تبليغاتX
عاشقانه ها
جمعه 19 بهمن1386 | ویژه نامه هایم
پیرمرد و پرنده و پول و پرواز!

 

یک قسمت از یکی از اپیزودهای فیلم بسیار زیبای "تهران ساعت ۷ صبح" به کارگردانی امیر شهاب رضویان ، نظرم رو به خودش جلب کرد. نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه ، اما به هر صورت دیدن این فیلم رو بهتون پیشنهاد می کنم. چه اونهایی که عاشقن چه اونهایی که اجتماعی دوست دارن و چه اونهایی که دنبال ایده ی نو و جدیدی می گردن.  

پیرمردی بود که ۱۰۰ تومان پول می گرفت و در ازای دریافت این مبلغ پرنده ای رو از قفس آزاد می کرد. البته اپیزود ، طولانی تر از این حرفهاست اما کل این قسمت در همین یک صحنه خلاصه می شد.

حالا این که از این اپیزود چه برداشتی بکنید مهم است و اگرنه نگاه کردن صِرفِ فیلم کاریست که از دست هر کسی برمی آید. مشخصا اولین مطلبی که نظر شما را جلب خواهد کرد اینست که این مرد پول می گیرد و پرنده ها را آزاد می کند.  بعضی ها اینجا که می رسند لبخندی می زنند و رد می شوند اما اگر کمی نکته سنج تر باشید فکر می کنید که این پرنده ها که خودشان از اول آزاد بودند و کاری نمیکردند مگر پرواز .  چرا باید کسی زندانیشان کند و دوباره در قبال دریافت پول آزادشان کند؟ حالا از نظر این پیرمرد بهتر است که اول ، این پرنده های زیبا زندانی می شدند و بعد در قبال پرداخت هزینه ی آزادی ، آزاد می شدند. چون به قول خودش باید یک جوری نان بخورد. شاید این هم روشی برای پول درآوردن باشد.  

*****************

پیرمرد در بالای پل عابر پیاده مشغول آزاد کردن پرنده هاییست که از ابتدا خودشان آزاد بودند. حالا این دیالوگ را بخوانید :

موتوری ــ سلام

پیرمرد ــ  سلام . خاموش کن موتورتو . دودش گنجشکامو اذیت می کنه.

موتوری ــ تهرون که پر دوده.

ــ عجبی از این طرفا.

ــ حوصله ی دور زدن از چهار راه رو نداشتم گفتم برم از بالای پل برم اونور. کاسبی چطوره؟

ــ بد نیست. مشتریای با شعور روز به روز دارن کم می شن.

ــ مثل مسافر با شعور می مونه.

ــ شلوغیو دیدی؟...شلوغی..

ــ نه

( پیرمرد با خنده )ــ امروز یه نفر تو پارک خودکشی کرد..

( موتوری با تعجب)ــ  اِ .. چطوری؟

( پیرمرد با ناراحتی )ــ نمی دونم. رگشو زده بود.

ــ بابا بازم دم اون گرم . ما که شهامت این کارا رو نداریم.

در همین لحظه پسری حدودا ده ساله به پیرمرد نزدیک می شه ، ۱۰۰ تومان می ده و می گه :

ــ می شه یه پرنده برام آزاد کنید؟

پیرمرد می گه :

ــ بله ! اوهووهوو . و بلند می خنده و دوباره می گه :

ــ رفت.

پسر کوچولو می گه :

ــ مرسی.

موتوری می گه :

ــ آخه برادر من! تو خودت چرا گنجشکا رو حبس کردی ؟

پیرمرد می گه :

ــ موقتیه . ( با خنده ) خوب منم باید زندگی کنم یا نه ؟ یه یاروئه پیش پای شما اومده بود اینجا می خواست از من گنجشک بخره . می خواست گنجشک بخره بره آبگوشت درست کنه . ( با عصبانیت ) یارو خیلی نفهم بود. خیلی.. آقا باش دعوام شد. حال منو گرفت. اه.. 

موتوری می گه:

ــ ببین ! سعی کن حالت گرفته نشه . خوش به حال اونایی که گاو به دنیا میان ، خر از دنیا می رن...!

