تبليغاتX
عاشقانه ها
شنبه 31 فروردین1387 | درد و دل عاشقانه
چند سوال بی جواب

 

یادمه یک روز شاید حول و حوش همین روزها بود که به میم گفتم :

" برگشتی. اما بازم می ری. "

آروم ، بغض کردم.

می گفت که از اشکام بدش میاد. خوب منم معمولا سعی می کردم که اشک نریزم. خوب این بد نیست که کسی اشک رو یا شایدم اشکای منو دوست نداشته باشه. بهش گفتم :

" نگاه کن . جون من نگاه کن. نمی ریزن. نمی ذارم که بریزن."

راست گفته بودم. اشکها چشمم رو می سوزوند اما نمی ذاشتم که بیرون بریزن. بعضی وقتا مجبور می شدم که سرمو کمی بالاتر بگیرم و سقف رو نگاه کنم تا یه وقت دروغ نگفته باشم. اون روز اشکام نریختن. راست گفتم.

همون طوری که جلوم نشسته بود گفت : " سعید " و بعد یه حسی که دوست نداشت بریزه بیرون رو پنهان کرد. یه حسی مثل اینکه داری راست می گی. من می رم اما اشک نریز. همه ی اینها رو توی یه "پوف" کشت.

گرچه میم رفت و چیزی هم از آسمون نیومد که منو کمک کنه اما همیشه یه چیزی توی ذهنم باقی موند:

"اگر می خواست بره چرا اومد؟ چرا من باید تاوان علایق پر از هوس اون رو پس می دادم؟"یکی نبود به این عزیز من یاد بده که بابا تو داری زندگی منو داغون می کنی بعد چیزی که برات مهمه اشک منه؟شاید حسین و مائده راست می گن. ما عاشق می شیم چون باید عاشق بشیم. حالا من هی بشینم و سوال کنم...فایده ش چیه؟چیزی عوض نمی شه.

 

"کوچ تو اوج ریاضتم بود. چه مومنانه از خود گذشتم"

"کوچ من از من نهایتم بود"

"به دادم برس!"

"...."

 

************************************************

امروز دقیقا ده روز از تولد هایده می گذرد. معصومه دده بالا یکی از خوانندگانی است که صدایش به همراه آهنگ های زیبا و ماندگار، خود، نوعی آهنگ و ماساژور روحی محسوب می شود. لینک زیر یادآور روزهای خوب گذشته است. صدای هایده صدایی شاید به ماندگاری تاریخ است. قدیمی تر ها بهتر هایده را می شناسند. این ویدئو را با داشتن دو شرط ببینید :

۱. اگر سرعت اینترنتتان بالاست. ۱۲۸

۲. اگر می خواهید از خنده روده بر شوید.

http://uk.youtube.com/watch?v=-eUp5MgDbUc



+ نوشته شده در ساعت 3:57 توسط سعید
دوشنبه 20 اسفند1386 | درد و دل عاشقانه
خنده رو با غصه نمی شه نوشت
 

سلام .

....

هفته های آخر عمرم برای من بسیار زیبا و دوست داشتنی می گذرند.

شما جمله ی بالا را باور کردید؟  شاید هم نویسنده ی ما داستانی ساختگی را تحویل شما داده تا گمراهتون کنه!

.... 

[مطلب نوشته شده حذف شد.]

....

سیگارمو بده بابا..!!!!!!!



+ نوشته شده در ساعت 23:48 توسط سعید
سه شنبه 3 مهر1386 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (قسمت آخر)

 

روزها برای من با شادی می گذشت. تمام غصه های 3 ماه نبودن میم جاشو به شادی داده بود. انرژی ای داشتم که نگو و نپرس. داشتم از زندگیم لذت می بردم. داشتم عشق می کردم. عشق به معنای واقعی. دیگه اشکهای سه ماه غیبتش برام شده بود اشکهای شادی و البته یه ترس. یه نوع ترس از رفتن دوباره. می ترسیدم که دوباره جای خالیشو برام بذاره و بره. نمی تونستم اعتماد کنم. اما بعد از گذشت 1 هفته ، اعتمادم به حالت اول برگشت. یه نوع احساس پیروزی بهم دست داده بود. پیروزی بر ستار! ازطرفی برگشت خود میم هم یه نوع پیروزی بود/ شاید پیروزی بر غم! پیروزی بر جنون! پیروزی بر دنیا! اما هیچ وقت فکر نمی کردم روزی دوباره غم هام بوی تازگی بگیره.

توی ذهنم مرور می کردم تمام اون 4 سالی که برای من پر از خاطره بود. خاطره هایی که الان همشون قشنگ بودن و دیگه خاطره های بد هیچ کدوم معنا نداشت.

3 ماه به همین منوال گذشت. عشق من هر روز پر رنگ و پر رنگ تر می شد و جدایی از میم که گوشه ی ذهنم مونده بود و هیچ وقت ولم نمی کرد عذابم می داد. من یکی از کتاب هامو به میم داده بودم تا بخونه و بتونه از فکر ستار بیرون بیاد. اما میم هرگز اون کتاب رو نخوند. یادمه وقتی اون کتاب رو بهش دادم گفتم : "این کتاب دنیای منه همون طور که دنیای سوفی هم هست. هر روز فصلی از کتابو بخون عزیزم. این کتاب دنیاتو عوض می کنه." آره . کتاب دنیای سوفی بود. نوشته یاستین گوردر . اون هم قول داد تا بخونه. قول داد. مثل همه ی قول های دیگه که دو روزی بودن و دیگه قول بی قول.

توی این مدت خیلی سعی کردم از رنج و عذابی که ستار بهش داده بود کم کنم. اما میم اصلا حواسش به من نبود. یک ماه اول فوق العاده بود اما باز هم میم عوض شده بود. اون دیگه میم من نبود. مال من نبود.

چند وقتی گذشت...

یه روز با حالتی عصبانی به من زنگ زد و گفت : " تو منو دوست نداری!!"

با شنیدن این حرف انگار رفتن میم رو دیدم. تعجبی که داشتم دیگه برام تازه نبود. یه تعجب کهنه. انگار قبلا هم همین تعجب یه بار به سراغم اومده بود. با این حال جواب دادم : "عزیز من. چرا ؟ تو عزیز منی . تو عشق منی . تو تمام دنیای منی . من بدون تو هیچم میم. "

سرم فریاد زد و گفت : " من عشق تو نیستم. سعید. من دیگه میم سابق نیستم. "

این بار تعجبم دو برابر شده بود و گفتم : " چرا این حرف رو می زنی؟ چرا من باید تاوان اشتباهی رو که تو کردی پس بدم؟ من چه کاری کردم که تو این طوری فکر می کنی ؟ آخه میم .. چرا ؟ "

با لحنی آروم تر که کمی همراه عصبانیت بود گفت : " من دیگه میم نیستم. سعید . منطقی باش. تو نمی تونی منو تحمل کنی. "

گفتم : " آخه من نمی فهمم. این حرفا چیه که تو می زنی ؟ من تو رو دوست دارم. نه به خاطر این که تو اون میم سابق باشی یا نباشی. من روحم به تو وابسته س. من میم رو می خوام. حالا الان مگه چی شده ؟ بابا جان . تو یه مدت رفتی و بعد برگشتی . تنها فرقش برای من اینه که تو با تجربه تر شدی ."

و با لحنی ملتمسانه ادامه دادم: "اذیتم نکن. من طاقت رفتن دوباره ی تو رو ندارم."

یه ذره مکث کردم و ادامه دادم : " اصلا اگه می خواستی بری چرا برگشتی؟ آخه لامصب من داشتم فراموشت می کردم. نه اینکه فراموشت کنم. داشتم غم هام رو فراموش می کردم. داشتم با رفتنت کنار می اومدم. حالا دوباره همون آش و .."

