تبليغاتX
عاشقانه ها
یکشنبه 9 تیر1387 | اعتراض هایم..
می خواستم بنویسم . . . اما !
 

می خواستم بنویسم . . .

می خواستم بنویسم از ۱۵ سالگی ام. وقتی که مشتاقانه صدایت زدم و تو با همان نازی که می گفتی ناز زنانه است من را دچار شکی کردی که هرگز فراموش نکرده ام. که ۱۶ سالگی ام شده بودم یک مرد روانی شکاک. راستی! می خواستم از تو بپرسم که چرا سال اول این قدر شکاک نبودم؟ نمی دانم. شاید تمام دروغ هایی را که گفتی باید فراموش می کردم و من . . . متاسفانه نتوانستم. نتوانستم تا رنگ رژ لب قرمز ضایعی که در آن روز بارانی هنوز روی لبت بود با تمام تلاشی که برای پاک کردنش کرده بودی را فراموش کنم. فراموش کنم که شش ماه تمام مانند خرگوشی ملوس دروغ گفتی و دروغ گفتی که با هیچ کس نیستی و من بالیدم و بالیدم به تو تا آن روز کذایی که خودم دیدمت. نتوانستم فراموش کنم. مرا ببخش.

اما . . .

می خواستم بنویسم برای اینکه یادت بیندازم که قبل از ازدواجمان چند ساعت را جلوی آینه می گذراندی؟ راستی یکبار که تایمر انداختم چیزی غریب به ۱ ساعت شد. ۱ ساعت پشت آینه ایستادی و آرایش کردی تا زیبا شوی. تا کالایی شوی که آن مرد با همان پرادویش و با همان صورت زیبایش تو را از دست من برباید تا دیگر مجبور نباشی تنها برای اینکه جلوی مریم خانوم آبرویت نرود و بهت نگویند ترشیده ای با من ازدواج کنی. می خواستم بنویسم که یک ساعت آرایش می کردی و ۵ دقیقه وقت نمی گذاشتی برای تلفنی حرف زدن با من. نمی دانم چطور مادر خشکه مذهبی ات راضی بود که ساعتها بنشینی و آرایش کنی اما دقیقه ای با من حرف نزنی؟ راستی مادرت نمی خواست یا تو؟ و اگر او نمی خواست چرا آرایش را خواست؟ چرا وارد شدنت به گلد کوئست که ۱ میلیون تومان خرج روی دست مادرت گذاشت را اجازه داد با جمعی از پسران و دختران غریبه و حرف زدنت با من را نگذاشت. راستی تو نخواستی یا مادرت ؟

می خواستم . . .

می خواستم بنویسم از آن روزی که تمام دغدغه ات حرفهای آن مردک پرادو دار بود که با ماشینش پیکان من را پس زد و باعث دوریمان شد. از اینکه می گفتی دوستم داری اما تا خواستگاری می آمد می گفتی پدرم اصرار بر ازدواجم دارد. چه کار کنم؟ و من با اشکهای بی صدایم گفتم هر چه خودت خواستی عزیز. بروی یا نروی دوستت دارم و آخرش هم با کلی ناز و منّت نرفتی تا از آن پس حواسم خوب جمع باشد که تو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کنم رفتنی هستی.

می خواستم بنویسم . . .  

می خواستم بنویسم از اینکه جایت در سربازی خالی بود. زمانی که در آنجا له له می زدم و تو در خانه با من تلفنی حرف می زدی و ۲ سالی که به همین منوال گذشت و برگشتن من و دیدن تو با کس دیگر... و منی که گمان برده بودم تمام این دو سال را انتظار کشیدی که من را ببینی. چرا که تو لطیف بودی. تو جنس مهربان و نیمه ی تکامل من بودی. چرا که دو سال من همه اش به انتظار گذشت. اما می دانم که طاقت نیاورده بودی و دوری من آنقدر عذابت داده بود که برای رفع عذاب دستی بالا زدی و خوب! ... من که پیشنهاد سر کار رفتن را به تو داده بودم. مگر آن آتش نشانی نمی خواستت؟ چرا نرفتی؟ می توانستی حداقل چند وقتی را سر ساختمان کار کنی. آن هم نمی شد؟ هر چه بود بهتر از این بود که بروی با آن مردک پرادو دار مایه دار !!!

می خواستم بنویسم . . .

می خواستم روراست بگویی که چرا پس از جداییمان ، پیش هر کسی که رسیدی حرف معتاد بودن من بود حال آنکه تو بهتر از هر کسی می دانستی که من معتاد نبودم. من حتی سمت دود نرفته بودم. می خواستم اعتراض کنم به ندانستن هایت. به زجر هایم وقتی که باید کوچکترین چیزها را به تو می آموختم و اعتراض کنم به لجبازی هایت، غرورهای نابجا و عشوه های بی هدفت و شاید با هدفت! به این که معلوم نبود سنتی هستی یا مدرن؟ که ادعای این را می کردی که می توانی کار کنی و هر جور دلت خواست لباس بپوشی (مدرن ) و یا اینکه جلوی من لباست را درنیاوری و سکس بی سکس؟ (سنتی) می خواستم اعتراض کنم به سیاست های مدرنت که با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی. به خدا من فکر می کردم این یکی دیگر حیله نیست. می خواستم یادت بیندازم که قصد کرده بودی من را نگاه داری تا عمر آن پسر زیبا به پایان برسد چون تو هم حق داشتی عاشق بشوی. می خواستم اعتراض کنم به اینکه سیاست هایت هیچ فرقی با دروغ نداشتند عزیز

می خواستم اما . . .  

بارها می خواستم بنویسم از اینکه برگشتی و معذرت خواستی و قول دادی که دیگر دروغ نگویی و همیشه با من بمانی چقدر خوشحال شدم. می خواستم بدانی آن روز من فهمیدم وقتی که با من خداحافظی کردی به خانه نرفتی زن.

می خواستم بنویسم از تقلب های روز امتحانت. با همین روسری گرم کننده و عذاب دهنده ات که حداقل انقدر یاد گرفته بودی که هدفن گوشی موبایلت را توی گوشت زیر مقنعه بگذاری و تو بشوی ۱۹ و من آن درس را یکبار دیگر، یک ترم دیگر، باز بخوانم و این نمره ها شده بود عامل پیشرفت تو. هه! درصدهای کنکورت خیره ام کرده بود اما نمی دانستم چرا در دانشگاه تقلب می کردی؟ یادت هست روزی را که خواستی تقلب کنی و من تمام سوالات را بهت رساندم که نگویی نامرد بود؟ جو خوابگاهتان را این روزها بهتر می فهمم. می دانم که هر شب در هم می لولید با دوستانتان و رژ لب و پنکک قسمت می کنید و گله می کنید از پسرهای امروزه و از اینکه فلانی چه جیگریه و خوردنیه و از اینکه فلان پسر رفت و من می خواستم اگر در خوابگاهتان از من حرفی باشد غیبتم نباشد و چه زیبا و به موقع، حجب و حیای بالقوه ات را به فعلیت در می آوردی اما چه زود این دو اسم (نه رسم ) پنهان می شدند در پشت پرده ی زنانگی ات.

می خواستم بنویسم که چرا آزادی را فقط لباس و آرایش و دیه می دانی؟ و باز بنویسم که خواهشم از تو چه بود جز صداقت و راستی ( و گور پدر سکس که نخواستیمش ) ؟ و تو همان ها را هم دریغ کردی که حالا من بشوم روانی و بیمار و تو حتما! مظلوم بزرگ تاریخ. 

می خواستم . . . اما . . .

می خواستم بگویم تو که آن بیرونی ، و لغت هایم دارند با تو حرف می زنند از همین فرصت هایی که داری استفاده کن شاید فردا همین ها را هم از تو بگیرند. فرصت دانشگاه داری پس فقط نرو آن تو. یک چیز هایی هم یاد بگیر تا بعدا غصه ی از دست دادن این ها را نندازی گردن جامعه.

راستی دخترانه را دیدی؟ همین برنامه ی شبکه ی یک را می گویم. تهمینه میلانی میهمانشان بود. طرح پارک هایی که قرار است تنها برای زنها باشد. درست مثل بعضی وبلاگها که فقط برای زنهاست. و مردها را شوت می کنند بیرون که بروید. میلانی دلیل می آورد برای مخالفت با این پارکها که به درد جامعه نمی خورند. مجری برنامه اما هیچ متوجه نبود. میلانی از آثار بلند مدت این جداسازی ها می گفت و مجری برنامه هنوز مشغول حرف خودش بود که شما یک بار بروید و ببینید، حتما نظرتان عوض می شود. باز هم تهمینه ی عزیز می گفت که بله! حرفت را قبول دارم اما بلند مدت همه چیز تفاوت می کند. و آن دخترک گفت : "همین که شما الان روی این صندلی نشسته اید و همین که شما فیلم می سازید پیشرفت است. که در این ۳۰ سال حاصل شده است." و میلانی که بنده ی خدا جوش آورده بود از نفهمی مجری برنامه ، گفت : "پیشرفت را باید در بالا دید نه در پایین. در صدر مملکت چند زن می بینی؟ ". به اینجا که رسیدند مجری برنامه گفت : "بهتره بریم سر موضوع خودمان. یعنی آشپزخانه". عزیزم! می دانی تفاوت مجری و تهمینه میلانی چه بود؟ تفاوت در دید. دید بلند مدت تهمینه و جای روشنی که می خواست برود و دید کوتاه مدت مجری برنامه و ناجایی که قرار نبود برود. میلانی از آثار مخرب جدا سازی گفت. از اینکه همه چیز را جدا کرده ایم و فایده ای نداشته. از اینکه باید فرهنگ سازی کنیم. از اینکه شاید در کوتاه مدت بتوان روسری ها را برداشت اما در بلند مدت همین پارک ها می شود داغی روی دل تهمینه میلانی و زجرش می دهد. می خواستم بگویم که مجری برنامه ، دختر بود. زن بود. ۲۲ یا ۲۳ سالش بود. می خواستم بگویم اما . . .

