم می خواهی چیزی بگویی. خوب بگو. می شنویم .. اگر ایرادی نداشته باشد حرفت را برای دوستانی که وبلاگم را می خوانند بلند نقل کنم. اشکالی ندارد؟ چی ؟ قرار بر پچ پچ بود؟ ... باشه هر چه که تو بگویی...اما من فکر می کنم دموکراسی درِگوشی نمی شود خانوم مهر..باشه..باشه. هر چه تو بخواهی. اما می دانم که نمی توانی فرار کنی. چون تو مجبوری یک ماه عرض اندام کنی... پادشاه تو این را بنا نهاده.. می فهمی که؟ تو یک ماه باید حرف بزنی.. بُکُشی ... قتل کنی... آرام . و در آخر همه می گویند : مهر تو چقدر زیبایی...!!! تو چقدر درخشانی.. آی پاییز من و از این حرفها.. اما در گوشی بگو عیب ندارد.
خانوم ها و آقایان! عزیزان خواننده! وبلاگ عاشقانه ها افتخار دارد تا با شخصیت برجسته ی خزان یا همان فصل اول او یعنی "سرکار خانوم مهر" پچ پچه کند. شما شاهد این مباحثه اید. خانوم مهر می خواهند در گوشِ من چیزی بگویند. ایشان نمی خواهند شما بدانید که به من چه می گویند..من هم قبول کردم ، گرچه زیاد درست به نظر نمی آمد.
سرکار خانوم مهر! من منتظر پچ پچه ی شما هستم. امیدوارم مخفی بماند. یعنی قول نمی دهم. اما سعی ام را می کنم.
[......]
همین؟؟ راستش را بخواهی کمی گیج شده ام. یعنی تمام صحبت هایت را در این یک نام آوا ریختی؟؟ یعنی تمام غم تو این بود؟؟ اینکه این قدر بزرگ شده ای و همه می گویند مهر آمد مهر آمد این بود؟؟ تو برای همین یک نام آوا ... من فکر کنم قطعا پارتی داشته ای... وگرنه تو به این بزرگی نمی شدی که همه از تو بگویند. حالا کجا می روید؟؟ هستیم در خدمتتان ، البته یک ماه...بمانید...تازه می خواهیم گپ بزنیم. اِ..آاا.. ام... منظورت چی بود؟؟ من از این کلمه که در گوشم گفتی چیزی نفهمیدم. می شه روشن تر بگی..
[......]
باز هم که همان شد. این جمله .. این کلمه یعنی چی ؟؟ توضیح بدهید.... دیگر خواهش نمی کنم خانوم مهر. دارم دستور می دهم.. توضیح بدهید... شما نسبت به حرف خودتان مسئولید. نیستید؟؟

مهر می گوید : سلام. کارمان از پچ پچه گذشت. پس رو در رو برای خودتان می گویم. من مهر هستم متولد سال پیدایش. تو سری خورده ی خزان پادشاهی. غریب غربت ناامیدی. منم ماه شمسی عاشقی. عشق ها را قوت می بخشم و ناامید ها را امید. به من دستور داده اند تا برگهای درختان را بریزانم. نام من مهر است. اما چیزی از مهر برای عاشقان ، هدیه ندارم مگر اینکه حال دلشان را به عرصه ی نمایش درآورم. رنگ عاشقان دلباخته و گاهی متضرر رنگ نارنجی و زردی است که من با علاقه ی خودم آن را به نمایش درآورده ام.
سردم. سرمای من غربت من را از هر چیزی بیشتر می کند. من می پوسانم. من خشک می کنم. اما نامم مهر است. نمی دانم سعید شکارچی چرا این قدر آزاردهنده با من صحبت کرد ولی من مهرم. نامم بازیچه شده . دلم شکسته . همیشه دلم شکسته بوده است. قبول ندارم که همه مرا دوست دارند آن طور که دوستتان سعید گفت. زیرا که من غربتم را هنوز به وضوح می بینم. می بینم که مردمان ایران زمین فروردین را بیشتر از من دوست دارند . رمضان را بیشتر از من دوست دارند.