*****************

همان طور که خواندید در جایی دیگر همین پیرمرد به دوستش که راننده ی موتور است می گوید : " یه یاروئه پیش پای شما اومده بود اینجا می خواست از من گنجشک بخره . می خواست گنجشک بخره بره آبگوشت درست کنه . یارو خیلی نفهم بود. " خوبی این پیرمرد در این بود که حداقل نگران آینده ی پرنده هایی بود که خودش در قفس انداخته بود.   

از آن بدتر پیرمردهایی هستند که در قبال دریافت پول پرنده ها را از قفسی به قفس دیگر منتقل می کنند و این تنها و تنها به دلیل اینست که آنها اصولا آنقدر غرق پول شده اند که اصلا به پرنده ها فکر نمی کنند. گویی از نظر این نوع پیرمردها ، پرنده ها ، در قفس ،  زیباتر به نظر می رسند. آنها نگران این هم نیستند که این پرنده ها چه بر سرشان خواهد آمد. حالا فرض کنیم قفس جدید آن پرنده ها بزرگتر از قفس اول باشد ولی باز هم قفس است.

 

در یادبود ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ 



+ نوشته شده در ساعت 3:7 توسط سعید
جمعه 16 آذر1386 | ویژه نامه هایم
و خداوند نیز گریست ( ویژه نامه برای روز دانشجو )

چک چک چک چک چک چک چک

دوست دانشجوی من

امروز روز توست . روزی که خداوند نیز گریست بر حال تمام دانشجویان واقعی . امروز خداوند نیز اثبات وجود کرد. هیچ گاه تصور نکرده بودم اگر روزی خداوند بر حال دانشجویان واقعی بگرید فضای تهران و ایران چگونه خواهد بود. اما گویی خداوند نیز به خودش آمده . گریه ای که تمامی ندارد.

گوش کن.

اشکهای خداوند از برای تمام دانشجویانی که در راه حقیقت و آزادی و حقیقتِ آزادی می جنگند ، باریدن گرفت. اشکهایی که گویی تمامی ندارند و همه ی آقایان مجلسی و غیر مجلسی ، چه آنان که نام خادم جمهور بر خود نهادند و چه آنان که لقب آیت ا... گرفتند و چه آنان که آیت ا... العظمی شدند و نیز تمامی مراجع عظمی و غیر عظمی امروز برایشان اثبات شد که اینها لقبی بیش نیستند و با بارانی که حاصل اشکهای خداوند بود در خانه هایشان ماندند و در کاخ هایشان؛ از ترس اینکه مبادا اشکهای خداوند آنها را خیس کند .

امروز روز خدا و دانشجوست. دانشجو که می گویم یاد عدنان می افتم . آری! عدنان حسن پور که حکم اعدامش را همین لقب داران دل به دنیا بسته ، برایش هدیه آوردند . کابینه ی خادم جمهور نیز امروز از ترس خیس شدن در لانه هایشان چپیدند و مشغول دیدن این منظره ی با شکوه ، شاید به یاد چیزی می افتند که خدا از آنها دریغ کرده بود در روز دولت و در هفته ی بسیج و در تمام این روزهای سرد.

 

بارانی به این شگفت انگیزی هیچ چیزی نیست مگر اشکهای سنگین حاصل از بغض خداوند که سالهاست برای آنها نباریده است. امروز خوشحال نیستم مثل خدا. مثل خدایی که خوشحال نیست مثل ما. آی بسیجیان دانشجو نما . شمایی که در هفته تان عشق را ندیدید از سوی خدا. گوش فرا دهید بر چک چک اشکهای خدا. این چیست ؟ جز اشکهایی برای اعلانیت عشق های ما؟

باران را که می بینم چیزی به یادم نمی آید مگر روزهای سخت ۱۳۸۶ که مرگ شد به چشم تمام دانشجویان واقعی. آری! اصرار دارم بر گفتن این کلمه . دانشجویان واقعی. آنها که ستاره هاشان هم اکنون به بلندی شب های من است. آنها که باران هایشان در زیر شکنجه های رژیم دژخیم ، درست به مانند این باران طلایی و ستاره دار امروز است. به خدا قسم این جماعت مزدور اگر می توانستند ، خدا را هم در بند میکردند. آری امروز روز دانشجوی واقعی است.