می خواستم بنویسم از اینکه اگر هدفت را ندانی به قعر چاهی خواهی رفت که اکنون زنان کشورهای آزاد دنیا در آنجا بسر می برند. جایی که باید بنشینی تا یک مرد منی اش را روی صورتت بریزد و تو لذت ببری از اینکه منی آن مرد را می خوری و نمی دانم شاید به آزادی خودت ببالی. از اینکه بشوی آلت دست مردان ، برای اینکه عکست را بگیرند و تو لقب بزگترین فشن دنیا را به خود بگیری و به خودت افتخار کنی. می خواستم بنویسم اما . . .

می خواستم از داستان سازی هایت بنویسم . از داستان سازی های بعد از هر جدایی که اگر یادت باشد من همه ی چیزهای بد روزگار می شدم و تو یک تکه ماه که آن هم پشت پنجره ی زنانگی ماند و پرپر شد. می خواستم بنویسم از دروغ هایت قبل از جدایی. یادت می آید؟ از حسادت هایت و پریود شدن های بی موقعت. از اینکه قانون اینجا همه ی حق زندگی را به تو داد و تمام بار مالی یک زندگی را انداخت گردن من و از مهریه های سنگینت. از این که چرا باید مهریه می دادم وقتی تو به دنبال برابری! همه جا را دور می زنی؟ تمام بار این مسئولیت را به دوش گرفتم تا مهریه ی تو همان تاریخ تولدت باشد که تو خواسته بودی. و اکنون در گوشه ی زندان فقط برای تو می نویسم. حرصم را نخوری بانو! من جایم خوب است. اینجا کلی مرد دیگر هم هستند که جرممان یکیست. یکی به من طعنه می زند که قلبش را مهریه ی تو کرده بود و تو به خاطر نداشتن خانه! از خودت راندیش تا الان با هم در سلول انفرادی مردانه مان سیگار بکشیم و بخندیم بر دیوانگی هامان و بگرییم بر تویی که حالا احتمالا باید دنبال همان مردی باشی که پرادو داشت. می خواستم بنویسم اما...

می خواستم

اما...

اما با خودم می گویم که به هر صورت تو زنی. بگذار همه ی اینها را بگذاریم تقصیر جامعه مرد سالار. احساس می کنم این طوری تو و من هر دو راحت تریم... تو غر را می زنی و من حکمم را می رانم و مانند بچه ای تو را در آغوش می گیرم و آرامت می کنم...

خانم سیمون دوبوار ، جمله ای دارد. بگذار با آن تمام کنم :

« ما زن به دنیا نمی آییم، زن می شویم. »



+ نوشته شده در ساعت 21:57 توسط سعید
دوشنبه 3 تیر1387 | اعتراض هایم..
یک سر و دو گوش ها

 

می دانم که متن پایین ، نتوانسته همه ی درد های هم نسلان من را پوشش بدهد. می دانم که نتوانسته خوب بیان کند تلخی ها را. می دانم که زیاد، کم دارد. می دانم. همه را می دانم و می دانم که شما هم می دانید قدرت قلم من در حدی نیست که جوابگوی تمام نیازهای خواننده باشد. هم نسلان من ببخشند بر من اگر زیادی از طرفشان حرف زدم و اگر این نوشته ها حال و روز آنها نیست. به بزرگی خودتان همه را ببخشید . . .

 

کاش آیندگان بنویسند از نسل انتظار. بنویسند از نسلی که اشکشان دم مشکشان است و مشکشان ته رشکشان و همه چیز از همین رشکشان . بنویسند از نسلی که هر وقت کسی را دید که ناراحت بود ؛ ناراحت شد با اینکه خود، صد باره ناراحت بود. این نسل، فراموش نشدنی است.عذابهایش.دردهایش.راههایش.محدودیت هایش. کارهایش . . . باز هم بگویم؟ و باز بنویسند از همدمان این نسل که به جای بلبل و قناری و کبوتر، شده کلاغ و قورباغه و لاک پشت و ملخ!   

هه! روزگاری از یک سر و دو گوش می ترسیدم که نکند مرا بخورد. عقلی نبود. تمام کابوس هایم شده بود همان یک سر و دو گوش. یک سر و دو گوش قصه های مامان و بابا. همانی که نمی دانم چرا هر وقت کمی با شادمانی راه می رفتم و فریاد می زدم ، می گفتند می آید و می خوردت. تا چیزی را می خواستم حواله ام با یک سر و دو گوش بود. کمی بعد تر، بمباران ها شروع شد. مادرم همیشه سیاه پوشید. برای مرگ عزیزانش و منی که گمان بردم که یک سر و دو گوش، همین عراق بی شعور و صدام عوضی دوران چهار سالگی ام است.  

باز بزرگ تر شدم. کچل شدم. اما نه برای سربازی بلکه برای دبستان. هه! خط کش را می گرفت این ناظم زورگو و می زد. هه! لعنت به او. دبستانم درست مثل یک زورخانه بود با یک بخاری نفتی که وو وویش باز مرا می ترساند. شکل آن بخاری درست مثل همان یک سر و دو گوش بود. چیزی نگذشت که فهمیدم یک سر و دو گوش واقعی در دفتر معلمان منتظر ماست. خط کش را می گرفت و می زد. هر ثلث ، یک چک، خوراکم بود. وقتی که بخاری نفتی کلاسمان از شدت فشار گرما در زمستان، منفجر شد و چند تا از دوستانم زخمی شدند تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش تخیلی دوران بچگی ام چقدر خنده دار بود. یک مرد با دو گوش روی سرش. تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش ، همین بخاری کلاس ما بود. همین مدرسه بود. کمی آنطرف تر از ما کچل ها، دخترانی بودند درست هم سن و سال من، که برای کچل نکردنشان به زور از همان اول ابتدایی مقنعه سرشان کردند و قرآن یادشان می دادند و همه ی آنها الان گوشه ای از این مملکت، اگر خودکشی نکرده باشند، مانده اند و ساخته اند با همه ی این دردها. در دبیرستان، موش آزمایشگاهی بودیم برای انواع روشهای تدریس و آموزش. نظام قدیم. نظام جدید. نظام جدید و پیش دانشاهی. نظام ترمی. نظام سالی واحدی. کنکور.     

تا مدت ها آهنگ های پیروزی انقلاب را کردند توی مخمان و با آن ها تازه شدیم. اما کمی بعد تر، تمام آن آهنگ ها شدند پتکی بر سرمان. زهری به کاممان. عاشقیمان ترس از کمیته بود و ترس از همان یک سر و دو گوش. همان فاشیستی که حالا دیگر او هم بزرگ شده. قلدر شده. پدر سگ، قلچماق شده. ادعای مالکیت می کند. می خواهد حکم براند.

تازه داشتیم با خاتمی جان می گرفتیم و تازه داشتیم کمی رها می شدیم و رها می کردیم این دل لامصب را که یک هو این بز اخفش نمی دانم از کدامین گوری بلند شد تا هر چه داریم بریسد و هر چه جمع کردیم بپاشد تا باز برگردیم به همان یک سر و دو گوش من، که حالا دیگر لباس سبز می پوشد، کلاه کجی بر سر می گذارد و نوع ماده اش با چادر مشکی، آن دو چشم ترشیده اش که مثل چشمان هرزه ی یک پیرزن خرافاتی کلنگ مذهب است را بیرون می اندازد و می شود یک چادر و یک دماغ ، که ای کاش دماغش بماند زیر تریلی و له شود. آن یکی معلوم نیست از کدامین جهنم دره ای سر بیرون آورده که لهجه اش هنوز مال دهات های دور شهر های دور افتاده ی ایران است. چه می خواهند از جان ما این یک سر و دوگوش ها؟ بروند گم شوند دیگر. کسانی که تا دیروز تاپاله های الاغان دهات ها را جمع می کردند و می فروختند حالا شده اند اسب سوار. گویا اسب، دیگر سیرشان نمی کند می خواهند آدم سواری کنند.

مدتها گذشت تا فهمیدم یک سر و دو گوش ها پس از دوران کودکی، نرفتند. تا بفهمم که یک سر و دو گوش ها دروغ نبودند. آنها هستند. یک سر و دوگوش ها، پَست می شوند. رذل می شوند. دله می شوند. نا ندارم. خودتان کوچه بازاری اش کنید این فحاشی ها را. 