انگار حرفهاشو نفهمیده باشم دوباره گفت : "سعید. من دیگه نمی تونم بخندم. نمی تونم . بعد یه مدت که ما با هم باشیم و این عشق کم رنگ تر بشه تو نمی تونی منو این جوری که هستم بپذیری. "

گفتم : " تو مشکلت منم؟ "

- "آره."

- "من می پذیرمت. حله ؟ "

- "سعید اینا احساسه. الانو در نظر نگیر. ۴ سال دیگه فرق می کنه."

احساس می کردم داره سعی می کنه که منو قانع کنه تا دست از سرش بردارم. اما آخه من که کاری بهش نداشتم. با هم جور در نمیومد. اون خودش برگشته بود. حالا می گفت تو نمی تونی . یعنی چی ؟

این بحث ها تا ۱ هفته ادامه داشت. اما بعد از یک هفته دیگه زنگی از طرف میم به من زده نشد. نمی دونستم چه کنم؟ یعنی باز رفت ؟ خدایا چرا ؟ شبها دوباره کارم شده بود ضجه زدن پیش خدا. خدایا من چه گناهی کردم که باید این همه رفتن و برگشتن عزیزم رو ببینم ؟ چه گناهی ؟ خدایا ..خدایا..خدایا..

و باز هم مثل همیشه سکوت تنها جواب خدا بود. باز نو شده بود. همه چیز. تمام خیابونا. تمام میدونا. مغازه هایی که ازشون خرید می کردیم. راههایی که از دست پلیس ها بهشون پناه می بردیم. شنیدن خنده های میم. گریه های میم. اون نگاه اولی که احساس کردم هیچ چشمی به اون زیبایی رو ندیدم . اخمهاش. صندوق های پست توی خیابون. پل های عابر پیاده. اون سینمای لعنتی. پارک عاشقان. 

دیوانه وار توی آینه زل می زدم و چهره ی وارفته م رو نگاه می کردم. مادرم مثل همیشه وقتی حال منو می دید می گفت : "سعید. اگر مشکلی داری به من بگو. من کمکت می کنم." اما چه کمکی؟ خدایا. تو که باید کمکم کنی نیستی . بعد مادرم می خواد کمکم کنه؟

همون شبها رفتن میم رو پذیرفتم. و گوشه ی دفتری که پر از شعرای جور و واجوره ، همون جور که اشک می ریختم نوشتم : " بازم که رفتی...به خدا خیلی سخته."

تند و تند براش اس ام اس می زدم. اما دیگه حرفها عاشقانه نبود. تهدیدش می کردم. تهدید الکی. پس گرفتن کتاب ها رو بهانه می کردم برای دیدنش. برای شنیدنش. برای یک لحظه لمس کردنش که هیچ وقت نشد حتی لمسش کنم. یه روز که دیگه مثل اینکه خیلی از اس ام اس هام خسته شده بود زنگ زد به من و گفت :

- " این تهدیدا رو تو می کنی ؟ "

گفتم : " آره. "

- " مثلا چه کار می کنی اگر کتابتو ندم."

- " هیچی . دیگه باهات حرف نمی زنم."

پوزخندی زد. معلوم بود داره می خنده به این که دنیا چقدر برعکس شده. حقم داشت. اون حرف نمی زد بعد من تهدید می کردم به جدایی.

قرار شد کتابامو بده. رفتم و با حالت نا امیدوارانه ای که یه نقطه ی امید هم توش نبود منتظر بودم تا باهام حرف بزنه. اما تا از راه رسید کتاب ها رو گذاشت و رفت.

من رفتن میم رو نگاه کردم. مثل دیوونه ها نگاهش می کردم و مثل دیوونه ها منتظر بودم تا برگرده بگه سعید. عزیزم. اینا همش شوخی بود. بگه می خواستم امتحانت کنم. توی دلم و با حالت بغضی شدید داد می زدم میم. میم. میم. برگرد. برگرد. خواهش می کنم. اما دیگه رفته بود. بغضم ترکید. گریه کردم. گریه کردم. باز هم یه نگاه به مسیری انداختم که از همون مسیر رفته بود. سرمو به چپ اوردم تا دورتر رو ببینم. نبود. اس ام اس دادم. میم عزیزم برگرد. من بدون تو نمی تونم زندگی کنم. به خدا اون تهدیدها برای دیدنت بود. خوب بی معرفت . منم دلم برات تنگ می شه به خدا. راست می گم .

اما هیچ جوابی نیومد......

نمی دونم میم الان کجاست و پیش کیه یا شبها رو با کی صبح می کنه. من فقط اینو می دونم که من یه دستمال کاغذی بودم برای میم.

این شبها  فقط بعضی وقتها خوابشو می بینم  .

راضیم.

میم توی خوابها مهربون تره...

پایان

برای خواندن قسمت های قبل می توانید اینجا کلیک کنید.

=================================================

با تشکر از همه ی دوستان عزیزی که این قسمت را خواندند و با من همدلی کردند چون این گونه اتفاق ها فقط مختص من نیست. برای خیلی ها اتفاق افتاده.




+ نوشته شده در ساعت 3:2 توسط سعید
دوشنبه 7 خرداد1386 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (7)...!!!

 

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

************

پشت تلفن:

خودش بود. میم بود. انگار توی یه لحظه همه چیز یادم رفت. بی معرفتیاش. رنج و عذابی که کشیده بودم. ۳ ماهی که طول کشید تا اون همه چیز رو کمرنگ کنم. فراموش کنم. راحت شم. همه چیز یادم رفت. سلام کرد و من جواب دادم. خودش بود. باورم نمی شد. هیچی طبیعی نبود. انگار خواب بود. گرچه الان هم می گم خواب بود . خوب دیگه. بعضی وقتها خواب ها طولانی تر از ۶ ساعت می شن.

یادمه بهش گفتم. من باورت نمی کنم . از نظر من، تو ، میم نیستی. همه چی دروغه. اگر بخوای باورت کنم باید بیای تا ببینمت و همه چیز رو توی چشام برام تعریف کنی. با هم رفتیم پارک عاشقان. همون پارک همیشگی. اون اوایل که باهم بودیم این پارک دو تا صندلی داشت اما خیلی وقته که صندلی هاشو به خاطر اینکه نکنه دختر و پسری عشق بازی غیر شرعی کنن برداشتن.

کمی با هم قدم زدیم. به یاد اون روز ها و به یاد اون خاطره ها. براش گفتم که چی کشیدم و اون هم گفت: می دونم . می دونم سختی های زیادی کشیدی. گفتم: کافی نیست. برام بگو تو چی شدی؟ اون هم گفت:

دو ماه از رابطه ی من و ستار می گذشت که متوجه شدم ستار معتاده. نمی تونستم تحملش کنم. سخت بود. اون به من بی احترامی می کرد و بعضی مواقع منو می زد.

با تعجب پرسیدم: می زد؟ یعنی.. یعنی اون دستشو روی تو بلند کرده و زدتت؟

با ناراحتی گفت: آره. تعجبی نداره. اون اواخر برای تموم شدن مدت صیغه مون ، روز شمار راه انداخته بودم. همه ش تو ، توی فکرم بودی. تو توی ذهنم بودی. به جز تو نمی تونستم کسی رو ببینم. اون دیگه برام تاریک شده بود. لجمو در میاورد.

