تبليغاتX
عاشقانه ها
پنجشنبه 4 مرداد1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت آخر)

یادآوری : پوریا از همسفر سیاهپوشش خداحافظی کرد و به ملاقات شاهدخت سرزمین ابدیت رفت. شاهدخت را دید و پس از ملاقات او دلش هوای دختر سیاهپوش را کرد...

برای خواندن قسمت های پیشین داستان به اینجا مراجعه کنید. ممنون. 

پوریا قرار نداشت. یک لحظه پشیمان می شد و دل به شاهدخت می بست و لحظه ی دیگر یاد دختر سیاهپوش ، مهر شاهدخت را از دلش بیرون می کرد. از دودلی اش خشمگین بود...

چند روز گذشت و شاهدخت را ندید. گاهی وزیر سراغش می آمد و آخر گفت: "پیک ها خسته از سفر برگشته اند و هیچ نشانی از آن دختر نیافته اند. چنین دختری وجود ندارد ، تصمیمت عوض نشده؟ "

پوریا پاسخ نداد و سرش را پایین انداخت. وزیر نشست و باز در چشم های پوریا خیره شد : "در چشم های من نگاه کن."

پوریا آرام چشم هایش را بالا آورد. وزیر گفت : "کسی نمی تواند زنی را بیابد که نقاب بر چهره اش گذاشته ای و نام و نشانی ندارد."

پوریا گفت: "سرزمین ابدیت را نمی شناسم. گم می شوم."

از هر طرف که بروی ، اگر بروی به او می رسی. یا بمان و فراموشش کن یا برو و بیابش. از شجاعتت شنیده ایم، اما ندیده ایم."

وزیر رفت. پوریا مدتی در همان جا ماند. بعد به باغ قصر رفت. کنار استخر نشست و به ماهی ها خیره شد. چند قدم دورتر به باغ هزارتو می رسید. اگر می توانست از آن باغ بگذرد در سرزمین پهناور ابدیت سرگردان می شد. اما اشتیاقش برای یافتن دختر مدام بیشتر می شد. هر چند تصویر شاهدخت او را از هر تصمیمی باز می داشت. شاهدخت آناهیتا ، سراسر بی گناهی و پاکی بود. خودش را به خاطر آزردن او نمی بخشید. اما نمی توانست از اندیشه ی همسفر اندوهگینش بیرون بیاید.

خورشید افول می کرد. شکوه و زیبایی شاهدخت ، در برابر آن زیبایی نهان ، هیچ بود. پادشاهی و فرمانروایی سرزمین ابدیت ، در برابر عشق نومیدانه ی آن سیاهپوش ، به نفسی نمی ارزید. حالا که دلش سرشار از عشق او بود ، چگونه می توانست از زیبایی ها و پاکی ها و جوانمردی ها لذت ببرد؟ دیگر چگونه می توانست آرزو کند؟ شاهدخت همان بود که سالها دنبالش بود..او می توانست همه ی آرزوهای ناممکن پوریا را برآورد...

اما آرزو چه حاصلی داشت؟ بدون همسفر سیاهپوش ، هیچ آرزوی در اندیشه اش نمی رویید. بی او هیچ بود ، ناتوان ، بی امید ، بی خواسته ، بی فرجام. بی او می مرد حتی اگر جسمش می ماند. از تردیدش تعجب کرد. راه روشن بود. دخترک درد می کشید و پوریا کنارش نبود.

تصمیم گرفت شبانه حرکت کند. نگاهی به باغ هزارتو کرد. احساس سبکی کرد. برخاست و رو به قصر کرد تا بارش را ببندد. اما ناگهان از پشت درختهای باغ هزارتو صدای آشنایی به گوش رسید. کنجکاوی اش تحریک شد. آرام به طرف صدا رفت. صدا کم کم واضح تر می شد:

بسوزی ای باغ گل سرخ

تو فقط خار شدی برای من ؛

آه پای من

آه پای من...

دلش تکان سختی خورد و بدنش به لرزه افتاد. باور نمی کرد. همین جا ، در همین نزدیکی...امکان نداشت...جهان دور سرش می چرخید. با هیجان وارد باغ هزارتو شد و دنبال صدا رفت. آن قدر گشت و گشت تا صدا نزدیک و نزدیک تر شد. سرانجام ، در یکی از پیچ های باغ هزارتو ، صاحب صدا را یافت. واقعا خودش بود؟

بسوزی ای چشمه و چنار

تو فقط سیل شدی به قلب من ؛

آه قلب من

آه قلب من

بمیری ای نگاه من ،

تو فقط اشک شدی به چشم من ؛

آه چشم من

آه چشم من

پوریا با بغض خودش را به پای دختر سیاهپوش انداخت و بر آن که با دستمال خودش بسته بود ، بوسه زد : "باید می دانستم که برمی گردی ، مهر را می جستم بی آنکه ببینم کنارم است. مرا ببخش..."

قصره اشکی بر دست پوریا چکید. اما دیگر صدای ناله ای نیامد. پوریا سرش را بالا گرفت و گفت:"خدایا نگذار این طور رنج بکشد. جانم را بگیر و این درد را از او دور کن! "

دختر دیگر ننالید. اما پوریا از درد او خبر داشت. کم کم تاریکی فرود آمد و درد رفت. دختر نفس راحتی کشید و گفت: "چگونه ای همسفر؟ "

- "نپرس! "

- " شاهدخت آناهیتا را دیدی؟ "

- " زیباتر از زیبایی است ، افسون گر تر از افسون است."

دختر با طعنه گفت: "راستی؟ "

- " اما او فقط مثل تندیسی بی گناه زیباست. زیبایی اش را می پرستم اما مهرش را نمی خواهم. فقط عشق تو در دلم است! "

دختر با خنده گفت : "چه انتخاب دشواری در این وفور نعمت! "

- "بیا برویم. تو به من نزدیکی ، مثل خواب بر تن خسته ای. مثل آب بر ترک زمینی. بیا شاهدخت و سرزمینش را رها کنیم. داغ دوری اش را از یاد خواهم برد. اما تاب دوری تو را ندارم. شیفته ی رویش شدم. اما روحش را نمی شناسم. تو را می شناسم. کاش شاهدخت را نمی دیدم..."

- "تو شاهدخت آناهیتا را پیش از این ها دیده ای! "

پوریا با شگفتی سرش را بلند کرد.

- " پس از جنگ با اژدهای هفت سر ، وقتی بی امان خون از تو می رفت ، تنها راهی که برای نجات تو از مرگ به ذهنم رسید ، این بود که آرزوی زنده ماندن را در اندیشه ات شعله ور کنم. بعد خودم را بین تو و شاهدخت واسطه کردم. با دستهای او در آغوشت کشیدم. شاید فهمیده ودم که شاهدخت هم تو را دوست دارد. او آرزویت را برآورد و از مرگ نجاتت داد. در آن لحظه تو در آغوش خود شاهدخت بودی. "

پوریا لبخند زد : "حالا برآوردن آرزویم فقط از تو ساخته است. آرزویی ندارم جز اینکه رویت را ببینم و در آغوشت بکشم! "

- " شاید جذام داشته باشم ، همان طور که شاهدخت گفت! "

- " از جذام می میرم ، همان طور که به شاهدخت گفتم! "

بعد دستش را دراز کرد و نقاب را از چهره ی دختر برداشت. با حیرت نگاهی به صورت دخترک کرد ، سرش گیج رفت. چشم هایش سیاهی رفت و در دامن دختر افتاد.

.....

پوریا چشم گشود. شاهدخت بر بالینش نشسته ود و پرستاریش را می کرد. پوریا حیرت زده او را نگاه کرد. آناهیتا لبخند زد و گونه اش را بوسید :"می دانم هنوز باور نمی کنی. تو داستانت را دو بار برایم گفتی. بگذار یکبار هم من داستانم را بگویم: "در سرنوشتم بود که تنها با عشق ازدواج می کنم و می توانم آرزوهای معشوقم را برآورم. سالها گذشت و همه چیز داشتم جز عشق. نیروی سحر آمیزم درونم مانده بود و انگار نبود. خواستگارهای زیادی داشتم اما هیچ کدام را دوست نداشتم. دیروز پیرمرد قصه گویی به قصرم آمد و داستان جوانی را گفت که در سرزمینی دور زندگی می کند و در سرنوشتش آرزوهای بسیار است و مقدر است اگر از رسیدن به یکی از آرزوهایش نومید شود بمیرد. با خودم گفتم اگر او را پیدا کنم و دوستش داشته باشم جفت بی نظیری می شویم. فکرم را برای قصه گوی پیر گفتم. پیرمرد گفت من و آن جوان از دو نیمه ی یک سیب به وجود آمده ایم و هر کدام از ما نیمه ی دیگریست. گفت من و آن جوان فقط با رسیدن به هم رستگار می شویم و راز بقای جهان فانی و سرزمین ابدیت ، رسیدن ما به هم است. گفت: "وقت آن رسیده که سرزمین ابدیت و جهان فانی دوباره پیوند بخورند. تنها مشکلم این بود که من در سرزمین ابدیت بودم و او در جهان فانی و به هم دسترسی نداشتیم. تصمیم گرفتم هرطور شده پیدایش کنم. به اتاقم رفتم و در را بستم. لباس سیاه پوشیدم و نقاب سیاه زدم و پنهانی از شهر بیرون رفتم. اجازه خروج از سرزمین ابدیت با همین جسم و همین کالبد ، تنها به شاهدخت سرزمین ابدیت داده می شود. دیگران با خروج از سرزمین ابدیت به شکل نوزدی در جهان فانی به دنیا می آیند. و هیچ خاطره ای از سرزمین ابدیت نخواهند داشت. 

از مرزهای ابدیت گذشتم و راه سرزمین شما را پیش گرفتم. تا این که آن روز مرا در کام مرگ یافتی. تو را نمی شناختم اما همان دم ، مهرت را به دل گرفتم و یاد آن جوان که آرزوهای بلند داشت از فکرم رفت. همان وقت دانستم که نمی توانم کسی را جز تو دوست بدارم. اما وقتی سرنوشتت را برایم گفتی فهمیدم همان جوانی هستی که پیرمرد گفته بود. خواستم ببینم بی آن که هویت مرا بدانی می توانی به من مهر بورزی یا نه! اما تو آنقدر در فکر شاهدخت بودی که حتی حاضر نشدی رویم را ببینی. سوگندم دادی نقابم را برندارم و حتی نامم را نپرسیدی. دلم شکست. از شاهدخت متنفر شدم. شاهدختی که ندیده عاشقش می شدند. اما سزاوار آن عشق ها نبود. از تو هم خشمگین شدم. تویی که عاشق نگاره ی شاهدخت آناهیتا شده بودی. تصمیم گرفتم در لباس شاهدخت آناهیتا انتقام بگیرم. می خواستم پیشنهاد ازدواجت را نپذیرم. اما باز همه چیز خراب شد. به قصر آمدی و نتوانستم آزارت دهم. عشق تو دم به دمدر دلم بیشتر می شد و می ترسیدم با رنجاندنت ، برای همیشه از دستت بدهم ، چرا که آن دتر سیهپوش دیگر وجود نداشت. بعد ، تو از عشقت به دختر سیاهپوش گفتی. دیگر درماندم...شاهدخت آناهیتا شکست خورده بود و دختر سیاه پوش دیگر وجود نداشت تا از پیروزی اش لذت ببرد...