من عاشقان را دوست دارم. نام من شاید زیاد با کشتاری که به آن گمارده شده ام سنخیتی نداشته باشد اما من مهرم. وظیفه ام کشتن برگهاست. دست من نبود که اگر بود شاید نامم را مهر نمی گذاشتم. بچه های من شاملو ، سپهری ، فروغی ، مهراد ، پناهی ، شریعتی ، فرخزاد ، دیگر روی زمین نیستند.من عاشقها دیده ام که شما ندیده اید. من کشتاری دیدم که شما ندیده اید. من خونها دیدم. دروغ ها دیدم. نفرت ها دیدم. شعرها دیدم. تبسم ها ؛ اخم ها ؛ لبخندها ؛ بله! همه ماهها ی دیگر هم این چیزها را دیده اند . اما من مهرم. مهر.
مهری که مجبور شده ام بخشکانم و پیرها را بمیرانم. تمام غربت و ولوله ی من در همان کلمه ای بود که به دوستتان سعید گفتم. تمام شکوه من در عاشقی است. گرچه مدتهاست دیگر عاشق نمی بینم اما هستند عاشقانی که هنوز با من نجوا می کنند. همه ی زخم من در همان یک کلمه است. زخمی که دیگر خیلی کهنه شده اما خوب شدنی نیست. همه ی تهمت ها را قبول دارم و مطمئنم که هیچ کس تحمل من را ندارد. با آمدن من انگار همه می روند. برگها ، دانشجویان به سر کلاس ها ، دانش آموزان به مدرسه ها ، معلمان به سر کارها . اما عشق می آید با من.
در من هیچ عیدی نیست. در فروردین هست. در زمستان هست. من ... من ... من مهرم!! عشق می خواهم. عاشق می طلبم. از نام من سوء استفاده نکنید. و نگذارید تا سوء استفاده کنند. در حقم کم جفا نشده. همه ی ماهها تا قبل از من سی و یک روزند اما من یک روز کمتر از همه فرصت بودن دارم و بیچاره اسفند از من هم بدتر است.
همه ی زخم من در آن یک کلمه است. سعید بگو. اجازه ی من صادر شد.
من؟ چشم . هر طور شما بخواهید . مهر در آن پچ پچه به من گفت : "خِرچ" *
حالا می فهمم "خِرچ" چقدر معنی داشت..
دوستت دارم مهر..
==================================
* خرچ : (خش خش ) وقتی برگی پاییزی و خشک زیر پا خُرد می شود صدای شبیه به خرچ به گوش می رسد. از نظر من مهر ناراحت است که چرا دیگر عاشقان روی برگهای پیر پاییزی راه نمی روند تا صدای خرچ به گوشش برسد؟ و برای همین گفتم : ولی خیلی ها راه می روند و صدای خرچ باز هم شنیده می شود. اما گفت : صدای خرچ از پای عاشق ها نیست. من عاشق ها را می شناسم. و من در جوابش سکوت کردم.
نمی دانم دلتنگِ چه هستم اما می دانم که دلتنگم.
نفس نفس می زنم و می گویم:
دلتنگم. دلتنگ عشقی که سالها پیش جسمش را از من گرفت یا دلتنگ دوست داشتنِ یاری که همین روزها خود بر خود دریغ کردم نمی دانم.