گمان مبرید بر اشکهایمان که حاصل بچگی مان باشد. گمان مبرید بر اشکهای خدا که حاصل ناتوانیش باشد. تا امروز را من باریدم . چک چک و قطره قطره . آهای ! رادان ! احمدی مقدم ! احمدی نژاد ! و تمامی آیت ا.. های عظمی و غیر عظمی گوش فرا دهید. آیا این باران چیزی جز اشکهای تلنبار شده ی خداوند ، حاصل از تمام این سالهاست؟ بارانی که امروز شما را خانه نشین کرد گرچه بعضی تان همیشه خانه نشینید با ۱۰ یا بیست عدد محافظ . امروز ببینید عشق خدا را به من. ببینید عشق خدا را به ما .ببینید که با لختی هر چه تمام تر بدون محافظ چگونه همه تان را خانه نشین کرد.

امروز ببینید نشانه های خدا اینهاست. امروز هوا از ابتدای صبح تاریک بود. درست رنگ دلهای شما. این چیست به غیر از نشانه های وجود خدا. همان آیت هایی که این بار دیگر لقب نیستند . آیت خدا این باران امروز است. آیت خدا این آسمان تاریک است. گوش فرا دهید بر این چک چک . شما را یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد ناله های دوستان دانشجویمان نمی افتید؟ این چک چک امروز شما را یاد هیچ چیز نینداخت. نمی اندازد؟

دانشجویان واقعی ما کم نیستند. ستاره دار ها ، مرتضی اصلاحچی ، صادق شجاعی ، سلیمان محمدی ، عسل اخوان ، امیر یعقوب علی ، شیما فرزاد منش ، علیرضا ارشادی فر ، مجید دری ، علیرضا موسوی ، امیر حسین ایرجی ؛ و آنان که به جای ستاره میله زندان نصیبشان شد روناک صفار زاده ، علی نیکو نسبتی ، احمد قصابان ، علی منصوری ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، دل آرام علی ، مریم حسین خواه ، جلوه جواهری . به خدا قسم که باران امروز برای آنها می بارد. گویی این بار خدا با فرمان مستقیمی به من گفت : ایست! تظاهرات اشکها بس! این بار نوبت من است!

آهای مجلسی ها ! آهای شماهایی که چشمهاتان گویی کور شده است. این را به خوبی می دانم . کور چشم ها نیز قدرت لمس باران را دارند حتی اگر گوش هاشان کر و دهان شان جز به دروغ باز نشود و تلاشی جز در جهت پول نکنند! باز هم می توانند باران به این زیبایی را درک کنند.

دلم نمی آید بیش از این بلبل زبانی کنم. گویی ولی امروز حرفهایم از دهان یک نفر بیرون نمی آید که از زبان گروه گروه ، دانشجوی در بند و دانشجوی پر ستاره و کم ستاره و آنان که ممنوع الورودند به دانشگاه های ساکت جزوه ای ! بیرون می آید. امروز گویی خداوند با اشکهای خود می گوید : "اقرا ....اقرا....اقرا باسم ربک الذی خلق" و گروهی می گویند نمی توانیم . نمی توانیم که بخوانیم. قدرت خواندن از ما سلب شده . اما باز خداوند می گوید : اقرا....اقرا....اقرا...." 

نمی خواهم فشار بیاورم به دلهایی که حکومت در آنها از نوع ترس است و حاکمشان نیز ترس! نمی خواهم هجوم ببرم بر چشم هایی که می گریند به زور در شهادت برادرم. حمله نمی کنم بر اشک هایی که فرود می آیند از ترس از دست دادن حقوق. شماها ، آری! شماها . همین باران امروز کافی بود برایتان. 

 

و اما دانشجویان واقعی و دوست و همکار من . امروز روز ماست. بیایید به ملاقات خدا. بیایید با هم و دست در دست هم فرار کنیم به سمت آزادی . به سمت عشق . به سویی که این باران امروز فریادمان زد. حرکت می کنیم . و از همین جا فریاد می کنیم : آهای باران امروز ما با تمام اشکهایت جان می گیریم و با رفتنت به دنبالت صف می کشیم . شما دانشجویان دربند و عزیز ؛ ما در راه شما و برای دفاع از حقانیت آزادی بیان می جنگیم و

امروز با هم می خوانیم :

داره از ابر سیا خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه....