حالا دیگر آرامش یافته ام. دختر سیاه پوش با شاهدخت آشتی کرده. جوان بلندپرواز با مسافر کنار رود آشتی کرده. پوریا ، فرزند سرزمین آریاییان و آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت با هم آشتی کرده اند، شاید جهان فانی و سرزمین ابدیت هم با هم آشتی کنند..."

پوریا ساکت ماند. سرانجام گفت : "اما وزیر به من گفت که تو دیشب خودت را در اتاقت حبس کرده ای!"

شاهدخت سیاهپوش خندید: "سیر زمان در جهان فانی و سرزمین ابدیت متفاوت است. آن دورانی که در جهان فانی بر من گذشت در سرزمین ابدیت تنها چند ساعت بود! "

شاهدخت چند لحظه سکوت کرد. بعد گردنبندش را از سینه باز کرد و به پوریا داد. پوریا نگین آن را خوب می شناخت. از زمرد بود. با طرح های عجیبی بر رویش. گردنبند خودش را بیرون آورد و کنار گردنبند آناهیتا گرفت. آناهیتا هر دو را از او گرفت و گفت: "پیرمرد گفته بود که این در حقیقت گوشواره است. اما فقط وقتی اجازه دارم آن را به گوشم آویزان کنم که جفتش را پیدا کنم... حالا می توانم هر آرزویت را برآورده کنم. "

و بعد هر دو نگین را از زنجیر بیرون آورد و به گوشش آویخت. وزیر به اتاق شهسوار آمد و با دیدن آن دو ، سرانجام لبخند مهربانی زد و به پوریا گفت : "پس رفتی ، از سویی رفتی و چه زود رسیدی! "

پوریا خندید و گفت : "رفتم. از سویی رفتم و فهمیدم رسیدنی در کار نیست ، فقط رفتن."

دو نیمه ی ناتمام با هم یگانه شدند . فرزند سرزمین آریاییان و شاهدخت سرزمین ابدیت با هم ازدواج کردند و چند سال با شادی کنار هم زیستند. پوریا آرزو می کرد و شاهدخت آرزوها را برآورده می کرد. سرزمین ابدیت و جهان فانی روز به روز بالیدند و رشد کردند. اما تنها یک آرزوی پوریا بود که هرگز بر آورده نشد. و آن ، از بین رفتن درد جانکاه پای دختر سیاه پوش به هنگام غروب آفتاب بود... هر روز به نگام غروب آفتاب ، شاهدخت را تنگ در آغوش می گرفت و با دردش درد می کشید.

از ازدواج شاهدخت آناهیتا و پوریا چند سال گذشت. پادشاه پیر در گذشت و پوریا به جایش نشست. شاهدخت ، ملکه شد و دختری به دنیا آورد ؛ مثل برف سپید ، مثل گل سرخ ، مثل باد بهاری لطیف و مثل آ گوارای کوهستان های پربرف و مه گرفته ، شیرین.

آرزوهای بلند پوریا برای آدمیان تحقق می یافت و سرزمین ابدیت روز به روز غنی تر می شد. ملکه و پادشاه ، زندگی شیرینی داشتند. همه چیز خوب پیش می رفت تا روز که پادشاه (پوریا) ، موقع شکار، همراهانش را گم کرد و در جنگل انبوه سرگردان شد. فکر کرد بهتر است تا صبح صبر کند و بعد دنبال راه بگردد. خسته و گرسنه و تشنه به چشمه ای رسیدکه چنار تناوری کنارش روییده بود. ناگهان یاد شهر و مادرش اقفتاد و دلش تنگ شد. با اندوه ، آهی کشید و شب را کنار چشمه ماند. روز بعد ، راه افتاد و خیلی زود راه را یافت. چهار نعل به طرف قصر تاخت و بی آنکه با کسی حرف بزند به اتاقش رفت و در بستر افتاد. ملکه با عجله نزد او رفت و پرسید : "عزیزم چه شده؟ تمام شب چم به راهت بودم! از چه اندوهگینی ، مگر آرزویی داشته ای که نتوانم برآورده کنم؟ تو نبادی اندوهگین باشی. با اندوه تو ، دو دنیا غمگین می شود. هر چه می خواهی بگو. هر آرزویی داشته باشی در یک چشم بر هم زدن برآورده می کنم. بگو! "

پادشاه دستش را روی دست همسرش گذاشت و گفت: "دلم می خواهد شهر و مادرم را دوباره ببینم می شود؟ "

رنگ از روی ملکه پرید. بدنش لرزید و ساکت ماند. پادشاه چشم به ملکه دوخت. مدتی گذشت. ملکه با نگرانی گفت : "سیر زمان در سرزمین ابدیت با جهان فانی یکی نیست. چند سال است به این جا آمده ای. اما بر جهان فانی چند هزار سال گذشته. از خانواده ی تو اثری نمانده. شهر تو کاملا دگرگون شده و این شاید به دلیل آرزوهای خود تو بوده. وانگهی اگر از سرزمین ابدیت خارج شوی دیگر نمی توانی برگردی! "

- "یک بار توانسته ام و باز هم می توانم! "

- " نه! اینبار فرق می کند. اجازه ی خروج از سرزمین ابدیت با همین جسم و کالبد تنها به شاهدخت سرزمین ابدیت داده می شود! دیگران با خروج از این سرزمین ، به شکل نوزادی در جهان فانی متولد می شوند و تمام خاطره های این سرزمین را از یاد می برند. حتی من هم دیگر نمی توانم بدون دگرگونی از این سرزمین خارج شوم. دیگر شاهدخت نیستم ملکه شده ام...این فرمان سرنوشت است. هیچ چیز حتی نیروی سحرآمیز من هم نمی تواند تغییرش بدهد. از این فکر بگذر! "

- " نمی توانم. اگر نومید شوم می میرم. نمی توانی مرا با همین کالبد به سرزمینم بفرستی و برگردانی؟ "

ملکه با اندوه سرش را پایین انداخت : "تنها عشق من ، این در اختیارم نیست. فرمان سرنوشت است و نیروی سحرآمیز من هم از سرنوشت است. به محض خروج از اینجا ، به شکل نوزادی در جهان فانی به دنیا می آیی و برای ابد از هم جدا می شویم.بگذار مدتی فکر کنم..."

اما ملکه نمی خواست به این جدایی فکر کند. همه کار کرد تا این ارزو را در دل پادشاه بکشد. اما آرزو در اختیار پادشاه نبود. این هم فرمان سرنوشت بود. آرزوی بازگشت از بین نرفت و روز به روز قوی تر شد و چون راهی نبود تا به آن برسد نومیدی کم کم فرا رسید و پادشاه به بستر بیماری افتاد. چیزی به نومیدی مطلق و مرگ پادشاه نمانده بود. ملکه آشفته بود. گمان می کرد خودخواهیش برای دور نشدن از پادشاه ، همسرش را به کام مرگ فرستاده. از طرف دیگر می توانست نمی تواند داغ دوری او را تاب بیاورد. می دانست مدت کوتاهی پس از رفتن همسفرش ، نومیدی او را هم می کشد. اما مرگ پادشاه بدتر از دوری او بود. سرانجام تاب نباورد و تصمیم گرفت. شبِ آخر به دیدار او رفت و با اندوه در آغوشش کشید : "تنها کسی بوده ای که با تمام وجودم به او مهر ورزیده ام. با رنج و سختی ، با چنگ و دندان ، تا دم مرگ رفته ام تا یافته امت و حالا ... برای همیشه از دستم می روی ... چه کنم؟ "

پادشاه که دیگر رمقی نداشت ، ناتوان لبخند زد : "سالها از دردی که بر پایت نشاندم رنج کشیدم. بارها آرزو کردم این درد از تو دور شود. این آرزو هرگز تحقق نیافت و من هرگز نومید نشدم. این زخم روزی خوب می شود. اما حالا به پایان رسیده ام. دخترمان را به تو می سپارم. می دانم او را خوب بزرگ می کنی تا سرزمین ابدیت دوباره شاهدختی داشته باشد. تنها نگرانم که دیگر نمی توانم در دردهای شبانه ات درد بکشم. که پس از این ناچاری به تنهایی خاطره ی باغ گل سرخ را با خود داشته باشی. دیر بوسه هایت را نمی چشم. دیگر در آغوشت نمی خوابم. دیگر دخترم را نمی بینم. کاش این آرزوی نفرین شده از راه نمی رسید. کاش سالها پیش به همان آرزوی پوچ پادشاهی مرده بودم..."

ملکه اشک ریزان فریاد زد : "نه! تو نمی میری. من هستم که نابود می شوم. با سرنوشت می جنگم. سعی ام را می کنم. می دانم امید پیروزی ام کم است. اما هر چه باداباد ! به همین راضی ام که هر چند دور از من زنده باشی و خوشبخت شوی. شاید هرگز هم را نبینیم. اما بگذار تو زنده باشی. تمام تلاشم را می کنم. بگذار برای آخرین بار بوسه ات را بچشم. ... و ... برای آخرین بار آرزو کن...."

گریان ، پوریا را در آغوش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد. آرزو کرد هر دو در همان حال بمیرند. اما نمی توانست آرزوی خودش را برآورد. یکی از گوشواره های زمرد را از گوشش باز کرد. زنجر کرد و به گردن شوهرش آویخت. و دوباره او را در آغوش گرفت. پیش از آنکه از بوسه های شوهرش سیراب شود پادشاه ناپدید شد و ملکه ، خود را بر تخت خالی تنها یافت. لحظه ای به جای خالی همسرش خیره شد. می دانست همان لحظه ، نوزادی در سرزمین آریاییان به دنیا آمده. دیگر او را نمی دید. باید تنها می زیست. در خلا هم آغوشی شبانه به همراه آن دردهای جانکاه ...آن سفر دراز دیگر حقیقت نداشت. تنها حقیقت تنهایی مطلق بود و نومیدی ... و او دیگر حتی شاهدخت هم نبود ... ملکه در خلوت خاموش اتاق تنها عشق زندگی اش ، تلخ گریست...