ازش پرسیدم: خوب . بابا و مامانشو نمی دیدی؟ ازشون نپرسیدی چرا هیچی به تو نگفتن؟ مگه شما آزمایش نداده بودید؟ بابا و مامان خودت چی شدن؟ اونا چطور نفهمیدن؟ بابات چه کار کرد؟ می دونه؟ فهمیده؟

با بی حوصلگی جواب داد: وقتی من فهمیدم که اون معتاده هنوز هیچ کس نفهمیده بود. البته فک کنم مامانش می دونست. می گفت: ستار به خاطر من ترک کرده بود. یعنی به من گفته بود که بعد از ترک ، با من ازدواج می کنه. بابا و مامانم وقتی که من توی بیمارستان بودم از همه چیز خبر دار شدن.

با تعجب گفتم: بیمارستان؟ برای کتک؟ یا..؟

گفت: وقتی فهمیدم معتاده به شدت با هم دعوامون شد. دیگه نمی تونستم باور کنم اون منو دوست داره. چون اگه دوستم داشت خوب از اول می گفت. نه؟

با خودم گفتم: خوب . آره.

با عصبانیت خاصی که توام شده بود با ناراحتی و بی حوصلگی ادامه داد: ۳ ماه مدت صیغه مون تموم شد و اون هم ترک کرده بود.

گفتم : خوب اگه ترک کرده بود که تو الان اینجا نبودی. درسته؟

با یه پوزخند تلخ گفت: نه. اتفاقا ترک کرده بود. اما من نمی تونستم باهاش ادامه بدم.

بعد رفت تو فکر...

با خودم گفتم: چقدر شکسته شده. میم من. چشای قشنگش که انگار همیشه به من روحیه می دادن برای زنده بودن. حرفای خوبش. خیلی چیزای دیگه . سرجاشون نبودن. پیر شده بود. اقلا ۲۰ سال پیرتر شده بود. اون دیگه الان یه زن بزرگ بود با کلی رنج و تجربه.

اون روز تموم شد. موقع رفتن که شد اشک توی چشام جمع شد و آروم آروم اشکها داشتن خودشونو آماده می کردن واسه اینکه از تو جاشون بلغزن و بیفتن رو لپم و بعدشم آروم آروم سر بخورن و بیفتن روی زمین.

اون موقع بود که میم یه ذره اخماش رفت تو هم و با ناراحتی ای که همراه بود با خستگی گفت: بازم گریه؟ بازم اشک؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

عصبانیتش برام قابل تحلیل نبود اما می ذاشتم به پای خستگی ش و درموندگی ش.

گفتم: می دونی میم . این اشکها برای اینه که می دونم شاید یه روز نباشی و دوباره بخوام بیام و به جای تو، این صندلی که روش نشستی رو نگاه کنم. ( توی یه کافی شاپ بودیم)

ناراحتی ش با حرف من کم نشد . همیشه از این اشکها ناراحت می شد.

رابطه ی ما دوباره شروع شد. انگار نه انگار که من سه ماه از یه دختری که تا همین ۱ روز پیشش اون رو بزرگترین دروغگوی دنیا می شناختم ضربه خوردم و رنج کشیدم. همه چیز برام تموم شده بود. اون همه اشک. اون همه غصه. درسته که حالا همه شون تبدیل به یه شادی زود گذر قشنگ شده بودن اما اون غم ها و اون عهد هایی که با خودم بسته بودم . همه رو یادم رفت. این عشق عجب معجزه ایه.

خودم بعضی وقتها به حماقت خودم می خندم و بعضی وقتها هم برای سادگیم گریه می کنم. میم برگشت. این بار خسته و درمونده از یه شکست بزرگ. آبروریزی بزرگ برای یه دختر. درموندگی. بی اعتمادی. اون دیگه رویایی نداشت. تمام رویاهاشو ستار با خودش برده بود. من قرار بود با همچین آدمی دوباره شروع کنم. نمی دونستم چی کار کنم. سر در گم بودم. از طرفی نمی دونستم اصلا حاضره که رابطه ای رو شروع کنه یا نه؟ تمام زندگیم شده بود یه علامت سوال بزرگ.

؟

ادامه دارد...

عکس زیر، همون پارک عاشقانه. همون پارکی که بارها توش اشک ریختم. همون پارکی که بعد از اون شب سینما که قبلا براتون تعریف کردم سنگها رو می خوردم و به مرز جنون رفتم. همون پارکی که بارها گرمای دستان میم رو حس کردم و همون پارکی که یه روز برفی با دستام روی برفها حک کرده بودم: M  و کلی خاطره ی دیگه . واقعا بعضی وقتا فکر می کنم یه پارک میتونه انقدر خاطره ساز باشه که حتی بترسی از توش رد شی؟ بترسی از کنارش رد شی. بعد از ۲ یا ۳ سال دوباره سراغ این پارک رفتم و عکسش رو برای کسانی که مشتاقانه داستان من رو دنبال می کنن گرفتم. این پارک بین فلکه سوم تهرانپارس و میدان پروین واقع شده. نکته: این پارک به اسم عاشقان معروف نیست. این اسم رو من و میم براش انتخاب کردیم. یادش به خیر.

پارک عاشقان

 

 با عرض معذرت از حضور شما بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت هفتم داستان من و میم بود .

 قسمت های قبلی در اینجا هستش اگه دوس داشتید بخونید.

امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید. 



+ نوشته شده در ساعت 5:41 توسط سعید |
شنبه 25 فروردین1386 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (6)...!!!

 

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

------------------------------------------------------------------------

یادآوری: اگه یادتون باشه تا اونجایی تعریف کردم که میم رفت. و گفتم هنوز هم تمام نشده. حالا ادامه درد و دل من .

از وقتی میم رفت من دیگه خودم نبودم. می دونی؟ یه جورایی همه جا تاریک بود. دیگه از آدما بدم اومده بود. ۳ ماه گذشت . تابستون بود . من ... نمی دونم چطور بگم که دقیقا حسش کنید . همه چی برام رنگ تازه ای گرفته بود. اون اول که اومد یه بار رنگ دنیا عوض شد و وقتی رفت و من فهمیدم که در مدت چهار سال گذشته اون عاشق یکی دیگه بوده و من عاشق اون ، دوباره دنیا رنگ عوض کرد. زندگی سخت شد. چیزی ازم نمونده بود. من یه شخص دیگه شده بودم. نمی دونم چقدر گذشت و چطور گذشت اما روز ها رنگ سیاهی داشت و شب سیاه تر از گذشته ها شد.

من دیگه خودم نبودم. مدت ها خیره توی آینه نگاه می کردم و از بس با این و اون درد و دل می کردم همه رو ذله کرده بودم. هیچ کس دیگه به درد و دل من گوش نمی کرد. حقم داشتن. یه چیزو مگه چند بار می شه گوش داد. از درون داشتم متلاشی می شدم. یکی یکی خاطره هام از جلوی چشمم می گذشتن و انگار بهم فحش می دادن. روز اولی که دیدمش. روز دومی که دیدمش. روزهایی که نمی دیدمش. صندوق های پست توی خیابونها. ساندویچی ها. پارک ها مخصوصاپارک عاشقان. خیابونا. کوچه ها. ای وای. اتاق خودم.