بنویسند آیندگان ! بنویسند از نسل من. از نسل یک سر و دوگوش ها . از نسل آدم فضایی ها. از نسلی که حتی اجازه نداشت یک راه را انتخاب کند. و بدانند که نسل ما نیز عاشق شد. عاشق شد و فریاد عشق سر داد اما چه عشقی؟ ما عذاب هایمان را به عشق معنی کردیم و اگر نه کدامین ابلهی عاشقی را صحبت از پشت تلفن می داند و ترس از پدر و مادر و جامعه برای پاکی و صداقت عاشقانه؟ نسل جاده صاف کن ها، که تا مدت ها اصلاح ریش و سبیلشان با تیغ، بی حرمتی بود. ابرو صاف کردنشان بی حرمتی بود. مانتو پوشیدنشان بی عفتی بود. موهایشان زیادی بود. گل رد و بدل کردنشان غیر قانونی بود. نسلی که سر در گم بود بین انتخاب شاملو و شریعتی. شریعتی و مصدق. مصدق و خاتمی. خاتمی و معین. معین و احمدی نژاد. احمدی نژاد و ای بابا!. . .هر کسی که فریاد می زد آزادی، همه می گفتند: به به. نسلی که نفهمید کی کودک بود ؟ کی بالغ شد؟ کی جوان شد؟ و در چه زمان پیر شد و کی مرد؟ نسلی که تکرار مکرر مرگ، تنها ولگرد مغزش بود. نسل فاق. نسل تبرج. نسل خود آزاری. نسل "هر چه بگویم کم گفته ام". آه! نسل شب بیداران. نسل آه . نسلی که به دنبال بهانه ای برای شادی از این سو تا هر سویی را می رفت و بعد که چیزی گیر نمی آورد برمی گشت به خودش. به واقعیتش و بعد دو باره اشک ها پل پیوندی می شدند برای آرمیدن در خودی که جز پوچی و اعتراض خفته، چیزی نبود. حالا همه ی هم نسلیان من ، به نوعی سیاه پوشند. سیاه امید و سیاه آینده و سیاه جامه اند.

عادت کرده ایم . غصه ی این نسل را نخورید که عادت دارد به سیاه پوشی. به گریه و به بت پرستی. بالاخره باید چیزی را پرستید و وقتی خدایی نیست باید بت پرستید. و ما پرستیدیم . امید ، بهتر می داند. اگر رویتان به او افتاد بپرسید.



+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط سعید
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 | اعتراض هایم..
وقتی عاشقانه ها پست مدرن می شود...
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

حساب بانکی! ماشین مشکی ،

ازدواج شکل یه زن چاقه

دس پخت عالی جهیزیه کامه ( ل )

خانواده یعنی چن تا بچه ی لوس

آخر هفته ، جاده ی چالوس

عشق یعنی دختر ِ شریکِ بابا

عروسی که کردی، سهمتو وردا ( ر )

اینه معنی روزمرگی ... گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

موفقیت یعنی قبولی تو کنکو ( ر )

رفتن به کانادا با رشوه و پو ( ل )

معروفیت یعنی یه عکس و امضا

از مهران مدیری رضای گلزا ( ر )

اخبار یعنی نشریه ی زرد

شادمهر فرار کرد ، هدیه شوهر کرد

پول یعنی فلسفه ی وجودی

اگه داری هستی اگه نداری هیچ وقت نبودی

اینه معنی روزمرگی... گم شدیم تو کوره راه زندگی...

تفریح یعنی سریال بی مزه

فوتبال دیمی ، ساندویچ بد مزه

مشغولیت یعنی ماشین سواری

شهرک به بالا، جردن به پایی ( ن )

شخصیت یعنی گوشی موبایلت

آدرس خونت یا مارک رو شلوارت

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی؟

امان از روزمرگی...

یه شعر از گروه دوست داشتنی کیوسک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در زمانه ی من اجتماعم از خودشان خجالتی اند. مردم زمانه ام می گویند، می خندند، می گریند، می لبند، می آغوشند، می عشقند، می سکسند و در همان حال می نگویند، می نخندند، می نگریند، می نلبند، می نعشقند، می نسکسند. مردم زمانه ام دروغ را می محترمند و می گو نمی محترمند. یکدیگر را می فریبند تا می لحظه خندند. مردم زمانه ی من می لحظه زندگیند. برای زیبایی نقابهایشان همدیگر را می بزرگند . دختران زمان من میلوسند. پسران می نازکشند. و مردم می نه آگاهند. کشورم می یادد به آنها که این گونه باشند. مردم زمانه ی من، سریال می رفتارند. مردم، اینجا می صبحند شب را. می خندند من را. می فریبند دل های ساده را. می توجیهند خود را. می پرستند بت را. می پوشند کت را. می خرند مُد را. می دهند پُز را. می نقاشیند صورت را. می فراموشند سیرت را. می گوشند حیلت را. می نقبولند حقیقت را. می پشت سرگذارند انسانیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را. می تهی اند مغزیت را...  

و من می نگاهم این فرو افت شخصیت زمانه را..  

به هر صورت مردم زمانه ی من همینن. می خوای بخوا.. نمی خوای می خوایمونیمت...    



+ نوشته شده در ساعت 2:54 توسط سعید
پنجشنبه 22 فروردین1387 | اعتراض هایم..
تالاپ (به یک دوست؟)

 

همیشه در همیشه مانده ام. شاید گاهی وقتها در صدایی که به اندازه یک تالاپ قطره درحین سقوط به آب، زودگذر بود، غرق می شدم. شاد می ماندم. به خاطر می سپردم. من دوست داشتم. دوستانم را. خداکند که معنای دوستی عوض نشده باشد.

همیشه خودم مانده ام. درست می گفتی. آن که باید معبد دوستی را ترک می گفت من بودم. جرمم چه بود؟ راست گفتن. یک کلام بگو. انسانیت.

رفتم. حالا تو ماندی و هزاران هزار دوست عزیز. یکی رفت. یکی دروغ. یکی هم مثل تو . این یا آن چه فرق می کند. مهم، معنای دوستی است. این طور نیست؟

دیگر توانم نیست. خواهری یافتی. خوشحالم. مطمئنم که خواهرت کجا و من کجا. به هر صورت او دختر است و رابطه ی با هم جنس، آزاد. درست مثل پرنده. درست مثل فکر پسرکی که شبها تا سحر بیدار است. و درست مثل ساعت صفر. 

همیشه در هیچ سروده ام.  

بی کلام شعری برای تو. دوست قدیمی! تقصیر از تو نیست. این را تو خوب می دانی. وصف نیز، تنها وصف تو نیست. وصف دوستی است. وصف حوّل حالنایی است که می گفتی. این تنها کاری بود که از کیبورد من بر می آمد. تو زیبا می نویسی . قلمم توان مقابله با دستان هنرمند تو را ندارند. هدف، احترام به دوست بودن است. هدف، جلوگیری از تغییر واژه ی دوستی است. واژه ها را زمان معنا می کند. زمان از بین می برد. زمان بوجود میاورد. پس دوستی را تنها برای میل خودت تعبیر نکن. تفسیر هم نکن. توجیه هم نکن.

آخ اگر بدانی که در این بلاگفای لجام گسیخته ای که روزانه هزاران هزار نویسنده اضافه می کند و مثل خود را کم می توانی بیابی، چقدر گشتم تا کسی را پیدا کنم که از فروغ می نویسد. از زن. از عشق. و طرز تفکری نزدیک به من. جرمم این بود که پیمانه ی عشق نریختم؟ باید چه می کردم تا پسری که مدتها بعد از من پیمانه ی دوستی ریخت حرمت دوستی گذشته ی ما را له کند؟ حقش چه بود؟ عشق؟ حقش را از آنجا آورده بود که پیمان ازدواج ریخت؟ یا حقش را از اینجا گرفت که تو...زن ایرانی بودی؟ من به هم خوابگی با تو فکر نکرده بودم. جرمم این بود؟ یک کلام از ازدواج نگفته بودم. جرمم این بود؟ جرمم پسر بودن بود یا وبلاگ نویسی؟

حالا کوچکم. می بینی؟ 

تو شاعری و من، هنوز شاعر نشده ام. روی صحبتم تنها با تو نیست عزیز گذشته. رویم به رویه ی خودخواه من است. خوب! باید پذیرفت. اشکال ندارد که کمی با دنیا آشناتر شوم. تو دیگر فرق کرده ای. این خاصیت آدمیست. راست بگوید حذف می شود. دروغ بگوید می ماند. این خاصیت آدمیست؟ پس اصلیت آدمی کجاست؟ کوتاه بگویم. زمان از آن توست دوست قدیمی. نامه می خواهی تصورش کن یا قدردانی از دوستی مرده ی گذشته. تو مختاری گرچه می گویی این اختیار را از تو گرفتند. حالا صمیمی ترین دوستت را ببوس.

بس است. زیادی دلت به حالم سوخت.

همیشه همه نازها برای من بودند. عادت کردم به این اخلاق دخترها. بعد از سعید همه ی عکس ها رد و بدل می شد. همه برمی گشتند. همه خواهریشان برملا می شد. همه به هم برخورد می کردند. همه عاشق می شدند. رازی که سعید نباید فاش می کرد فاش می شد. راست بگویم. نمی دانم چه اصراری دارم برای راست گفتن. چند بار باید ضربه بخورد آدمی که بفهمد نباید راست بگوید. دورادور نگاهت می کنم اگر اجازه داشته باشم. اگر هم نداشته باشم که .... خوب .... می بندم چشمانم را. اصلا کس دیگری را نگاه خواهم کرد.

غزل که قحط نیست آدم . هست؟

آدم که قحط نیست غزل . نیست؟

بگو

آدم

قحط

نیست؟



+ نوشته شده در ساعت 1:39 توسط سعید
یکشنبه 27 آبان1386 | اعتراض هایم..
در دانشگاه ما

 

روزها به سختی می گذرد .اما خورشید هنوز غروب می کند. تاریک تر که می شود دانشگاه ما برقی دارد که از آن استفاده می کند تا نور بیندازد بر تاریکی دل دانشگاه. هنوز چندین لامپ وجود دارد. چرا که لامپ هایمان را نو کرده اند.  