نفسهایم تشدید می شود و ادامه می دهم :
فقط می دانم که این روزها جای کسی خالیست. چیزی را گم کرده ام. بزرگ است یا کوچک باز هم نمی دانم. آه ! خدایا چقدر ناتوان شده ام. کسی مرا می آزارد. قوی است یا ضعیفم نمی دانم. خوره ای بر جانم افتاده . مسری است یا واکسنی نمی دانم. دوست من! تنهایی بد دردی است. اما بدتر از آن این است که سالها تنها بوده ای و ... و ...و چرا الان باید یادت بیفتد که تنهایی؟
اشکی قصد دارد خود را از اسارت چشم راستم آزاد کند. یکی هم از سمت چپ فریاد می زند: آزادی! آزاد شدم. با بغض ، ادامه می دهم :
خدایا این زندگی را از من بگیر . بگیر! مال تو! بگیر و هدیه ای را که سالها پیش قولش را دادی به من بده. خودت گفتی . در آن خواب فراموش نشدنی! درست ۸ سال پیش! یادت نیست؟
اشکم را که از گونه به پایین می لغزد با آستین دست چپم پاک می کنم. می گویم :
یادت نیست ؟ گفتی : "جانت را می گیرم و هدیه ای ارزشمند به تو می دهم". و من در جوابت گفتم: "چگونه از میم بگذرم؟ زندگی ام را چه کنم ؟ آرزوها دارم." فقط صدای تو بود و برزخی که همه ی مردم در آن وول می خوردند. گفتی : "می خواهی ؟" و من اُلاغانه گفتم "نه" .
بغضم می ترکد و با لحنی ملتمسانه ادامه می دهم:
اما حالا می خواهم بمیرم. خواهش می کنم.به قولت وفا کن. قول می دهم اگر بار دیگر در خوابم بیایی نه نگویم. نرو... نرو... گوش کن. خواهش می کنم...
اشکهایم به آسانی انقلاب می کنند. همه دارند آزاد می شوند.
من و تو با هم می شویم دو نفر!
نه
من و تو با هم می شویم یک نفر!
نه! نه!
...
..
ما با هم می شویم یکی دیگر
نه..
اصلا هر چه بگویی می شویم
..
من و تو می شویم ما
نه این هم درست نیست..
من و تو چه چیزهایی که نمی شویم..
امان از دست من و تو!!
---------------------------------------
تا یکی دو هفته نیستم. دارم می رم مسافرت. بالاخره از شرّ این شهر خلاص می شم.
سلام . ۲۳ سال پیش درست در همین روز یعنی در ساعت ۹:۱۰ دقیقه صبح روز ۳۰ تیر سال ۱۳۶۳ من رو از اون دنیا به زور کشیدن توی این دنیا. اون طور که مادرم همیشه تعریف می کنه :
" پسرم . وقتی تو به دنیا اومدی هوا فوق العاده گرم و کُشنده بود. انقدر گرم بود که حد نداشت. انگار جهنم شده بود. اون شبها همیشه برق پشت سر هم قطع می شد و من و شهلا (خواهر بزرگم) نمی دونستیم چه کار کنیم. من که روی تخت بیمارستان خواب بودم و شهلا می گفت: "باید بیارم بچه رو ببینی. انقدر خوشگله! سرخه عین تنور! خیلی خوشگله مامان." خلاصه من که از بیمارستان مرخص شدم توی گرمای خونه اصلا نمی دونستم چه کار کنم . از طرفی تو که کوچیک بودی و چند روزی بیشتر نداشتی از گرما له له می زدی و عطش بسیار زیادی داشتی. از طرف دیگه موشک های آمریکایی و عراقی بودن که بمب می ریختن توی سرمون. "
مامان ادامه می ده: "از طرفی می ترسیدیم که نکنه از تشنگی زیاد بلایی سرت بیاد و از طرفی می ترسیدم از موشک ها... وضعیت خیلی بدی بود. برق نداشتیم و تند تند صدای بمب های بزرگی بود که همین حوالی منفجر می شدن و صدای موج هاشون گاهی شیشه ی خونه رو می لزروند و تکونی مثل زلزله به خونه می داد. توی همین حالت من با تمام وجودم تو رو فوت می کردم که خنک بشی. و دستم رو روی تو گرفته بودم تا یه وقت گربه ای نیاد تو رو ببره چون لختت کرده بودیم که از گرما هلاک نشی. خیلی زیبا بودی و سبزه. انقدر گریه می کردی که آدم فکر می کرد نکنه از گریه ی زیاد بلایی سرت بیاد."