نامه هایی که برام نوشت. نامه هایی که براش نوشتم. همه جلوی چشام بودن. به خدا دوستش داشتم. به خدا دوستت دارم. به خدا دوستش دارم. هنوزم دوستش دارم. عشق رو توی چشماش دیدم. بعضی وقتها فکر می کردم اگه یه روز نباشه چی می شه؟ اما نبود و خیلی چیزا شد و هیچ چیز نشد. گاهی وقتها به پوچی می رسیدم و گاهی وقتها نماز می خوندم. قضیه سینما و قضیه های دیگه . حرفای مادرش با من و تمام چیزایی که براتون قبلا تعریف کردم همه و همه ... تمام و تام. نمی رفتن. از جلوی چشام محو نمی شدن. بعضی وقتها داد می زدم: بابا برید گم شید. دست از سر من بردارید.و من دیوونه ام. من دیوونه ام. من دیوونه ام. من دیوونه ام. من دیوونه ام. ولی راستی من دیوونه بودم؟ بودم؟ با خودم می گفتم: میم؟ کجایی عزیز؟ نیستی؟ هستی؟ حالت خوبه؟ خوب نیست؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ 

تو خوشحالی ؟ پس من چی؟ من چی نامرد؟ من چی ؟ من چطورم؟ سوالای تکراری... سیگارای تکراری... مشروبای تکراری... دخترای تکراری... پسرای تکراری... زنایی که دنبال پول بودن... منی که دنبال اون بودم. هیچ چیز ، تازه نبود. همه چیز کهنه بود. یادم می اومد که ۳ سال تا ۴ سال بهم دروغ گفت. فدای سرش. من خر بودم نه اون. باهاش به اعتماد رسیدم و بدون اون به بی اعتمادی. یادم می اومد وقتی که نفس نفس می زدم و از پله های سینما بالا می رفتم تا بلایی سر عزیزم نیاد . یادم می اومد وقتی توی چشماش نگاه می کردم و انگار یه فرشته رو می دیدم. یادم می اومد وقتی برای اولین بار دستمو گرفت و به روی سینه ش گذاشت و من رو در آغوش کشید و من صدای نفسای گرمش رو می شنیدم. یادم می آد وقتی که با خودم فکر می کردم می پرسید: به چه می اندیشی؟ و من می گفتم به تو. و می گفت: نیندیش. اون که نمی دونست من چقدر دوستش دارم. اون که نمی دونست . اون که نمی دونست. ولی خودش می دونست که چه حسی نسبت به ستار داشت.

۳ ماه گذشت.

گذشت.

گذشت.

گذشت.

گذشت.

گذشت.

گذشت.

گذشت.

۳ ماه گذشت....

...

...

و

...

...

یه روز تلفنم زنگ خورد.

... : سکووووووووووووووووووووووووووووت

هیچ صدایی نمی اومد.

من: بله

... : سکوووووووووووووووووووووووت

من: الو؟ الووووو؟ صدا نمی آد. الو؟

گوشی رو گذاشتم.

بووووووووووووووووووووووووووووووووووق

دوباره زنگ خورد.

من: بله

اون: سکوووووووووووووووووووووووووت

۱۰ دقیقه بعد به یکی از دخترایی که می شناختم گفتم یه زنگ بزنه و ببینه طرف پسره یا دختر؟

اونم زنگ زد و گفت : دختره.

فکرم رفت سمت میم.

از خونه ی فامیلامون زنگ زدم و ...

خودش بود.

صحبت شد. نمی تونستم داد بزنم.نمی تونستم بهش بگم :

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ 

 

 هنوز ادامه داره...

 

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت ششم داستان من و میم بود .

 قسمت های قبلی در اینجا هستش اگه دوس داشتید بخونید.

امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید. 

 



+ نوشته شده در ساعت 20:15 توسط سعید |
جمعه 27 بهمن1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه ( 5 ) ...!!!

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

بعد از ماجرای سینما و چیزای دیگه که براتون تعریف کردم من و میم دیگه مثل همیشه با هم برخورد نمی کردیم.

نوع رابطه داشت به سمت بدی می رفت. یعنی من دوست نداشتم که میم برای من این شکلی که الان براتون تعریف می کنم باشه.... بلکه دوست داشتم همیشه مثل دو تا عاشق واقعی با هم باشیم و دروغی تو کارمون نباشه...

از رفتارهای میم بعد از اون سینما اینا بود:

مثلا میم جواب تلفن های منو نمی داد و معمولا وقتی به من زنگ می زد که نمی تونست حرف بزنه.

زنگ می زد و بعد از 5 دقیقه حرف زدن می گفت : ببین مامانم اومد ..من دیگه نمی تونم حرف بزنم.

البته واقعیت داشت یعنی واقعا اون موقع مامانش میومد ولی اون می تونست اگه میبینه مامانش داره 10 دقیقه دیگه میاد دقیقا همون موقع زنگ می زد. نمی تونست؟ ولی میم میذاشت دقیقا موقعی که 2 دقیقه بعدش مامانش می خواست بیاد زنگ می زد.

به هر صورت من یه اعتقاد دارم و اونم اینه که دختری که بخواد دروغ بگه دروغ می گه و شما هیچ وقت نمی فهمی که داره دروغ می گه مگر بعد از تموم شدن رابطه.

من مشکوک شده بودم . به شدت رابطه برام آزار دهنده شده بود. رابطه ای که تا 2 ماه پیشش گرمای دوچندان گرفته بود انگار یه دفعه آب سردی رو روی پیکره ش ریخته باشی سرد و ذلت بار شد.

فهمیده بودم که اون دیگه علاقه ای به این دوستی نداره و شاید هم داره از من خسته می شه..

البته خودش تموم اینا رو نقض می کرد.

دختر خانوم ها معمولا تا وقتی یه کارو نمی کنن اون کار براشون سخته ولی به محض انجام دادنش دیگه کاملا احساس راحتی می کنن.مثل اصرار بر دروغ.

من هنوز دلیل اینا رو نمی دونم چیه. مثلا اوایل کار میم به سختی دروغ می گفت ولی بعدش دیگه مثل آب خوردن منو می پیچوند. مثلا دو سه باری که با دوستاش می رفتن کوه حتی از من دعوت هم نکرد که باهاش کوه برم. نمی دونستم چرا؟ ولی بعدا جواب تمام سوالامو گرفتم. جالب این بود که اون فکر می کرد من انقدر احمقم که حتی یه نفوذ هم توی خونه شون ندارم . در صورتی که من با خواهرش صحبت می کردم. البته خواهرش قضیه من و اون رو خیلی وقت بود که فهمیده بود.

بعضی جاها هم خودش سوتی می داد. مثلا توی یکی از همین کوه رفتن ها به من گفت که رفته کوه که همین گفتنش هم جای شکر داره چون اون اصلا دیگه به من چیزی رو نمی گفت.   ولی مثلا یه طوری می گفت که من نتونم بگم چرا منو نبرده... یا حداقل چرا به من قبل از رفتنش نگفته.

شاید بگید به من ربطی نداشته و اون آزاد بوده که هر کاری رو بکنه...آره حق با شماست ... ولی دوستی هم یه شرایط کوچولویی داره چه برسه به عشق. ضمن اینکه من همه چیز رو به اون می گفتم.

اینها تمامی بد رفتاری ها و بد خلقی های اون بود . زنگ نزدن ها... پیچوندن ها... دروغ گفتن ها... منو به پشیزی حساب نکردن ها .... همه ی اینها منو وادار کرد که بیشتر وارد مسایل خصوصیش بشم تا بفهمم بابا اصلا چه خبره...

بعد از یه سری کنکاش و کاوش و جستجو بالاخره ما فهمیدیم که خانوم با کس دیگه ای دوست بودن...

یعنی تو تموم این مدت که با من بود بلکه ۲ سال بیشتر یعنی از 1۳ سالگی ( درست ۲ سال قبل از آشنایی ما با هم )

من دیگه کاملا سست و بی اراده شده بودم. چندین بار قصد خودکشی کردم. البته توی سن 18 سالگی. گذشت و گذشت. من درسهام همه ضعیف شده بود. منی که چند سالی برای خودم بهترین شاگرد دبیرستان خودمون بودم نه تنها ضعیف شدم بلکه توی پیش دانشگاهی هم چندین درس رو افتادم از جمله دیفرانسیل، هندسه تحلیلی و سه تا درس دیگه...

دعواها اوج گرفته بود که یه روز زنگ زد و گفت:

- سعید ... دارن میان خواستگاریم. 