چند ساعت گذشت . بی فایده بود. نمی توانست بدون همسرش زندگی کند. آرام شد. از اتاق بیرون آمد. وزیر را خواند و تمام ماجرا را گفت. وزیر خاموش ماند و سر تکان داد. ملکه ، دخترش (شاهدخت) را بوسید و به او سپرد. سوار اسب شد. از قصر بیرون رفت و به طرف مرزهای سرزمین ابدیت تاخت. کنار مرز ، از اسب پاین آمد. نگاهی به فضای مه آلود جهان فانی کرد. جهان بسیار بزرگ بود. نگران شد. بر خاک افتاد و گفت : "خدایا ، تا کنون رنج بسیار کشیده ام و دم برنیاورده ام. آرزوهایم یکی یکی در هم شکسته اند....تا به حال به درگاهت استغاثه نکرده ام....این تنها آرزویم را برآور. بگذار در سرزمین او به دنیا بیایم. شاید روزی بتوانیم یکدیگر را بیابیم.... سوگندت می دهم. تنها آرزویم را برآور... هرچه می خواهی از من بگیر....حتی چشم هایم را ...اما نگذار دلشکسته بمانم...."

سپس از جا برخاست. اسبش را رها کرد. برای آخرین بار به سرزمین ابدیت نگریست. لبخند زد و با یاد باغ گل سرخ از مرز گذشت.

و این چنین پایان یافت داستان شاهدخت سرزمین ابدیت 

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقی : امروز تولد یکی از دوستان عزیز من بود. دوستی که قدیمها صبر خیلی بیشتری داشت. سرحال تر بود و کمی شادتر. هنوز هم خوبه. تولدش مبارک. آرزویی که من برای اون دارم چیزی نیست جز رسیدن به آرزوهاش. کمی شادتر. کمی دلشادتر. کمی ارغوانی تر. کمی سرخ تر. کمی .... صبورتر...

تولدت مبارک دختر حوّا.



+ نوشته شده در ساعت 20:32 توسط سعید
دوشنبه 25 تیر1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت هفتم)

 

برای خواندن قسمت های قبل به اینجا مراجعه کنید.

یادآوری: پوریا و دختر سیاهپوش به سه سوال لوح آتشین پاسخ گفتند و از باغ بیرون رفتند...

حالا ادامه داستان:

باغ گل سرخ ناپدید شد و جنگلی تاریک و انبوه و تو در تو ، پیش رویشان سربرافراشت. دختر دستش را بر پشت پوریا گذاشت و گفت: "این هم سرزمین ابدیت. از جهان فانی به سرزمین ما خوش آمدی." شهسوار اشکهایش را پاک کرد. لبخند زد و گفت: "راستی ؟ باورم نمی شود. پس از این همه آوارگی؟"

دختر ، سرش را پایین انداخت و آرام گفت: "راهی نمانده، شهر پشت این جنگل است. چند ساعت راه است."

قرار شد شب همان جا بمانند و فردا صبح زود راه بیفتند. پوریا از دختر خواست آتشی روشن کند تا او چیزی برای خوردن بیاید. دختر چوب جمع کرده بود و داشت اتش روشن می کرد، که خورشید به افق رسید. دختر به افتاب سرخ نگاه کرد و ناگهان، و برای اولین بار، مفهوم هشدار لوح آتشی را دریافت. درد ، از زخم پایش آغاز شد و کم کم تمامِ بدنش را گرفت. اول توجه نکرد و کارش را ادامه داد، اما درد فلجش کرده بود. با هر حرکتی قلبش از درد تیر می کشید. در اوج درد ، نگاهی به زخمش کرد و سعی کرد لبخند بزند. شنیده بود لبخند ، درمان هر درد است. اما درد ، امانش نداد و دوباره لبهایش را گزید. باید ، تحمل می کرد. این درد تا پایان عمر با او بود.

خورشید در حال غروب بود که پوریا با گاوی وحشی بر دوش برگشت. ناگهان از پشت درخت ها صدای نالان دختر سیاهپوش را شنید:

بسوزی ای باغ گل سرخ

تو فقط خار شدی برای من ؛

آه پای من

آه پای من...

بغض گلویش را فشرد. می دانست نمی تواند درد دختر را تسکین بدهد. باید تا تاریکی کامل صبر می کردند. دختر به خاطر او به این روز افتاده بود. کاش آن دختر چیزی جز عشق از او می خواست. اما او حتی عشق پوریا را هم نخواسته بود. چشم دختر به او افتاد و ناله هایش قطع شد. به زحمت سعی کرد از جا برخیزد. اما پوریا گفت: "بنشین و استراحت کن. من غذا را آماده می کنم..."

هوا تاریک شد و درد ، همان طور که ناگهانی آمده بود ، ناگهانی هم رفت. دختر نفس راحتی کشید و گفت: "تمام شد. راحت شدم."

روز بعد به شهر رسیدند. زمان وداع بود. پوریا دست دختر را گرفت و گفت: "مهربان ترین یارم ، راه را نشانم دادی ، سپاس گزارم ، کمکم کردی ، پا به پایم جنگیدی ، از مرگ نجاتم دادی ، به بهانه ی دردی جانکاه نگذاشتی خار به پایم فرو رود ، به سوگندت وفادار ماندی ، ممنونم. حالا که سرنوشت ، مرا سوی شاهدخت می خواند ، ناچاریم جدا شویم. کاش رویت را می دیدم و گونه ات را می بوسیدم. اما می دانی پیش از دیدن شاهدخت نمی توانم. نشانی بده تا بعد به دیدنت بیایم! "

دختر دست مرد جوان را فشرد و با بغض گفت: "از مرگ نجاتم دادی..ممنونم. اما بعد بهای گزافی خواستی... از من خواستی تا در آتش عشقت بمانم و بسوزم...برو و آن خوشبختی را که می جستی ، در شاهدخت بیاب. او به راستی می تواند...اما من نشانی ندارم ، نامی ندارم ، دیگر حتی وجودی هم ندارم! خدا نگهدار..."

پوریا سرش را پایین انداخت و گفت: "کاش زخم خار را من برداشته بودم و این طور پاسخ رنجهایت را نمی دادم!"

- "راحت باش. این درد برای من یادگاری از عشق تو و راه درازی است که با هم آمدیم. حالا که باید وداع کنیم هرچه زودتر ، بهتر..."

بعد رویش را برگرداند و دوان دوان دور شد.

پوریا همان روز به قصر شاهدخت رفت و تقاضای ملاقات کرد. نگهبان ، او را دم در نگه داشت و کسی را فرستاد تا از شاهدخت اجازه ی ورود بگیرد. مدتی بعد جواب آوردند که شاهدخت آناهیتا او را در تالار مهمانان می پذیرد. نگهبان جلو افتاد و پوریا به دنبالش. از باغ هزارتویی گذشتند. اگر پوریا تنها بود ، بی شک در آن باغ هزارتو ، گم می شد.انگار درخت های همه جای دنیا در آنجا جمع بود. هرزگاهی به سه راه یا چهار راهی می رسیدند که آدم هیچ تصوری نداشت باید از کدام راه برود.

سرانجام از هزارتو بیرون آمدند و به محوطه ی باز جلوی قصر رسیدند که قصر به شکل مارپیچ عظیمی ، از وسط آن بیرون زده بود و سر به آسمان می سایید. نگهبان، پوریا را به نگهبان سیاهپوستی سپرد. سیاهپوست ، پوریا را از راه پلکان مارپیچی چند طبقه بالا برد و به نگهبان زردپوستی سپرد. آنقدر رفتند تا رسیدند به تالار مهمانان. پوریا نشست و منتظر ماند. دور تا دور تالار ، شمع می سوخت و نور ملایمی فضای تالار را روشن می کرد. انواع و اقسام سازها را در هر گوشه گذاشته بودند. فرش عظیم سیاهی کف تالار را پوشانده بود. تخت شاهدخت ، به شکل مار عظیمی که دمش را به دهان گرفته بود ، درست در بالای تالار قرار داشت. سرانجام در باز شد و نگهبان با صدای بلند گفت: " آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت ، به تالار میهمانان گام می گذارند."

شهسوار لرزید. شاهدخت با آن موهای بلند دورنگ سیاه و زرین ، با آن لباس سفید بلند، با آن لبهای سرخ، با آن پوست سفید ، با آن چشم های درشت سیاه که انگار تمام رمز و راز جهان از آن می آمد ، با آن خرامش نرم که انگار بر فراز سطح زمین راه می رفت ، از باغ گل سرخ هم زیباتر بود. هیچ چیز در دنیا زیبایی او را نداشت. حتی نگاره ی خود شاهدخت. پوریا ، بهت زده به شاهدخت خیره شد. شاهدخت جلوی شهسوار ایستاد و چند لحظه با طعنه ای در آن چشم های رازگونش سراپای او را برانداز کرد و سرد گفت: "جوان ، می خواستی مرا ببینی. این هم من! "

رویش را برگرداند و با همان نرمش به طرف تختش رفت و نشست. وزیر ، از کنار تخت خم شد و چیزی در گوش شاهدخت زمزمه کرد. پیرمرد سیه چهره و قدبلندی بود که نگاه مرموزش ، تا مغز استخوان پوریا را لرزاند. طوری نگاه می کرد که انگار همه چیز را از همه وقت می داند. شاهدخت سرش را تکان داد و لبخند شیرینی زد و رو به پوریا گفت: "جوان! چرا می خواستی مرا ببینی و زحمت این راه دراز را بر خودت هموار کردی؟ "

همه منتظر بودند. پوریا چشم در چشم شاهدخت دوخت : "ای زیبایی بی کران هستی ، از دیاری دور ، از سرزمین آریاییان می آیم. گاه تا دم مرگ پیش رفتم. دختر جوانی از سرزمین تو با من بود و راهنمایی ام کرد و از مرگ و نومیدی و درد نجاتم داد. همه ی این راه را برای دیدار تو آمده ام...خودم را به اینجا رسانده ام تا تقاضایی کنم..."

شاهدخت لبخند زد و گفت: "جوان ، درود بر تو! راه یافتن به سرزمین ابدیت بسیار دشوار است! اما آن دختر ، آیا مطمئنی از سرزمین ما بود؟"

- "او راه سرزمین ابدیت را می داسنت و شما را نیک می شناخت.."

وزیر که کنار شاهدخت ایستاده بود با خشونت گفت: "دروغ است! کسی نمی تواند از سرزمین ابدیت بیرون برود!"

