تبليغاتX
عاشقانه ها
شنبه 21 اردیبهشت1387 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (ا. بامداد)
 

با چشمها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب

فریاد بر کشیدم : اینکچراغ معجزه ، مردم!

تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کوردلیتان

سویی به جای اگر مانده ست آنقدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب، پرواز آفتاب را

با گوش های ناشنواییتان این طُرفه بشنوید

در نیم پرده ی شب، آواز آفتاب را

"دیدیم" 

گفتند خلق نیمی، "پرواز روشنش را"

آری!

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند

"با گوش جان شنیدیم،  آواز روشنش را"

باری، من با دهان حیرت گفتم

ای یاوه! یاوه! یاوه!

خلایق! مستید و منگ؟

یا به تظاهر، تزویر می کنید!

از شب، هنوز مانده دو دانگی

ور طائبید و پاک و مسلمان

نماز را از چاوشان، نیامده بانگی

هر گاوگندچاله دهانی**، آتشفشان روشن خشمی شد

این گور بین، که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

ــــ طوفان خنده ها ــــ

خورشید را گذاشته ، می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز برنگذشته است

ــــ طوفان خنده ها ــــ

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید، جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمیش، مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش، مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در درد ها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کارد هایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند...

افسوس!

آفتاب، مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای، آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند..

ای کاش می توانستم ــ یک لحظه می توانستم ای کاش ــ 

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش می توانستم

قسمتی از مجموعه اشعار "کاشفان فروتن شوکران" از استاد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**یکی از زنهای نیروی انتظامی برق چشمی بر من زد. برقش ۳۰ دقیقه وقت مرا گرفت. نمایشگاه کتاب را با الگانس نیروی دولتی انتظامی تجربه کردم. خوشحالم که از دید یک بی شعور ، بی شعور خطاب شدم.



+ نوشته شده در ساعت 3:58 توسط سعید
شنبه 15 دی1386 | خفتگان جاودان
بوسه ای از فروغ فرخزاد

 

در دو چشمش گـناه می خندید
بر رخـــــــش نور مـاه می خندید

در گــــــذرگاه آن لبان خـــــموش
شــــعله یی بی پناه می خندید

شـــــرمناک و پر از نیازی گـــــنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق ، حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهـــــــانگـــــاه رازپــــــرور شـب

نفســــــــی روی گــونه یی لغزید
بوسه یی شــعله زد میان دو لب

 

شعر: بوسه

شاعر: فروغ فرخزاد

 

پانزده دی ماه ، سالروز تولد فروغ ، پریشادخت شعر آدمیزادان را گرامی می داریم.

 

این صدای ضبط شده هم صدای فروغ فرخزاد است



+ نوشته شده در ساعت 17:17 توسط سعید
یکشنبه 13 آبان1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (به بهانه ی کوچ قیصر امین پور )

 

دلم درد می کند!

مدتهاست که دیگر هیچ چیز ، مطلقا هیچ خبری برایم تازگی ندارد  ، مدتهاست که غمگینم ، نمی دانم از کی ؟ اما گویی سالهاست که انتظار خبری را نمی کشم ، این بار هم اما حیرت نکردم ، بغض کردم اما جا نخوردم  ، می دانستم که سه شنبه روزی از روزهای دلمردگی و ملال ، سه شنبه روزی خسته و اندوهبار ، خبر عزیمت تو را خواهم شنید که تو خود سه شنبه ی پوچ را وعده داده بودی با حسی غریب که در کلامت موج می زد : " سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله / سه شنبه چرا این همه فاصله / سه شنبه چه سنگین ، چه سرسخت / فرسخ به فرسخ / سه شنبه خدا کوه را آفرید " تو سالها منتظر چنین روزی بودی ، منتظر سه شنبه ی رهایی از لظه های کاغذی ، رهایی از آرزوهای شعاری و سه شنبه ی رهایی از درهای همیشه بسته . بار نخستین که سه شنبه را خواندم دانستم که حادثه ای در راه است دانستم که سه شنبه ها آبستن حادثه ای تلخ هستند که روزی متولد خواهد شد ، می دانستم که بیهوده سخن نمی گویی می خواستم پاک کنی بردارم و تمامی سه شنبه ها را از صفحه ی تقویم بر صحنه ی روزگار محو کنم تا مگر کورسوی امیدی باقی بماند برای ماندن تو . آن روزها می دانستم که حادثه ای در راه است و حوادث آن سان که فروغ می گفت همیشه پیش از آن که فکر کنیم اتفاق می افتد ، می خواستم تمامی سه شنبه ها را پاک کنم تا لحظه ی عزیمت تو ناگزیر نشود ،  تا دیگر سه شنبه ای نباشد که به غم نشیند ، تا دیگر پشت شعر نشکند به نبودنت ، تا دیگر ...

