تبليغاتX
عاشقانه ها
پنجشنبه 28 تیر1386 | نامه های عاشقانه
رسم عاشقی (قسمت سوم)

 

یکی دیگر از نامه های دوست عزیزم حسین اردستانی را می خوانید:

 

سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

۲۵ آبان ۱۳۸۵ نوشته شده توسط حسین اردستانی با نام «مرثیه ی فردا»




+ نوشته شده در ساعت 13:58 توسط سعید
پنجشنبه 7 تیر1386 | نامه های عاشقانه
رسم عاشقی (قسمت دوم)

اگر یادت باشه قسمتی رو شروع کرده بودم که نامه های عاشقانه ی یکی از دوستان عزیزم رو به معشوقه ش می نوشتم. این یکی دیگه از نامه های اون دوسته. البته قبلا از من خواسته بودن که نامشون رو به اختصار بگم اما بالاخره و با کمی استدلال تونستم این اجازه رو ازشون بگیرم که اسم کاملشون رو بنویسم. اسمشون حسین اردستانی است. همون ح.الف سابق.

گفتی: نمی آیم

گفتم: برای خاطر عشق. برای آخرین بار..

و تو آمدی. برای خاطر عشق . با همان غرور دوست داشتنی. آمدی و من برایت سخن گفتم. از آغاز این قصه ی تلخ و شیرین. از آن زهر شیرینی* که شاعر می گفت. از عشق اولین و آخرین که تو بودی و از لحظه ی آغاز...

و آن شاخه ی شب بو را با اشتیاق کودکانه به تو هدیه کردم. خوب به یاد دارم که آن لحظه ، حتی آن شاخه ی گل نیز به لبخند تو رشک برد. چرا که آن لبخند از هزاران شاخه ی گل زیبا تر بود.

گل شب بو آن روز شاهد ما بود. شاهد اقرار من در پیشگاه عشق. شاهد شکستن من. شاهد غرور تو . شاهد ما ... آری گل شب بو می دید تمامی آن لحظات زیبا را..

گفتم : مرا از تو گریزی نیست.

گفتی : فراموش کن!

گفتم: همه ی هستی ام برای توست. دل خراب خم ابروی تو شد. چکونه می توان تولد دوباره را فراموش کرد؟

گفتی : خرابه های دل را از نو بساز. آباد کن!

گفتم: چگونه؟ بی روی تو شوق زندگی ام نیست. اگر تو نباشی خرابه ها را برای که آباد کنم؟

گفتی: برای دیگران که تو را دوست خواهند داشت. باید از نو بسازی وگرنه فانی می شوی. میمیری!

گفتم: من اما تو را... من در عشق تو فنا شدم. در نابودی زنده شدم. من در تو گم شدم. در تو پیدا شدم. با عشق تو بالیدم. اسیر عشق تو شدم و آزادی را با تمام وجود خویش حس کردم. دیگران را نمی شناسم.. عشق مرا باور داری؟

گفتی: حقیقت عشق تو را با تمام وجود حس کردم.

گفتم: پس...پس آخر چرا؟؟؟

سکوت....سکوت مطلق....سکوتی به وسعت اندوه بیکران قلبم.

گفتم: پاسخت را به چشمانم بگو. در جشمهایم نگاه کن. حقیقت را بگو...اما...آنها را فریب نده که دروغ را می شناسند. به چشمانت قسم اگر بگویی که... اگر بگویی می روم. فقط در چشمانم نگاه کن و بگو...

باز هم سکوت ، صدایم را بازپس داد...سکوت مرگبار...

تو در آن لحظه در چشمانم نگاه کردی و ...هرگز کلامی نگفتی.

گفتم: من با عشق تو زنده شدم و با عشق تو زنده گی خواهم کرد از فراموشی سخن نگو که من مردش نیستم. من تا همیشه با تو خواهم بود: هرگاه آن شاخه ی شب بو را دیدی که در میان یادگارهای من ، لابه لای نامه های من ، خشکیده است مرا به یاد خواهی آورد.

نازنین ! تو فراموش کردی که "بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است." *

تو به آن نگاه رسیدی و چشم بستی...تو فراموش کردی و رفتی. اشکهایم تو را بدرقه کردند...به شهادت گل شب بو!