- خوب؟

- نمی دونم چی کار کنم.

- خوب.

- اگه دیگه نتونستم ببینمت بدون که خیلی دوست دارم.

- چرا؟ اینا چه ربطی به هم داره.؟ خوب خواستگارت رو قبول نکن.

- من تصمیم نمی گیرم که.    ......   بابا و مامان تصمیم می گیرن. ( خوانندگان عزیز دلتون براش نسوزه چون بعدا معلوم شد دروغ گفته . )

یه دفعه انگار تمام اون چهار پنج سال عمرم اومد جلوی چشمم. اشک تو چشام جمع شد و گفتم :

-میم .....؟؟؟؟

ـ چیه؟

- من نمی ذارم تو رو از من بگیرن.

حساب کنید زیر لب می خندید به من ....

- باشه ولی قول بده اگه نشد ناراحت نکنی خودتو... باشه؟

- نشد نداره.

شاید براتون این سوال پیش اومده باشه که من با وجود اینکه می دونستم اون با یه پسر دیگه دوسته و خیلی بیشتر از من دوستش داره ولی باز هم انگار نه انگار.

خوب جواب شما فقط یه کلمه س..............عشق...............!!!

یعنی من همیشه فکر می کردم منم که دارم اشتباه فکر می کنم .... اون دوسم داره خیلی زیاد.

گذشت و گذشت. من یه روز به خونشون رفتم و با مادرش صحبت کردم و گفتم که من میم رو دوست دارم ولی شرایط ازدواج رو ندارم.

مادرش با آرامش تمام گفت: دیر اومدی پسرم ... خیلی دیر اومدی.

گفتم: چطور؟

گفت: اون و .... الان اسمشون توی شناسنامه ی همدیگه س.

گفتم : خانوم به این زودی.

گفت : زود نیست . . الان اونها ۶ ساله با هم دوست هستن و همدیگرو می خوان.

و من .....

ذوب.....شدم.... و .... اون ..... رفت...... رفت...... و .......رفت....... و ......رفت.

حتی من ۵ تا نامه رو براش نوشته بودم که بهش بدم اما حتی نتونستم بهش برسونم و بگم:

-عزیزم .... می ری برو .... ولی دوستت دارم.

 

 

فکر کردید تموم شد؟

نه هنوز ادامه داره...

 

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت پنجم داستان من و میم بود .

 قسمت های قبلی در اینجا هستش اگه دوس داشتید بخونید.

امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید. 



+ نوشته شده در ساعت 0:50 توسط سعید |
یکشنبه 10 دی1385 | درد و دل عاشقانه
زمستان و درد و دل عاشقانه(4)
سلام دوستان من

یه خواهش: از کسانی که خیلی روحیه ی حساسی دارند خواهش می کنم این قسمت درد و دل عاشقانه رو نخونن.... این یکی از بدترین خاطرات منه.... هیچ وقت هم فراموش نمی کنم...

متشکرم

 

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم

همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای

خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

 می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

 

بوووووووووووووووووووق

بوووووووووووووووووووق

میم ـ بله بفرمایید

من ـ سلام منم سعید حالت خوبه عزیزم؟

ـ سلام خوبی سعید جونم؟

ـ مرسی من که عالیم راستی می یای امروز با هم بریم سینما ؟ شب یلدا داره. ( منم که عاشق محمد رضا فروتن...)

ـ فکر کنم بشه ... من بعد از ظهر کلاس دارم... کلاسمو نمی رم بریم سینما....کجا بریم؟

( اسم سینما به دلایل خاصی گفته نمی شه )

ـ می ریم سینما «ش»

ـ باشه فقط سعید خداکنه بشه...

ـ تو تلاشتو بکن می شه...

چند ساعت بعد

سلام دو تا بلیط لطفا...

یادم می یاد میم مانتوی مدرسه تنش بود و خوب چون قد نسبتا کوتاهی هم داشت یه مقدار بچه به نظر می رسید...

ـ بفرمایید... این هم دو تا بلیط برای فیلم شب یلدا...

ـ ما رفتیم دخل و نشستیم تو قسمت لژ خانوادگی ... فقط هم خودمون تو لژ بودیم ... بقیه ی مردم که تعدادشون هم زیاد نبود تو قسمت پایین نشسته بودن ... خوب اولش خودمونم شک داشتیم کجا بشینیم ولی چون کسی راهنماییمون نکرد ما هم هر جا خواستیم نشستیم....

فیلم خیلی قشنگی بود از نظر من ....

من خودم تا حالا چیزی حدود ۵۶ دفعه این فیلم رو دیدم .....

من عادت داشتم پاهامو از صندلی خودم روی صندلی جلو بندازم ولی خدا شاهده اصلا قضیه ی سکس و این حرفها نبود یعنی اصلا من تا اون موقع یه بار هم پیشنهاد همچین کاری رو به میم نداده بودم و اصلا هم بهش فکر نمی کردم...

آخرای فیلم بود که من و میم گرم صحبت کردن و پفک خوردن و چیپس خوردن شده بودیم که اصلا من شاید نصف فیلم رو اون روز ندیدم فقط یادمه یه بحثی شد سر بازیگر زن اون فیلم که اسمش مهناز بود من می گفتم: اون شوهرش رو دوست نداشت... میم می گفت: نه شوهرش رو دوست داشت ولی زندگی تو خارج از کشور رو ترجیح می داد...

خلاصه بحثمون سر همین جور چیزا بود که یه هویی من دیدم دو نفر دارن پایین با هم حرف می زنن و به ما نگاه می کنن...

دو تا مرد بودن ... آخرای فیلم بود.... تقریبا اونجاهایی که حامد ( محمد رضا فروتن ) پریا رو می بینه و می گه بمونید تو خونه مادرم حالش بده ..باید برم اصفهان... گربه هم غذاشو بدید و یه تشت ماسه س که باید هر دو روز یه بار عوض بشه...

یکی از اون مردا به سرعت به طرف ما اومد ... من خودمو باخته بودم... ولی فقط فکرم پیش میم بود که نکنه یه وقت گیر بیفته ... آخه مادرش خیلی ناجور بود .... از اون مادرا...!!!

مرد جوان ـ شما توی لژ چه کار می کنید؟

من ـ هیچی .... فیلم نگاه  می کنیم....

مرد جوان ـ توی لژ؟؟

من ـ مگه اینجا لژه؟ خوب حالا باشه مگه چی میشه؟

مرد جوان ـ ( با عصبانیت )خجالت بکش... پاتو از روی صندلی جلو بردار... من که دیدم شما داشتید با هم بازی بازی می کردید...

من ـ ( یه مقدار با ترس ) نه آقای عزیز... من و ایشون اصلا این کاری که شما گفتید رو نمی کردیم...

مرد جوان ـ پاشید بیاید پایین تا تکلیفتون رو معلوم کنم...

می دونستم کاری نمی کنن ولی می ترسیدم که یارو خیلی گیر باشه و میم اذیت بشه آخه اون بنده خدا تا همین جاش هم داشت مث بید می لرزید البته به روی خودش نمی آورد که می ترسه .... من هم ترسیده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم ....

به ما گفت: بشینید اینجا ( صندلی های جلوی سینما ) تا من برگردم ....

من که می خواستم به روی خودم نیارم پفک می خوردم و می خندیدم و چنان زل زده بودم به فیلم که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده ولی اصلا حواسم به فیلم نبود... و به میم هی می گفتم نترسیا... هیچی نیست...

مرد جوان اومد ... فیلم دیگه تموم شده بود ... همه رفته بودن ....