بیمارستان "خانواده" ی تهران افتخار به دنیا آوردن من رو داشته.
ممنون از تمام دوستانی که به طور خصوصی به من تبریک گفتن. و یه تشکر مخصوص از اقلیما.
این کوچولویی رو هم که می بینید منم:

اگر از عشق می شه قصه نوشت
می شه از عشق تو گفت
می شه با ستاره های چشم تو
مغرب نو
مشرق نو
برپا کرد
می شه از برق نگات
خورشید و خاکستر کرد
می شه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره! از عشق تو مُردن داره
می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد
می شه از عشق تو مُرد و دیگه از دست تو هم راحت شد
===============================================
اگر از عشق می شد که قصه نوشت
می شد که از عشق تو گفت
می شد که با ستاره های چشمت
مغرب نو
مشرق نو
برپا کرد
می شد که از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد
می شد که با گندمیای سر زلفت یه عالمه شعر نوشت
آره
از عشق تو واقعا دیوونگی هم عالمی داشت
آره
از عشق تو واقعا مردن داشت
می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
می شد که از عشق تو مرد و دیگه از دست خودت هم راحت شد
اگر از عشق می شد قصه نوشت
می شد
از عشق تو نوشت
==============================================
به علت فیلتر شدن وبلاگ، در بعضی از نقاط ایران ، مجبور به پایان هستم.
موفق باشید.
در صورت ایجاد وبلاگ جدید
خبر می دم.
=============================================
ادامه می دم. همین جا . همیشه. همه جوره . هر مطلبی که توی وبلاگ جدید بنویسم اینجا هم می نویسم.
البته نظرات اینجا رو می بندم. چون زیاد به اینجا نمیام. ممنون از دوستان
بعضی اتفاقات می افته تا بعضی اتفاقات دیگه بیفته. مثلا خیلی از جدایی ها که برای انسان زجرآوره و البته دردش رو هم نمیشه پنهان کرد در واقع روی دیگه ای هم داره. داستان پایین ، داستانیه که واقعیت داره. در واقع این داستانیه که برای من اتفاق افتاده و من با چشمهای خودم از اول تا آخرشو دیدم. داستان رو بادقت بیشتری بخونید. و روی جمله های قرمز رنگ، متمرکز بشید. این واقعیت رو با ایده ی خودم به نثر درآوردم. امیدوارم نتیجه ای که من دنبالشم رو بگیریم.
=======================================
اپیزود اول:
دوستی دارم به اسم سهیل. سهیل دختری به نام فروغ رو دوست داشت یا بهتره بگم عاشقش بود. سهیل در بیرجند زندگی می کرد. از دانشگاه به دلایل خاصی اخراج شد. به تهران اومد. پس از مدتی دید که نمی تونه دوری فروغ رو تحمل کنه. فروغ هنوز بیرجند بود. سهیل از سربازی مرخصی گرفت تا فروغ رو توی بیرجند ملاقات کنه. اما فروغ که حال خوشی از زندگی نداشت با پسر دیگه ای فرار کرده بود.
سهیل نتونست با فروغ باشه.
اپیزود دوم:
من و سهیل توی پارک نشسته بودیم. سهیل زد زیر گریه و گفت : "من چقدر بدبختم!" آرزوی مرگ نمیکرد ولی به شدت ناراحت بود. اون شب به یاد الدورادو (ELDORADO) افتادیم. یک منطقه رویایی برای خودمون ساختیم .
مکانش رو سهیل گفت: بجنورد.
اپیزود سوم:
من و سهیل دوست مشترکی داریم به نام مرتضی . از اون بچه های پایه ی روزگار . ناگفته نمونه سهیل رو به شدت دوست داره. و من رو کمتر از سهیل. ولی انقدر معرفت داره که اگه یه روز بهش رو بندازم ردم نمی کنه. سهیل قضیه ی بجنورد رو به مرتضی گفته بود ...و... گفته بود که قراره اونجا زندگی کنیم و به دور از تمام دوستان قدیمی در بیرجند این بار به شمال خراسان بریم و اونجا زندگی کنیم. جایی که هیچ کس آشنا نیست. سهیل یه خونه ی سه طبقه رو متصور شده بود با کلی رویای دیگه. البته یه سگ هم تو این رویا پرسه می زد.
