![]() |
![]() |
|
| مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 20:11 توسط سعید |
|
|
داشتیم راه می رفتیم افتاد و مرد! یک نفر مرد! او کشته شد! در درگیری های اخیر ۳۰ تن کشته شدند! در لبنان ، نیروهای حزب الله ، ۱۰ تن را کشتند. ( ۱۰ تن کشته شدند! ) ندا آقا سلطان ، کشته شد. در فلسطین ، ۱۲ تن کشته شدند. ۲ سرباز اسرائیلی کشته شدند. طبق گزارشات واصله ، ۱۵۰ تن از ایرانیان، در درگیری های اخیر کشته شدند. ( تعداد زندانیان تحت شکنجه و زخمی های به کما رفته و غیره در این متن در نظر گرفته نشده )
واکنش ها : امریکا : ما ابراز نگرانی می کنیم. انگلیس : ایران باید با مردم خود!!! درست رفتار کند. خامنه ای : مسئولیت این کشته ها با دعوت کنندگان آنهاست! محسن کدیور : یعنی چی که مسئولیت با دعوت کننده هاست؟ میرحسین : مردم آرامش خود را حفظ کنند. خاتمی : ابراز همدردی می کنیم. آلمان : ما جدا نگران آینده ی ایران هستیم. آیت الله صانعی : با مردم نباید این گونه برخورد کرد. دکتر محمود پزشکیان ( نماینده ی مجلس ) : اینها مردم هستند. به مردم با تمام وجود عشق بورز. ا . ن ( رییس جمهور!!! فعلی ) : ببینید چه شد که خانم آقا سلطان کشته شد؟!
راستی ! چقدر جان یک انسان بی ارزش است که جان دادن چندین انسان ، هیچ ارزشی برای دیگران ندارد. چقدر این روزها بی ارزش شده ایم که گروهی ما را به حاکمانمان واگذار می کنند گویی حیوان هایی هستیم که هیچ نمی فهمیم و عیار سنجش فهم ما به ایرانی بودنمان است و نه هیچ چیز دیگر. ما مردم ایران نیستیم. ما انسانیم. ایران چیست برادر؟ ایران کجا بود؟ سالها پیش یک جهان بود و سه گروه. این سه گروه ، بر آن شدند تا تقسیم کنند دنیا را برای خودشان . پس این تقسیمات نتیجه داد. گروه اول بخشی از جهان را برداشت. گروه دوم نیز بخش دیگر و گروه سوم نیز بخشی دیگر. اما سالها گذشت تا همه چیز تکراری شد و گروه سوم برآشفت که سهم ما کم است. بیش می خواهیم. دو گروه دیگر اما نخواستند سهمی بدهند پس جنگ ها شروع شد. هزاران هزار کشته شدند تا حکومت ها شکل گرفت. ساسانی و هخامنشی و چه و چه و چه تا رسید به پهلوی و از کل سهم ما یک کشور به این شکل باقی بود. حالا مردم قیام کردند که از این باقی مانده ، سهم ما را بدهید. پس انقلاب شد. حالا خود ما انسانها درگیر آش دروغینی شده ایم که کوچه ی پایینی می دهند. آمدیم بقیه را گول بزنیم خودمان گول خوردیم.یعنی چه که با مردم خود درست رفتار کند؟ ما مردم هیچ کس نیستیم. از کل دنیا یک تخت داریم که می نشینیم روی آن. یک دستشویی داریم که می رینیم در آن. یک آشپزخانه داریم که باز این شکم وا مانده را پر می کنیم از غذاهایی که هنوز یافت می شود در آن و از نو دوباره یک دستشویی که برینیم در آن. این چند وقت که واکنش های کشورهای خارجی و حکام داخلی را می خواندم نمی دانید که چقدر این دهان وامانده ، وا مانده بود که این ها دیگر چیست ؟ ۳۰ نفر کشته می شوند و رییس جمهور دستور پی گیری قتل یکی از آن ها را می دهد. حالا بیاییم مثبت نگاه کنیم. بگوییم چون خانم بوده این دستور را داده اند. پس با این حساب قتل یک زن دیگر در فردای روز قتل ندا چه توجیهی دارد؟ آقای احمدی نژاد! گیرمان آورده ای برادر؟ زنها را دارند از مو می کشند روی آسفالت خیابان آنوقت تو می گویی دستور پی گیری مرگ کسی را بدهند که دیگر نیست؟ من راه بهتری برایت سراغ دارم. از آنها که هستند بپرس چه شده؟ چرا آنهایی که کشته شدند را پی گیری می کنی؟ چند روز پیشتر ها برای دوستم به شوخی چیزی را تعریف می کردم که برای شما هم می گویم : صدها نفر کشته می شوند بعد مثلا یک کشور می گوید : " ما ابراز نگرانی می کنیم!!! " اگر ۳۰۰ نفر دیگر هم کشته شوند احتمالا همان کشور می گوید : " ما ابراز نگرانی می کنیم! " اگر خیلی کشته شوند آن کشور مثلا می گوید : " ما جدا ابراز نگرانی میکنیم! " افزایش کلمه ی "جدا" به جمله ی "ما ابراز نگرانی می کنیم" ، یک بازی سیاسی ست یا نه، من نمی دانم. اما هر چه هست اینجا ارزش جان یک انسان قربانی افزایش جمعیت جهان و بمب می شود. جان ما بی ارزش است چرا که جمعیت زیاد است . تقاضا بالاست اما عرضه کم است. ما ارزش جان تقاضا می کنیم اما ارزشی که سال ۵۷ بین ۲۰ میلیون نفر تقسیم می شد امسال بین ۸۰ میلیون ایرانی تقسیم می شود و ارزش جان ما بسیار کم است . به قول فیلسوفی که اسمش را یادم نیست : " خدا خودش را در انسانها تقسیم می کند. حالا هر چه جمعیت بالاتر باشد یعنی خدا خودش را بیشتر تقسیم کرده و کوچکتر شده است. پس هر چه جمعیت بیشتر شود خدا بی ارزش تر می شود. کوچکتر می شود". الان هم با دو چشمی که هنوز برای من باقی ست بی ارزش شدن خدا را می بینم. وقتی جان یک انسان بی ارزش شود در واقع این خداست که قبل از آن بی ارزش شده است. کسانی که تنشان از این کشته ها و این زخمی ها و این اسیر ها لرزید خدایشان همان الله است که هر چند در ظاهر آن را انکار کنند اما در باطن به آن ایمان دارند و کسانی که از این کشته ها آرام گرفتند و شاید در خفا جشن گرفتند و سروری ترتیب دادند که دشمن را از کشور بیرون کردند، بی گمان خدا از روح آنها فاصله گرفته و به محاصره ی شیطان در آمده اند که هر چند آن را در ظاهر انکار کنند اما در باطن اسیر شیطانند. کاش به جایی برسیم که اگر یک نفر در کشور کشته شود ارزش جانش بیشتر از یک خط باشد. خواه این خط مرزهای جغرافیایی را مشخص کند و خواه مرزهای سیاسی را. انا لله و انا الیه راجعون |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 16:47 توسط سعید |
|
|
از اين لحظه هاي انتقام خسته ام . از اين لحظه هاي انتقام بدم مي آيد. من از انتقام متنفرم. از اين لحظه هاي انتقام دلگير مي شوم. کاش، احمدي نژاد را ببخشيم. کاش ، آن روز وقتي توپم را داخل خانه ي آقاي سامني انداختند؛ کاش هيچ وقت پاره اش نمي کرد. درست است که ساعت ۲ بعد از ظهر بود. اما من بچه بودم. درست است که توپم سرو صدا درست کرده بود. اما من بچه بودم. من يک توپ داشتم اما او با توپ پُر آمد دم در : " بچه برو خونه تون! خوابیم! دههههههه " همان روزها وقتي با ( به قول روشنفکرها ) فراغ بال، پاي فيلمي سينمايي مي نشستم. شخصيت بد داستان ، دلم را آزرده مي کرد. آنقدر ازرده که دلم مي خواست به تنهايي خفه اش کنم. اما در آخر ، وقتي وقت انتقام مي رسيد . براي او بغض مي کردم . نگاهم را که بر مي گرداندم ، هيچ کس هيچ حسي نداشت. چشمانم که بر مي گشت مادر خواب بود. پدر هيچ حسي نداشت. دلم مي گرفت براي شخصيت بد داستان . دلم مي گرفت چرا که انتقام ، برايم زشت بود. حتما اميد يادش هست . امير نجفي دل هر دويمان را شکسته بود. بچه بوديم. تصميم به قهر گرفتيم . يک روز گذشته بود از قهر ــِـ مان* با امير. از راه رسيد و گفت : " سلام " . با اميد قرارمان بود که رويمان را برگردانيم و . . . . اما دلم گرفت. انگار تمام