شاهدخت آناهیتا به وزیر اشاره کرد که آرام باشد و گفت: "چیزی ناممکن نیست. پروردگار همه چیز را ممکن می کند. شاید راهی یافته که ما نمی دانیم! جوان! نام آن دختر چیست؟ " 

- "نمی دانم. او را هم ندیده ام. به خواست من همیشه نقاب داشت! "

- " به خواست تو؟ چرا؟ "

- " در تقاضایم می گویم"

- "خسته ای. تا هر زمان که بخواهی میهمان مایی. غبار سفر از تن بشوی و استراحت کن. شب دیدار می کنیم. داستان سفرت را می گویی و از زندگی آدمیان در آن جهان تعریف می کنی! "عد دستور داد اتاقی مجلل برای پوریا مهیا شود . پیش از این که پوریا اتاق را ترک کند صدای غران وزیر در تالار پیچید: "شرم باد بر او که بر چشم خویش ، نقاب می افکند! "

دل پوریا فرو ریخت اما برنگشت و ادامه داد.

پوریا را به اتاقی بردند. چند لحظه به اتاق مجلل خیره شد. سالها بود زیراندازش زمین بود و رواندازش آسمان. و تکنون در این اتاق مجلل کمی سر در گم بود. شستشو کرد و بر بسترش دراز کشید. تردید عجیبی وجودش را آکند. پیرمرد گفته بود هر گاه چشم او به چشم زنی بیفتد عشق او را به دل می گیرد. در این چند سال آناهیتا اولین زنی بود که چشمهایش را دیده بود. با این همه در دلش احساس غریبی داشت. زیبایی شاهدخت هر مردی را جذب می کرد. برای دیدن او بسیار رنج برده بود. اما با وجود جاذبه ی وحشتناک آن نگاه ، دلش هوای دختر سیاهپوش را کرده بود. ماجرای سفرشان مثل سلسله ای از تصاویر از جلوی چشم هایش گذشت. جنگل اتش ، کوهستان خار ، دشت ظلمت ، اژدهای هفت سر ، لوح آتشین باغ گل سرخ و عشقی که دختر سیاهپوش نثارش کرد. ترانه ی درد دختر ، و از همه بدتر واپسین سخنان دختر بود که همچون خاری روحش را می ازرد.

فکر جدایی ابدی از دختر سیاهپوش هراسانش کرد و زیبایی شاهدخت ، رنگ باخت. همه ی قلبش از آنِ دختر سیاهپوش بود. کاش تنها یکبار چهره اش را دیده بود. دیگر نبود تا کنارش بجنگد ، دوستش بدارد ، ایثار کندیاریش کند ، راه را نشانش دهد ، نومیدانه عشق بورزد...خورشید در حال غروب بود...اکنون نوبت درد دختر رسیده بود.. دردی که به خاطر پوریا در وجودش نشسته بود. شاید حالا هم همان ترانه ی غمگین را می خواند. احساس خفگی ، گلوی پوریا را گرفت. دیگر نمی توانست آن زیبایی ابدی را بیابد. دختر سیاهپوش از رود مهربان تر بود ، از جنگل آتش پاک تر بود ، از کوهستان خار راستین تر بود ، از دشت ظلمت مجهول تر بود ، از آن نبرد بزرگ با اژدهای هفت سر عظیم تر بود ، از لوح آتشین خردمندتر بود ، از باغ گل سرخ پرشکوهتر بود ، از آناهیتا ، سرزمین ابدیت ، زیباتر بود...

هوا تاریک شد. زمان دیدار شاهدخت رسید. پوریا در آب گرم و معطر حمام کرد و لباس زربافتی که شاهدخت برایش فرستاده بود ، پوشید. بعد همراه ندیمه ی سیاهپوست شاهدخت ، از پلکان مارپیچ بالا رفت . شاهدخت ، زیباتر از همیشه بر تخت نشسته بود و مهربانانه به پوریا می نگریست. دیگر آن سردی در نگاهش نبود. همه ایستاده بودند. از هر رنگ و نژادی ، اما چشمهای هولناک وزیر از میان همه برق می زد.  شاهدخت به نوازندگان دستور داد آهنگ ارامی بنوازند و گفت: "از سفرت بگو. اولین بار است که کسی از جهان فانی به دیدار ما می آید."

پوریا گفت: " بانوی من ! سالهاست ساز نزدم. دستور دهید تا آن چنگ زرین را بیاورند. می خواهم سزی بزنم."

چنگ را آوردند. بر زمین نشست . چند لحظه به چنگ ، خیره شد. انگشتانش را ارم بر تارها کشید. با برخاستن اولین نوای تارها ، همه چیز به یادش آمد. بر ساز خم شد و زیباترین موسیقی زندگی اشر ا نواخت و همراه آن ، داستانش را به آواز خواند. وقتی از گرسنگی و تشنگی دختر سیاهپوش گفت ، حاضران آه کشیدند. وقتی از سوختن اسبش در جنگل اتش گفت ، حاضران گریستند ؛ با ماجرای کوهستان خار ، خندیدند ؛ با داستان دشت تاریکی خشمگین شدند ؛ نبرد با آزدهای هفت سر ، نفس ها را در سینه حبس کرد ؛ و عبور از لوح آتشین فرزانگی ، دل ها را شاد. در تمام مدت، فقط دو نفر به او خیره ماندند و گریه نکردند و نخندیدند و آه نکشیدند؛ وزیر و شاهدخت.

بعد پوریا ساز را کنار گذاشت و رو به شاهدخت گفت: "ای سرچشمه ی زیبای ! با من مهربان بودی و مرا مهمان دانستی. اما هنگام استراحت پی بردم که هر چند زیبایی تو ماورای تخیل بشر است ، از فکر آن دختر جوان بیرون نمی آیم. به این امید ، سفرم را اغاز کردم که تو به همسریم درآیی..اما حال می بینم شایسته نیستم ، که مهر دیگری را به دل گرفته ام. شاهدخت! امروز صبح آرزویم بود که به همسری من رضایت دهی ، اما آرزو دارم یاریم کنی تا آن دختر جوان را بیابم. سپاسگزارم! "

همه جا را سکوت گرفت. وزیر لبخنذی بر لب داشت. شوم . تمسخر آمیز و فاتحانه. پوریا سرخ شد. سرانجام شاهدختسکوت را شکست:

" بامداد ، مسافری خسته و فرسوده از جهان فانی بودی. گرامی ات داشتم و پناهت دادم. حالا جوانمردی نیک نفس و پاکی که ازمرزهای سرزمین ابدیت گذشته و این جز به عشق ممکن نیست. عشق تو به من؟ یا عشق آن دختر سیاهپوش به تو؟ نمی دانم. اما برای نخستین و آخرین بار ، مهر کسی را به دل گرفته ام و این خواست پروردگار است. امر می کنم آن دختر را بیابند و باران زر بر سرش بریزند و او را چون من گرامی دارند. اما تو همسر من شو و پس از پدرم ، پادشاه سرزمین ابدیت. مگر آرزویت همین نبود؟ تو را به خواسته هایت می رسانم. زلال ترین چشمه ها ، زیبا ترین باغ هاو.. همه از آن توست. آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت می تواند. "

پوریا پس از مکثی گفت: "درود من نثارت باد! اما اکنون آرزویی ندارم جز یافتن همسفرم و باریدن مهرم بر دل شکسته اش.."

چشم های درشت و سیاه شاهدخت از خشم برق زد: "چه می گویی؟ چگونه عاشقش شده ای؟ تو که او را ندیده ای؟ "

- "زیبایی او در قلبش بود. دیده ام."

- " اگر جذامی باشد چه؟ "

پوریا لبخندی زد و رو به شاهدخت نگاه کرد و گفت: "از جذام می میرم."

شاهدخت فریاد زد: "همان شود که تو می خواهی. خوشبختی ات را پس می زنی. امر می کنم او را بیابند. این به پاس مهری است که به من داشته ای و تنها مهری که تا پایان ، جانم را می سوزاند. او را می یابم و به تو می سپارم و دیگر نمی خواهم هیچ یک از شما را ببینم! "

دل پوریا لرزید. باور نمی کرد دیگر آناهیتا را نبیند. سال ها به دنبال او آواره شده بود. دیگر نمی توانست افسون نگاهش را فراموش کند. اما دیر شده بود. ناتوان تعظیم کرد و گفت: "از لطف شاهدخت ، سپاسگزارم."

شاهدخت با خشم ، پشت به او کرد و از تالار خارج شد. حاضران خاموش بودند. وزیر ، تالار را خالی کرد و با شهسوار تنها ماند. پوریا خواست برود. وزیر گفت: "بایست! "

جلو آمد و نگاه عمیقش  را به پوریا دوخت. گفت: "مدت ها بود که شاهدخت محبوب ما اندوهگین بود. هر خواستگاری را با شوق می پذیرفت تا مگر مهر او را به دل بگیرد ، اما هیچ کس ، عشقی در دل او برنینگیخت. اما دیشب او را شاد یافتیم. گفت به زودی عشقش را می یابد. به اتاقش رفت و از ما خواست تا صبح مزاحمش نشویم. امروز پیش از آمدن تو بیرون آمد و شادمانه فرمان داد تالار را آماده کنیم. گفت سرانجام روز خوشبختی او رسیده. نمی فهمیدیم چه می گوید اما حالا می دانیم منتظر تو بود. تو آمدی وآرزوهایش را بر باد دادی. آناهیتا دیگر ازدواج نخواهد کرد و سرزمین ابدیت دیگر پادشاهی نخواهد داشت. ان ضربه ، او را از پا در می آورد. افسوس که او توانایی برآوردن آرزوهای خودش را ندارد و این ، تنها آرزویش را به گور می برد. او مهرش را بی دریغ نثار تو کرده است. بهتر است با او ازدواج کنی."

پوریا گفت: "ای وزیر که نگاهت آدمی را به یاد بالهای مرگ می اندازد ، مگر نگفتی شرم باد بر من و آن نقاب؟ "

- " باز هم می گویم. شرم باد بر تو و آن نقاب. شرم باد بر چشمان نابینای تو! "

- " اگر شاهدخت ازدواج نکند قدرت در دست تو می ماند . مگر همین را نمی خواهی؟ "

- " شرم بر حماقت آدمیان! این همه راه آمدی و نفهمیدی که در سرزمین ابدیت قدرت ارزشی ندارد."

پوریا پشتش را به وزیر کرد و از تالار بیرون رفت.