 

پی نوشت: گاهی اوقات که به آسمان نگاه می کنم جای ستاره ها را خالی تر از هر چیز دیگری می بینم . گویی هر بار که ستاره ای بر دوش یکی از دوستان همراهمان می رود خداوند یکی از ستاره هایش را از آسمان بالای سرمان برمی دارد...  

سعید شکارچی : ۱۶/۹/۱۳۸۶

 

و این هم یک عکس از تظاهرات شجاعانه ی دوستان دانشجوی من. برای دیدن بقیه ی عکس ها می توانید به سایت خبرنامه ی امیرکبیر مراجعه کنید.

 



 



+ نوشته شده در ساعت 17:29 توسط سعید
جمعه 13 مهر1386 | ویژه نامه هایم
ویژه نامه ای در بزرگداشت سالروز وفات فریدون فروغی
 

نه! او نمرده است.

نه! او نمرده است ، هرگز جمعه ی سیاه سیزده مهر هزار و سیصد و هشتاد (۱۳۸۰ ش) ، آن سحرگاه پشت پرده های شب محصور ، آن سحرگاه تاریکی مطلق ، آن سحرگاه جمعه ی کوچ غریبانه را که باغ سبز آواز با دستان غارتگر خزان ، به یغما رفت ، باور نکردم. اما جایی در نزدیکی خفتگان زلزله ی بوئین زهرا در روستایی به نام قُرقُرَک در قبرستانی در دل طبیعت سنگ قبری است با طرح گیتار ، رویش نوشته شده: فریدون فروغی ۱۳۸۰-۱۳۲۹ . این یعنی او شش سال است که در زیر خروارها خاک خفته است ، این یعنی او مرده است ، اما در این روزگاران مرگ اندیشه ، مرگ تفکر ، کسی پیدا می شود که مرگ و زندگی را معنی کند؟ راستی که چه خوب گفت شاملوی بزرگ که : ما بی چرا زندگانیم و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.

نه! او نمرده است ، او که رویاهایش قریه ای خوب و صمیمی بود ، قریه ای که چشمه را می پرستید ، قریه ای که با فولاد قرین نمی شد ، و اما عاقبت دستی سرد از دوزخ آمد و با مشتی فولاد ، چشمه را از رویای پاک او ربود ، قریه را آتش زد ، آری او در دل قریه زنده بود و زنده هست اما افسوس که ما ساکنان دیار مردگان ، در رنگارنگی اعجاب انگیز و چشم نواز دنیای نور و تصویر و تکنولوژی به سادگی و بی هیچ مقاومتی آلت دست وسایل ساخته ی خود شده ایم! افسوس که در عصر فولاد و آهن ، سرگیجه گرفتیم و راه را از بیراه نشناختیم. راستی آیا آن دست سرد ، آن دستی که از دوزخ آمده بود و قریه را به آتش کشید دست ما نبود؟

نه! او نمرده است ، آن زمان که از یاران دبستانی خواند ، با هم ، همدل ، همفکر ، یاران دبستانی که آزادی را فریاد کردند ، آزادی را اسارت کشیدند ، آزادی را گلوله خوردند و با دست های گره خورده ی خویش ، پرده های شب را دریدند. آری ، او از یاران دبستانی خواند اما افسوس که در میان ما جماعت مردگان ، چراغ آزادی کورسویی شده است رو به خاموشی ، رو به افول. با من بگویید کدامین ِ ما در جاده ی زندگی ، وقتی به دوراهی آزادی و نان می رسیم ، دل به کوره راه آزادی می سپاریم؟ بی هراس؟ هر چه باداباد؟ بگویید کدام یک ، کدام یک از ما در کلاممان ، در گفتارمان ، با نزدیک ترین دوستانمان به قد یک دلتنگی کوچک ، به قد یک وقفه ی کوچک میان پرسه های بیهوده ی روزمرگی ، کلامی بر آزادی بر زبانمان جاری می شود؟ در این روزهای نفس تنگی اسارت؟ کدام یک از ما با دوستان هم بغض خود ، هم نفس خود ، در اتوپیای آزادمان ، قدم می زنیم و از هوای تازه تنفس می کنیم؟ هر چند در خیال ؟ نگویید که آرمان شهری در کار نیست. نگویید که نمی شود در دنیای خیالی زندگی کرد. می دانم اما فراموش نکنیم آرمان شهر او و یارانش همانانی که یاران دبستانی بودند هرگز واقعیت نیافت.آری ما یاران دبستانی هم نیستیم و مرده ایم.

