اگر جویای قهرمان بازی و دلهره بودم
به عقد خویش در می آوردمت
تا بازیگر برترین قمار باشم
اگر شبانگاه در سر، اندیشه ای نمی درخشید
به دیدارت می آمدم
تا انگیزه ی روشنایی ها باشی
کاش جوان بودم و باز
رفاقت را در چشمان تو جستجو می کردم
کاش در تن رمقی داشتم و باز
پرواز را از چشمان تو آغاز می کردم
چه دیر دریافتم ؛ که هستی : "تمنایی چهار دست و پا"
و چه زود دریافتی چه هستم : "چهارپایی به دنبالت"
ای عزیز
کاش آن خرده آبرو را چون تو عزیز می داشتم
روزگاری همه ی کوچه پس کوچه های فصول را
در طلبت گام زدم
****تا برای چشمانت که معبد من بود
جوانی را به قربانی آورم****
آن روزها جوان بودم و غروری بالاتر از عشق نبود
حال فرتوتم و فراتر از عافیت عشقی نیست
اگر عشق از جنس دریا بود
سالها بود که طعمه ی کوسه ها شده بودم
و اگر بی عشقی رنگی داشت
سالها بود که در روح ظلمت،
تیره و تار شده بودی
اگر فقر از آتش بود
سالها بود که این شهر خاکستر شده بود
اگر اندوه از سنگ بود
این شهر سالها بود که سنگلاخ شده بود
روزی در پایتخت زاده شدم
و شبی در پای ِ تختم
خواهرزاده ها می گریند
تا از این شهر و از این منزل ویران بروم

" تهران ، فرزند بیشتر ، شهر بیشتر ، شرّ بیشتر"
چقدر خسته ام
چقدر خسته ام.
از دوستم "سنباد نجفی"
انگار در لجن به دنبال غذا می گشتم
انگار در برهوت به دنبال بهار می گشتم
انگار در گورستان به دنبال حیات می گشتم
وقتی که در چشمانت به دنبال وفا می گشتم...
---------------------------------------------------------------
( ۲ )
نمی خواهد بگویی که کجا بودی
نمی خواهد بگویی که با کی چه می کردی
نمی خواهد بگویی دوستم داری و همه چیز درست خواهد شد
ساعت دوازدهه
شام رو درست کن.
می دانم
راستگویی ، همه جا و همه وقت کار درستی نیست
می دانم
هرگز دروغ نگفتن ، کردارِ آدمیان نیست
می دانم
ادب حکم می کند که باید همه جا راستگو بود
اما عقل حکم نمی کند که باید همه جا صادق بود.
اما اینبار جز گفتن حقیقت
راه دومی نیست
راستش را بگو
این ، بچه ی من نیست.
شعر از دوست عزیزم: سنباد نجفی

========================================
این شعر را هم تقدیم می کنم به سمیرا گراوند ، در حادثه ی درگذشت ناگهانی پدر بزرگوارش:
اینها رو می بینی ؟
دَواست
برای تو خریدم
میگن با اینها خوب میشی
لباسهامو فروختم
نمیر
تو نباید بمیری
راستی امشب برنج هم می خوریم
چای داغ و کمی شیرینی هم می خوریم
بعد هم میریم بیرون با هم گردش می کنیم
من دست تو رو میگیرم و تو هم
من قلبم رو بهت هدیه می کنم و تو هم
....
هِی! مگه با تو نیستم
تو نباید بمیری
آخه
من
مگه
با
تو
نبودم؟
۱ـ نمایش عامیانه ی انهدام..
یاد گرفتم
با تو چگونه حرف بزنم
یاد گرفتم
با تو چگونه راه بروم
یاد گرفتم
با تو چگونه بیارامم
یاد گرفتم
با تو چگونه زندگی کنم
یاد گرفتم
با تو چگونه بمیرم
یادگرفتی
چگونه
از یادم ببری.
------------------------------------------------------------------
۲. از فراسوی مرکز ارگانیسم های آفرینش
می خواست عکسش بر دیوارها قاب شود
می خواست اسمش تیراژ مجله بالا ببرد
می خواست همه با انگشت نشانش بدهند
می خواست با اکراه امضاء بدهد
خواستن توانستن است
اما احتمالا چگونه توانستن ، مهمتر از خواستن است
.... حال او دختری بیست و چند ساله است
اما یک زن چهل ساله است
پوزش می خواهم:
زنی چهل ساله است
اما دختری بیست و چند ساله است
بگذریم ، هر چه هست، حال
او هنر پیشه ای مشهور شده است!
--------------------------------------------------------------
۳. تقدیم به تمام دانشجویانی که می فهمند:
جمعه چه خطایی کرده
که شهری از کاشانه های ابریست؟
چه خطایی کرده
که سالروز ختم تجرّدهاست؟
چه خطایی کرده
که همسایه ی دیوار به دیوار شنبه ی پر مدعاست؟
هنگام دیدار زنده ها با مرده هاست؟
پر از رنج پی لذّتهاست
پر از رخوت پی نشاط هاست:
" آن شور و شوق ها در آن دانشکده ها ،
و این لیسانس های قاب شده دَم دَر توالت ها"
دیدی چگونه با اسبِ تروای کنکور
دانشکده ها را فتح کردیم؟
با هزار کشته و زخمی و مفقود
اما دریغ که چیزی برای غنیمت و غارت نبود
از هول هِلِن
بعد سالها
در دیگ بیکاری
سوختیم.
---------------------------------------------------