مرتضی قبول کرد تا بجنورد رو برای ادامه ی تحصیلش انتخاب کنه.
اپیزود چهارم:
بر اثر جریاناتی که پیش اومد سهیل و من نتونستیم به بجنورد بریم. خوب طبیعی بود که دوستمون هم ناراحت بشه. اما اون بنده ی خدا به غیر از چند تا فحش و گفتن حرفهایی مثل : پس الدورادوتون چی شد؟ من به خاطر شما اومدم و از این دست حرفها ؛ چیز دیگه ای نگفت.
ما هیچ کدوم به بجنورد نرفتیم جز مرتضی که اونجا خونه خرید.
اپیزود پنجم:
تابستان سال پیش با دختری از طریق چت آشنا شدم. اسمش سارا بود. حتما کم و بیش نظراتش رو در وبلاگ خوندید. البته تازگی ها کمتر میاد و نظر میده. این دختر دانشگاهش رو با کمک روحی من و توانایی بی نظیر خودش بجنورد و در رشته ی حقوق قبول شد. من و سارا به شدت دوست داشتیم که با همدیگه آشنا بشیم.من با مرتضی صحبت کردم و چون مرتضی هم خونه شو توی بجنورد داشت من به بجنورد رفتم وگرنه بعید بود که به این شهر سفر کنم و البته تونستم تنها دوستی که شاید این قدر منو دوست داره رو ببینم.
من و سارا تونستیم با هم باشیم.
آن روی سکه هم خدا هست.
آره!
مرگ
حقّه
پس
زندگی
ناحقّه.

خسته از نامردمی ها در کنار خاکستر سیگارم، می شینم و داد می زنم. اما با زبون بسته داد می زنم.
این عادتمه.
یه نگاهی به فیلتر سیگارم میندازم و با خودم می گم: خدایا! هر جا هست سالم باشه. باور نمیکنی؟ می دونم. اما یادت میاد که می تونستی منو بکشی و این کارو نکردی. شاید دلت برام سوخت.
دریچه ای که توی راه عبور از جنگل ، همون جنگلی که داشتیم با ماشین رد می شدیم،یادت هست؟نگاهت کردم و تو هم نگاهی کردی.نگاه تو به من نبود با معرفت.
ولی نگاه من تو چشمای ناز تو خلاصه می شد. یادمه ازت پرسیدم : میم ؟ یه نگاه به این جنگل بنداز. بعد تو با اون چشای قشنگت، نگاهی به دوردستها انداختی و گفتی: چی؟ نگاهی بهت کردم و مثل امروز فریاد زدم. آره. تو نشنیدی. می دونم . آخه فریاد اون روزم هم مثل فریاد امروز بود. با همون فریادی که تو نشنیدی بهت گفتم: ته هر جنگل تاریکی، یه راه فرار هست. یادته؟ تو نفهمیدی چی می گم. راستشو بخوای منم نفهمیدم. اما تقصیر تو نبود عزیز. بعضی وقتها چشمها یه حرفهایی می زنن که صد تا زبون یه جا نمی تونه اون حرفو بزنه.
اما بذار بهت بگم. الان کسی رو دوست دارم. اون داره منو برمی گردونه به چند سال قبل. این دفعه هم وصالی در کار نیست. اما فرقش اینه که دوستم داره. می فهمی؟ شاید بپرسی چی می خوام بگم؟ آخه یادمه همیشه می پرسیدی . می پرسیدی چی می خوای بگی؟ منظورت چیه؟ منم می گفتم: هیچی...
یه سیگار دیگه روشن می کنم .می خوام جوابتو این دفعه روراست بدم.اگه می گفتی که کسی رو دوست داری و بعد می رفتی،من فقط اشک می ریختم. اما وقتی نگفتی پیر شدم .