نه! او نمرده است ، آن زمان که از نماز خواند یا به تعبیر سانسور ، از نیاز ، آن زمان که عشق آخرین حرف دلش بود ، « من نیازم تو رو هر روز دیدنه » ، این نیاز غایت عشق بود ، نهایت دوست داشتن و دوست داشته شدن ، و یا آن زمان که برای خاطر نگاری دل به جاده ها سپرد و از شهر و دیار خویش کوچ کرد هرچند که در آسمان شهر کوچه های دلش ، دیگر مهتابی نیامد اما افسوس که در دیار ما مردگان ، تفسیر عشق شده است..دروغ ، دورویی ، خیانت...در دیار ما عشق یعنی عاشق و معشوقکانی تازه بالغ ، معتکف کافی شاپ های گوشه گوشه ی شهر ، معتکف پارتی های دلخوشکنک ، دلبرکانی که دست در دست هم خیابان ها را درمینوردند و هر کدام به قد یک نگاه هم که شده ، به قد یک لحظه هم که شده ، معشوق یا معشوقه شان را با جوان رهگذری که از روبرو می آید تعویض می کنند و در دلشان حسرت این را دارند که ای کاش جای این که در کنارم است ، او بود. عشق یعنی اگر او رفت ، رفت. به همین سادگی. من که باید زندگی کنم. باید خوش باشم. دیگران که نمرده اند. پس چرا بیهوده خودم را عذاب دهم. اگر او بود ، بود ، نبود با دیگری! عشق یعنی وصال فیزیکی نه آن حسی که جانمایه ی آفرینش شد. شور شد شور ، شور شد در دل آفریدگار تا شعر آدم بسراید...آری! ما مرده ایم.

 

نه! او نمرده است ، آن زمان که از خاک خواند : « نفسم این خاکه...خون گرمم پاکه.» ، آن زمان که بر سر اعتقاد خویش راست قامتانه ایستاد تا لحظه ی مرگ ، میهن پرستی او از جنس شعار نبود ، از جنس دروغ نبود ، از جنس سخنان پر آب و تاب نبود ، از زبان آنانی که چون نمی توانستند بروند دم از وطن می زدند ، نبود. او از تبار پاک آریایی بود به معنای واقعی کلمه ، او در زمانه ای که بد بر ما حاکم بود ، بد بود در نظر حاکمان ؛ و زمانی هم که به ظاهر خوب ها بر ما حاکم شدند ، باز هم او بد بود و در شرایطی که از دست شرایط موجود ، از بی عدالتی ، از تهمت و افترا رنج می برد ، و در شرایطی که همه چیز مهیا بود ، باز هم نرفت ، آخر تن او اینجا اسیر بود ، ماند ، غم خورد و در قلب پاک خویش غم را پروراند تا لحظه ی آخر و تا زمانی که به خواب رفت. اما کدامیک از ما ساکنان دیار مردگان ، وطن خویش را هرچقدر ویران ، هر چقدر اسیر ، در بند ظلمت به سراب غربت نمی فروشیم؟ با من بگویید آیا اگر ما آب ببینیم شناگران خوبی نخواهیم بود؟ آری! ما مرده ایم.

نه! او نمرده است ، آنانی مرده اند که به او در روزگار گوشه نشینی ، در روزهای اندوه های بی شمار ، در روزهای درد های بی مرحم ، ضربه های آخر را زدند و او را بهایی خواندند نه مسلمان!! اما خوب می دانیم که به همگان اسلام خودشان را نشان دادند.

دلم می خواهد جمله ی بامداد را در ابتدای این گفتار این گونه اصلاح کنم : « ما بی چرا زندگانیم و مرده ایم و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند و زنده اند.» ، آری! فریدون زنده است. و می دانم من و تو اگر بخواهیم ، من و تو اگر همدل باشیم ، زنده می شویم ، از این خواب رخوت بیدار می شویم. فریادهای زخمی او هنوز که هنوز است از فراز سالها در گوش بیداران این سامان ، طنین افکن است ، اگر بیداری گوش کن ، بی گمان صدایش را خواهی شنید ، صدای او ... صدای تنهاترین عاشق.