راست می گفتی سه شنبه نمی دانست که خدا کوه را آفرید. کوه یعنی بدانید که تاب می آورم تا لحظه ی آخر ، تو کوهی استوار بودی که با وجود غمهایی که از روزگار یادگار داشت خم به ابرو نیاورد ، با تمام دردهایی که می دانم در دل و بار سنگین غم هایی که می دانم که بر دوش می کشید استوار ایستاد تا آمدن روز رهایی و هرگز پشتش تا نشد به شکستن ، به از درد نگفتن .گفتم درد اما اگرچه وسعت دردهایت بیشتر از ادراک چون ما و منی است ، اگرچه حس درد شانه های خسته ی غرورت ، درد بازوان حس شاعرانه ات ، دردهای نگفتنی و نهفتنی ات برای من سنگین بود و هست اما با من غریبه نبودند دردهای عروق کبود دستانت ، دردهای متورم زیر چشمانت ، سالها در دیار درد و با عزیزانی چون تو زیسته ام ، با ساکنان دیار سوزن و خون و امید و اشک و انتظار ، با غم هایشان گریسته ام عزیزانی که روی صبر را سفید کردند چون تو ، آری دردهای پوستی ات را می شناسم ، دردهای پوستی ات را زیسته ام اما راست می گفتی درد پوستی کجا و درد دوستی کجا و ... درد هنوز دامنه دارد ( درد دوستی را می گویم )

عزیزترین یار! حالا تو کوچیده ای از این دیار و به خیل دوستان سفرکرده ام پیوستی ، دوستانی که من هرگز ایشان را ندیده ام اما دوستیمان هنوز از فراز سالها ادامه دارد .دوستی داشتم ، معلمی یونانی بود که عاشق را شاعر خطاب می کرد* حتی اگر شعری ننویسد دیگری "امید ناامید" بود** که حالا چون او ابرهای عالم شب و روز در دلم می گرید ، دوستی داشتم به گل سوسن می گفت شما و عشق را صدای فاصله ها می دانست*** و تو ، که آخرین یار سفر کرده تو بودی ، تویی که عشق ، خواهرت و درد ، برادرت بود. حالا تنها خاطرات تو را مرور می کنم در دفتر خاطرات نه چندان کهنه ام : یادم می آید روزی را که عاشق شده بودم و عشق را به مدرسه برده بودم ، آنروز که در همان کتابخانه ی کوچک با لبخندی زنده شده بودم ، آن روز که بر پله های سنگی دانشگاه ، اما نه چون تو طعم شکوفایی عشق که طعم پر پر شدن آن را چشیده بودم با من بودی و انگار که برای تکه تکه های قلبم سروده بودی : " اما اعجاز ما همین است/ما عشق را به مدرسه بردیم /و در امتداد راهرویی کوتاه/در یک کتابخانه ی کوچک / بر پله های سنگی دانشگاه / گل داد و ... " و تا به این جا می رسیدم ناگزیر سکوت می کردم آخر عزیز! تو گفته بودی " گل داد و سبز شد " اما برای من غنچه ی عشق... بگذریم. یادم می آید زمانی که گفتی " خویش و قوم من همه از قبیله ی غمند / عشق خواهر من است درد هم برادرم " ، دانستم که وصال ، آرزویی محال است ، یادم می آید آن زمان که گفتی " قطار می رود / تو می روی / تمام ایستگاه می رود ..." بغض گلویم تا پایان شعر دوام نیاورد هر چند که قطار و ایستگاهی در کار نبود اما چه کنم که رفتن ، رفتن است حتی اگر باشی و رفته باشی، یادم می آید آن اتفاق ساده ای که می گفتی برای من هم نیفتاد به همین سادگی ! ، یادم می آید که لبخندی سبب شده بود برای یادبود لحظه ی رویشش یک روز کامل را جشن بگیرم ، یادم می آید که دل بی دست و پایم را ساعت ها آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کرد ، یادم می آید که آواز عاشقانه ی من هم در گلو شکسته بود و یادم می آید که من هم تا چندی پیش شاعر سروده های خویش را نمی شناختم یادم می آید که ... و در تمامی این یادواره ها تنها تو بودی که با من بودی و برایم از درد مشترک می خواندی از درد عشق. می دانی؟ در این روزهای بی حوصله با هیچ کس جز تو این چنین نزدیک نبوده ام ، دیگران را نمی دانم اما من به تو از دریچه ی چشمان خویش می نگرم و در چشم من تو بزرگوار و عزیزی . مرا ببخش اگر که در این روزهای اندوهبار از خاطرات خودم گفتم ، خاطراتی که تو در آنها شریک بودی ، مرا ببخش اگر که برایت مرثیه نگفتم که مرثیه لایق مردگان است ، مرا ببخش اگر که پریشان نوشتم که از ذهن آشفته جز آشفتگی بر سطور کاغذ جاری نمی شود و مرا ببخش اگر که قلم یاریم نکرد .