خدا را شکر!

در دانشگاه ما لامپ ها روشن می کنند محیط سرد دانشگاه را . در دانشگاه ما هنوز دختران ، راه می روند . آنها می خندند. خوشحال نیستند اما می خندند. در دانشگاه ما عشق نیست اما زنی است که حقوق می گیرد از بابت راه رفتن . پاچه ی شلوار را می گویم. در دانشگاه ما بالاتر از آنجا که نباید باشد نیست. روسری ها کمی عقبند اما سر آن زن بالاست . بچه ها خو گرفته اند به او.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه چیز سر جاییست که رئیسمان می خواهد . پاچه ی شلوار ها درست در تقاطع جوراب ها و کفش هاست. در دانشگاه ما دختران ، مو دارند هنوز. آنها روسریشان را کمی عقب می دهند تا ثابت کنند که هنوز مو دارند. موهایشان رنگیست.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه مرده اند . اینجا شوق در قبرها نهفته است. قبر های دلی را می گویم. اینجا عشق مرده است. من اما هنوز می بینم. چشمهایم کم سو شده اند اما می بینم که همه خاموشند . دلهاشان طوفانی نیست اما منتظرند. منتظر پسرک یا دخترکی دانشجو که از راه برسد تا زیر نور خورشید یا لامپ های دانشکده ببینند او را . آنها هنوز می بینند هم را.

خدا را شکر! 

در دانشگاه ما همه جزوه می نویسند . می نویسند تا عقب نمانند اما اگر عقب ماندند نیز مشکلی نیست. می پرسند . اوستاد نیز تکرار می کند جزوه هایش را. و اگر باز هم اوستاد نگفت که چه گفت مشکلی نیست. آخر ترم ، همه ، جزوه ها را کپی می کنند . هنوز دستگاه کپی هست در دانشگاه ما.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما انجمن اسلامیمان هنوز درش باز است. آنها استقبال می کنند از بسیجیان دانشکده مان. برادر دبیر انجمنمان را گرفته اند اما او نمی نویسد چیزی را تا خدای نکرده تعریف از خود و تبلیغ نباشد. در اینجا از در که وارد می شوی گلهاییست در سر راهت ( آه ...چقدر این گلها پژمرده اند ). و پس از آن بر می خوری به آن زن محجبه که اگر دختر باشی می گوید : "موهایت را درست کن." در اینجا پس از آن گل ها و زن محجبه ی چشم درشتِ حافظِ موازینِ مردانش ، دو نیمکت را می بینی. هنوز می شود روی آنها نشست.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما همه فراری اند از کلاس درس و اوستاد و سلام . اینجا هیچ انسانی انگار نیست. اما جسد هایی هست که در پی حفظ کتاب های قطوری هستند که اوستاد حذف کرده برخی از مباحثش را . داخل سالن که می شوی مکان سرد و تاریک بزرگی است که نامش آمفی تئاتر است. در آنجا قبلا فیلم سینمایی می گذاشتند برایمان . سوسن شریعتی می آمد . حرف می زد .  می خندیدیم . اما مهم نیست . اینجا حیاطمان آسفالت شده است.

خدا را شکر!

در دانشگاه ما غربتی است که جسدها در آن سخت خو گرفته اند به ندیدن و فراموش کردن. اما هنوز تابلویی بزرگ است در کنار در بسیج که رویش نوشته است  : " ثبت نام برای ازدواج دانشجویی"

در اینجا همه چیز نو شده است. گل کاشته اند برایمان . گل ها بو دارند هنوز . در اینجا هنوز پسرکانی هستند که توپی مظلوم را از این طرف تور به آن سمت هدایت می کنند . اسم بازیشان والی بال است. آنها می خندند. و ساعد خود را بر زیر توپ می گیرند تا اعتماد به نفسشان دوبرابر شود. اما آیا کسی هست که بگوید صفر ضربدر دو می شود دو ؟ برایمان سالن ورزش کوچکی ساخته اند . اینجا از ساعتی مال ماست و از ساعتی مال خواهران . هیچ کس نیست بپرسد خواهران را چرا از برادران جدا می کنید ؟ لااقل بنویسید خانم ها یا بانوان تا ابلهی مانند من احساس نکند شما فقط بازی می کنید با واژه ها.

کتابخانه مان نیز جداست. خیالمان راحت شد که سکس نمی کنیم در کتابخانه. خیال خوهرانمان نیز راحت تر شده است. آنها می توانند زین پس درباره ی رژ لبهایشان بگویند در کتابخانه . آنها روسریشان را برمی دارند در کتابخانه . اما با همه ی این ها ؛

هنوز اسم دانشگاه ما علامه طباطبایی است.

خدا

را

شکر ! ! !



+ نوشته شده در ساعت 0:27 توسط سعید
دوشنبه 21 آبان1386 | اعتراض هایم..
منم و یه کوره راه ناگزیر...

 

شادمهر عقیلی

نمی خواهم مثل همیشه و به صورت کلیشه ای بنویسم متولد سال فلان . نام پدر : فلان.   نه ! بحث این نیست که شادمهر پسر کیست . بحث این نیست که شادمهر فرزند چه سالی است.

شادمهر شاید به نوعی از اولین افرادی بود که پاپ را در ایران ( پس از انقلاب ) سر و سامان داد و آلبوم مسافرش را به بازار فرستاد. کسی نمی تواند منکر این موضوع شود که شادمهر اگر خواننده ی جهانی نیست ولی آهنگساز بزرگی است. آن طور که من شنیدم او در سن ۱۰ سالگی گیتار می زد . در ۱۴ سالگی ویولون را ساز اختصاصی خود می کند و در حدود سن بیست سالگی اولین آلبوم را با نام مسافر و با آهنگسازی و خوانندگی خودش به بازار می دهد. 

اما چندی بعد او واقعا مسافر شد. سفری با هزار آمال ، آرزو و هزار پل شکسته ی پشت سر. دوست دارم لحظه ای خود را جای او بگذارید تا بدانید شکستن تمام پل های پشت سر یعنی برگشت ناپذیری به وطن و بدانید این یعنی چه؟ می خواهم به این فکر کنید.

گرچه می دانم دوست ندارید فکر کنید . اصلا فکر کردن چیز بدی است . سعی کنید زیاد فکر نکنید . اما در این مورد فکر کنید. من الان تقریبا ۲ سال است که می خواهم از این خراب آبادی که بوی گند احمدی نژاد را گرفته بروم. اما به راستی اگر پولش را هم در اختیار داشتم با شرایطی که شادمهر داشت حاضر بودم بروم؟

یعنی آدم برود از وطنش و با خود بگوید : " هیچ گاه نمی توانم بار دیگر آرامگاه حافظ را ببینم. هیچ گاه دیگر نمی توانم مادرم را ببینم. خانواده ام. فامیلم. هیچ گاه نمی توانم به زیارت امام رضا بروم. و هیچ گاه دیگر نمی توانم در خیابان ها قدم بزنم در حالی که دو نفر مشغول صحبت به زبان فارسی هستند. "

سخت است.

شادمهر همه ی اینها را در ذهن خود مرور کرد و تحمل ؛ تا خودش باشد. نه نقاب . نه چادر .  دیدید چقدر این جمله در ذهنمان جولان می دهد که «جامعه بد است ولی خوب من که کاری نمی توانم بکنم»؟؟ به راستی خود شمایی که این مطلب را می خوانی چند بار شده به جای فرار از فکر کردن به مشکلات ایران ، چند بار شده به جای گفتن جمله ی منحوس « مگر من چه می توانم بکنم » -که آدم فکر می کند اگر می توانستی قطعا حکومت را ساقط می کردی - ، چد بار شده به جای این سخنان کریه ، راهی برای اعتراض به وضع موجود پیدا کنی؟  

حالا نگاه کنید که در همان زمان در فیلمی به نام پر پرواز ، شادمهر چگونه خودش را داد می زند و می گوید : " پر پرواز منو ازم نگیر..."

باز هم نگاه کنید .اما این بار نه به آنجایی که الان شادمهر می خوانَد به افرادی که الان مجوز می گیرند نگاه کنید . از آن جمله اند  بنیامین که در معروف ترین آهنگ خود می گوید : " گلدون خونه پونه شونه نمی خوای نمیای نمیای ."  این گلدون قرضی و این پونه ی مالیدنی را کاری ندارم اما چرا شادمهر نمی توانست از لیلا بگوید حال آنکه لیلا هر چه بود از بعضی گلدون ها و پونه ها و شونه ها و آینه ها بدتر نبود . بود؟ شادمهر به خاطر مردانگیش از ایران خداحافظی می کند تا خود را فراموش نکند. مگر شادمهر عقیلی چه می خواست غیر از پر پرواز را ؟



+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط سعید
دوشنبه 30 مهر1386 | اعتراض هایم..
آزادشان کن.
 

و همانا پروردگار تو گفت :

يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ

اى اهل كتاب‏! چرا حق را با باطل شبیه مى‏كنيد [تا ديگران نفهمند و گمراه شوند]، و حقيقت را پوشيده مى‏داريد در حالى كه مى‏دانيد؟!  ( آیه ۷۱ سوره ی آل عمران )

 

آزاد کن احمد قصابان را .

آزاد کن احسان منصوری را .

آزاد کن مجید توکلی را .

آزاد کن فرزاد کمانگر را.