یادی از یک عصر بهاری

حسین اردستانی

===================================================

* : زهر شیرین برگرفته از : "تو را من ، زهر شیرین خوانم ای عشق"  از اشعار فریدون مشیری

* : برگرفته از یکی از اشعار سهراب سپهری (حادثه ی عشق)



+ نوشته شده در ساعت 0:13 توسط سعید
یکشنبه 16 اردیبهشت1386 | نامه های عاشقانه
رسم عاشقی (قسمت اول)

 

این نامه ها ، درد و دل یا بهتر بگویم شکوایه ی کسی ست که نه فریدون فروغی است و نه فرهاد مهراد. نه فروغ فرخزاده که به شاپور نوشته باشه نه من که به میم بنویسم. اون فقط یه عاشقه.

اسمش را نخواسته بگم. پس من هم اسمش رو به اختصار می نویسم: ح.الف

 

 

نامه ی اول

نه! نمیشه، باور کن نمیشه، اصلا نمی تونم بهش فکر کنم ، نه می خوام ، نه می تونم ولی واقعیت داره و من مثل همیشه ناگزیرم که با اون روبرو بشم. نه ، نازنین! اشتباه نکن، از لحظه ی مرگ حرف نمی زنم، چرا که مرگ پایان کبوتر نیست، مرگ می تونه اونقدر شیرین باشه که با خوشه ی انگور به دهان بیاد ، مرگ می تونه یه آغاز باشه، ولی من از پایان حرف می زنم ، از تصویری که هر چی تلاش می کنم اون رو به پستوی ذهنم بفرستم و دیگه سراغش نرم، باز پرده ها رو پس می زنه و جلوی چشمام خودنمایی می کنه. ولی من فرار میکنم ، مثل همیشه خودم رو مشغول می کنم تا فراموشش کنم درست مثل همین حالا...

امروز یه روز از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات زلال که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم...

نه! مثل اینکه هر چی میخوام از مکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو نازنین!

سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم. و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه.

نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به گوشه ی عزلت خودم پناه می برم. به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره. چه تعابیری! در عزلت ، قشنگ، بدتر از مردن، شیرین، تلخ، زیبا، غمگین... ! می بینی نازنین! می بینی هنوز چیزی نشده به چه تناقض گویی ای افتادم؟

آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید..

نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست

مثل من...مثل تو...مثل ما..

آه ...  

چه ساده به پایانِ راه می رسیم.

                                                                           یه روز پاییزی 

نوشته شده از: ح.الف  



+ نوشته شده در ساعت 23:53 توسط سعید |
شنبه 19 اسفند1385 | نامه های عاشقانه
یک داستان جالب!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده پدر!

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم. من احساسات واقعی ام را با stacy پیدا کردم. او واقعا معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیز بینی هاش، خالکوبی هاش، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست پدر ، اون حامله است. stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت ، با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستند برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خواهیم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. مطمئنم که یک روز برای دیدارتون برمی گردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت john

--------------------------------------------------------------

پاورقی: پدر جان، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم توی خونه ی Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه ام که روی میزمه. دوستت دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.

با تشکر از حمیدرضای عزیز که این ایمیل رو برای من فرستادند.

این یکی زیاد عاشقانه نبود. قبول!



+ نوشته شده در ساعت 2:32 توسط سعید |
شنبه 5 اسفند1385 | نامه های عاشقانه
نامه های بچگانه به خدا...!!!

سلام.

تا حالا فکر کردی اگه بچه ها بخوان به خدا نامه بنویسن چقدر اون نامه ها می تونن قشنگ باشن.

امروز چند تا از اون نامه ها رو براتون می نویسم.

( با تشکر از خانم آیناز توحیدی که این ایمیل رو برای من فرستاد.)

 

 dear Mr God

 I wish you would not make it so easy for people to come apart. I had 3 steaches and a shot

Janet

آقای خدای عزیز...دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسان تیکه پاره نشن. من تاحالا ۳ جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم.