ساعت ۹ صبح سه شنبه**** بود ، در کلاس نشسته بودم که دوستی بی مقدمه گفت : "حسین قیصر مُرد ." آن لحظه تنها یک فکر در سرم جولان می داد و آن اینکه از این پس درد ، شعرهایش را در گوش چه کسی زمزمه می کند ؟  

حسین اردستانی

۱۳/۸/۱۳۸۶ 

--------------------------------------------------------------------------------

* افلاطون

** مهدی اخوان ثالث

***سهراب سپهری

**** سه شنبه : ۸/۸/۱۳۸۶

 

قبلا در این وبلاگ ۲ تا از اشعار قیصر امین پور گذاشته شده بود :

http://sasalovestory.blogfa.com/post-46.aspx

http://sasalovestory.blogfa.com/post-67.aspx



+ نوشته شده در ساعت 23:21 توسط سعید
سه شنبه 2 مرداد1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار استاد احمد شاملو)
شب
 
  سراسر
 
  زنجير ِ زنجره بود
 
  تا سحر،
سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد
در لطمه‌ی جان ِ ما

جنگل
 
  از خواب واگشود

مژگان ِ حيران ِ برگ‌اش را
پلک ِ آشفته‌ی مرگ‌اش را،
و نعره‌ی اُزگَل ِ ارّه‌ی زنجيری

سُرخ
 
  بر سبزی‌ نگران ِ دره
 
  فروريخت.

 تا به کسالت ِ زرد ِ تابستان پناه آريم

دل‌شکسته
 
 

به‌ترک ِ کوه گفتيم.

 
 

شما چی فکر می‌کنید؟این زنجره‌هایی که الان اینجا دارند با تمام وجودشان زنجیره‌های بلورین صداشان را می‌بافند احمد شاملو را یادشان هست؟شما، زنجره‌ها یادتان هست؟ روزها و شب‌ها، تو همین ماه، روی همین کوه، توی همین ده، کنار همین درخت گردو، با احمد به آوازهای عاشقانه‌ی شماها گوش می‌دادیم؟با شماها هستم، آهای زنجره‌های شعر خاطره، احمد شاملو را یادتان هست؟ می‌دونید حضور بزرگتر و بزرگتر شماها، غیاب بی‌ سر و صدای احمد رو بزر‌گتر می‌کنه؟هیچوقت برای خاموشی این زنجره اشک نریخته بودم، مگر امروز...

 ع.پاشایی

ساعت : ۲ بعد از ظهر

در تاریخ : ۳۰/۴/۱۳۸۶

 با تشکر از سایت : استاد احمد شاملو
 
    
دوم مرداد ۱۳۸۶ سالگرد وفات این استاد بزرگوار بر تمامی دوستدارانشان گرامی باد و با آرزوی آرامش ابدی برایشان.
 
===========================================
 
"احمد شاملو" : هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشسته ام.


+ نوشته شده در ساعت 6:30 توسط سعید
شنبه 2 تیر1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (باز هم دکتر علی شریعتی)
 

یک عدد یک روی کاغذ بنویس

هر چقدر می تونی جلوی آن یک صفر بگذار

صفحه ات که تمام شد صفحه ای دیگر بگیر

کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر

دواتت که تمام شد دوات دیگر بیار

جوهرت که تمام شد جوهر دیگر بخر

وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بگذاره

دست او که خسته شد باز تو ادامه بده

تو که غذا می خوری او صفر ها رو بداره

وقتی تو صفر می ذاری او غذاش رو بخوره

شب که می شه به نوبت بخوابین

تو صفر بذار او بخوابه

وقتی که بیدار شد تو بخواب، او صفر بذاره

پیر که شدین به بچه هاتون بگین کارتون رو دنبال کنن

شب و روز بنشینند و صفر بگذارند

تا آخر عمرشان

همین جور ، دست به دست ، پشت به پشت ،

تا آخر روزگار...

از سخنان دکتر علی شریعتی



+ نوشته شده در ساعت 1:13 توسط سعید
پنجشنبه 17 خرداد1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان(این بار استاد احمد شاملو)

شاملو را با دختران ننه دریایش شناختم. آرام آرام شعرش را نوشتم و گریستم. مهم نیست برای چه. مهم این است که هنوز می توانم بگریم.

"قصه ی دخترای ننه دریا!"

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

نه ستاره ، نه سرود

عمو صحرا تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دِلَکِش دریای درد

در باغو بسته بود

دم باغ نشسّه بود

عمو صحرا پسرات کو؟

لب دریان پسرام

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام

طفلیا تنگ کلاغ پر ، پاکشون

خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون

نگاشون خالی و سرد

دلشون دریای درد

تنشون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه تَرَک

لباساشون نَمَدَک

پاهاشون لخت و پَتی

کج کلاشون نمدی

می شینن با دلِ تنگ

لب دریا ، سر سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

میریزن اشکای شور

می خونن ـ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن! ـ :

" دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

کوره ها سرد شدن، سبزه ها زرد شدن، خنده ها درد شدن

از سر تپه ی شب

شیهه ی اسبای گاری نمیاد

از دل بیشه غروب، چهچهه سار و قناری نمیاد

دیگه مهتاب نمیاد ، کرم شب تاب نمیاد

برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت

تو هوا ، وقتی که برق میجّه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد

شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه

عنکبوتای سیا، شب تو هوا تار می تنه

دیگه شب ، مرواری دوزون نمی شه

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه.