به ما گفت: من می دونم که شما نامزد نیستید و خواهر برادر هم نیستید ....می خوای همین الان بفرستمتون منکرات ؟

گفتم : خوب منکرات چه کار می کنه؟

گفت: هیچی ... شماره هاتون رو می گیره و زنگ می زنه خونتون و  وقتی پدر و مادرتون اومدن از شما یه تعهد می گیره و ولتون می کنه.....

گفتم : آقا ببینید من مشکلی ندارم و بیشتر نگران این خانوم هستم ... بذارید این بره من می مونم ...

گفت: تو نمی دونی اینجا یه سینمای دولتیه؟ خجالت هم خوب چیزیه؟  اینجا جای گناه کردن نیست ...شما جواب خداوند رو در اون دنیا چی می خوای بدی... و و و کلی از این جور نصیحتها...!!!

اما تازه اصل ماجرا شروع شد.

گفت : من کمکتون می کنم. بیاید برید اون یکی سینمای بغلی تا اونها شما رو نبینن...

گفتم کیا؟  گفت: مسئولین سینما.....

(((( یه توضیح راجع به سینمایی که ما رفتیم. این سینما سه قسمت می شه .. یعنی سه سینما در یک سینما س ولی بزرگترین سینما همون سینمای «ش» هست که ما رفتیم و این سینما ها از طریق راهرو به هم وصل می شن))))

گفتم : باشه آقا ... به خدا یه دنیا ازتون ممنونیم.....

گفت : باید برید اونجا و وقتی من شرایط رو مناسب دیدم می گم که شما برید... ولی دیگه همچین گناهی رو مرتکب نشید.. باشه؟؟؟؟

من هم گفتم : باشه آقای عزیز .... به خدا لطف بزرگی کردید... فراموشتون نمی کنم..

۱۰ دقیقه گذشت .... ما توی اون یکی سینما نشسته بودیم و من داشتم با خیال راحت پفک می خوردم ... مرد جوان آمد و من رو بیرون کشید و گفت: هر موقع بهت گفتم برو بیا برو و به اون هم بگو که ده دقیقه بعد از تو بیاد پایین... اینا نباید با هم ببینن شما رو....

گفتم: باشه.. چشم آقا خیلی لطف دارید.... 

ده دقیقه بعد اومد و گفت: بیا برو به اونم بگو ده دقیقه بعد از تو بیاد ...

گفتم باشه و رفتم در گوش میم گفتم : من می رم ۵ دقیقه دیگه بیا پایین عزیزم. باشه؟

گفت: باشه سعیدم ... برو من میام.

ده دقیقه بعد:

بیست دقیقه بعد

بیست و پنج دقیقه بعد

کسی نیومد پایین .. داشتم دیوونه می شدم ... چشمهام خیره به آخرین روزنه ای بود که می تونستم از بیرون داخل راهروی سینما رو ببینم .... داشتم داغون می شدم... فقط خدا خدا می کردم که اون فکری که من می کنم نباشه....

سی دقیقه بعد

رفتم دو تا بلیط خریدم و دویدم به سمت سینما گفتم آقا دوتا بلیط برای فیلم« تارزن و تارزان» ....

اون آقا گفت: چرا دو تا بلیط خریدی. شما که یه نفری...

گفتم یکیشم مال خودت فقط به من بده برم.

گفت : بفرما

دویدم سمت بالا و بعد از گذشتن از سد نگهبان که گیر داده بود چرا الان راهت دادن؟ به در سینما رسیدم . در رو باز کردم . تاریک تاریک بود . پرده ای جلوی در آویزون شده بود. پرده رو کنار زدم و دیدم اون مرد جوان با صورتی عرق کرده اومد پشت پرده و گفت: سلام چرا برگشتی؟ گفتم : نیومد اومدم ببینم چی شده .... رفت کنار..... میم رو دیدم ولی جاش عوض شده بود.... اومده بود کمی عقب تر و جایی تاریک تر و کسی هم اصلا اون عقب نبود. نشستم کنارش... با تعجب تمام دیدم صندلی کناری میم گرمه و انگار کسی قبلا اون جا نشسته بوده... ولی این فکر پلید رو از خودم دور کردم... میم رو فرستادم پایین و خودم هم به دنبالش رفتم و کلی هم از اون آقا معذرت خواهی و تشکر کردم...

توی خیابون از میم پرسیدم: چرا انقدر دیر کردی؟

با حالتی بغض آلود گفت: منت چه عوضی ای رو می کشیدیم.

با حالتی پژمرده و داغون پرسیدم: کاری کرد؟ بگو ... دهنشو...... ....... ....... .......

گفت : نتونست بکنه

گفتم : یعنی می خواست کاری بکنه؟

سکوت

دیگه انگار صدای اون همه ماشینو نمی شنیدم... داغون شده بودم... دست خودم نبود.... یک سال از رابطه ی قشنگ و عاشقانه ی ما می گذشت و این اولی دفعه یا دومین دفعه ای بود که با هم اومدیم بیرون...

داشتم روی زمین پهن می شدم... دور خودم می چرخیدم.... ناراحت و عصبانی بودم ..... بیشتر از دست خودم عصبانی بودم ..... آخه چرا انقدر من ساده ام.... خاک بر سرم..... عزیزم داشت از دستم می رفت .... دیگه نتونست به حرفش ادامه بده .... چون حال داغون منو می دید.... دو سه بار خواستم برم تو سینما و درگیر بشم اما جلومو گرفت و نذاشت....

ماشین گرفتیم ....

دو تایی نشستیم جلو .... سرمو آروم گذاشتم رو شونه هاش و بلند بلند گریه می کردم ... هیچ وقت شبیه اون شب گریه نکردم.... من شکست خورده بودم .... میم آروم گفت: سعید جان حالت بده؟

آروم گفتم : خفه شو و حرف نزن.

داغون بودم و دست خودم نبود. سه تا زن اون عقب بودن. بعدا میم بهم گفت: اونا می گفتن که حتما باباش مرده... یا بالاخره یکی از بستگان نزدیکش فوت کرده... بلند بلند گریه می کردم و هوار می زدم ... می گفتم: مرتیکه به من می گه گناه نکن.... کثافت... عوضی .... پدرتو در می آرم.....

رسیدم به پارک عاشقان .... اون رو با همون ماشین که راننده ش هم یه پیرمرد بود فرستادم خونه شون و خودم به کام مرگ می رفتم.... روی پارک عاشقان ولو شده بودم و سنگ های اون پارک رو داخل دهنم می کردم و تو سر خودم می زدم.... نمی تونستم باور کنم اون با میم کاری نکرده باشه... 

همین طور که بلند بلند گریه می کردم مردی نزدیک اومد و پرسید: آقای عزیز می تونم بپرسم چرا گریه می کنی؟ من هم تمام ماجرا رو براش گفتم . اون گفت: اشکالی نداره کاری که نکرده... این حرف مثل پتک بود رو اعصابم . با عصبانیت تمام گفتم بله کاری نکرده ولی اگه من دیر می رسیدم می کرد. گفت: من خودم خبرنگارم . گوش کن فردا به من زنگ بزن تا برات ردیفش کنم . من خودم می کشونمش دادگاه .. کاری می کنم در سینما رو تخته کنن. غصه نخور. من هم که کمی با حرفای اون مرد آروم شده بودم آروم آروم به خونه برگشتم.

ما شکایتی نکردیم و من هم با اون خبرنگار تماس نگرفتم اما .... اما این خاطره بدترین خاطره ای بوده که من تا حالا داشتم . بعد از اون موضوع من و میم دیگه اون رابطه ی همیشگی خودمون رو نداشتیم البته دوست داشتن من ذره ای کم نشده بود ولی نمی دونم چرا میم دیگه اون میم همیشه نبود.

ممنون و متشکرم که خوندید.ادامه دارد...