 

در قسمت بعد: پوریا به دنبال دختر سیاه پوش راه می افتد. او دختر سیاه پوش را در جنگل هزارتو می بیند و از او خواهش می کند که بدی های او را ببخشد و نقابش را بردارد. دختر ، نقابش را بر می دارد و پوریا با حیرت تمام ، متوجه موضوعی می شود....  



+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط سعید
سه شنبه 12 تیر1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت ششم)

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او راز شومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. آنها با کمک زن که گفت : "از سرزمین ابدیت به بیرون آمده" راه را می گذرانند. دخترک ابتدا هنر صبر کردن را به پوریا آموخت و بعد از جنگل آتش گذشتند و پوریا اسبش را از دست داد. آنها از کوه خار گذشتند و پس از آن به تاریکی مطلق رسیدند. پوریا هر لحظه احساس می کند که به این دختر وابسته تر شده ولی او به دنبال شاهدخت است. حالا در ادامه ی راه...

دوستانی که تمایل به خواندن قسمت های پیشین دارند اینجا کلیک کنند. 

پوریا و دختر سیاهپوش از دشت ها و کوه ها گذشتند و بارها با مرگ دست و پنجه نرم کردند. دختر سیاهپوش در تمام راه به سوگندش وفادار ماند و نقابش را برنداشت و هرچند غمگین بود هرگز سعی نکرد پوریا را اغوا کند. مثل مردی کنارش ایستاده بود و دلیرانه شمشیر می زد.

روزی برای استراحت زیر درختی نشستند. دختر نگران بود و مکدام به اطراف نگاه می کرد. پوریا گفت:"چرا نگرانی؟ "

دختر چیزی نگفت. غذایی آماده کردند و شروع کردند به خوردن. بعد به درخت تکیه دادند و خواستند پیش از حرکت استراحت کنند. اما هنوز آرام نگرفته بودند که زمین لرزید و گرم شد. پوریا گوشهایش را تیز کرد و چشم گرداند و پرسید : " ماجرا چیست؟ "

دختر جوان هراسان بلند شد و شمشیر و سپرش را برداشت. پوریا با نگرانی گفت:"زمین چرا می لرزد؟ چرا داغ شده؟"

دختر با صدای لرزانی گفت:"بلند شو! تا دیر نشده شمشیرت را بردار! این نفس داغ اژدهای هفت سر است. این اژدهاست که راه میان سرزمین ابدیت و جهان فانی را بسته. بوی ما را حس کرده. مراقب باش زخمی ات نکند."

زمین می لرزید. دو جوان شتابان ، پشت تلی مخفی شدند. زمان درازی نگذشت که اژدها در میان آتش و دود پدیدار شد. انگار کوهی آتش زا پیش می آمد.دختر و پوریا مرگ را پیش چشم می دیدند. راه فرار نداشتند. اژدها با یک قدم به آنها می رسید. باید می جنگیدند. شهسوار از یک طرف و دختر از طرف دیگر به هیولا حمله بردند. صدای نعره ی اژدها در فضا پیچید و زمین زیر پاهایش چاک خورد. اژدها آتش می افشاند و شهسوار و دختر ، دلیرانه و از جان گذشته به او حمله می کردند. هر سر را که قطع می کردند سری دیگر به جایش می رویید. کم کم از پا می افتادند. دختر شمشیر زنان فریاد زد:" قلبش! فقط باید قلبش را شکافت."

بعد جستی زد و به اژدها نزدیک تر شد. هفت سر خروشان اژدها ، او را در میان گرفت. پوریا از پشت به اژدها حمله کرد. دختر جوان باز فریاد زد: "مراقب باش زخمی نشوی! "

اژدها پوریا را دید و به او حمله برد. دختر جوان از فرصت استفاده کرد و خود را به زیر شکم اژدها انداخت. اژدها از درد دوشمشیر که همزمان از پس و پیش به قلبش فرو رفته بود نعره ای کشید و بی جان بر زمین افتاد. دختر ، نفس عمیقی کشید و شمشیر را از تن اژدها بیرون آورد. بعد نفس زنان به شمشیرش تکیه دادو صدا زد: "موفق شدیم! "

پاسخی نیامد. دختر از پشت اژدها بیرون آمد و ناگهان جیغ زد. پوریا، بی حرکت و غرق خون روی زمین افتاده بود. دختر به طرفش دوید. خون از زخم های عمیق پوریا جاری بود. دختر با عجله زخم هایش را بست. اما خون ، بند نمی آمد. هر چه زخم ها را محکم تر می بست خون با شدت بیشتری از زیر پارچه بیرون می زد. و رنگ پوریا سفید تر می شد. از دست دختر کاری بر نمی آمد. نالید و گفت: " آه ، تنها عشق زندگی ام ، هنوز زنده ای؟ یا باید من هم کنار تو بمیرم؟ "

پوریا چشم هایش را با زحمت باز کرد : " هنوز زنده ام، اما تو راه خودت را برو ، نفس اژدها زهر آلود بود...راهی نیست...همین جا می میرم...برای شاهدخت داستانم را بگو ... بگو که دم آخر ...فقط ... به یاد ...او بودم..."

دختر سرش را بالا گرفت و فریاد زد: " نفرین بر شاهدخت سرزمین ابدیت. که تنها امیدم را از من گرفت. نفرین بر چشمان شوم و افسونگرش! کجاست که بیاید و تنها سزاوار عشقش را نجات بدهد؟ "

پوریا تکان سختی خورد : "این حرف را نزن...بگذار ... با خاطره ای نیک از تو .... بمیرم ... نفرینت را پس بگیر..! "

دختر ناتوان پوریا را در آغوش کشید و زار زار گریست. خون ریزی مدام بیشتر می شد. دختر ، گریان ، سرش را بر سینه ی او گذاشت. اما ناگهان نور امیدی در فکرش درخشید. سرش را بلند کرد و گفت: " چشم هایت را ببند ! می خواهم نقابم را بردارم! "

پوریا چشم هایش را بست. دختر نقابش را برداشت و دوباره او را در میان بازوهایش گرفت : " حالا هر کاری می گویم بکن. خواهش می کنم. "

پوریا با ضعف گفت : " فایده ای ندارد....برو! "

- "به چیزی جز شاهدخت فکر نکن. در ذهنت تصویرش کن... حالا آرزویت چیست؟ "

پوریا با آخرین رمق هایش گفت: " شاهدخت..."

- "چشم هایت را باز نکن. چطور می توانی به شاهدخت برسی؟ "

پوریا پاسخ داد:" با رسیدن به.... سرزمین... ابدیت..."

دختر سخت تر فشردش : "چطور می شود به سرزمین ابدیت رسید؟ "

- "رهایم کن... بگذار آسوده بمیرم!"

- "جواب بده. وقت می گذرد. چطور می شود به آنجا رسید؟"

پوریا در فکر شاهدخت بود :"باید زنده بمانم"

- " آرزویت چیست؟ "

- " می خواهم زنده بمانم...اما...امیدی نیست! "

دختر تکانش داد و گفت: " از نومیدی نگو! آرزو کن زنده بمانی! "

و شهسوار را عاشقانه در آغوش کشید. ذهن پوریا بیدار شد. اکنون تنها آرزویش زنده ماندن بود. شاهدخت را می خواست و باید زنده می ماند. او ستاره ی روشن افق دوردست زندگی اش بود.

معجزه ای رخ داد. آسمان و زمین روشن شد. ستاره ی دنباله داری در آسمان شتافت و راهی را روشن کرد. از کنار پهلوان جوان ، گلهای سرخ رویید. اسب سفیدی در افق دوید. گوسفندها از دور بع بع کردند. پوریا چشمهایش را بسته بود از این همه چیزی نمی دید. خون ریزی اش کم و کمتر شد و بند آمد. پوریا نفسی کشید و گفت: "انگار نجات یافته ام..."

و بعد خسته به خواب رفت. دختر خسته از جا برخاست و کمی آب به او نوشاند. لبخندی بر لبهای پوریا نشست. دختر ، خسته و کوفته به کنار چشمه رفت . و دست و رویش را شست. کمی که آرام گرفت به درختی تکیه داد و گریست.

پوریا با پرستاری مداوم دختر خوب شد و چند روز بعد دوباره راه افتادند. هر چه به سرزمین ابدیت نزدیک تر می شدند خطرات راه کمتر می شد. به جنگل تاریک که می رسیدند پوریا می خوابید و دختر پاس می داد. هر چه هم پوریا اصرار می کرد که بگذارد او هم پاس بدهد دختر نمی گذاشت و می گفت: " تو هنوز خوب نشده ای. "

پوریا نمی دانست که وقتی می خوابد ، دختر جوان نقابش را برمیدارد ، شمشیرش را بدست می گیرد و با دیوان می جنگد و بعد کنار پوریا می نشیند و موهایش را نوازش می کند.

صبح روز بیست و نهم از ماه ششم سفر ، به کوهی رسیدند. دختر به کوه نگاه کرد و گفت: " این همان کوهی است که از آن برایم گفته اند. شت این کوه به باغ گل سرخی می رسیم. سرزمین ابدیت شت این باغ است. این باغ تنها راه ورود به سرزمین ابدیت است. و تنها راه ورود به باغ ، عبور از لوح آتشین فرزانگی است. هر روز معمایی بر این لوح نوشته می شود. تنها پس از پاسخ گفتن به سه معمای پی در پی لوح ناپدید می شود و می توان وارد باغ شد. اما اگر نتوانی به هر سه معما پاسخ دهی لوح ، هرگز به تو اجازه ی ورود نمی دهد. و باید از همین جا برگردیم. "

صبح روزبعد به لوح آتشینرسیدند. دختر گفت: "برویم معما را بخوانیم و تا شب نشده پاسخش را پیدا کنیم."

دیوارهای بلند و سر به آسمان کشیده ای ، باغ را در خود گرفته بود. به جای دروازه ، لوح آتشین عظیمی قرار داشت. عبور از آتشش همان بود و خاکستر شدن همان! در میان آتش واژه هایی به رنگ آبی نوشته شده بود :

آکنده از اویی و در آن غوته ور ؛

مام تو بودست و تو او را پدر ؛

گرد جهان گشتی و او در تو بود؛

حاصل رنج تو چه بود از سفر؟

- " منظورش چیست؟ "

پوریا پاسخ داد : "بگذار فکر کنم. "

ساعت ها گذشت. خورشید به افق نزدیک می شد. پوریا همچنان در فکر بود. ساعتی تا غروب مانده بود که پوریا برخاست و به دختر گفت: " به سراغ لوح برویم."