آزاد کن روناک صفارزاده را.

آزاد کن عمادالدین باقی را .

آزاد کن هادی قابل را .

آزاد کن منصور اسانلو را .

نگذار ادامه بدهم .

اگر این دستگیری ها ادامه یابد روزی وبلاگ نویس دیگری خواهد گفت :

آزاد کن سعید شکارچی را .

با تو ام ...

و بدان و آگاه باش روزی خواهد رسید که ملتمسانه فریاد برآری :

حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ

[آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى‏دهند] تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى‏گويد: (پروردگار من‏! مرا بازگردانيد! ( آیه ی ۹۹ سوره مومنون )

 

وَقَالَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ...

پيروان مى‏گويند: كاش بار ديگر به دنيا برمى‏گشتيم‏ تا از آنها بیزاری جوییم ...   ( آیه ی ۱۶۷ سوره ی بقره )

 

رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ

[می گویند:] پروردگارا! ما را از اين [دوزخ‏] بيرون آر، اگر بار ديگر تكرار كرديم قطعاً ستمگريم ( آیه ی ۱۰۷ سوره مومنون)

 

روناک صفارزاده از فعالان حقوق زنان اکنون چندین روز است که در زندان به سر می برد        عمادالدین باقی از فعالان اصلاح طلب چندین روز است که در زندان به سر می برد

حجت الاسلام هادی قابل از دگر اندیشان دینی چندین روز است که در زندان به سر می برد       فرزاد کمانگر از معلمانی است که هم اکنون چند وقتی است در زندان به سر می برد

 

              منصور اسانلو از فعالان سندیکای کارگری چند روزی است در زندان به سر می برد


 

‏۱- علي اكبر باغاني، رئيس كانون صنفي معلمان، محكوم به ۵ سال حبس تعليقي‏
‏۲- نورالله اکبري، محكوم به ۵ سال حبس تعليقي
‏۳- محمود بهشتي، محكوم به ۴ سال حبس تعليقي
‏۴- حميد پوروثوقي، محكوم به ۴ سال حبس تعليقي
‏۵- محمدتقي فلاحي، محكوم به ۴ سال حبس تعليقي
‏۶- علي‌اصغرمنتجبي، محكوم به ۴ سال حبس تعليقي
‏۷- كريم قشقاوي، محكوم به ۳ سال حبس تعليقي
‏۸- محمدرضا رضايي، محكوم به ۳ سال حبس تعليقي
‏۹- عليرضا اكبري نبي، محكوم به ۲ سال حبس تعليقي
‏۱۰- رسول بداقي، محكوم به ۲ سال حبس تعليقي
‏۱۱- عليرضا هاشمي، دبيركل سازمان معلمان، محكوم به ۳ سال حبس تعزيري‏
‏۱2- محمدداوري، محكوم به ۵ سال حبس تعزيري (قابل تبديل به جريمه نقدي ۵۰ ميليون ريال)‏

‏۱۳- هادي لطفي، محكوم به ۴ ماه حبس كه به مدت ۳ سال تعليق شده است (قابل خريد به مبلغ ۱۰ ميليون ريال)‏
‏۱۴- حسن رجبي، محكوم به ۴ ماه حبس كه به مدت 3 سال تعليق شده است (قابل خريد به مبلغ ۱۰ميليون ريال) و ‏همچنين محروم از احراز هرگونه پست ستادي براي مدت ۴ سال

‏۱۵- ايرج توبيهاي نجف‌آبادي، محكوم به كاهش يك گروه شغلي براي مدت ۲ سال (حكم قابل واخواهي است)

۱۶- مهندس خواستار، محكوم به بازنشستگي زودهنگام باكاهش يک گروه شغلي (به حكم هيات بدوي)

 

 

و اینک ۲۵۰ تن از دانشجویان نامه ای را به سازمان ملل متحد نوشتند که حاوی مطالبی از کشتار و شکنجه و ورود برخی سپاهیان به دانشگاه به عنوان استاد و سایر سمت ها ، می باشد و خواستار ایست کامل این ننگ شده اند . اسامی این دانشجویان در زیر آمده است : ( برخی دانشجویان خارج از کشور و یا فعالین حقوق بشر می باشند )