رنج هاي دنيا بر سرم آوار شده بود آن روز. هي مي خواستم به اميد بگويم : اميد ! بيا آشتي کنيم. گناه دارد.. اما نمي توانستم. شايد يک ساعت بيشتر نگذشته بود که تحملم ديگر به سر آمد و جريان را به اميد گفتم . اميد نيز حرفم را تاييد کرد . خوب يادم هست چه گفت : "ما اصلا نمي تونيم با کسي قهر کنيم" شايد ۱۰ ساله بودم و اميد شايد ۱۲ ساله. حالا که مناظره ي انتخاباتي و چهره ي برافروخته ي محمود را مي بينم . . . . . . که مانند بچه ها، لبهايش را به هم فشار مي دهد و از اينکه هيچ مصاحبه اي نبود که او حرف آخر را نزند و اين بار قرعه به کامش نبود و حرف آخر را ديگري زد ، غصه ام مي گيرد. مي دانم تنها نيست . مي دانم شايد حتي ۴ سال ديگر باشد و به من و امثال من و شايد شماها که مي خوانيد ظلم کند . از این جهت خودم را به کروبی نزدیک تر می بینم که یک بار حرف خوبی از عباس عبدی مشاور او شنیدم که گفت : "همه وقت داشتند ۴ سال تمام نقد کنند". چنانکه من ( سعید شکارچی ) در همین وبلاگ ، محمود را نقد کردم. اعتراض کردم. به دانشجوی زندانی اعتراض کردم و بلند فریاد زدم : " اگر آزادشان نکنی سال دیگر یک وبلاگ نویسی دیگر خواهد گفت آزاد کن سعید شکارچی را " اما حالا وقتی همه ی نقدهای چهار ساله را روی سر محمود می ریزند دلم می گیرد. وقتی همه ی فحش ها و کلمات رکیک را در سایت های بالاترین و فیس بوک می خوانم بدم می آید از آنها. از آنهایی که مرا یاد بزدلانی می اندازند که تا بحال نه خودشان را آزار دادند و نه اشکی ریختند برای آزادمردان در زندان و من هم خودم را تا آستانه ی نابودی بردم و هم برای بعضی دوستانم اشک ریختم و برای بعضی زنان . این نحوه ی رفتار بد اینها مرا یاد کسی می اندازد که دعوا را شروع می کند. اطرافیان ایستاده اند و نظاره گرند. وقتی طرف در آستانه ی پیروزی ست دوستانش هم به دعوا اضافه می شوند و هی می زنند و می زنند و می زنند و بعدا می روند و می نشینند و پیروزی شان را جشن می گیرند و فریاد می زنند : "یارو را بد جور کتک زدیم." اما من مرد انتقام نيستم. انتقام باشد برای بزدلانی که وقتی یک شخص را باعث و بانی مشکلات خودشان می دانند همه ی مغز کوچکشان را بر او متمرکز می کنند و غافل می شوند از بسیاری چیزهای دیگر. من مرد روزهاي سخت عشق هستم اما مرد انتقام نيستم. چرا که واژه ي مرد انتقام ، واژه ي نا مانوسي ست. درست مثل اصلاح طلب اصولگرا. من را ببخشيد اگر مرد انتقام بودم مهناز خانوم با شما هستم احتمالا پاشنه ي کفشت را درون چشمت فرو مي کردم تا اشک بريزي و قدر اشک هاي مرا بيشتر بداني و منع م نکني که مرد گريه نمي کند. اگر من مرد انتقام بودم مونس با تو ام تو که مي خواستي مردي در کنار خود داشته باشي تا مونس ت باشد و بعد ، همان مرد را کثافت خطاب کردي و من گريه کردم از پشت همین مانیتور . در وبلاگت نوشته بودی . نوشته بودی برخی گرگ ها به لباس میش و کثافت هایی که . . . من مرد انتقام نيستم با تو ام "ميم" کوچک تو که سکوت شده بودي همه جا. مرا بدبين ناميدي و روانشناسي ام بردي. روانشناس مرا ديد و مشکل را مادر تو دانست اما گويا زورمان به مادرت نرسيد که بعدها همه چيز را از يادت بردي و مرا ديوانه ي معتادي خطاب کردي که اگر اهل انتقام بودم . . . من مرد انتقام نیستم با تو ام سارا تو که دیدی برای راحتی ات چه تلاش هایی کردم و همه را وظیفه ی خود دانستم. اما گویا تو عوض شده بودی وقتی فقط بعد از ۶ ماه ، به من گفتی مرا نخواهی بخشید چرا که من انتقام مهناز را از تو گرفته ام و من را گویا چیز بدی نیز خطاب کردی و من صبر کردم و پشت این دستگاه که تنها صدای تلق و تولوق کی بورد می آید اشک ریختم اما انتقام نه. من مرد انتقام نيستم اما هيچ گاه هيچ کدام از آنها را که در حق مردم کشورم ظلم کردند نخواهم بخشيد. اما هيچ گاه هيچ کدام از آنها را که در حق مردم ــَ کان کشور چشمانم ظلم کردند نخواهم بخشيد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت اول : خيلي دوست دارم بيشتر به دخترها گير بدهم اما باشد براي بعد؛ * : قهر ــِـ مانان زورکی آنها هستند که قهرشان را قهرمانی می دانند. قهرمان ها را با قهر ـــِ مان ها اشتباه نگیرید. پی نوشت دوم : نظر دارید ؟ اگر نظری دارید نظرات را باز می کنم. پی نوشت سوم : می روم به یاکریم ها دانه بدهم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 16:23 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درباره ی عاشقانه ها :
من با عاشقانه ها ساز می زنم. گاهی غم ، گاهی شاد و گاهی ناکوک و فالش. در عاشقانه ها ، همه ی چیزی که هستم را می خوانید بدون دروغ، بدون ریا و بدون رنگ و لعاب. اولین بار، بدون لعاب زندگی کردن را از حسین پناهی آموختم آنجا که گفت : من همینم . اگر کسی قصد به زندان انداختن مرا دارد کمی درنگ کند. دوباره این جملات را بخواند : من بد نیستم. تنها بدی ها را گزارش می کنم. گاهی به نفع شما و گاه به ضررتان و از دیدگاه من ، باز هم به نفعتان. نفع همه ی ما ایران است. ما در ایرانی بودن مشترکیم. برادرم را در راه همین ایران دادم. سخاوتمندانه رفت و با کوله باری از کارهای نیمه تمام گفت : کار همه ی ما ایران است. از عشق می نویسم و می دانید که سرزمین ما سرزمین لیلی ها و مجنون هاست. چندی ست البته که نیست . خواهد بود. تا جایی که ایران هست باید بود. عشق همه ی ما ایران است. مرا جدی نگیرید. من تنها وا مانده ام از سرنوشت خویش. ضربه خورده ام از دروغ و کثیف شده ام از نامردی ها. از آنان که بدند و جای خوبان نشسته اند. از سیاست. سیاست ، کار من نیست. در آن دخالت نکرده ام و می دانم که هرگز نخواهم کرد. تنها معترضم. معترض به حقوق از دست رفته ام. امید همه ی ما ایران است. اینجا به هر حال عاشقانه هاست. هدفش توصیف عشق است. عشقی که مال ماست. مال ما ایرانی هاست. مال ما شرقی هاست. می توانستم از توصیف عشق منصرف شوم و تنها آن را تعریف کنم و بعد هیچ. اما اعتقادم این است که عشق تعریف نمی شود. شاید بتوان توصیفش کرد. عشق من، در واقع همان خدای شماست. می دانم که نمی شود تعریفش کرد اما می شود توصیفش کرد. خدا نیز در سرزمین ماست. ما قوم آریایی ، از جنس اسلامیم. ریشه مان اسلام است هر چند من اسلام را به خوبی عشق نمی شناسم. عشق من بمانند اسلام شماست. ما همه انسانیم. هدفمان انسانیت است. گاهی به هم ایراد می گیریم تا راه انسانیت را گم نکنیم. این است همه ی عاشقانه هایم. شعار من هر سال چیزی ست و همیشه یک چیز : مثل من ، مثل تو ، مثل ما، مثل عاشقانه ها. عشق ، سرنوشت همه ی ماست. صلح ، شعارمان و آزادی ، اعتقادمان . حالا با این درنگ یک دقیقه ای هر کاری خواستی بکن. از حضورتان در وبلاگم خوشحالم . دوستتان دارم که اینجایید. که می خوانید. که می بینید و نقد می کنید. دوستتان دارم. سعید |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|