جلوی لوح که رسیدند پوریا زانو زد و گفت :" ای لوح آتشین فرزانگی ، سال هاست سرزمین ابدیت را می جویم. از هر کس نشانی می خواستم ، چیزی از سرزمین ابدیت نشنیده بود. اما هر کدام دانش خود را از ابدیت به من آموختند. در سرزمینی دور ، پیری فرزانه گفت: ابدیت در درون توست. ابدیت در تو شناور است و تو در ابدیت. جستجوی ابدیت را از درون خود آغاز کن. پاسخ تو ابدیت نیست؟ "

واژه های آبی رنگ ناپدید شد. دختر با خوشحالی گفت : " درست است. معمای دوم ، فردا صبح پس از سپیده دم نوشته می شود. "

صبح روز بعد ، واژه های دیگری به رنگ سیاه بر لوح نقش بست :

بشکفی از او ، بشکافد تو را

زایی از او تا بخورد او تو را

بال وی از یال تو بس ریزتر

خیز وی اما ز تو بس تیزتر

پوریا باز نشست و فکر کرد. ساعت ها گذشت. چند دقیقه به غروب آفتاب مانده بود. دختر گفت : "عجله کن! "

پوریا با اضطراب گفت :" نمی دانم . کمکم کن! "

دختر کنارش نشست و دستش را گرفت : " از شاهدخت کمک بخواه! "

پوریا گفت : "چرا با طعنه از او یاد می کنی؟ مگر به تو بد کرده ؟ "

دختر اندوهگین گفت : " زندگی ستمگر است. تو را کمک می کنم تا به رقیبم برسی. و مرگ خودم را تغذیه می کنم. و سرانجام ، در پایان این راه دراز ، فقط او در مقصد منتظر من است! "

پوریا از جا پرید : " آفرین باز نجاتم دادی! همین است ، مرگ ! "

واژه های سیاه رنگ ناپدید شد.

روز بعد سوال سوم به رنگ سرخ نوشته بود :

انتظار ، انتظار ...

و سوختن در آتش ،

و خارها در زیر پای ،

و تاریکی و ظلمت ،

و داغ زخم اژدها بر تن ،

آرزوها ... رویاها...

و بزرگترین داغ درپیش است.

مرگ است ، حیات است ؛

وهم است ، وجود است ؛

راستی است ، دروغ است.

خورشید کم کم با افق مماس می شد و شهسوار هنوز پاسخی نیافته بود. با نگرانی از دختر پرسید : "تو چیزی می دانی؟ "

- " نمی دانم. مطمئن نیستم . نمی توانم چیزی بگویم. "

خورشید به افق رسید. پوریا با دلهره گفت : " زحمت هامان دارد بر باد می رود . فکری بکن. "

- " آخر ، چیزی به فکرم نمی رسد! "

پوریا سرش را در دست هایش گرفت : "اگر به سرزمین ابدیت نرسم از نومیدی می میرم! "

دختر با اندوه گفت :" بگذار من صحبت کنم. شاید دلش به رحم بیاید و راه را باز کند. "

پوریا خاموش بود. دختر ، تنها ، نزد لوح رفت و زانو زد : "ای سرچشمه ی فرزانگی ، در راهی دراز به جستجوی سرنوشت ، این جوان از مرگ نجاتم داد. بیهوده عشقش در دلم جوانه زد زیرا که عشق دیگری در دلش ریشه دوانده بود. حاضر نشد رویم را ببیند. از سرنوشتم رو گرداندم. دل شکسته ام را از یاد بردم. او را در رسیدن به رقیبم کمک کردم..."

صدای دختر می لرزید : " که مرگ او ، مرگ من بود. عشق او به آن دیگری هم مرگ من است. اما باز وجودش ، وجودم است. این عشق مرا نابود می کند. اما وجودم در همین عشق است. عشق او فقط یک رویاست... اما به این رویا دلخوشم. به این نابودن در بودن و بودن در نابودن راضیم. به دل شکسته ی من رحم کن..."

اما واژه های سرخ همچنان بر جا بود. خورشید تا نیمه در افق فرو رفت. بغض دختر ترکید : " اگر راه باز نشود ، او می میرد. اگر او بمیرد ، من میمیرم. به دل شکسته ی عاشقی ، سوخته در آتش عشق ، رحم نمی کنی ؟ "

بیش از ربع خورشید در آسمان نمانده بود. ناگهان دختر سرش را بلند کرد و به لوح آتشی خیره شد : "پاسخ تو همین است؟ عشق ؟ "

حروف سرخ رنگ ناپدید شد و واژه های سپیدی جای آن را گرفت :

وای بر شما که هر سه پرسش را پاسخ گفتید.

فردا به گاه بامداد دروغین ، راه را می گشایم،تا

گشوده بماند تا  بامداد  راستین.  در گذر از باغ ،

هوشیاری کنید. که مرگ است و  زندگی است ،

چون عشق زیباست اما چون عشق ،  ویران گر.

حذر کنید از خارهای گل سرخ. زخمی از خارهای

این باغ ، حاصلش دردی جانکاه است. همواره به

گاه غروب آفتاب.که فرو ننشیند مگر با غروب کامل

خورشید در افق و استیلای ظلمت بر جهان.

بر حذرباشید از خارهای گل سرخ؛ 

در قسمت بعد : پوریا و دختر نقابدار ، از باغ گل سرخ عبور می کنند. و سرانجام به سرزمین ابدیت وارد می شوند. دختر نقابدار از پوریا جدا می شود و می رود. پوریا با شاهدخت ملاقات می کند اما با وجود آن نگاه ها وچشمان افسونگر شاهدخت دلش هوای دختر نقابدار را می کند و ...

توجه : علاقمندان به داستان شاهدخت سرزمین ابدیت. تنها دو قسمت از این داستان زیبا باقی مانده. که من سعی می کنم این دو قسمت را هر چه سریعتر بنویسم. موفق باشید.



+ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط سعید
یکشنبه 13 خرداد1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت پنجم)

 

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او راز شومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. آنها با کمک زن که گفت : "از سرزمین ابدیت به بیرون آمده" راه را می گذرانند. دخترک ابتدا هنر صبر کردن را به پوریا آموخت و بعد از جنگل آتش گذشتند و پوریا اسبش را از دست داد. حالا در ادامه ی سفر ... 

دوستانی که تمایل به خواندن قسمتهای پیشین این داستان دارند لطفا به اینجا  مراجعه کنند. 

روزها هیچ اتفاقی نیفتاد. باز دشت ها و جنگل ها را پشت سر گذاشتند. کوه ها را از پاشنه به در کردند. دیگر اسبی نداشتند و آهسته پیش می رفتند. دختر سیاه پوش اصرار داشت پس از غروب توقف کنند. هر وقت پوریا اعتراض می کرد دختر می گفت: "باید نیرومان را ذخیره کنیم وگرنه زود از پا می افتیم."

یک روز صبح دختر ، کوه بلندی را از دور نشان داد و گفت: "این کوهستان خار است. فردا به دامنه اش می رسیم. برای عبور از آن باید در برابر درد تاب بیاوری."

پوریا پرسید: "چه کوهی است؟"

- "کوهی است که به جای خاک ، خار دارد. خارهای ریز و کوچک. راهمان از این کوه می گذرد. می توانی درد را تحمل کنی؟"

پهلوان جوان با خنده گفت:"نیروی مرا با آزار خارهای کوچک برابر می دانی؟" دختر سیاه پوش، آرام دوباره پرسید:" می توانی بگذری؟"

پوریا نگاهی به دختر کرد و جواب نداد.

صبح روز بعد به دامنه ی کوه خار رسیدند. دختر گفت:" هرچه زودتر راه بیفتیم بهتر است. غروب نشده باید از کوه بگذریم."

پوریا روی خارهای ریز به راه افتاد. اول کنار هم راه می رفتند و پوریا چیزی نمی گفت. کم کم پاپوش هایش تکه تکه شد و از بین رفت. پای برهنه اش را بر خارها گذاشت و پیش رفت. اما خارهای ریز کم کم بر مقاومت پوست پایش غلبه کرد و خون جاری شد. نگاهی به پایش کرد. اما چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. کمی بعد درد جانکاهی در پایش پیچید. اما به رویش نیاورد. فکر می کرد دختر جوان هم همین درد را دارد ، اما چیزی نمی گوید. شرمش می آمد جلوی  او ناله کند. اما درد، کم کم تابش را ربود و لبهایش را گزید تا فریاد نزند و سرانجام بر زمین نشست و پاهایش را در دست گرفت و گفت:"تو جلوتر برو ،  من کمی استراحت می کنم."

دختر جوان گفت: " بسیار خوب. کمی استراحت کنیم."

پوریا نگاهی به پاهای دختر کرد و ناگهان با شگفتی فریاد زد:" تو ... پاهای تو زخمی نیست؟!" دختر جوان خندید و کنارش نشست:"نه، پاهای من زخمی نیست. من بر فراز درد راه می روم."

باورش نمی شد. دختر جوان گفت:" درد یعنی باور درد. خار ، درون ماست. تا وقتی با آن روبرو نشویم وجودش را باور نمی کنیم. باید بر خارهای درونمان غلبه کنیم. باید روحمان را بر فراز درد ، پرواز بدهیم تا دیگر نتوانند آزارمان بدهند. من هم درون خودم خارهایی دارم که می توانند آزارم بدهند. اما پیش از ورود به این کوه ، خارهایم را می شناختم و نادیده می گرفتم.خارهای ریزی که ابتدا بی ارزش به نظر می رسند همان شمشیر هایی اند که آدم را از پا در می آورند. بزرگترین خارم را پذیرفته ام. این خارهای ریز دیگر نمی توانند آزارم بدهند. "

پرسید:" بزرگترین خار درون تو چه بود؟"

دختر سیاه پوش گفت:" شکست تلخ! نومیدی!"

بغضی گلوی جوان را فشرد. رو برگرداند و به خارها نگاه کرد. به خارهای ریز درونش که این گونه از پا درش آوردند.

- " می توانی کمکم کنی تا بر این خارها غلبه کنم؟ "

دختر جوان گفت: " می توانم . سعی کن دردش را بپذیری و به استقبالش بروی. سعی کن عاشق این درد بشوی. سعی کن این راه را باور کنی. اگر سرزمین ابدیت را پیش چشم داشته باشی، خارها را نمی بینی."

پوریا کمی نشست . بعد برخاست و گفت:" راه بیفتیم."

غروب همان روز از کوهستان خار بیرون آمدند و کوهستان ، پشت سرشان ناپدید شد.

روزی خورشید وسط آسمان بود و دو جوان ، در دشتی پهناور. پوریا خاموش کنار دختر سیاه پوش قدم می زد و فکر می کرد. دختر اطراف را نگاه می کرد و راه را نشان می داد. اما پهلوان خاموش بود و چیزی نمی گفت. دختر که این را دید خاموش شد و دیگر چیزی نگفت. کمی بعد پوریا سرش را بلند کرد و گفت: " اگر تو نبودی راه سرزمین ابدیت را پیدا نمی کردم."