گنجشک روزهای عاشقی من! پرستویی از اون ور جنگلا اومده پیشم. دوستم داره. دارم باهاش جوون می شم.گرچه سختمه و سختشه. نگاه های اون شاید جذابیت تو رو نداره ولی می خوام بگم الان کسانی رو می بینم که وقتی با تو بودم نمی دیدم. اون دوستم داره و با اینکه به احتمال زیاد نمی بینمش و حتی وصالی هم در کار نیست اما خیلی چیزا برام معنی تازه ای گرفته.
یه پُک دیگه به سیگارم می زنم و یه نگاه توی آینه میندازم. سیگارمو نصفه خاموش می کنم و محکم فشارش میدم به ته جاسیگاریم. اشکامو پاک می کنم و همون حرف همیشگی رو به خودم می زنم: " مرد که گریه نمی کنه!"
دیگر زیبا نخواهی بود.
من عشق را مانند سیگاری دود می کنم.
سلام می خوام کمی از پدرم بنویسم...
پدر من حدود ۷۲ سال سن دارد که خوب از طرفی خوبه و از طرفی نه...
می دونید. از این جهت خوبه که پیرمردها مهربان و دوست داشتنی هستند و تمامی آرزوهایشان تبدیل به آنچیزی که می خواستند یا شده یا نشده ... که در هر دوی این حالات آنها دیگر هیچ چیز نمی خواهند... من تنها فرزند پدرم در خانه ی کوچکمان هستم... از ته دل و جان دوستشان دارم... اما بدی پیرمردها این است که حرف جوانان را زیاد درک نمی کنند.
در واقع بزرگترین مشکل بین من و پدرم گویا این است که من و پدر حرفهای یکدیگر را درک نمی کنیم .
طبیعی هم هست . به این خاطر که سنمان خیلی تفاوت دارد. پدر من متولد ۱۳۱۴ می باشد. او تمامی زحمات خود را برای من کشیده و من هم به عنوان یک ته ته قاری تا می شده لوس و ننر تربیت شده ام . اما بزرگترین اختلاف بین من و پدرم را مسایل سیاسی شکل می دهد. پدر معتقد است نباید چیزی گفت . نباید چیزی شنید و من می گویم چون نمی خواستیم بشنویم اکنون در این وضعیت اسف بار گیر کرده ایم.
بگذریم. می خواهم از همین جا ابراز کنم این واقعیت را :
که پدر جان دوستت می دارم. دوستم بدار . بیشتر دوستت می دارم. پس بیشتر دوستم بدار.
جالب این که تا حالا شده پدرتون براتون نامه بنویسه. پدر من برام تا حالا کلی نامه نوشته. فکر کنم یکیش بعد از تموم شدن کنکور و قبولی در دانشگاه بود. یکی بعد از عنوان کردن قضیه ی میم بود و یکی همین الان که دارم براتون می نویسم این نامه توی دستمه و دارم نگاهش می کنم.
البته چند تای دیگه هم بوده که گم شده. این نامه ی آخر هم به خاطر این نوشته شده که من به ایشان گفتم خودخواه . البته این مشکل هم از عدم درک متقابل از صحبت های طرفین هست.
ولی هرچه هست شاید فردا دیگر نتوانم از نور وجودش ثمر بدهم. شاید دیگر نتوانم مهر و محبتش را ببینم.
درست مانند علی اکبر و اصغر که در پرتو وجود پدر گرامیشان رفتند و دیگر پدر را ندیدند.
ایام شهادت امام حسین رو تسلیت می گم و امیدوارم یه کم به جای عزاداری بی خود و بی جهت ( منظورم عزاداری بدون فکره ) به نحوه ی عمل و دلیل این کار امام سوم فکر کنیم. که این تفکر خودش به تمام عزاداری ها می ارزد.