جانت

*******************************************************************************

Dear God

How come all those miracles in the old days and dont you any now

saymour

خدای عزیز

چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی؟

سی مور

********************************************************************************

dear God

maby cane and abel would not kill each so much if they had their own rooms. it works with my brothers

larry

خدای عزیز،

شاید هابیل و قابیل آنقدر همدیگر را نمی کشتند اگر هر کدام یک اتاق خواب جداگانه داشتند. برای من و برادرم که موثر بوده است.

لاری

*********************************************************************************

You dont have to worry about me. I always look both ways

dean

لازم نیست که نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.

دین

**********************************************************************************

Dear God

Instead of letting people die and haveing to makes new ones Why dont you just keep the ones you got now

Jane

خدای عزیز

چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه ی دیگه یی بسازی همین آدمایی که وجود دارن نگه نمی داری؟

جین

**********************************************************************************

Dear God

 My Grandpa says you were around when he was a little boy. How far back do you go

Love

Dennis

خدای عزیز،

پدربزرگم می گه وقتی اون پسر کوچیکی بوده تو هم وجود داشتی . مگه تو چند سال قبل از اون بودی؟

با عشق

دنیس

 

موفق باشید...

 



+ نوشته شده در ساعت 4:31 توسط سعید |
سه شنبه 30 آبان1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست...!!!! ( نامه ی شماره 2)
 

یک بار برای اولین بار از ته وجودم احساس کردم در حال متلاشی شدن هستم

به قدری فشار زیاد بود که می خواست ابتدا مرا خرد کند

ولی ... ولی نمی دانم من از چه ساخته شده ام که زیر این همه فشار تاب آوردم

و باز هم توانستم که خود را بیرون بکشم

تا کی باید تاوان کارهایی را که نکردم بدهم؟

به خدا من هم یک انسانم و شاید توانم از انسان های معمولی نیز کمتر باشد

ولی به خدا اگر کسی بیشتر از من هم توان داشت

زیر این همه فشار تاب نمی آورد

در یک آن.. تمام چیزهای جلوی چشمم و چیز هایی که قبلا و شاید بعدا جلوی چشمم بودند

یا خواهند بود روی هم قرار گرفتند و

همه از بین رفتند  

به تنها چیزی که فکر می کردم یک راه چاره بود

ولی به هر طرف می رفتم آن راه حل خودش تبدیل به مشکلی می شد

در یک لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم

و بزنم پدر خودم را در بیاورم

و بروم پیش خداوند

و ببینم حرف حسابش چیست؟

چشم خود را بستم و شروع به دویدن از عرض خیابان به آن سوی خیابان کردم

تا شاید سرعت ماشینی زیاد باشد و بزند به من و مرا راحت کند

تا بروم از دست خدا شکایت کنم

ولی وقتی چشم را باز کردم دیدم آن سوی خیابانم

و زنده ام..

و خداوند در کنار من است

گفتم: از بچگی به من گفتند تو مهربانی... گفتند تو خوبی

خلاصه آخرشی

پس چرا این کارها را با من می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و هر بلایی که از دستت بر می آید بر سر من می آوری

و او پاسخ داد:  ای طفل که نه....  ای مخلوق

تمام این چرت و پرت هایی که در مورد من به تو گفته اند را ول کن

نظر خودت چیست؟؟

گفتم : خدا... من به این که تو بزرگی شک ندارم

ولی تو خودت با تمام قدرتت به من بگو تقصیر از جانب کیست؟؟؟

و گفتم به تو اولتیماتم می دهم که حداقل کمی به من خوبی کنی

وگرنه دنیای تو رابه هم می ریزم

در این حین بود که دیدم به در خوابگاه رسیده ام

و هنوز نتوانسته ام بمیرم

ولی یکدفعه این احساس به من دست داد که مردن یک نیاز نیست 

و اصلا لازم نیست بمیرم...

                                                          پایان

                                                                                     نامه ای بود از: حسن.ک.ز



+ نوشته شده در ساعت 21:50 توسط سعید |
چهارشنبه 26 مهر1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست ( قسمت دوم )

سلام

اگه یادتون باشه یه نامه از دوستم بود که با خودش درد و دل کرده بود....