دختر چیزی نگفت.

- " نمی دانم چطور تشکر کنم. مثل فرشته ی نجات کمکم کردی. همراهم از این راههای سخت گذشتی و هیچ نگفتی. روح بزرگی داری."

دختر جوان خندید و گفت:" بودن کنار تو برایم کافی است."

پوریا گفت:" نمی دانم شاهدخت دوستم می دارد یا نه. اما اگر همه چیز درست پیش برود می توانم آن طور که سزاوارت است محبتت را جبران کنم. "

دختر گفت: " از سپاس نگو که نشانه ی جدایی است."

ناگهان خورشید ، تیره و تار و جهان تاریک شد. پوریا فریاد زد: " کجایی. جایی را نمی بینم."

از میان تاریکی صدای دختر جوان آمد: " همین جا کنارتم. دستم را بگیر. وگرنه هم را گم می کنیم و دیگر پیدا نمی کنیم. "

پوریا دستش را در تاریکی گرداند و دست همسفرش را یافت.

- " به دشوارترین مراحل سفر رسیده ایم. این جا دشت ظلمت است. نوری در این سرزمین نیست. تاریکی مطلق است. جایی را نمی بینیم تا راهی پیدا کنیم. باید خودمان را به راه بسپاریم و پیش برویم."

پوریا گفت: " پس صبر کنیم تا چشمهامان به تاریکی عادت کند."

دختر جوان گفت:" چشم های ما هرگز به این تاریکی عادت نمی کند. اینجا نوری نیست که چیزی را ، ولو اندکی روشن کند. تا وقتی در این دشتیم، ظلمت مطلق است..." مکثی کرد و ادامه داد:" دست هم را می گیریم و راه می افتیم. به راه فکر نکن. به مقصد فکر نکن. فقط خودت را به ظلمت بسپار. ظلمات ، راه را نشان می دهد. هیچ اختیاری از خودت نشان نده. هیچ انتخابی نکن. فقط راه برو."

دختر سیاه پوش دست پوریا را گرفت و راه افتاد. پوریا نمی دانست چه بکند. ناچار دنبال دختر راه افتاد. گویا به آخر خط رسیده بود. دیگر هرگز شاهدخت را نمی دید. تا ابد در این سرزمین تاریک ، سرگردان می ماند. چطور می توانستند راهی پیدا کنند؟ اصلا شرق و غرب کدام بود؟ نه ستاره ای در آسمان بود که راهنماییشان کند و نه افقی در پیش.

ناگهان جلوی پایش خالی شد و افتاد. دختر جوان دستش را محکم گرفت و نگذاشت سقوط کند. پوریا ، معلق در میان زمین و آسمان دست دختر را گرفته بود. فریاد زد: "دستم را رها نکن."

دختر جوان فریاد زد:"به راه فکر کرده ای! به مقصد فکر کرده ای! دنبال راه گشته ای! اختیار را از فکرت بیرون کن. دستم آنقدر قوی نیست که بتواند بالایت بکشد. اگر به مقصد و راه فکر کنی در پرتگاه می افتی."

وحشت ، وجود شهسوار را گرفته بود. دخترک با تمام نیرو دستش را می فشرد و بالا می کشید. اما دستش طاقت نداشت. پوریا با صدای لرزان فریاد زد:"چه بکنم؟ کمکم کن!"

فشار دست دختر جوان کمتر می شد. دیگر نمی توانست نگهش دارد. با وحشت فریاد زد:"به چیزی فکر نکن. هنر صبر را یادت داده ام. ذهنت را از فکر خالی کن. آرامش ! صبر!"

پوریا چشمهایش را بست و همان طور که یاد گرفته بود صبر کرد. صبر کردن در آن حالت آویخته به دست ضعیف یک زن ، دشوار بود. اما کم کم آرامش، وجودش را گرفت و لذت انتظار در دلش نشست. دیگر ، نه به چیزی فکر کرد و نه نگران چیزی شد. در خلسه ی انتظار فرو رفته بود و سبک بالی و آرامش و رخوت ، اضطراب و ترس را از درونش بیرون می کرد.

باز ، زمین را زیر پایش حس کرد و صدای دختر همسفرش را شنید که می گفت:"این بار جان سالم به در بردی. اما شاید دوباره نتوانی!"

چشم هایش را گشود و آرام به دختر جوان تکیه داد.

- " نفهمیدم چطور شد؟ زیر پایم خالی شد."

- " خودت زیر پایت را خالی کردی. مگر به تو نگفتم خودت را به ظلمات بسپار و به راه فکر نکن؟"

- " آدم نمی تواند مدت زیادی به چیزی فکر نکند."

- " نگفتم فکر نکن. گفتم به راه و مقصد فکر نکن. بلند شو برویم."

باز راه افتادند. دست هم را گرفته بودند و قدم می زدند. پوریا دیگر فکر نمی کرد. در بیرون ، چیزی نمی دید. در درونش هم نوری نمی تابید. کم کم ظلمت در ذهنش رسوخ کرد و روحش را هم گرفت. از خلاء لذت بخشی پر شده بود. احساس می کرد جسم ندارد. روح نیز. نیستی ، همان طور که چشمانش را پر کرده بود از دلش نیز سرازیر می شد.

این احساس لذت بخش نیستی، چندان نپایید. وقتی تمام وجود پوریا را در خود حل کرد و دیگر نه می اندیشید و نه احساس می کرد ، پرسش ها یکی یکی در فکرش سر برافراشت. چرا به دنیا آمده بود؟ چرا سرنوشتش این بود؟ چرا به راه افتاد؟ این دختر سیاه پوش که کنارش راه می رفت و هیچ نمی گفت، چرا به او دل بسته بود؟ چرا با او روبرو شد؟

ناگهان حس کرد دست همسفرش در دست او می لرزد و همان دم بیاد آورد که از همان لحظه ی اول که در تاریکی دست او را گرفت دست دختر سیاه پوش لرزان شد. این مِهر بی حاصل چه معنایی داشت؟ چرا دخترک ، این طور نومیدانه کنارش مانده بود؟ این چه احساس شگفتی بود که اکنون داشت؟ آیا به راستی دختر سیاه پوش را خواهرش می دانست؟...

صدای دختر آمد: " از دور سوسویی می آید! نجات یافتیم!"

پوریا سرش را بلند کرد و از دور کورسوی نوری را دید. اکنون همین نور کم هم چشم هایش را می زد. دست های دختر همچنان می لرزید. پوریا احساس عجیبی داشت. پیوند نیرومندی با ظلمات یافته بود و هر چند روشنایی به شدت او را به سوی خود می کشید اما گسستن از ظلمت هم برایش دشوار شده بود. تردید و پرسش رهایش نمی کرد.

دختر جوان گفت:"ممکن است اول ، روشنایی چشمهامان را آزار دهد شاید حتی کور بشویم. بهتر است چشمهامان را ببندیم."

پوریا چشم هایش را بست. ناگهان دستش را عقب کشید. احساس کرد ناخواسته دست دخترک را می فشرده. وحشت کرد. پس شاهدخت چه می شد؟ هیچ کس نباید جای شاهدخت را در دلش می گرفت.

اما بعد از کارش پشیمان شد. چرا همسفر وفادارش را می رنجاند که بی امید بازگشت ، همه چیزش را نثار او کرده بود؟ نباید دلش را می شکست. اگر به زانو می افتاد و عذر می خواست، باز نمی توانست فداکاریهایش را جبران کند. دست دراز کرد تا دستش را دوباره بگیرد.

دستش را در تاریکی چرخاند به جلو ،به پشت، به چپ، به راست. اما دختر نبود. با وحشت چشم هایش را باز کرد. دیگر حتی آن کورسوی نور را هم نمی دید. فریاد زد:"کجایی همسفر؟"

اما پاسخی نیامد. سرش را به هر سو گرداند. اما باز ظلمت بود و ظلمت مطلق. ترسید. آن میل به ظلمات از بین رفته بود. دیگر تنها میل درونش، گرفتن دست دختر نقاب دار سیاه پوش بود. نه می خواست راهی بیابد و نه می خواست جایی برود. تنها چیزی که می خواست این بود که یکبار دیگر لرزش دست همسفرش را حس کند. یک لحظه غفلت ، و او را گم کرده بود. آه ، دخترک داشت به چه فکر می کرد؟ شاید دلش شکسته بود. شاید جایی نگران او بود. شاید فریاد می زد و او نمی شنید...

مدتی خاموش ماند تا شاید صدایش را بشنود. اما از هر طرف فقط سکوت به طرفش می آمد. غصه ، دلش را پر کرد. نشست. این همه نخوت، این همه بلندپروازی، این همه راه، با همه ی امیدهایش، تنها برای شکستن دل دختر بی پناهی که تمام راه کمکش کرده بود ... ناگهان بغضش ترکید. سرش را بر زانو گذاشت و گریست... فشار دستی را بر پشتش حس کرد. با تعجب سرش را بلند کرد. نور، چشم هایش را خیره کرد. چشمهایش را بست و پرسید:"کیست؟"

-" منم. اشکهایت دشت ظلمت را روشن کرد. خیلی از هم دور افتاده بودیم. نگران شدم. هرچه فریاد زدم صدایی نیامد. ناگهان دیدم همه جا روشن شد و از دور دیدم که سر بر زانویت گذاشته ای. شاد شدم اما دیدم گریه می کنی. چرا گریه می کردی؟"

پوریا با شادی دست دختر را گرفت:"تو از من خشمگین نیستی؟"

-"چرا باشم؟ وقتی از تو دور افتادم فقط نگران بودم که مبادا فکر کنی رهایت کرده ام."

پوریا سرش را پایین انداخت و گفت:"خواهرکم، دیگر نمی گذارم از کنارم دور شوی. هرگز...وقتی شاهدخت را یافتم..."

دختر گفت:"هیچ وعده ای نده! وعده ، انسان را به تباهی می کشد! همان اشکهایت زیباترین روشنایی زندگی من بوده است. بگذار بماند."

"پایان قسمت پنجم" 

در قسمت بعد: پوریا و دخترک به همرا هم به راه ادامه می دهند. آنها به اژدهای غول پیکری می رسند که باید با او مبارزه کنند. پوریا به کام مرگ می رود. سپس به لوح آتشین می رسند. آنها باید سه پرسش را پاسخ گویند تا از لوح عبور کنند...