دلا از غصه سیاس ، آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله؟؟وازش می کنیم!

قهره؟؟نازش می کنیم!

می کشیم منّتشو، می خریم همّتشو!

مگه زوره؟؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب ، تن نمی ده

موش ِ کورم که می گن دشمن نوره،

به تیغ تاریکی گردن نمی ده!

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش ، بار و بندیلشو بست،

خونه تکوند

دیگه دل،مثل قدیم، عاشق و شیدا نمیشه!

تو کتابم ،دیگه اینجور چیزا ،پیدا نمیشه!

دنیا زندون شده:نه عشق ،نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه

مرده س و گور

نه امیدی ـ چه امیدی؟ به خدا حیف امید! ـ

نه چراغی ـ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ ـ

نه سلامی ـ چه سلامی؟ همه خون، تشنه ی هم! ـ

نه نشاطی ـ چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ ـ

داش آکُل ، مرد لوطی، ته خندق، تو قوطی!

توی باغ بی بی جون، جُم جُمَک ، بَلگِ خزون!

دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا، از شکوفه گُر می گرفت:

آب به چشم ه !

حالا رعیت سر آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی میسوزه

پای دار، قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش می دوزه

ـ" چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکر خدا؟

ـ نه برادر . تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد، پوکِ نشادون بزنه:

اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!"

دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسّمونید ، بقچه جاهازی نمی خوایم

چادر یزدی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم.

بذارین برکت جادوی شما، جیگر تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه ؛ همین جا بمونه..."

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود ، شب رو از راز سیا پُر می کنن،

توی دریای نَمور ، می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر دُر می کنن.

دخترای ننه دریا ، ته آب ، می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون

تنشون هرم سراب، خنده شون غلغل آب

لبشون تُنگ نمک، وصلشون خنده ی شک

دلشون دریای خون،

پای دیفارِ خزه

می خونن ضَجّه کنون:

" پسرای عمو صحرا ! لبتون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما، خمس و زکات!

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشکتون شوره! تو دریا نریزین!

اگه آب، شور بشه، دریا به زمین دس نمیده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه

پرده زنبوریِ دریا، میشه برج غممون

عشقتون دق میشه، تا حشر می شه همدممون

مگه دیفار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه:

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و لجوج

جادو در کار می کنه.

تاصداشون نرسه

لب دریای خزه

از لجش ، غید کشون ابرا رو بیدار می کنه:

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون،

بشکه ی خالی رعد، روی بوم آسمون

آسمون غرومب غرومب!

طبل آتیش دودودومب!

نعره ی موج بلا ، میره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن:

"" پسرای عمو صحرا!

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین ، حقه ها زیر سر ماس

ننه دریای حسود، کرده این آتیشو دود!"

پسرا حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای، به گوشاشون نمیاد!

غمشون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلشون غصه ترک 

تو سیاهی سوت و کور، گوش میدن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جُم جُمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا!

خیزخیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا!

نه ستاره ، نه سرود

لب دریای حسود، زیر این طاق کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا

هیچی نبود.

استاد احمد شاملو



+ نوشته شده در ساعت 0:50 توسط سعید |
جمعه 28 اردیبهشت1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار محمد مصدق)

صدای گریه ی بچه ای که تازه به دنیا آمده بود فضای آسمان تهران را عطرآگین می کرد . هیچ کس نمی دانست او که محمد نام گذارده شد، چه خواهد کرد؟ چه کاره خواهد شد؟ اما میرزا هدایت ا... (پدر دکتر مصدق) و ملک تاج خانوم (مادر دکتر مصدق) به شدت این بچه را دوست داشتند. آنها سالها بعد وقتی که خودشان نیز در قید حیات نبودند دانستند که محمد حالا دیگر یکی از بزرگمردان این سرزمین به شمار می رود. ضیاالسلطنه دختری بود که ۳ سال پیش از این به دنیا آمده بود. او سرانجام به همسری این بزرگمرد در آمد و البته ۳ سال قبل از مصدق دار فانی را وداع گفت و دکتر و ۲ پسر و ۳ دخترش را تنها گذارد.  مردی که هم اکنون اسوه ی بسیاری از مردان ایران زمین است ، آن روزها در غم و اندوه فراوان فرو رفته بود . او نیز از همسرش پیروی کرد و در سن ۸۴ سالگی دار فانی را وداع گفت یعنی درست سنی که ضیاالسلطنه از دنیا رفت. او در بدترین شرایط ، فراموش نکرد که مردمی هستند که هنوز به نان شبشان محتاجند. 