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق قسمت های بعدی داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت چهارم داستان من و میم بود . قسمت های قبلی در موضوعات وبلاگ و قسمت «درد و دل

عاشقانه» هستش اگه دوس داشتید بخونید. امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید.

 

 



+ نوشته شده در ساعت 15:13 توسط سعید |
دوشنبه 6 آذر1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (3)

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم

همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای

خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

 می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

 

اگه یادتون باشه تا اونجایی گفتم که بالاخره میم بعد از دوهفته زنگ زد

من هم گوشی رو برداشتم 

صدایی با نرمی و ملایمت خاصی گفت: سلام ... سکوت کردم ... گفت: سلام ... آقا سعید؟

گفتم : بله ( وای خدایا باورم نمی شد یعنی خودشه؟) با صدایی که از ترس می لرزید گفتم : بله سلام

گفت: سلام من میم هستم ...

دیگه هیچی نگفت.. من گفتم: بله شناختم حالتون خوبه ؟ خیلی خوشحالم که بالاخره تماس گرفتید ..

گفت: خواهش می کنم ... راستی گفته بودید زنگ بزنم می خواستید به من مطلبی رو بگید.. درسته؟

من یه جورایی از خنده داشتم می مردم به خاطر خالی ای که بسته بودم

 هم از ترس داشتم می مردم که اصلا نمی دونم چرا می ترسیدم؟

 ادامه دادم: بله من می خواستم بگم که.. بگم که.. آره .. راستش..

حالا اون طرف تلفنو در نظر بگیرید...سکوتی که منتظر شنیدن حرف مهم من بود...

بالاخره بعد از کلی من و من کردن گفتم: من حقیقتش گفتم شما تماس بگیرید تا چیزی رو بهتون هدیه

کنم... گفت چی؟ گفتم:می دونید راستش من از شما خوشم اومده و می خوام که باهاتون رابطه داشته

باشم البته رابطه ی سالم ....و کلی راجع به چیزی که فکر میکردم و حسی که نسبت بهش داشتم

باهاش حرف زدم البته به طور کامل حسمو نگفتم نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه تلفنی بود یا شاید

به خاطر اینکه تماس اول بود...

متعجب پرسید: کی؟ چی؟ چرا من؟

گفتم : آخه من که تعیین نکردم کی باشه یا چی باشه من اون روز که شما رو تو پارک دیدم واقعا انگار

یک انسان رو ندیدم شما برای من یه هدیه هستید ..

...سکوت...

تلق

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

تلفن قطع شد

ناراحت بودم و عصبانی ... هی با خودم فکر می کردم که نکنه بد برداشت کرده؟؟؟نکنه بهش برخورده

باشه؟؟؟؟؟ نکنه زیاده روی کردم؟؟؟؟؟ نکنه از دستش بدم؟؟؟؟؟ حالم خیلی بد بود و بعد از ۱۰ دقیقه که

خبری از تلفن نشد دیگه پا شدم و رفتم پارکی که بعدا اسمش شد پارک عاشقان.... بد بهم ریخته بودم

هوا خیلی سرد بود... تقریبا شب شده بود و من تنهایی عجیبی رو حس می کردم.... یه تنهایی... یه

سایه... یه حس پژمرده .... با خودم گفتم: اه... بابا این دخترا هم خیلی بی شعورن(با عرض معذرت) آخه

مگه من چی گفتم ؟ من که کار بدی نکردم ... من یه پیشنهاد دادم .. حالا می تونست لااقل بگه: نه

نمی خوام باهات دوست بشم...

بد شانسی اون موقع ها هنوز  caller id نیومده بود که بدونم شماره ش چنده گرچه اگر می دونستم هم

زنگ نمی زدم... عشق که زوری نمی شه.. میشه؟؟

 شب سختی بود .. خیلی تلخ گذشت...اما قضیه اصلا اون طوری که من فکر میکردم نبود ... اون اتفاقا از

من خیلی هم خوشش اومده بود.. اینا رو فرداش فهمیدم ...

اون گفت: راستش من خیلی می ترسم.... آخه ما تو فامیلمون یه نفرو داریم که خیلی فوضوله...اگه

بفهمه چی؟

من کلی بهش گفتم : نه بابا .. این خبرا نیست.. کم با هم حرف میزنیم... قرار نیست کسی بفهمه..

با اشکی که تو چشمام جمع شده بود (البته اون نمیدید) گفتم:ببینید خانوم میم خواهش می کنم ..

با من بمونید.. من خیلی تنهام... من شما رو واقعا دوست دارم... واقعا.. از پیش من نرید

یادمه که سکوت عجیبی بود... هق هق گریه ی من و سکوت عجیب اون

فکر میکنم ضربه رو از همین جا خوردم ... چون من نباید براش اشک می ریختم .. نباید می گفتم که

بدون اون تنهام... نباید می گفتم که خیلی دوسش دارم ولی دست خودم نبود ... من توی اون سنی که

بودم اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... اون هم ۱۵ سالش بود ولی این کجا و آن کجا؟؟

بعد از اون روز آرزوی نیم ساعت دیدنش رو تو پارک عاشقان داشتم ولی اون دیگه پارک نمی یومد و فقط

ارتباطمون به تلفن ختم می شد ..

 یک سال به همین روال گذشت و من اصلا اون رو ندیدم ... رابطه مون خیلی گرم شده بود.. تقریبا عزیزم

جایگزین شما ...و دوستت دارم جایگزین خداحافظ شده بود...

یه روز بهش پیشنهاد دادم که بیرون بریم و با هم حرف بزنیم گفت: باشه ببینم چی می شه

من اون شب کلی راز و نیاز کردم که خدایا فقط از دور یه دقیقه نگاهش کنم ...

فقط یه دقیقه ...

راه دوری بود و من مجبور بودم با مینی بوس برم ولی اون موقع برای من از دور دیدن اون یه آرزو بود

دیدمش

هوای سردی بود

بهم گفت به بهانه ی دیدن دوستش اومده بیرون و وقت زیادی نداره

گفتم : میم..... تو خدای منی... گفت: نه این حرفا چیه؟

گفتم : نه تو خدای منی.. پس خدای من بمون

گفت : حرفتو پس بگیر ... منم گفتم : باشه ولی بعد از خدا تو رو می پرستم ...

گفت : ممنونم سعید جان

گفتم : میم .... می دونی من دیشب از خدا خواسته بودم فقط بتونم از دور نگاهت کنم و الان نیم

ساعته که دارم برات حرف میزنم و می بینمت ...این برای من خیلی بزرگه ... ممنونم که اومدی ..

به آرومی دست من رو به زیر کاپشنش برد و به اصطلاح دستم رو گرم کرد....

من هم دستش رو بوسیدم ...  

به خونه برگشتم  و رابطه ی ما به همین منوال ادامه داشت تا قضیه ی سینما

 

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت سوم داستان من و میم بود . قسمت های قبلی در موضوعات وبلاگ و قسمت «درد و دل

عاشقانه» هستش اگه دوس داشتید بخونید. امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید.

 

 

 

  

 



+ نوشته شده در ساعت 23:48 توسط سعید |
یکشنبه 16 مهر1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (2)

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود با نام درد و دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و  شما هم

همین طور البته برای خدا ...و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل می کنه در پست بعدی که عنوانش هست:« تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با

خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

میشه...

حالا با این یاد آوری ها بریم سر دردو دل خودم ..... 

 

 

ادامه درد و دل من:

راستشو بخوام بگم از اون به بعد دیگه میم رو ندیدم تا دو هفته بعد تو همون پارک ...