موفق باشید دوستان من
نام: سعید
شهرت: دیوونه
شهر مورد علاقه: نمی دونم
کشور مورد نفرت: ندارم
کشور مورد علاقه: اسپانیا
روابط اجتماعی: گرم ... از در سبز وارد می شم...
انسانی که من بشدت ازش بدم می یاد: دروغگو... ریاکار و بی معرفت..
اسلام از نظر من در یک کلام: دین آگاهی
کسی که دوست دارم: همه ی شما عزیزان
کسی که ازش بدم می یاد: به طور کامل از هیچ کس بدم نمی یاد
روابط سیاسی: خوب
راجع به شرایط سیاسی ایران: ۵۱٪ موافق .... اون ۱٪ هم برای این که فردا اعدامم نکنن![]()
زبان مورد علاقه: اسپانیایی و انگلیسی
روابط کاری: اصلا کار ندارم که روابط کاری داشته باشم...
تعریفم از عشق: تعریفی ندارم چون فکر می کنم اگه چیزی رو تعریف کنی در واقع
محصورش کردی و عشق زندانی تعریف ما نمی شه...
زن آرزوها : سارا ( البته سارای فکرم نه هر سارایی ) ![]()
مرد آرزوها: امام رضا ( ع )
ازدواج: در حال حاضر منتقد ازدواج هستم ... اونم به شدت ![]()
علاقه ها: عشق ... محبت ... دوست داشتن و احترام گذاشتن
خواننده ی مورد علاقه: فریدون فروغی ... فرهاد ... شادمهر عقیلی...
تیم فوتبال مورد علاقه: پرسپولیس
چیزی که دنبالش هستم: حدیث خویشتن
جمله ی آخر: کاروانسرا کاشانه نیست.... باید برویم ..... تا در خانه ی خویش خاک شویم.... اول
کاسه ی آب... راه را بدرقه کرد... آخر یک خروار خاک.... آنکه خود را ساکن کاروانسرا که نه .... حاکم آن
خواند.... مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه .... حکومت دارند....
سلام ...یادمه چند سال پیش... این موقع با هم بودیم ... دست در دست هم ... کوچه ها رو
طی می کردیم و یادته که تو خندیدی و گفتی: تا آخرش با من می مونی..
یادته عزیزم؟؟
ولی حالا نیستی و من چهارمین سالی رو می گذرونم که تنها عید می گیرم....
عید فطر مبارک

خدا می دونه تا سال بعد هنوز زنده ایم یا نه .... یا شاید بهتر بگم عاشقیم یا نه؟؟؟
امروز نيز گذشت هنوز مانده ام در
حيراني اين تن عريان و کاش هايي محال که نگويم برتر از گفتن است
باز هم غم تو بد جوري به اندک جاني که دارم افتاده .................... مثل خوره پوست
و گوشتم را قطعه قطعه مي کند و مي خورد .. به ياد مي آورم لحظه ي آخر را .... زماني که
نامردانه و ظالمانه مرا از پيش خود راندي و هيچ نگفتم ... خوره اي در جانم افتاده ....... دست
نمي کند از اين زباله داني سياه تنم .. و تنها دردي که وقتي به سراغم مي آيد حتي نمي
شود کمک خواست.. نمي شود فرياد زد .. نمي شود گفت ... و نمي شود شنيد .. بي
سرانجام به سراغ سيگارم مي روم ....ناراحتم و به اميد سکوت دود سيگار که
مرا به ياد خودم مي اندازد لحظه اي را با او سر مي کنم.... ناگهان
سيگارم عکست را برايم تداعي ميکند آري او نيز انگار
قاصدک تنهايي من شده و حتي اين
جمله ها به شکل قلب
در آمده اند
کمک
.
یکی از اون دور داره فریاد می زنه آهای آهای صدای پاهای پاییز رو شنیدم...