روز تولد دکتر محمد مصدق نزدیکه. ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ مصادف با صد و بیست و پنجمین سالگرد تولد اوست.البته به روایت دیگری ، ۲۶ خرداد روز تولد ایشونه ولی ما همان چیزی که مرسوم است را به عنوان سالگرد تولد ایشان برگزیدیم. این بار من نمی خوام چیزی راجع به دکتر مصدق بنویسم. این پست رو با کمک شما تا روز تولد دکتر مصدق تکمیل می کنم. پس این پست رو شما و من با هم تکمیل می کنیم. به این صورت که هر چیزی که دوست دارید در قسمت نظرات در مورد و به دکتر مصدق بنویسید و من هم نظرات شما رو توی این پست منعکس می کنم پس شروع می کنیم با:

دکتر مصدق می خواهم بگویم ................................................ ( جای خالی رو شما پر کنید)

امیدوارم این دفعه قسمت نظرات رو بیشتر از همیشه گلبارون کنید. ممنون.

===========================================================

مانوش :  داستان زندگی دکتر رو نوشتن که تکرار مکررات بود و به دلیل طولانی بودن ثبت نشد.

دختر کبریت فروش: همیشه وقتی تاریخ می خوندم دوست داشتم خرخره ی اینجور آدمارو بجوم...ولی خداییش با مصدق بیشتر از همه سازگار بودم.

صابر : حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود.........یا از دهان آن که شنید از دهان دوست...

یاسمین : روحت شاد.

هدا : ترم اول دانشگاه رو تو آمریکا خوندم همین 3 ماه پیش بعد این پسر ایرانی یوهو شروع کرد از تاریخ حرف زدن و انقدر زر زد که خدا میدونه بعد از اون بهش میگفتیم "هیستیری چنل" بیچاره خلاصه فیض بردم .

سارا: به نام تنهاترین معبود تنهایی
لحظه ها گذشت ماها سالها قرنها...آب اتش شد ...زندگی نابودی؟....فریاد خفته در گور....زمین سرد ...آسمان تاریک....چه کسی باور کرد؟...چه کسی حالمان را باور داشت؟...اکنون, هر روز, فردا...بچه ها خفته در اندیشه ی تاریک...من خاموش بر این سرزمین بی روح...فردا مرگ مرگ مرگ...
ای کاش کسی حرفهایمان را میشنید ای کاش دوباره کورشی زنده میشد ای کاش مصدقهایی بودند اما افسوس افسوس
روحش جاوید

سعید : نیستی که ببینی چه می کشم. از این دنیا که نه. آخه دکتر کمی هم به فکر خودتان بودید بد نبود. من را به عنوان پسر خودتان قبول کنید چون می خواهم پدر صدایتان کنم. می دانم وضع امروز ما را بهتر از هر کسی درک می کنید و می فهمید. دکتر اگر الان بودی و جوانهای ایران رو میدیدین که دارن (واقعا دارن) از درون خرد می شن و میشکنن چه می کردید؟ دکتر داستان ملی کردن نفتتان بازیچه ی عده ای عوام فریب شده برای اثبات ادعای باطلشان. واقعا کارل مارکس راست می گفت که می گفت: "اتفاقات در تاریخ دوبار تکرار می شوند ، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی!" پدر جان، معنی دانشگاه از بین رفته . عده ای می آیند و نمره می گیرند و پاچه می خوارند و مدرک می گیرند و به عنوان دانشجوی برتر به دیدار رهبر می روند. عده ای نیز راه شما رو پیش گرفتند و واقعا دانش می جویند. اما راهی برای ارائه ی خود نمی بینند مگر در حبس. دکتر کاش بودید و الان به ما می گفتید که حاکمیت یک مشت خارجی بر ما بهتر بود یا حاکمیت یک انگشت مثلا داخلی. دکتر شما را به حبس فرستادند پس خوب می دانید که حبس چیست . اما من هم اکنون خودم را در کشورم حبس می بینم درست مثل زندان. برای من دعا کنید.

رویا : می تونم بگم یکی از بزرگمردان تاریخ ایران بود ....یکی از ایرانیان واقعی....که در هر قسمت از زندگی اش اول به ایران فکر کرد و بعد عمل کرد.....متاسفم که بیشتر از این نمی تونم از ایشون یاد کنم....امیدوارم همیشه یاد خاطرش گرامی باشه....و روح این بزرگمرد همیشه در مقابل یکتای مهربان شاد باشد....

امیر : تولدت مبارک

مدیر وبلاگ : امروز 29 اردیبهشته . دکتر تولد 125 سالگیت مبارک . من معذرت می خوام که این جماعت ایرانی یکی از بزرگترین مردان این سرزمین رو نمی شناسن. البته می دونم که خودت نخواستی بشناسنت ولی ... شاید هم مشکل وبلاگ منه که اونقدر که باید تو رو خوب نشون نداده. منو ببخش دکتر.