+ نوشته شده در ساعت 4:25 توسط سعید |
دوشنبه 7 اسفند1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت چهارم)...!!!

خلاصه ی قسمت اول و دوم و سوم: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او رازشومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. اکنون آنها با مشکلات راه در رسیدن به سرزمین ابدیت دست و پنجه نرم می کنند...

دوستانی که تمایل به خواندن قسمتهای پیشین این داستان دارند لطفا به اینجا  مراجعه کنند. 

یه توضیح:

من یه توضیح دیگه هم بدم به بعضی دوستان ، که بارها از من پرسیدند که چرا این داستان این قدر طولانیه و ما وقت نمی کنیم که بخونیم. دوستان عزیز من ، اول این رو بگم که داستان، داستان بسیار جالبی هست و اگر یه ذره ش رو بخونید بعیده تا تهش نخونید.این مطلب رو دوستانی که خوندند تایید کردند. اما اگه واقعا طولانیه و دوست دارید بخونید، من راه گذاشتم اون هم اینکه داستان رو به چند رنگ تقسیم کردم تا هر دفعه که میاید یه قسمت رو بخونید. متوجه شدید؟ درسته داستان خودش به چند قسمت تقسیم می شه ولی هر قسمت هم به چند قسمت دیگه تقسیم می شه که شما نخواهید وقت زیادی برای خوندنش بذارید. مثلا این قسمت داستان به رنگهای آبی، سفید، و رنگ های دیگه تقسیم شده که شما هر دفعه که میاید یه رنگ رو بخونید. ممنون.

**************************************************************

و اکنون قسمت چهارم این داستان زیبای زیبا. نویسنده(آرش حجازی)

 

"از کدام طرف برویم؟"

روزها سبزه زارها را پیموده بودند، روزها از جنگل های سبز گذشته بودند ، و روزها تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک خشک. هر چهار افق را میدیدند. نه جاده ای بود و نه نشانه ای ، دشت بی پایانی بود و تنها زندگان آن دشت، شهسوار و همسفر سیاهپوش و اسب سیاه بودند.

دختر آرام گفت:" برای رسیدن به سرزمین ابدیت درست ترین راه ، دشوارترین راه است. بگذار شب برسد راه خودش پیدا می شود.

پوریا تعجب کرد:"شب برسد که چه؟ تازه اول صبح است، تا شب خیلی مانده، روزهاست که در این برهوت سرگردانیم، مرا کجا می بری؟"

دختر گفت:" درست ترین راه دشوارترین راه است."

پوریا خشمگین گفت:" اول باید در راهی بیفتیم، بعد ببینیم سخت است یا نه. ایستادن و نگاه کردن که دیگر سختی ندارد. روز روشن را رها کنیم و شب راه بیفتیم؟ مگر راهزنیم؟"

دختر کوله اش را پایین گذاشت:" راه درست ، دشوارترین راه است."

پوریا ، بی حوصله گفت:" منظورت از تکرار این حرف چیست؟"

ـ "الان دشوارترین کار برای تو چیست؟"

پوریا با بلاهت به دختر نگاه کرد و گفت:" این حرفها را کنار بگذار از کدام طرف برویم؟ نمی توانم صبر کنم."

ـ " پس حالا دشوار ترین کار، صبر است. باید انتظار رایاد بگیری. باید تحمل صبر را داشته باشی. اگر حالا حرکت کنیم راه را گم می کنیم. چاره ای نیست. آینده در گرو صبری است که حالا باید تمرین کنیم. باید تا شب صبر کنیم."

پوریا با خلق تنگی بارش را بر زمین گذاشت و کناری نشست. دختر لگام اسب را برداشت، و بعد سر فرصت آتش روشن کرد تا بقیه ی گوشت آهویی را که پوریا روز قبل شکار کرده بود کباب کند. پوریا بی قرار از جا برخاست و شروع کرد به قدم زدن. کمی که راه رفت، دوباره نشست و سرش را روی زانوش گذاشت. بعد مشتی به خاک جلوی پایش زد، مشتی دیگر، و مشتی دیگر. دختر غذا را آماده کرد. زیر سایه ی تل خاکی نشست و گفت:" این کارها فایده ای ندارد بیا غذا بخوریم."

پوریا ناتوان بلند شد، به طرف دختر آمد و کنارش نشست. لقمه ای برداشت و گفت:" می دانی باید از کدام طرف برویم. خواهش می کنم بگو!"

دختر خندید و گفت:" باور کن نمی دانم، شب که بیاید می فهمم."

پوریا نالید:"شب تاریک چه نشان می دهد که روز روشن نمی تواند؟"

دختر گفت:" صبر کن و ببین."

ـ "دیگر نمی توانم صبر کنم. اگر باز هم صبر کنم می میرم."

ـ دختر سیاه پوش، نرم خندید و گفت :" اگر صبر نکنی راهت را گم می کنی و هرگز به سرزمین ابدیت نمی رسی."

ـ "نمی توانم."

ـ " من یادت می دهم غذایت را بخور، بعد."

پوریا غذا خورد و دوباره شروع کرد به قدم زدن. اسب سیاه سرش را به بوته ی خاری گرم کرده بود. دختر ، پوریا را صدا زد:" حالا می رسیم به هنر انتظار. دست هایت را بگذار روی زمین و به آنها تکیه بده."

پوریا که دیگر کاری از دستش برنمی آمد پیروی کرد.

ـ"وقتی شروع می کنی به صبر کردن، تا مدتی همه چیز آرام است. بعد اضطراب می آید. احساس می کنی چیزی زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد. قلبت تند و تند می تپد، احساس نفس تنگی می کنی. بدنت به خارش می افتد. اما این فقط آغاز ماجراست. نباید تسلیم شوی."
بعد همان جا دراز کشید و خوابید. پوریا مدتی نشست. کم کم علایم اضطراب در چهره اش پیدا می شد. ابروهایش گره خورد و لبهایش را برهم فشرد. جا به جا شد. دست هایش را در خاک فرو برد و مشت کرد. عرق بر پیشانی اش نشست. تند و تند نفس می کشید. رگ های گردنش برجسته شد و عضلاتش در هم پیچید. احساس ضعف می کرد. می خواست فریاد بزند و بدود. انگار بار سنگینی بر پشتش گذاشته بودند. تا بعد از ظهر، به خودش پیچید اما چیزی نگفت.

دختر سیاه پوش از خواب بیدار شد. نشست ، کش و قوسی به خودش داد. نگاهی به شهسوار انداخت و گفت:" وقتی فهمیدی که دیگر کاری از دستت برنمی آید ، کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند. ناتوانیت را می پذیری و سعی می کنی در ناتوانی، توانایی های کوچکت را پیدا کنی. احساس می کنی از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمی کنی. چشم هایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی."

پیش از غروب آفتاب دختر سیاه پوش پوریا را تکان داد. لبخند می زد. در خلسه بود. دختر کنارش نشست و پرسید.:" حالت چطور است؟"
پوریا چشم هایش را باز کرد و گفت:" می توانم تا ابد صبر کنم."

ـ " لازم نیست. به زودی آفتاب غروب می کند و راه پیدا می شود. بیا غذایی بخوریم و به راه بیفتیم."
پوریا نگاهی به اطرافش کرد و گفت:" گرسنه نیستم."

دختر گفت:" همان طور که باید هنر صبر را آموخت باید موقع دست کشیدن از آن را هم شناخت. حالا گرسنه ات است. گرسنگی اولین انگیزه ی محرک آدم است، و حالا وقت حرکت است."

پوریا کنار دختر نشست و غذا خورد. بعد روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دختر گفت:" بلند شو و اسب را آماده کن."
پوریا چشم هایش را بست و گفت:" عجله ای که نیست."
دختر گفت:" بلند شو. هوا دارد تاریک می شود. باید حرکت کنیم. "
پوریا غرولندکنان نشست. به تل خاکی تکیه داد و چشم هایش را بست. خورشید از افق گذشت و کم کم تاریکی همه جا را گرفت. دختر لگام را به دهان اسب زد و با دقت به اطراف خیره شد. مدتی گذشت. ناگهان فریاد زد:" ببین راه پیدا شد آنجا را نگاه کن."

پوریا از جا پرید. از دور ، شعله های عظیم و سر به فلک کشیده ی آتش، آسمان اطراف را روشن کرده بود. آتش و تاریکی آسمان، منظره ی هولناکی از زیبایی و شکوه آفریده بود. دل پوریا لرزید و گفت:" خدایا ، زیبایی مرگ آوری است. انگار خدا بر زمین آمده باشد. آتش و تاریکی در هم آمیخته اند. سیاهی و روشنی از هم جدانشدنی اند.آنجا کجاست؟"

ـ" جنگل آتش ، باید به همان طرف برویم. برای رسیدن به سرزمین ابدیت باید از جنگل آتش گذشت."
پوریا نگاه وحشت زده ای به شعله ها انداخت و با تردید گفت:" باید از وسط این آتش بگذریم؟"
دختر رو به او کرد:" باید بگذریم. آزمایش شجاعت است. اگر تردید نکنیم، اگر بر ترسمان غلبه کنیم، آزاری نمی بینیم. اما یک لحظه تردید ، یک لحظه وحشت ، نابودمان می کند."

پهلوان جوان گفت: " من می ترسم. نمی دانم چه ام شده ، اما قلبم می خواهد از سینه ام بیرون بزند."

ـ " نمی شود نترسید. اما می توان بر آن غلبه کرد. تحمل ترس هم مثل صبر سخت است. باید راه بیفتیم.پیش از طلوع باید از آتش بگذریم. "

اسب سیاه از آن منظره ی آتشین دور دست ترسیده بود و ناله می کرد. پوریا،نگران،اول به جنگل آتش نگریست و بعد به دختر سیاه پوش ، بعد دستی به گردن اسب سیاهش کشید و گفت:" یار وفادارم، شاهین تیز تکم، تو از همه ی ما شجاع تری، آرام بگیر."

اسب هراسان، سرش را به چهره ی شهسوار کشید و ناله ای کرد. پوریا گردن اسبش را در آغوش گرفت و گفت:" یار مهربانم ، با هم از این جنگل می گذریم، در غم و شادی یارم بوده ای، جلوی این کوه آتش شرمنده ام نکن!"

اسب کمی آرام گرفت. شهسوار به دختر سیاه پوش کمک کرد بر اسب سوار شود و بعد بر پشت اسب پرید. دختر گفت: " عجله کنیم."

به طرف جنگل آتش تاختند. هرچه به جنگل نزدیک تر می شدند گرما بیشتر می شد. پوریا اسب را می تازاند و سعی می کرد تردید را از فکرش بیرون کند. باید از آن می گذ