اسامي کامل امضا کنندگان نامه به دبيرکل سازمان ملل:‏

مرتضي کامرانيان – دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف
کاظم نيستاني – دانشجوي دانشگاه تهران‏
محمد رضا باباوند – دانشجوي دانشگاه صنعتي اميرکبير
مهستي چيره – دانشجوي دانشگاه شهيد باهنر کرمان
اميرعباس يعقوبي – دانشجوي دانشگاه علامه طباطبايي
رمضان فارسي - دانشجوي دانشگاه تهران‏
فريبا لامع – دانشجوي دانشگاه سهند‏
صمد بنيادي – دانشجوي دانشگاه بابلسر‏
تارا غلامي – دانشجوي دانشگاه شهيد صدوقي يزد
غلامرضا صادقي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه علوم پزشکي ايران
شهاب سلامتيان – دانشجوي دانشگاه کيش
شاهد شاملو – دانشجوي دانشگاه علم و صنعت تهران‏
محسن ميرهاشمي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه تهران‏
جواد کاظمي – دانشجوي دانشگاه خواجه نصير الدين طوسي
هدا ضرابي – دانشجوي دانشگاه علم و صنعت تهران‏
بهادر صالحي – دانشجوي دانشگاه خليج فارس
بابک افشاري – دانشجوي دکترا، دانشگاه علوم پزشکي ايران
آرش آزاد – دانشجوي دانشگاه مشهد‏
مهشاد بني اعتماد – دانشجوي دکترا، دانشگاه تربيت مدرس تهران
نازنين مشيري – دانشجوي دکترا، دانشگاه تربيت مدرس تهران
مژگان برزگر – دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي تهران‏
مسيحا ملک محمدي – دانشجوي دانشگاه تهران‏
عليرضا قادري – دانشجوي دانشگاه آزاد تهران‏
غلامعباس وردي نژاد – دانشجوي دکترا دانشگاه شيراز
تيمور شاه قلي – دانشجوي دانشگاه صنعتي سهند تبريز
مسلم ابراهيم زاده – دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي
نازنين محمدي نسب – دانشجوي دانشگاه يزد
نغمه فلاحت پيشه – دانشجوي دانشگاه کرمان‏
صمد ابراهيم نژاد – دانشجوي دانشگاه صنعتي اميرکبير
فريبا ظرفچي – دانشجوي دانشگاه آزاد تهران شمال‏
شيلر ممداني – دانشجوي دانشگاه مهاباد‏
گلمراد بينياني – دانشجوي دانشگاه بوشهر‏
زيبا تيموري – دانشجوي دانشگاه جامع‏
محمد حسين اسلامي – دانشجوي دانشگاه صنعتي علم و صنعت‏
نيما حسيني راد – دانشجوي دانشگاه علامه طباطبايي
چيستا جهانگيري – دانشجوي دکترا، دانشگاه پلي تکنيک تهران
خديجه مظاهري- دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي (تهران مرکز‎)‎
اميرعباس لواساني – دانشجوي دانشگاه علوم پزشگي شهيد بهشتي
يلدا خداياري – دانشجوي دکترا، دانشگاه تربيت مدرس تهران
مهرو ملالي - دانشجوي دانشگاه آزاد تهران مرکزي
مسعود مجيري - دانشجوي دکترا، دانشگاه علوم پزشکي اصفهان
احمدرضا نامدار - دانشجوي دانشگاه تهران‏
ناهيد عبدالهي راد – دانشجوي دانشگاه علم و صنعت تهران‏
غلامرضا متين پارسا – دانشجوي دانشگاه علوم اجتماعي مسکو‏
سامان دادمان – دانشجوي دانشگاه يو سي ال آمريکا
مهدي وزيري – دانشجوي دانشگاه بيولوژي آلمان‏
طاهره خرم – دانشجوي دکترا ، دانشگاه هومبولد برلين
محمد ميرزابيگي – دانشجوي دانشگاه پونه هند‏
بهار خاتمي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه پزشکي رم‏
احمدرضا موتمن- دانشجوي دانشگاه لاوال کانادا‏
ميثم ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه بگاملوس اوکراين
هاله بهرامي – دانشجوي دانشگاه نيويورک
اميرحسين نادران – دانشجوي دانشگاه بنگلور هندوستان‏
بهرام گودرزي – دانشجوي دانشگاه قاضي ترکيه
محسن ميرباقري – دانشجوي دانشگاه تکنيکي استانبول‏
نادرعابدزاده – دانشجوي دانشگاه دکوز ايلول
مجيد رستمي – دانشجوي دانشگاه استانبول‏
مارال ليواني – دانشجوي دانشگاه حاجت تپه
معصومه حسيني – دانشجوي دانشگاه سامسون ترکيه
نويد رستمي – دانشجوي کالج اسپرينگ هيل آمريکا
مهرداد روحاني – دانشجوي دانشگاه مريلند
ژاکلين رادمهر – دانشجوي دانشگاه فرايه برلين
نازي صبا – دانشجوي دانشگاه واترلو آمريکا
مراد مير باقري – دانشجوي دانشگاه تکنيکي استانبول‏
ملک پاشا بهادري – دانشجوي دانشگاه چانکايا ترکيه
سيد بهرام موسوي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه پاريس
نغمه ابتکار – دانشجوي دکترا ، دانشگاه علوم سياسي رم‏
بهادر کريمي – دانشجو دکترا ، دانشگاه ام. آي.تي آمريکا
سجاد نيکخواه – دانشجوي دانشگاه کلمبيا
آيدين قره اوغلو – دانشجوي دکترا ،دانشگاه فاتيح ترکيه
کامبيز شجاعي نژاد – دانشجوي دانشگاه کلمبيا
مهدي تاجيک – دانشجوي دانشگاه کاليفرنياي جنوبي
نازيلا فتحي – دانشجوي دکترا، دانشگاه واترلو کانادا‏
محمد ميرشاهي – دانشجوي دانشگاه پونه هند‏
نسرين پورکريمي – دانشجوي کالج اسپرينگ هيل آمريکا
ايرج نگاران – دانشجوي دکترا، دانشگاه قاضي ترکيه
فرهاد صالحي – دانشجوي دانشگاه سايمون فريزر کانادا
شيوا مقدم – دانشجوي ايران شناسي – برلين
عبدالمجيد حقي - دانشجوي دکترا ، دانشگاه تکنولوژي لاپن رانتا فنلاند‏
مريم غلامي- دانشجوي دکترا، موسسه سلطنتي تکنولوژي سوئد‏
عبدالله حياتي – دانشجوي دانشگاه اگه ترکيه
محمود ابراهيمي – دانشجوي دکترا، دانشگاه استانبول‏
رامين جهانگير خاني – دانشجوي دانشگاه سامسون ترکيه
نازي آذرنيا – دانشجوي دانشگاه استنفورد‏
مصطفي اسلامي – دانشجوي دانشگاه هاروارد‏
آرام ديل مقاني – دانشجوي دانشگاه يو سي ال آمريکا
نسترن موسويان – دانشجوي موسسه علوم و تحقيقات خاک برزيل
سميه رازگرداني – دانشجوي دانشگاه بيلکنت ترکيه
هاله ملاشريفي – دانشجوي دکترا، دانشگاه زمين شناسي توکيو
محبوبه گلمرادي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه پونه هند‏
محسن گل محمدي – دانشجوي دانشگاه هوا فضا استراليا
آيدين اعتماد راد – دانشجوي دانشگاه پاريس
محبوبه واشقاني – دانشجوي دکترا ، دانشگاه تکنيکي خاورميانه
مريم رادش – دانشجوي دانشگاه هوادريا مالزي
بهرام پايا – دانشجوي موسسه تخصصي ماتسوشيتا توکيو
بابک صفاري نژاد – دانشجو دکترا ، دانشگاه هاروارد
محسن عطاران – دانشجوي دانشگاه آمريکن فورد شارجه
کامران سرابان – دانشجوي دانشگاه آک دنيز ترکيه
ماژان سهرابيان – دانشجوي دانشگاه صنعتي بروکسل‏
سهيلا منظوريان – استاد کالج ال سي اي لندن‏
پويا حيدرزاده – دانشجوي دانشگاه بنتو بلاروس‏
محسن چاووشيان – دانشجوي دانشگاه بيلکنت ترکيه
غلامرضا بختيار – دانشجوي دکترا ، دانشگاه کاليفرنياي جنوبي
مسعود پارسايي – دانشجوي دانشگاه بتن توکيو
ناهيد برادران عطار – دانشجوي دانشگاه فني برلين
مهرشاد دهقان – دانشجوي کالج سلطنتي لندن‏
محمود کاشاني راد – دانشجوي پسا دکترا ، دانشگاه بروکسل‏
ماژان قوکاسيان – دانشجوي دانشگاه سن خوزه‏
ساناز ميراوغلو – دانشجوي دانشگاه سلجوق ترکيه
ساناز درياني – دانشجوي دکترا ، دانشگاه جراح پاشا ترکيه
مريم فولاد وند – دانشجوي دکترا ، دانشگاه صنعتي ليمبورگ هلند
مسعود مليح – دانشجوي دانشگاه پلي تکنيک مينسک
مهسا برزو – دانشجوي دکترا ، دانشگاه فني برلين
فريبرز کاظمي – دانشجوي دانشگاه دوکوز ايلول ترکيه
مهستي ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه هاروارد‏
امير شکورزاده – دانشجوي دانشگاه حاجت تپه ترکيه
عباس اردکاني – دانشجوي دانشگاه امريکن فورد شارجه
ليلا طاهري – دانشجوي دانشگاه سيوانکاشي توکيو
غلامعباس تيموري – دانشجوي دانشگاه سلجوق ترکيه
نيما بارز – دانشجوي دکترا دانشگاه باکو‏
سجاد ابراهيمي- دانشجوي دانشگاه علوم اجتماعي کووالامپور‏
جواد حميدي – دانشجوي دانشگاه فرايه برلين
هايده برزگر – دانشجوي کالج ال سي اي لندن‏
ماندانا ضرابي – دانشجوي دکترا دانشگاه پونه هند‏
بنيامين فشمي – دانشجوي دکترا، دانشگاه جراح پاشا ترکيه
ياسر شاه ويسي – دانشجوي دانشگاه فني برلين
امير حسين شکوهي – دانشجوي دانشگاه يورک کانادا
مهتا صالحي – دانشجوي دانشگاه ام اي تي
حسن زاهدي – دانشجوي دانشگاه کلمبيا آمريکا
سحر موسوي نسب – دانشجوي دکترا ، دانشگاه جان هاپ کينگ
مهرشاد ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه چانکايا ترکيه
اردلان کاردان – دانشجوي دانشگاه الکساندر هومبولد آلمان‏
مازيار نانبده – دانشجوي دکترا دانشگاه تکنيکي استانبول‏
صدف ابراهيمي – دانشجوي کالج ام بي ال انگلستان
ژيلا ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه کينگزتين انگلستان
شهرام ميرصادقي – دانشجوي دانشگاه پروونه فرانسه‏
نازيلا شکوف – دانشجوي دکترا ، انستيتوي علوم تربيتي انگلستان‏
سالار موسويان – دانشجوي دکترا ، مرکز مطالعات دادرسي اساسي فارو فرانسه‏
فريبا بايرامي – دانشجوي دانشگاه استراسبورگ فرانسه‏
قاسم مير جباري – دانشجوي دانشگاه استانبول‏
عليرضا ناصري – دانشجوي دانشگاه هاروارد‏
امير عباس صالحي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه ميشيگان امريکا
هايده بصيري – دانشجوي دانشگاه گيلد هال لندن
ليلا بارز – دانشجوي دکترا ، دانشگاه بين المللي ونيز
بايرام جمشيدي – دانشجوي دانشگاه کوچ ترکيه
ناهيد اسلاميان – دانشجوي دانشگاه آلاسکا‏
بهاره منتجبي – دانشجوي دانشگاه نياگارا
صبا نظر آهاري – دانشجوي دکترا ، دانشگاه راچستر آمريکا
خسرو صديقي – دانشجوي دانشگاه لوييس ايتاليا
ابوالحسن معيري – دانشجوي دانشگاه مک گيل کانادا
سپيده خواجويي – دانشجوي دانشگاه کويينز کانادا
نادي ايوبي – دانشجوي دانشگاه ماساچوست آمريکا
لادن دادمان – دانشجوي دانشگاه واشنگتن‏
فرشاد نجم – دانشجوي دانشگاه فلوريدا
پرويز کاظميان – دانشجوي پسا دکترا ، دانشگاه يورک کانادا
ابوذر نصيري – دانشجوي دانشگاه گنوا ايتاليا
سارا رحما ندوست – دانشجوي دانشگاه کيل آلمان
علي شيخ عطار – دانشجوي دانشگاه انگرز فرانسه‏
پيمان آشتياني – دانشجوي دانشگاه فراي بورگ آلمان‏
عبدالکريم صفاري نژاد – دانشجوي دانشگاه هايدلبرگ آلمان
مهدي لاريجاني – دانشجوي دکترا، دانشگاه ويکتوريا نيوزلند
افشين پاک مهر – دانشجوي دانشگاه صنعتي جنوب چين
محمود دستمالچي – دانشجوي دانشگاه خليج ترکيه
آرش نيک جو – دانشجوي دانشگاه مرمره ترکيه
کمال لواساني – دانشجوي دکترا ، دانشگاه فني مهندسي کاپه اي کيف
رضا خراساني – دانشجوي دانشگاه اقتصادي لندن‏
برهان فولادوند – دانشجوي دانشگاه نانت فرانسه‏
عباس محمدي – دانشجوي دانشگاه تکنيکي کارادنيز ترکيه
امير محمد صالحيان – دانشجوي دکترا ، دانشگاه انتليس وگايانا فرانسه
ناصر يغمايي – دانشجوي کالج سلطنتي علوم ، فناوري پزشکي لندن‏
برزو کاظمي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه هوافضا خارکف اوکراين
احرار پاسبانيان – دانشجوي دانشگاه فرهنگي استانبول‏
صمد ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه متروپوليتن لندن
جمشيد آذر نيا – دانشجوي دانشگاه نانسي فرانسه‏
علي نيک خواه – دانشجوي دانشگاه موغلا ترکيه
محمد مهدي ناهيدي – دانشجوي دانشگاه پلي تکنيک اوکراين
فرهاد نيري – دانشجوي دانشگاه ساوت بنک لندن‏
پريسا ابراهيمي – دانشجوي دانشگاه کينگزتين انگلستان
محتشم کاظمي دينان – دانشجوي دانشگاه امپريال بريتانيا
فرشاد عباسپور – دانشجوي دانشگاه کيل آلمان
نازي خليليان – دانشجوي دکترا ، دانشگاه انگرز فرانسه‏
احمد ارجمندي – دانشجوي دانشگاه هايدلبرگ آلمان
صبا قادرافشان – دانشجوي پسا دکترا ، دانشگاه ويکتوريا نيوزلند
فرح اميرارجمند – دانشجوي دانشگاه برکلي آمريکا
شيدا کامراني – دانشجوي دکترا ، موسسه تکنولوژِي کاليفرنيا
برهان ميمنت – دانشجوي دانشگاه استنفورد‏
سيامک اردلان – دانشجوي دانشگاه توکيو
طاهره لاجوردي – دانشجوي دکترا ، دانشگاه پلي تکنيک فرانسه
سارا جباري برجسته – دانشجوي دانشگاه اکول سانترال فرانسه‏
زهره واله – دانشجوي دانشگاه اسمال راک فرانسه‏
زهرا واله دانشجوي دانشگاه اسمال راک فرانسه‏
بهادر بنيادي- دانش آموخته ، دانشگاه وريژه آمستردام
سارا موسوي خوئيني ها – دانش آموخته دکترا ، دانشگاه پراگ‏
امير فرشاد ابراهيمي – دانش آموخته دکترا ، دانشگاه تکنيکي خاورميانه
راحله کشتگر – دانش آموخته دکترا ، دانشگاه فني برلين
فرهاد برادران عطار – دانش آموخته دانشگاه فردوسي مشهد‏
ويدا حائري – دانش آموخته دکترا ، دانشگاه شهيد بهشتي
حميدرضا ظريفي نيا – دانش آموخته دانشگاه تهران‏
محمد حسين جاويدي – دانش آموخته پزشکي دانشگاه شيراز
امير عباس اميري – دانش آموخته دانشگاه کردستان‏
ناظم ديبا – دانش آموخته دانشگاه شهيد بهشتي
امير حسين شکوف – دانش آموخته دانشگاه علوم پزشکي همدان‏
پريسا نظامي – دانش آموخته دانشگاه شيراز
هادي باقري – دانش آموخته دانشگاه يزد
قادر دستان – دانش آموخته دانشگاه بابلسر‏
ستاره نامدار – استاديار، دانشگاه يورک کانادا
مريم ناهيدي – استاديار دانشگاه يو سي ال آمريکا
آرش مهدوي فعال دانشجويي، نروژ
رضا خانمرادي ، فعال دانشجويي ، نروژ‏
بهار نارنجي – فعال دانشجويي ، لندن‏
پروانه زرگر ، فعال دانشجويي ، آلمان‏
گيتي سلامي – فعال دانشجويي ، آلمان‏
محمد ملوان – فعال دانشجويي ، لندن‏
مهدي سامع - فعال دانشجويي- فرانسه‏
بهرام چوبينه – فعال دانشجويي آلمان‏
مهدي مقدم- فعال دانشجويي ، نروژ‏
ويکتوريا آزاد – فعال سياسي ، سوئد‏
حجت نارنجي – فعال سياسي ، سوئد‏
کريم شام بياتي- فعال سياسي ، آلمان‏
مهرداد لوايي – فعال سياسي ، هلند‏
ميترا ايراني – فعال سياسي ، سوئد‏
مريم افشار – فعال سياسي
سارا محمدي – فعال سياسي
کاوه آهنگري – فعال سياسي
عفت ماهباز- فعال حقوق بشر ،لندن‏
منيره کاظمي – فعال حقوق بشر ، آلمان‏
فريبا داودي مهاجر –روز نامه نگار و فعال حقوق بشر ، ايران
سامان رسول پور – روزنامه نگار و فعال حقوق بشر ، ايران
تونيا کبودوند – فعال حقوق بشر ، ايران
اميد بيگ زاده – فعال حقو ق بشر ، ايران
شيوا نظر آهاري – فعال حقوق بشر ، ايران
ليلي حسن پور – فعال حقوق بشر ، ايران
معصومه تاجرپور – پژوهشگر تئاتر‏