وقتی دوباره دیدمش بازم قلبم شروع کرد به تند تند زدن ... اما این دفعه خودش تنها اومده بود و خبری از

مادر نبود .. منم از خدا خواسته جلو رفتم .. اون روز رو خوب یادمه .. مثل روز اول نبود .. یه کم گرفته بود و

غمگین .. منم کنجکاو شدم و همین طور که بهش نزدیک می شدم می خواستم سوال کنم که چی

شده  ؟؟؟؟؟ اما اون حسابی اعصابش خورد شده بود و راستش منم ادامه ندادم ..

سلام کردم و نشستم بغلش البته منظورم کنارشه

اون اصلا حرف نمی زد و منم یه جورایی نمی دونستم خوب چی بگم //

بلند شد که بره گفتم : " صبر کنید شما نباید برید "

گفت: " چی ؟ "

گفتم : آخه .... هیچی .... یه دقیقه بشینید باهاتون کار دارم ... یه مطلبی هست که باید بگم"

اما من اصلا مطلب خاصی نداشتم که بگم ...

نمی دونم چی شد که گفتم : " راستش خانوم شما خیلی زیبایید و من دختری مثل شما کم دیدم!"

خداییش خوشحالی رو تو چشماش دیدم ...

گفت : " شما؟ "

منم خودم رو کامل معرفی کردم و گفتم که دفعه پیش پیشش نشسته بودم و..

یادش نیومد یا خودش رو زد به اون راه کاری ندارم.. خلاصه این جوری سر صحبتو باز کردم ..

اونجا بود که فهمیدم دو ماه از من بزرگتره و جاتون خالی کلی خندیدم به خودم که چرا من فکر می کردم

اون  تازه یه سال کوچیکتره یا چیزی تو این مایه ها ..

اون به من گفت : " من حرفی ندارم که با شما بزنم  "

ناراحت شدم و کلی فکر کردم تا بالاخره گفتم : " خوب شما قرار نشد با من حرف بزنی که ... من قرار

شد با شما حرف بزنم << درسته؟ "

با تندی گفت: " خوب حرفتون رو بزنید من باید برم "

منم گفتم : "راستش دفعه ی پیش که شما رو دیدم می خواستم بگم اما نشد خانوم.. ولی من می

خواستم اگه بشه با شما حرف بزنم البته اگه مشکلی نداشته باشه از نظر شما ..."

میم پوزخندی زد و گفت :" اشکال که داره "

گفتم : " خوب درسته ولی چه اشکالی داره که با هم حرف بزنیم و....."

خلاصه ش کنم ..

یه یه ساعتی با هم حرف زدیم تا خانوم راضی شدن که حداقل شماره ی ما رو بگیرن و زنگ بزنن ..

البته تا دو هفته بعد کسی به ما زنگ نزد که هیچ ..دیگه حتی تو پار کم کسی نیومد .

بد عصبانی بودم ... خیلی بد .. یادمه عصبانیتمو سر دیوار اتاقم خالی می کردم که هنوزم جاش مونده !

دو هفته بعد تلفن من زنگ خورد . دقیقا ۴:۳۰ روز دوشنبه . البته تاریخ روز رو دقیق یادم نیست ولی فکر

کنم سال ۱۳۷۸ بود و طرف های زمستون او نسال .  

 

دوستای گل من... معذرت می خوام که سرتون رو درد اوردم ولی این مقدمه ها لازم بود تا بتونم درد و دل

راحتی با شما عزیزان داشته باشم .  

اما چون مطالب زیاده هر ماه قسمتی رو می گم . امیدوارم شما هم درد ودل کنید البته اگه درد و دلی

داشته باشید و ما رو لایق بدونید <<<<<



+ نوشته شده در ساعت 1:25 توسط سعید |
جمعه 17 شهریور1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه

این هم یه گل   یه دل  و  یه کاغذ  که منتظره به دست شما   عزیزا   پر

بشه البته  تو قسمت نظرات   «عاشقانه با خدای خودت درد و دل

کن»اولین نفری هم که درد ودل می کنه خودمم  منتظر  درد و  دل شما

عزیزای عاشق هم هستم  ضمنا از این به بعد این قسمت از وبلاگ هر

ماه وجود خواهد داشت البته در صورت  استقبال شما گل  عاشق  

در صورت ارسال نظر و درد و دل هایی که با خدای خود در قسمت نظرات این قسمت انجام

میدید   در قسمتی از این وبلاگ  با عنوان « تقدیم به شما عزیزانی که با خدای خود درد و دل می کنید»

نام شما  آورده خواهد شد و  در روبروی آن جمله ای زیبا درج خواهد شد  امیدوارم با نظراتت منو

خوشحال کنی   دوستتون دارم  عاشقانه   

 

حقیقت اینه که فقط ۱۵ سالم بود این اتفاق برام اتفاق بزرگی بود نمی دونم شاید واسه اینکه خیلی

ساده بودم اسمش میم بود البته اسم کاملش رو نمی گم  دلیلش رو هم نمی دونم  خوب شاید با میم 

راحت ترم  وقتی تو چشماش برای اولین بار نگاه کردم انگار به جز چشمای اون چیزی تو دنیا نبود  خوب

حقیقتا زیبا هم بود یا شاید به چشم من زیبا می اومد  میم نگاهی به من کرد شاید اونم همچین

احساسی راجع به من داشت  نا خودآگاه به سمتش کشیده می شدم  راستش دلم  داش ضعف می

رفت  دوس داشتم یه روز بیاد که به من بگه دوسم داره  دوس داشتم یه روز بیاد که به من بگه سعید

می یای بریم بیرون؟ خوب بچگی بود و هزار سادگی دیگه ... تنها چشمهاش رو می دیدم    می دونی

اون یه انسان نبود  یه .. یه جورایی   یه حس بود  یه حس که  شاید تکرار نشدنی باشه   رفتم و سلام

دادم  اون هم هم سن خودم بود  البته  بعدا فهمیدم که ۲ ماه از خودم بزرگتر بوده و من خبر نداشتم

جونم برات بگه  باورم نمی شد یعنی اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه  اون جواب سلام منو داد  و من

خوشحال  نمی دونستم خوب حالا چه کار کنم؟ اصلا برنامه ریزی نکرده بودم که  بعد از سلام چی ؟؟؟؟

یعنی شاید اصلا فکر نمی کردم  که جوابی بگیرم  بعدا بهم گفت که از این خجالتی بودنم خیلی با

دوستاش به من خندیدن  دنیا برام یه رنگ تازه گرفت  با خودم می گفتم خدایا یعنی می شه  ؟؟؟ 

یعنی  اون به من سلام داد ؟  یعنی   من تونستم با اون دوس بشم ؟  هرچه قدر با خودم کلنجار می

رفتم نمی تونستم باور کنم به خودم می گفتم سر یه ذره جذبه داشته باش  ولی خوب می دونستم که

کار از این حرفا گذشته بود  یه دفعه به خودم که اومدم دیدم پیشش نشستم و اون داره می گه آقا لطفا

از این جا بلند شید الان مادرم می رسه  خواهش می کنم  نمی دونم ولی فکر کردم  یعنی  اون می

تونه منو یه روز دوس داشته باشه   راست بگم  حقیقتا محتاج دوس داشتنش بودم و از طرفی دو س

داشتم  که  دوسم داشته باشه البته بعدا هزار بار به این کار خودم   فحش دادم  ..... ( دوستای من به

علت طولانی بودن مطالب سعی میکنم   هرماه قسمتی رو بنویسم امیدوارم شما هم  درد و دل کنید در

صورت انجام   این   کا  ر هر   روز قسمتی از وبلاگ با نام شما و جمله ای زیبا در رو بروی آن وجود

خواهدداشت  ممنونم  که گوش دادید به درد و دل های این کوچیک عاشق)



+ نوشته شده در ساعت 4:7 توسط سعید |