اون داره می یاد اما... اما... اما من از این طرف داد می زنم
گوش کن صدای پاهای بهار من رو نمی شنوی ؟؟؟
خواهش می کنم خوب گوش کن .. آخه اون خودش گفته بود که یه روزی تو پاییز
دوباره بر می گرده
و اون شخص داد می زنه سلام تو سعیدی ؟؟؟
تو همون همیشگیه هستی؟؟؟
صدای پای اونو دیگه خیلی وقته که نمی شنوم آخه دیوونه تو پاییز که بهار نمی یاد!!
منتظرش نباش ..
اون دیگه نیست لا اقل اینجا نیست
سعی کن فراموش کنی که کسی مثل اون تو زندگیت بوده
و دوباره فریاد می زنه آهای آهای صدای پای پاییز رو می شنوم
پاییزتون مبارک ![]()
یک عمر همچون سایه بر پای تو افتادم
=========================================
اکنون که می اندیشم
می بینم
که راست می گفتی
کاش....
چقدر سخت و جانکاه
میم
که من
که مرد
بعد از مدت های مدید و طولانی
شاید به بلندای احمقیت خود
تازه بفهمد
که
که
که اشتباه کرده است
میم هیچ کس نیست
تو نیز
و من در غم تو
روز و شب ندارم
به خدا راست می گویم
ای کاش
قاصدک خبر پاییزی مرا برای تو می آورد
ولی افسوس که قاصدک نیز نیست
دلم تنگ شده است
برای تو
و
بوسه های گرم و عاشقانه ات
دلخوشم
تنها به جهانی دیگر
بعد از تو
دیگر چه امیدی است به
زندگی بدون تو
دلم تنگ شده است
دیوانه وار
مثل دیوانگی همان روز ها
میم می خواهمت
هنوز هم
بعد از تو
لبانم روی لبی ننشست
و تنم گرمای تنی را حس نکرد
دیوانه وار و عاشقانه دوستت دارم
عزیزم
دلخوشم
تنها به جهانی دیگر
ولی شاید
حتی نباید دلخوش جهانی دیگر هم نباشم « سعید »

آخرین لحظه با من باش
عشق راز نا مکشوف تاریخ است شاید اگر از هر کسی بپرسی عشق چیه واقعا نتونه یه تعریف بده می دونی واقعیت اینه که آخه عشق فقط یه تعریف نیست اون یه حسه یه حس که با هیچ کدوم از حواس پنج گانه درک نمی شه و از طرفی با تمام حواس پنج گانه درک می شه وقتی راجع به عشق حرف می زنم دیوونه می شم این دیوونگی هم مثل دیوونگی های دیگه نیست مثل من مثل تو مثل ما نمی دونم عزیزم یه روز یه نفر از راه می رسه با رسمی که تو اسمشو می ذار ی قسمت ؛ و یه روز می ره با رسمی که اصلا دوس نداری اسمشو بگی تو فقط فکر می کنی عاجزانه التماس می کنی ولی .............. چی بگم گلم بعضی ها قیدشو می زنن بعضی ها هم تا آخرین لحظه پاش می مونن
به هرحال این تویی که تصمیم می گیری تا ابد بسازی و بسوزی یا فراموش کنی که یه روز یه نفر بهت گفت عاشقانه دوستت داره فقط برای خودت و نه هیچ چیز دیگه صداش مثل یه پیچک تو گوشت می پیچه و تو دستت از همه جا کوتاه عاشقانه و دیوانه وار آرزوی مرگ می کنی صد ها بار ولی تو مردی خیلی وقته که مردی اون روز ها که دیگه صدای لالایی دوستت دارم از گوشات رفت و پرید و دیگه بر نگشت تو مردی پس آرزوی مرگ نکن بعضی وقتا با خودم می گم یعنی می شه یه روز دیگه همون صدای آشنای همیشگی بگه دوستت دارم؟ بگذریم فکر کنم درد و دل تمام شما عزیزا یه جور شبیه خودم باشه ولی به هر حال شبیه بودن یا نبودنش زیاد فرق نمی کنه
مهم اینه که عاشقی و از عشق نمی ترسی دوستتون دارم تا ابد ![]()