حالا ادامه ش رو می نویسم ....

   

در این رهگذر همه چیز دست در دست هم داده بود تا معبود مرا به من

و من را به معبودم برساند. گویی نه فقط دل بلکه تمام وجود من عاشق

 و خواستار دوست و معبود بودند به طوری که چشم که وظیفه ی

روشن گری دارد روی هم رفته بود تا من براحتی در خیالات خود فرو روم

 و عقل و شعور من کرکره های خود را پایین کشیده بودند تا شاید من بتوانم

 پای از خاک جدا کنم که شاید لحظه ای به آن اصل مستی و آن وجود تمام برسم.

 در این حال بود که

آن اندک عقل من به من گفت: ای موجود پست حال خود راببین که

در خاک عاشق یک موجود خاکی شده ای .پس بدان عارفان بزرگ

همچون جلال الدین که عاشق خدا بودند و خود را از خاکی بودن نجات

 بخشیده بودند چه می کشیدند... که آنها هرچه به خدای خود نزدیکتر

می شدند می فهمیدند که چقدر در مقابل آن بی چیز هستند

و بیشتر خود را کوتاه و کم و پست می یافتند و با نزدیکتر شدن به او

او را از کف رفته تر می یافتند و حال تو در مقابل یک موجود آن خالق

 نمی توانی یک لحظه درد و رنج و لذت این پیوستن اعضا به معشوق

 را درک کنی پس چگونه می خواهی به حقیقت عشق دست پیدا کنی

 و آن شوی که معبود می خواهد و نگویی: " معبودم" چون در این صورت

 نیز باز او را متعلق به خویش می دانی که این درست نیست زیرا

این تو هستی که متعلق به اویی ... پس تو عاشق نیستی و فقط ادعای

عشق میکنی .

 اگر مست اویی به پیش برو و ترس را کنار بگذار زیرا که ترس در جهت حفظ

خویشتن است و برای رسیدن به معبود باید خویشتن را

بگذاری کنار و بروی به سوی او....!!!

                                         پایان                                           

                                                                                     "  حسن   "

 



+ نوشته شده در ساعت 23:37 توسط سعید |
شنبه 22 مهر1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست

 

نامه ای که می خونید نامه ی یکی از دوستانم هست که البته یه جورایی برای خودش

نوشته:

 در رهگذر عشق

  بنام دوست...

برای آخرین بار و برای همیشه گفته بودم که عشق رو می ذارم کنار با اونهمه لذت

و غمی که از عشق کشیده بودم ولی نمی دونستم دارم از چه چیز مقدسی

 بد گویی می کنم . انسان هرچه از یک چیز تجربه داشته باشه ولی بازهم

در اون مورد از خود ضعف و بی توجهی نشون می ده .

من همون کسی هستم که دو هفته پیش از عشق بد گویی می کردم

 و دوست عاشق خودم رو ملامت می کردم و می گفتم :

 " او نمی دونه ..... هنوز بچه س"

ولی حالا خودم یه لحظه احساس کردم دلم می خواد از جا کنده بشه

 و به دنیای دیگری که نه به دنیای معبود خودم بره . در یه لحظه هر آنچه روبروم بود

 او دیدم و هر آنچه که می توانستم به آن بیندیشم او شد. انگار تمام وجودم

در دلم خلاصه شد و جمله به پرستش معبود برانگیخته شد و در همه جای دنیا

پراکنده شد تا هر کجا اثری از معبود من یافت در آنجا برای گرفتن شفاعت دخیل بیفتد

 و به پرستش معبود مشغول شود .

 چشم هایم به دنبال نقطه نقطه عکس ....

 خاطراتم به آن جنگل زیبا ....

 دستم به دنبال عکس و خیالاتم با تمام وجود خود به دنبال جان بخشیدن به آن عکس

 و به حرکت درآوردن معبود من

بودند و خود نیز که در این خودها پراکنده و خلاصه شده بودم دست و پا می زدم

تا شاید خیال خود را

نشان دهم و در خیالات خود سایه روشنی از معبود خویش بسازم .........

ادامه دارد...

                                                                                               " حسن "



+ نوشته شده در ساعت 1:33 توسط سعید |