 

  مقاله : از دوست عزیزم حسین اردستانی

------------------------------------------------------------------------

بخوانید جملاتی را از فریدون فروغی در سال های آخر عمرش:

 "بعد از این اگر اصرار هم بکنند یک کلمه نمی خوانم مگر یک هنرمند چند سال می تواند سکوت و خانه نشینی را تحمل کند و مجموعه آثارش را در اتاقش بدست فراموشی و بایگانی بسپارد کاش در کار موسیقی نبودم ، هنر زندگیم را به باد داد..."

و از آخرین جملاتی که گفت: « بعد از این هیچ وقت نمیخوانم و هیچ وقت از کشورم فرار نمیکنم و اگر قرار است بمیرم ، همان بهتر که پیش ملتم و در وطنم جان بکنم » 

« بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن »

--------------------------------------------------------  

سخنی دارم با تو فریدون فروغی عزیز:

اما یه روزگاری بود  

پدر بزرگمون می گفت

بهشت همین دنیای ماست 

عشق و صفا اما کجاست ؟؟؟؟

دوستت دارم فریدون نه برای خوانندگی ات بلکه صد بار بیشتر از آن برای آزادگی ات. 

دانش آموز کوچک تو سعید شکارچی

 



+ نوشته شده در ساعت 3:19 توسط سعید
سه شنبه 11 اردیبهشت1386 | ویژه نامه هایم
ویژه نامه (در اعتراض به طرح برخورد با بی حجابی و بد حجابی)

 

 

"خواهرم از تو معذرت می خواهم"

خواهرم مرا ببخش. مرا ببخش که به جانت افتادم. مرا ببخش که نگاه هرزه آلوده م را به طرفت نشانه رفتم. تو را گرگ درنده ی روز خطاب کردم و خفاش شب خواندمت. تو را فاحشه پنداشتم. تو را از یاد بردم . من تو را با زنان هرزه مقایسه کردم و آبروی تو را که ۲۸ سال است پای انقلاب فرهنگی و اسلامی ایستادی بردم . گرانی بود. هیچ نگفتی . بدی بود بخشیدی . با تو مانند برده برخورد کردم هیچ نگفتی. تو را ۲۸ سال آزردم و هیچ نگفتی . سر خم کردی و به پایم سوختی . تو عاشق ایرانی و من شرمگین ایران.

خواهرم ؛

هموطنم ، هم خاک من ، هم عشق من ، هم فکر من ، تو را از یاد بردم. من باعث این نفرت تو از اسلام حکومتی ام شدم. خواهرم ممنونم به خاطر بخشایشت . به خاطر تحملت . به خاطر سنگ صبوریت. به خاطر عشق آتشینی که از ترس من مخفی می کنی . به خاطر فیلمها و عکس های نا بهنجاری که از تو گرفتم  و تو در مقابل عمل کثیف من ، پناهندگی ۲۰ کشور جهان را نپذیرفتی. تو که هستی؟

خواهرم؛

ای مونس تنهایی من ! دوست داشتنی ترین زن دنیا !  مادر نمونه ! خواهر گرانقدر ! دوست و همسر و همسنگر عزیزم!  تو را از یاد بردم. فراموش کردم که تو بودی که داغ برادرانت را دیدی و چشیدی و به خاطر کشورت هیچ نگفتی . لام تا کام حرفی نزدی .  سوختی و ساختی . از سر کار خسته به خانه برگشتم و سرت فریاد زدم . اما تو با آن لطافت زنانه ات که تنها تو داری و بس، تحمل کردی و هیچ صدا نکردی . در مقابل به من گفتی عشق من آرام باش! تو که هستی؟ 

خواهرم؛

ای زیبا ترین زن جهان. با توام . زن ایرانی من . با تو هستم. چرا رویت را از من برمی گردانی؟ چرا نگاهم نمی کنی؟ به تو تشر زدم؟ جبران می کنم. سرت فریاد کشیدم؟ به تو لقب زشتی دادم؟ عذر می خواهم. خواهش می کنم سرت را بالا بگیر. از زن بودن خودت پشیمانی؟ می دانم که نیستی اما اگر اینچنین است من عاجزانه تو را می بوسم. نمی دانم لایق هستم یا نه؟ نگاهم می کنی یا نه؟ خواهرم ، به من نگاه کن. به خدا قسم که در دنیا نعمتی بالاتر از تو نیافتم. ولی افسوس که آب در کوزه بود و تشنه لب می گشتم. خواهرم ، خواهر عزیز من ، دوست تکرار ناپذیر من ، مرا می بخشی؟ به تو می بالم. از آن جهت که تو مرا بالیدی.

