تبليغاتX
عاشقانه ها
پنجشنبه 19 مهر1386 | خوانده ام که..
فراتر از عشق (مصاحبه با آمنه شیخ )

 

آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.

آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد:يادم هست  موسی روستا را ترك كرد و به تهران رفت تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.

يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم.

برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم.

مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد.

آمنه به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...

براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.

نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند.

پزشکان به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم : خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.

موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چه كار؟

تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم.

دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.

در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.

موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.

به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.

زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است.

 

 

عكس ها را گرفتم مى خواهم بروم كه موسى مى گويد:
-   اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

منبع : tiknews.org



+ نوشته شده در ساعت 17:44 توسط سعید
دوشنبه 8 مرداد1386 | خوانده ام که..
الهه ی عشق

سلام . حتما می دونید که در زمان یونان باستان خدایان متفاوتی به نام پدیده های مختلف نام گذاری شده بودند. بعضی از خدایان اساطیر یونان اینها بودند:

آتنا Atene - خدای عقل

آرتیمیس Artimis - خدای زمین

زئوس - خدای خدایان (ژوپیتر)

ایشتار ishtar - خدای باروری

اوشنوس oceanus - خدای اقیانوس ها

نپتون nepton - خدای دریا

ومته - الهه ی نیکی

و برخی از خدایان اساطیر نروژی و اسکاندیناویایی به نقل از "یاستین گوردر" اینها هستند :

ثور thor - خدای رعد و برق

فرییا freyja - الهه ی باروری

اُدین odin - خدای اعظم جنگ ، دانایی و شعر (پدر ثور)

هیمدال himdal - خدای پاسدار خدایان

فرییر freyer - خدای باروری و صلح و نیکبختی در اساطیر اسکاندیناوی

هودر hoder - پسر نابینای خدای اعظم اُدین

بالدر balder - پسر دیگر اُدین

و  ۹ الهه ی دانش و هنر به این ترتیب نام گرفته بودند:

۱. کالیوپه kalliope - الهه ی شعر های حماسی

2. کیلو kilo - الهه ی روایت و داستان سرایی

3. ایوترپه euterpe - الهه ی آهنگ

4. تالیا thalia - الهه ی کمدی

5. ملپومنه - الهه ی تراژدی

6. ترپسیکوره - الهه ی رقص

7. اراتو erato - الهه ی نغمه های عاشقانه

8. اورانیا urania - الهه ی اخترشناسی

9. پولی هیمنیا polyhymnia - الهه ی سرود و پانتومیم

در اساطیر ایرانی هم :

میترا - خدای خورشید و مهر 

ویو - الهه ی باد 

هومه - الهه ی تندرستی  

 

و اما خدای عشق در یونان باستان نام زیبای آفرودیت Afrodit یا در رم باستن نام زیبای ونوس venus را به خود گرفته بود. در ایران باستان نیز الهه ی عشق نام زیبای آناهیتا Anahita را به خود گرفته بود.

 خدای عشق

Anahita & venus & Afrodit

 

سه عکس دیگر از الهه ی عشق رو در ادامه ی مطلب ببنید.

مطالب از :

www.s-e-s.blogsky.com

www.p30mob.com

www.384711.blogfa.com

 کتاب "دنیای سوفی" از  یاستین گوردر

کتاب "راز فال ورق" از  یاستین گوردر 

عکس ها از :

www.mythencyclopedia.com

www.istockfoto.com 

www.aurorahealingcenter.com

www.myastrologybook.com



ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در ساعت 17:2 توسط سعید
سه شنبه 12 تیر1386 | خوانده ام که..
خدا را یافتم اما..

 

من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطر پيچ كوچه باغ هاي كودكي . در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان. امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.

  كريستين بوبن ، نويسنده ي فرانسوی



+ نوشته شده در ساعت 23:2 توسط سعید
شنبه 9 تیر1386 | خوانده ام که..
این چهار نفر..
 

چهار نفر بودند اسمشان اینها بود: همه کس ، یک کسی ، هر کسی ، هیچ کس.

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هر کسی می توانست این کار را بکند ، اما هیچ کس این کار را نکرد، یک کسی عصبانی شد چرا که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام دهد؟  

از دوست عزیزم: آرش حجازی




+ نوشته شده در ساعت 23:38 توسط سعید
یکشنبه 13 خرداد1386 | خوانده ام که..
عجیب اندر عجیب

وزن یک فیل از وزن زبان یک نهنگ آبی ( وال ) کمتر است. یک حلزون می تواند به مدت سه سال بخوابد. بوفالو کوررنگ است یعنی آبی و قرمز برایش یکیست. سگ ها و گربه ها هم راست دست و چپ دست دارند. امکان ندارد بتوانید با چشمان باز عطسه کنید. هیچ کاغذی را نمی توان بیشتر از هفت بار تا زد. اگر در هنگام پیاز خرد کردن آدامس بجوید از چشمانتان اشک نمی آید. فقط پشه های ماده نیش می زنند... من عاشق تو ام.



+ نوشته شده در ساعت 7:53 توسط سعید |