مریم : من آقای دکتر رو می شناسم ولی بزرگی ایشون رو نمی شه توی چند کلمه خلاصه کرد پس

غزل : آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
آخرین پیام دکتر مصدق به ملت ایران در دادگاه نظامی بعنوان وداع با مردم :
"...آری تنها گناه من وگناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراطوری‌های جهان را ازاین مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان‌های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت ازدست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت واراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردیدم. من طی این همه فشاروناملایمات ، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خودم غافل نیستم و به خوبی میدانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی بشود که ممکن است درآتیه در سراسر خاورمیانه درصدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعماربرآیند.
من میخواهم برای آخرین باردرزندگی خود ملت رشید ایران را از حقایق این نبرد وحشت انگیز مطلع سازم و مژده بدهم:
مصطفی را وعده داد الطاف حق / گربمیری تو نمیرد این ورق
حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیون‌ها ایرانی و نسل‌های متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و ازآن چه برایم پیش آورده‌اند هیچ تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقت‌هایی که امروز گریبان همه را گرفته بثمر رسیده و خواهد رسید.
عمر من و شما و هرکس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آن چه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستم دیده است. از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه درخیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جزدراین لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم. بدینوسیله از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیروجوان تودیع میکنم و تاًکید مینمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشته‌اند از هیچ حادثه‌ای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند ، خدا یار و مدد کار آن‌ها خواهد بود."

سمیه.الف : مهربان دکترم!!
چه رنجی کشیدی , نه از دست آنها که صدا را در گلویت خفه کردند، از دست مردمی که در کمتر از یک ماه ...با تو چه کردند ,(همان مردم مظلوم و ستم دیده )خوب می دانم که می شناختی شان خوب می شناختی شان ولی وسعت فکر و اندیشه ات آنقدر بود و به راهی که برگزیده بودی آنقدر معتقد بودی , که ندیدی شان.
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

حتما خوب می دانی که نسل اینگونه آدم ها هنوز ور نیفتاده و هنوز همان گله وار زیستن و گول خوردن ادامه دارد, هنوز کسی از سرکوب زنان و دانشجویان و معلمان و کارگران ککش هم نمی گزد, زنانی که تنها خواسته شان برابری در حقوق اجتماعی با جماعت مذکر است, دانشجویانی که خواسته شان یک انجمن اسلامی عملا هیچ کاره است , معلمانی که تقاضای کمی افزایش حقوق دارند, آیا اینها که برشمردم خیلی زیاده که ازشون دریغ می شود ؟؟؟؟؟؟
اینها همان مردمی هستند که بعد از 50 سال هنوز فریاد ملی شدن صنعت نفت را نشنیده اند , هنوز فرق مصدق و کاشانی را نمی دانند, ملتی که روی نفت نشسته اند و به آن می بالند ولی کوچکترین بهره ای از پول نفت نمی برند و دم بر نمی آورند!
شما می تونید به من بگید این ملت چرا عادت کرده خودش رو به خواب بزنه؟ چرا چشمش رو به روی واقعیت ها می بنده؟ خسته شدم از این مردم و از جستجوی دلایل کارهاشون.
بگذریم ,تازه چه خبر ؟ هنوز جوجه و غوره و بادمجان را بسیار دوست می دارید؟
از فرزند صدیقتان دکتر حسین فاطمی چه خبر؟ راستی دکتر نون را بخشیدید چون زنش را بیشتر از شما دوست می داشت ؟ هنوز کاشانی ادعای رهبری نهضت ملی شدن صنعت نفت را می کند؟
چه کسی از شب های تنهاییت, از بغض گلویت در احمدآباد خبر دارد؟ هیچ کس, یقین می دانم هیچ کس( دوست عزیز نمیدونم تا حالا احمدآباد رفتی یا نه؟ با دیدن غربت آن خانه تمام غصه های هستی را به یاد می آوری و بغضی به بلندای البرز در دلت خانه می کند)
دکتر جون تولد اندیشه ات را تبریک می گم, راستی هیچ میدونید من فقط 100 سال و یک روز از شما کوچکترم!!!!!!!
نگاه از صدای تو ایمن میشود
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل!

سمیه جان ، تولدت مبارک.