 

الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم..  ( حکومت با کفر باقی می ماند اما با ظلم نه )



+ نوشته شده در ساعت 2:23 توسط سعید
چهارشنبه 18 مهر1386 | اعتراض هایم..
مبارزه جهانی با اعدام..
 

چه الا کلنگی بازی میکنند امید و آرزو

و چه رقصی می کند عاطفه بر دار

----------------------------------------------------

۱۸ مهر روز جهانی مبارزه با اعدام ...



+ نوشته شده در ساعت 0:39 توسط سعید
جمعه 9 شهریور1386 | اعتراض هایم..
وصف یک احساس لجباز !

 

از خواب بیدار شدم...

رنگم پریده بود و انگار تمام قفسه ی سینه ام رو برداشته بودن. کمک می خواستم. به خدا کمک می خواستم. نه هیولا بود و نه مرد یک سر و دو گوشی که مامان همیشه به من می گفت.این اولین باری نیست که خواب تو رو دیدم عزیز دل.

تا حالا خوابشو دیدی؟

با تو ام که داری می خونی!

تا حالا خواب عزیزت رو دیدی؟ دیدی وقتی بیدار می شی چه حسیه ؟ دیدی نمی شه وصفش کرد ؟

چرا نمی شه این لحظه ها رو وصف کرد؟ چرا؟؟؟

انگار خالی می شه سینه. زنده می شه کینه. عشقی که آدما می گن ... همینه؟؟؟؟؟

اما بازم همش می شه انگار.

پس این احساس لعنتی کِی می خواد وصف شه؟

خدایا!!!خدایا!!!خدایا!!! چرا من بیدار می شم؟؟؟



+ نوشته شده در ساعت 1:51 توسط سعید
شنبه 5 خرداد1386 | اعتراض هایم..
جمهوری پرانتز باز دیکتاتور پرانتز بسته اسلامی
 

قرار بود از خودم بنویسم. یک پرانتز باز کردم تا اعتراض کنم.

سراسر دروغ . سراسر نیرنگ. به خدا اگر زمانی که انسان را می آفرید بودم ، هرگز نمی گذاشتم پای در زمین بگذارد.

نمی گذارند عاشقانه تر بنویسم. نمی گذارند. نمی گذارند. نمی گذارند.

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

عدل را گریسته ام

عقل را گریسته ام

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

عدل را گریسته ام

خویش را گریسته ام

عشق را گریسته ام

خویش را گریسته ام

خویش را گریسته ام

خویش را گریسته ام

جهل را گریسته ام

خلق را گریسته ام

فقر را گریسته ام

رهایی را گریسته ام

آزادی را گریسته ام

خویش را گریسته ام

گریستم

گریستم

گریستم

نجاتم بده . من شنا بلد نیستم.

 

 

این یک فراخوان است. کافیست هرچه «یلدا بازی» و «چهارشنبه‌سوری بازی»، «بازی» کردیم. بس است هرچه غصه مدرنیته و اخلاق و سنت و اصلاح‌طلبی و محافظه‌کاری و ...... را خوردیم. غصه من، این «انسان»‌های گوشت و پوست و خون دار مقابل چشمان ما هستند که در حال «نابودیند». این فراخوانی است برای به پا خواستن در برابر «ظلم» و محکوم کردن و ابراز نفرت از «توحش». توحشی که سکوت در قبال آن از عهده «انسان» ها خارج است. پس اگر «انسانید»، بنویسید و نفرت خود را از این «توحش» که به حریم مقدس «آزادی و انسانیت» دست درازی کرده اعلام کنید.    >>  متن خبر

 

 

برای شرکت در فراخوان اینجا را کلیک کنید.

 



+ نوشته شده در ساعت 3:53 توسط سعید |
سه شنبه 1 خرداد1386 | اعتراض هایم..
15 دقیقه ی رویایی..!!

امروز انجمن اسلامی دانشکده مدیریت و حسابداری علامه طباطبایی در پی تدارکات انتخابات انجمن بودن و البته کمی مثل همیشه هم نگران از اینکه مبادا به خاطر انتخابات این دانشکده ، برخورد بدی صورت بگیره.

تقریبا ساعت ۱:۳۰ بود که انتخابات شروع شد و بعد از ۱۵ دقیقه :

 

عکسی که می بینید همه چیز رو بیان می کنه. حراست دانشکده به سمت محل انتخابات اومد و تماما انتخابات رو کان لم یکن تلقی کرد و همه چیز رو به هم زد. این هم یک خبر خوش دیگه برای اونایی که سر حالن.

امروز بچه های انجمن اسلامی در اعتراض به این امر مذخرف حراست دانشکده ، صندوق محترم انتخابات انجمن رو به دار آویختند و در ادامه، اونها یک سینی پر از خرما رو هم جلوی درب انجمن اسلامی قرار دادند . کمی طنز بود و بسی تلخ!  تنها ۱۵ دقیقه انتخابات انجمن اسلامی به طول انجامید! در عرض این ۱۵ دقیقه بیش از ۱۰۰ عدد رای جمع آوری شد که اون رای ها هم به دنباله ی صندوق محترم انتخابات، آویزان و به دار آویخته شدند تا بدین وسیله نشان داده شود که تنها انجمن به دار نرفت. این ، دانشجوها و رای محترمشان بود که به دار آویخته  شدند و می شوند..