۴.برای گروه های فشار ( تقدیم به خواهران عزیزم که امروز در اوین هستند)
بچه که بودم ، شبها
لولویی ندیدم که بچه بترساند
امروز ولی
لولوهایی دیدم که همه را ترساندند
چه گولی خورده اید
که همه را فریبکار و فریب خورده می بینید؟
چه بشارتی شنفته اید
که با اشارتی شرّ می کنید؟
روزی پدرم پندم داد که عقل، پشت و پناهم باشد
تا پرت و پلا و پامال نشوم
و روزی همچو مترسک
پرندگان پنبه های سرتان را پخش و پلا خواهند کرد
تا باز هیچ مترسکی سرِ سالم به گور نَبَرد.
پدرم ، بچه که بودم می گفت:" لولو تا وقتی هست که آدم بچه است."
(پدرم بچه که بودم می گفت)
ای بی رمق از عربده
یاوه را به حراج نمی برند
آبرو را به تاراج مده.
پایان کار او را دیدی؟
چهارپایه زیر پایش نهادند تا برقصد بر دار
پایان کار تو را می بینم:
چهارپایی که پیش چشمش هویجی نهادند تا محو شود در غبار.
سنباد نجفی
لطفا از من سوال نکنید که این اراجیف چه بود. آنها که باید بفهمند می فهمند!

حال که قصد رفتن داری...
گنجشک ها را هم با خود ببر...
حیاط و حوض و هوا را هم با خود ببر...
حال که قصد رفتن داری...
روشناییها را هم با خود ببر...
رنگها ... سایه ها ... عطر ها را هم با خود ببر...
حال که قصد رفتن داری...
آواز ها را هم با خود ببر...
پیمان ها ... خاطره ها ... رویا ها را هم با خود ببر...
....
....
ببین راستی!
مرا هم با خود ببر...!!!
شعر از : سنباد نجفی
آن روزها می توانستم تا ۱۰ بشمارم
اکنون نمی دانم تا کجا
آن روزها تا سر کوچه را بلد بودم
اکنون نمی دانم تا کجا
آن روزها تا سر حد جان دوستت داشتم
اکنون نمی دانم تا کجا
دوست داشتن یعنی با تو بهتر از اینم که می بینی
یعنی بی تو همینم که می بینی
عشق یعنی با تو همه چیزم که نمی بینی
یعنی بی تو هیچ چیزم که می بینی
دوست داشتن سهلی نفس کشیدن است
و عشق سختی نفس بریدن
دوست داشتن محاسبه است
و عشق هرچه باداباد
دوست داشتن فاش ترین گفتگو ست
و عشق مرموز ترین سکوت

دوست داشتن یک چیز است
زیرا در آن آدمی همان چیز است
و عشق همه چیز است
زیرا در آن آدمی هیچ چیز نیست
دوست داشتن نور است
نوری که به ظلمت می رسد
و عشق آن مهیب ترین ظلمت است
ظلمتی که به ژرفنای شمس می رود

نابود
نابود
نابود
همه تن نور
بدرود ...
شعر از "سندباد نجفی" و عکس آخر ازدوست عزیزم وحید