مائده : منم دوست دارم از احساساتم راجع به دکتر بنویسم ولی حیفم اومد نشناخته وندونسته چیزی بگم پس اگه اجازه بدید راجع نقاط برجسته شخصیت دکتر مصدق یه چیزایی بگم :
وزن اشخاص در جامعه به قدر شدایدی است که در راه مردم تحمل میکنند .
دکتر مصدق در زمان نخست وزیری اش که در مجموع 28 ماه طول کشید حقوق نگرفت وبه دلیل رعایت قانون فسادناپذیری نزدیکانش هم با او دشمن شدند.در مجلس رضا شاهی حاضر به سوگند و وفاداری به وی نشدچرا که وی را غاصب می دانست. جایی که در مجلس موسسان ایت ا... کاشانی وحائری زاده به سلطنت پهلوی رای دادند به آن رای نداد. به دلیل اینکه دکتر به افکار عمومی بسیار بها می دادند همین امر باعث شد که از سوی مخالفانشان عوام فریب لقب گیرد . ایشان اعتقاد داشتند" هر کاری که به منافع مردم ارتباط داشته باشد معلومات لازم است .در ایران برای هر کاری معلومات لازم است جز برای کارهای بزرگ دولتی و صدارت اعظمی." علاوه براین اعتقاد داشتند:" کسانی که از قلم و بیا ن هراس کنند و از آن جلو گیری کنند نه تنها مرتکب عملی می شوند که مخالف قانون اساسی است بلکه خدمت به اجانب و خیانت به وطن مینمایند."
اگر به این مواردی که گفتم بیشتر توجه می شد الان وضعیت ما خیلی بهتر از این بود . مثلا در مورد تعداد مجله ونشریاتی که در زمان دکتر چاپ می شد خیلیا اعتقاد دارند که به دلیل کثرت مجله ونشریات و آزادی بیش از حد جامعه از نظر روحی وضعیت بدی پیدا کرده بود که باعث اغتشاش شده بود ولی اگر این روند سیر طبیعی خودش رو طی کرده بود دوباره ما 40 سال بعد یه چنین مشکلی پیدا نمی کردیم حالا بماند که نذاشتند این دفعه هم مسیر طبیعی خودش رو طی کنه . حالا این مشکل ما کی می خواد حل شه خدا میدونه . راجع به موارد دیگه هم که اگه هیچی نگم بهتره..دلم می خواست چیزای دیگه ای هم بگم و از احساساتم هم بنویسم ولی به دلیل شباهت زیاد با نوشته های خانم سمیه.الف این کار رو نمیکنم .حیف.

 



+ نوشته شده در ساعت 4:38 توسط سعید |
دوشنبه 14 اسفند1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان ( این بار حسین پناهی )
 

من حسینم .... پناهیم

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

سلاماش ، همه ی عشقاش ، همه ی درداش ، همه ی تنهاییاش...

وقتی هم نبودم ، مال شما

اگه دوست داری با من ببین

یا بذار باهات ببینم

با من بگو ، یا بذار با تو بگم

سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو....

ها؟

**************************************

درود بر روح جاوید حسین پناهی عزیز

یه جمله ی قشنگ یه بار از حسین عزیز یه جا تو یه فیلمی شنیدم که خیلی زیبا اومد به نظرم.

اون جمله این بود:

همه ی اتفاقات دنیا اون جایی شروع می شه که ذهن آدم اونجا تموم میشه .... فهمیدی؟

بعد خودش با اون لهجه ی قشنگش می گفت. نفهمیدی؟ درستش هم همینه . نباید بفهمی.

 وب سایت رسمی حسین پناهی (کلیک کن)

 

راستی یه سوال هم دارم. دوستان عزیزم سرعت باز شدن صفحه برای شما چطوره؟

 



+ نوشته شده در ساعت 23:51 توسط سعید |
جمعه 29 دی1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار فرهاد مهراد)

امروز ۲۹ دی ۱۳۸۵

سالروز تولد صدای مانا و جاودانه  

*فرهاد مهراد*

به مناسبت این تولد دو تا ترانه از ترانه هایی که خود فرهاد عزیز خونده رو

براتون می ذارم و بعد از اون هم چهار تا لینک دانلود از آهنگ های فرهاد رو

گذاشتم برای دانلود

""امیدوارم خوشتون بیاد""

************************************************************

""""هفته ی خاکستری""""

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه...

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چارشنبه ی من (هه)

عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پنج شنبه اومد

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود...

 

***********************************************

 

""""خریدار""""

هر چند ز کار خود خبر دار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک

بیکار نیم اگرچه در کار نیم

امروز در این شهر چو من یاری نی

آورده به بازار و خریداری نی

آنکس که خریدار بدو رایم نی

وانکس که بدو رای خریدارم نی

 **********************************************

دانلود آهنگ کرک ( حجم : 160 کیلو بایت )  از فرهاد مهراد

دانلود آهنگ بانوی گیسو حنایی ( حجم : 410 کیلو بایت )  از فرهاد مهراد

دانلود آهنگ موسیقی رومانیایی ( حجم : 260 کیلو بایت ) از فرهاد مهراد

دانلود آهنگ جمعه با سوت و گیتار بدون آواز ( حجم : 310 کیلو بایت )  از فرهاد مهراد

 

برای دانلود آهنگ ها روی آنها کلیک کنید. صفحه ی جدیدی باز می شود.  سپس

گزینه ی click here to download را که در آخر آن صفحه نوشته شده انتخاب کنید. 

موزیک مورد نظر شما دانلود خواهد شد. 

******************************************************

یه تشکر مخصوص هم از دوست بسیار عزیزم حسین اردستانی عزیز

بابت این که به من این روز عزیز رو یادآوری کرد.

ممنون حسین جان

 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:38 توسط سعید |
چهارشنبه 20 دی1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار نیمایوشیج)

 

نامه عاشقانه نیما به معشوقه اش ( 18 حوت 1302 )...!!!

   

عزيزم

قلب من رو به تو پرواز مي كند...

 
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .


اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است .


مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم.

 
من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است.

 
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور..اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم.