خواهرم؛

 خواهرم! زبانم قاصر است از تشریح نکویی تو . دوست دارم لام تا کام نگویم تا ۲۸ سال را برایم بازگو کنی. در خیابان با ترس و لرز راه رفتی؟ تنت لرزید تا من را دیدی؟ از ریش من ترسیدی؟ از باتومم ترسیدی؟ اشک ریختی و من نفهمیدم ؟ از حقت گذشتی و من پنداشتم که تو حقی نداری؟ برای بودن با من همه چیز را باختی و من فکر کردم وظیفه ات را انجام دادی؟ چه داری می گویی؟ وآی ... تو چگونه از میان من گذشتی و عرق شرم ریختی در حالی که شرم لایق من بود. خواهرم عذر می خواهم که تا گوشه ی خیابان قدم زدی به تو قیمت دادم. تا کنار خیابان ایستادی تو را اشتباه گرفتم. من ... من ... شرمگینم هم اکنون . از چند سال با تو بودن و هیچ ثانیه با تو بودن.

 

خواهرم؛

زن بودنت را به من اثبات کردی. مرا نرنجاندی. به من صبر آموختی و استقامت. به من گل لاله ای را عطا کردی که لایقش بودم یا نه، نمی دانم. نمی دانم چگونه می شود جبران کرد؟ خواهرم در سر دوراهی عشق و نفرت از خودم دارم تاول می زنم. نمی دانم تو که هستی که این گونه دلرحمی ؟ تو چقدر می توانی صبور باشی؟ به خدا قسم که تو زیباترین مخلوق اویی. به روح برادرم قسم که وقتی شهید شد تو ۸ سال پای او نالیدی و شوهر نکردی. تو که هستی که این گونه وفاداری؟ تو که هستی که ایران را سربلند کردی؟ تو که هستی ؟ چقدر می توانی خوب باشی؟ چقدر می توانی بسوزی و در عین سوختن ، آب سردی باشی بر پیکر سوخته ها.

تو ، که هستی که همه چیز از تو تازه است و خود از همه چیز فرسوده تری؟

 

خواهرم؛

من زبانم قاصر است . نقطه چین می گذارم آخرِ صحبتم را تو پُر کن. شاید تو ترانه ای باشی که اکنون بیش از ۱۵ سال داری.

...........................................................................................................................................

...........................................................................................................................................

...........................................................................................................................................

.............................................................................   .

 

نوشته شده توسط سعید.ش  مدیر وبلاگ عاشقانه ها

 

===================================

 

این شعر زیبا را تقدیم به تو می کنم که عاشق ترین موجود دنیایی.. به تو یعنی زن ایرانی!

مرا ببخش بی بیِ   بی من

مرا ببخش  فندک  روشن 

مرا ببخش لاله یِ شیشه

مرا ببخش شعرِ همیشه

من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم

من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم

ابری نباش بی بی آبی

بپوش امشب رخت آفتابی

گریه نکن بی بی ِ  بی دل

نبض من باش موج بی ساحل

مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم

اگر تو را به اوج ترانه نبردم

مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم

مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم

مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم

در مرگ برگ اگر که به گریه نشستم

مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم

مرا ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم...

شاعر :شهیار قنبری

  نام شعر : مرا ببخش

 

============================

 

و در آخر سخنی با شما دارم؛

آقایان نمایندگان مجلس ، حداد عادل ، محمود احمدی نژاد ، سردار احمدی مقدم و آیت ا... خامنه ای به عکس زیر با مهربانی نگاه کنید اگر مهربانی را هنوز از یاد نبرده اید.

عکس برداشته شده از سایت اعتماد ملی : http://roozna.com

 

====================================================

توجه همه ی دوستان را به دیدن این فیلم بسیار کوتاه ولی با تاثیر فوق

العاده زیاد ،جلب می کنم.

برای دیدن فیلم به لینک زیر مراجعه کنید.در آنجا چند لحظه صبر کنید تا به

طور کامل دانلود شود . 

http://youtube.com/watch?v=x66h5kAKg5g



+ نوشته شده در ساعت 5:19 توسط سعید |