دوست كوه نشين تو
نيما
                                                                                        

منبع : آوای آزاد

این پیرزن دوست داشتنی در آبادی یوش مقابل درب خانه ی قدیمی خود در همسایگی خانه و آرامگاه نیمایوشیج نشسته بود و می گفت دختر عموی نیماست. با دنیایی از خاطره ...

              

منبع: http://www.foto.ir/



+ نوشته شده در ساعت 4:10 توسط سعید |
دوشنبه 4 دی1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان ( این بار استاد شریعتی )

.....

خسته ام از آرزوها..... آرزو های  شعاری

شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن

    خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری

   آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته

خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری

رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری

روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری

                                                                                     شعر از قیصر امین پور

 

 



+ نوشته شده در ساعت 22:12 توسط سعید |
جمعه 7 مهر1385 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (این بار فریدون فروغی)
                                            

 

سلام بر روح عزیز و گرانقدر تو

بذار با دوستت دارم شروع کنم............ پس.......... دوستت دارم      

سالها بود که انقدر ناراحت و غمگین نبودم  اما ... امشب بد جوری به هم ریختم .  

 

راستش نمی دونم چی بگم پس از خودت می گم ....

 

                      

             

 

چه زیبا از زندون غم سرودی و چه قشنگ و با احساس گفتی : دیگه قوزک پا یاری رفتن نداره

و چه قدر عارفانه از دوستت دارم سرودی ....

چه قدر دلم گرفت وقتی گفتی  :  گلدونا گل ندادن

چه قدرخوشحال شدم وقتی حرف دل رو زدی و گفتی: هو هو هو هو هو مشتی ماشاالله

چه قدر عارفانه گفتی : دو تا چشم سیا داری................دو تا موی رها داری

چه قدر زیبا از آزادی سر دادی و گفتی :  انسانی رفت .....انسانی مرد .....آزادی کو؟؟؟؟؟؟؟

چه قدر مردم روحیه گرفتن وقتی خوندی:     آی شیاد....... می خوای بمونی تو.........

                                                           اما صبر که بره می دهم جزای تو....!!!!!!

چه قدر دلم سوخت و مثل شمع آب شد وقتی گفتی: دیگه دل با کسی نیست

                                                                        دیگه فریاد رسی نیست

چه زیبا رفتی به رویاهات که قریه ای بود قدیمی      تو مشتی سایه اما صمیمی

تو همون بودی که آسمون برات فرقی با قفس نداشت

تو شدی درختی تو کویر     تنها و خشک یه اسیر  و ...

پدر بزرگ بهت می گفت : بهشت همین دنیای ماس          لطف و صفا اما کجاس

خیلی دوس داشتم بدونم که منظورت کی بود وقتی گفتی:

                                               تو به این حرف نمی اندیشی که کفن باید برد  

وای که تازه می فهمم که فریدون جان واقعا دیگه رمقی برای قوزک پات نمونده بود

آره بی معرفت تو دلت از خیلی روزا با کسی نبود ولی من هنوز دلم با توئه..

ولی بی مرام تو که گفتی : از لبش دوستت دارم شنیدنو می خواستی

از ماهی خسته چیزی نمی گم چون دلم می شکنه

چقدر دلت گرفت و خوندی: غم و غصه ی دلو تو می دونی

آخ که راست گفتی: چرا وقتی که آدم تنها می شه     غم و غصه ش قد یه دنیا می شه

آره عزیزم : خواهم تو شوی محبوب دلم      چون نرگس من دیوانه ی من

و در آخر مثل آدمک زنجیر بر دست و پایت زدند و ....

ولی فریدون جان  هنوز هم عشق آخرین حرف ماست ......چرا نه؟؟؟چرا نه؟؟؟ چرا نه؟؟؟

 

 

و حالا نگاه کن عزیزم چه قدر بی معرفتی؟؟؟ که حتی سنگ قبرت رو هم نذاشتی که برات گریه کنم و

دعا کنم که ببینمت یه روز یه جایی که آدمک     .............................................................

...................................................................    نداره

            

            حرف های عاشقانه ی در گوشی:                     

          سارا می گه : قبرتو شکوندن ولی تو قلبت خیلی وقت پیش شکسته بود...

          من می گم: زبونم بسته شد وقتی این عکسو دیدم ولی با گریه برات نوشتم

           امیدوارم  ازم قبول کنی   این درد و دل  پسر کوچیکتو <<<<<<<<<<<

          چیزی به سالگرد وفا ت این عزیز عاشق نمونده از ته   د ل ازتون   می خوام

           که از ته دلتون برای شادی روحش دعا کنید..................

           اتفاقی که دیدید(شکستن سنگ قبر فریدون عزیز) همین عید امسال اتفاق افتاد..

          دلم گرفته ... خیلی دلم گرفته ... دیگه حرفی ندارم

          یعنی نمی تونم بیش از این بنویسم.... تا آپ بعدی خدانگهدار.... 

 



+ نوشته شده در ساعت 1:29 توسط سعید |