 

بعد از دانشکده های ادبیات و اقتصاد و علوم اجتماعی و دانشگاه امیرکبیر که این روزها از جو متشنج و ناراحت کننده ای برخوردار شدند امروز نوبت به ما رسید. جالبه نه؟ اونهایی که خودشون رو واسه سپندار مزگان و ۳۰۰ ، تیکه پاره کردن الان کجان؟ وقتی به مردم خودمون و علی الخصوص قشر فهیم و فرهیخته ی دانشجوی این مملکت ( اونم نه هرجا. درست در بهترین دانشکده ی انسانی خاورمیانه در زمینه ی مدیریت) این گونه توهین می شه و غرور و شور و نشاط جوانی و انقلابی اونها زیر سوال می ره به من چه که ۳۰۰ ساخته می شه. به من چه که ولن تاین خوبه یا سپندار مزگان. موج جدیدی از نا امنی و ناراحتی ، کل دنیای دانشکده و دانشجو و غیر دانشجو رو گرفته. نمی بینید؟

پیشاپیش دوم خرداد ، سالروز تجلی حماسه و آزادی رو بر همگان تبریک عرض می کنم.

عکس ها توسط : سعید.ش مدیر وبلاگ عاشقانه ها sasa_5885@yahoo.com



+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط سعید |
سه شنبه 4 اردیبهشت1386 | اعتراض هایم..
سفر به ناکجا آباد...!!

این پست آزاده. هر کی هر چی دوست داره بنویسه. فحش هم داشتید بذارید. البته فقط توی این قسمت . ممنون از تمام ایرانیان عزیز. البته اگر همه ی نوشته ها رو خوندید.

سلام بی سلام.

اول اینکه خیلی ها بی معرفتن. خوب اینو خودتون می دونید. حال عجیب اندر غریب اندر عجیب اندر غریبی دارم. نمی تونم توصیفش کنم. این چند روزه هم که آرشیدا یه دعوای حسابی راه انداخت بلکه من یه ذره از تنهایی در بیام ولی نشد. اون کجا که رویا یه مطلب سیاسی بنویسه من هم برم یه ذره سر به سرش بذارم.

من می خوام برگردم به کودکی . می خوام برگردم به کودکی.

نمی شه. نمی شه. نمی شه . نمیییییییییییییییییی شه. چرا نمی شه؟  نمی دونم شاید برای اینکه کودکی من توی سادگی گذشت. و نمی شه توی این شرایط سادگی رو دوباره تجربه کرد. بدبختی اینه که رویا ، ناز کردنش گرفته. غزل کلاس می ذاره. مهناز نمی دونم چشه. دوستان قدیمی مثل امیر و مژگان دیگه سر نمی زنند. سارا دیگه نمیاد. رهگذر ره گذراند. مائده هی عصبانی می شه. آدمها مثل گربه شدند. از اون ور هم که چپ و راست می زنن تو دهن عقیده م.

بابا من یک کلام بگم همه ی دوستان رو راحت کنم.

اگر اعتراض به فیلم 300 و نوشتن ویژه نامه برای عید و تبریک سپندارمزغان ،  ایرانی بودن رو ثابت می کنه ؛ من ایرانی نیستم

من ایرانی نیستم. من برای سرزمین سیران درنده نیستم. خیالتون راحت .

من ایرانی نیستم چون من اصلا مثل ایرانی ها نگران ۳۰۰ نیستم. چون من نگران عید و سپندمزگان نیستم.

من ایرانی نیستم چون از فیلم اخراجی ها خوشم نمیاد . چون از آتش بس بدم میاد . چون از حامدهاکان ، محسن چاوشی، محسن یگانه و تمام دار و دسته شون بدم میاد. چون عاشق فروغم.. چون عاشق عشقم نه زیبایی. چون به هیکل متناسبی که مثلا یه دختر بخواد از من ببینه و خوشش بیاد اصلا فکر نمی کنم. چون تیپم تیپ خودمه نه کس دیگه. 

من ایرانی نیستم . 

من ایرانی نیستم . چون عادت نکردم صبحها برم سر کارم و شبها بخوابم. چون عادت به تقلید از نوشته ها ندارم. چون عادت ندارم دخترها رو با یه دوستت دارم خر کنم. 

من ایرانی نیستم چون توی ۱۵ روزی که خونمون خالی بود یه دختر خوشگل نیاوردم توی خونه که باهاش سکس کنم.

من ایرانی نیستم چون از خط عابر پیاده رد می شم. چون از لاین خودم حرکت می کنم. چون موقع پیچ ، چراغ راهنما می زنم. چون جلوی دخترا وای نمیسم بگم: جیگر کجا میری برسونمت.

من ایرانی نیستم چون اجازه می دم کوچیکتر از خودم باهام راحت حرف بزنه. چون درها رو باز می کنم. چون تا حدودی رک هستم. و برام دختر و پسر فرق نمی کنه.

من ایرانی نیستم . چون عادت ندارم پاچه خواری کنم. چون عادت ندارم توی کامنت های بقیه بخاطر ابراز عقیده شون فحش بنویسم.

من ایرانی نیستم. چون سیگار می کشم. چون روی سه رنگ عصبیت ندارم. چون از ازدواج به سبک ایرانی بدم میاد. چون خوشم نمیاد یه دختری رو که نمی شناسم و دوسش هم ندارم به خاطر اینکه باید باهاش ازدواج کنم باهاش ازدواج کنم. چون دوست ندارم یه دختر بهم دروغ بگه. چون غیبت نمی کنم. چون دروغ نمی گم.  چون در اوج توانایی اشک می ریزم.

من ایرانی نیستم چون برای خانوم ها ارزش قائلم. چون نگاه هام تا توی سوراخ مانتوی یه خانوم نمی ره. چون به دولت گیر میدم. چون با آمریکا دشمن خونی نیستم. چون اشتباهات رو از جانب خودمون می بینم. چون الگو نمی گیرم.  

چون خودمم.

من می خوام برم به ناکجاآباد. من داهاتیم. من برای خودِ خودِ خودِ  آغل اسبهایی هستم که به سوی آزادی پرواز می کنن.  من پسر هدایتم و برادر زاده ی فروغی و دوستدار مهراد . من دلیل بودن خودمم.

 

 



+ نوشته شده در ساعت 22:49 توسط سعید |
شنبه 21 بهمن1385 | اعتراض هایم..
دست از سر عشق بردارید...!!!
سلام

نمی خواستم تا روز ولن تاین چیزی بنویسم ولی مجبور شدم...

 

حتما همه شنیدید که روزی به عنوان روز عشق هست که مصادف با ۱۴ فوریه و ۲۵ بهمن هست...

اما عده ای دیگر سخت سعی دارند که بگویند نه...

روز عشق مثلا ۲۹ بهمن هست و قبلا رواج داشته و فلان و بهمان و از این جوری حرفها...

از روزی که ابن سینا را عرب خواندند چیزی نگذشته .... فکر کنم دقیقا همین ۱ ماه پیش بود که گفتند ابن سینا عرب بوده...و کسی هیچ نگفت ...

بیایید قبول کنیم فرهنگ جالبی نداریم...

عشق را وارد بازی سیاسی و فرهنگی خود نکنید...

از نظر من اینکه روز عشق ایرانی باشد یا خارجی هیچ تفاوتی نمی کند... روز عشق هم یک روز است مثل تمامی روزها...

در حالی که اسمتان محمد است و علی و کاظم و جعفر و هزار اسم عربی دیگر ... و دخترانمان نیز زینب هستند و فاطمه و خدیجه و هزار اسم عربی دیگر و فرهنگ عرب ها کاملا در جسم و روحمان نسوخ کرده این چه حرفیست که حالا روز عشقمان ۲۹ باشد یا  ۲۵ بهمن؟

عزیزان ...

روز عشق باید می بود ... حالا هم هست...

در وبلاگی خواندم ( گرچه خودم نیز می دانستم)...

در وبلاگی خواندم که ۲۹ بهمن روز عشق ما ایرانیان است نه ۲۵ بهمن...

به نظر من این مطلب کاملا مطلب چیپ و پیش پا افتاده ایست...

بیایید یاد بگیریم که عشق را وارد مسایل سیاسی و ... اکنون جامعه نکنیم... عشق را دوست داشته باشیم نه روزش را..

 برای تاکید می گویم...

بیایید نگاه کنیم اصلا عشق را فرهنگمان قبول می کند ؟؟؟؟؟

در فرهنگی که پسر و دختر را چه عاشق و چه غیر عاشق اذیت و آزار می کنند و می برند کلانتری و هزار ترس و واهمه دیگر... از اینکه نکند ما را با هم ببینند و هزار ترس از اینکه نکند پدرم ما را با هم ببیند و از این جور حرفها ....در فرهنگی که می گوید عشق فقط و فقط با اجازه پدر و مادر طرفین .... و در فرهنگی که هیچ سنخیتی با عشق بین دختر و پسر ندارد...چه جای سخن از روز عشق است که متعلق به آن باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آری ... من نمی گویم که روز عشق مال ما نبوده ... بر فرض هم بوده... ولی حالا دیگر نیست... زیرا این حکومت ...منظورم جمهوری اسلامیست....اصلا و از پایه عشق میان دختر و پسر را قبول ندارد و آن را عامل فساد می داند چه رسد به روزش....

شاید دیده باشید که فرهنگ هم اکنون ما سعی دارد بگوید که عید ما نیز عید نوروز نیست...بلکه عید فطر است...

از هم اکنون خود را عرب بپندارید...

حال اصل صحبت اینجاست... روز عشق اصلا اهمیتی ندارد که چه زمان باشد و در چه مکانی... مهم تر اینه که روزی به این اسم وجود داره که نباید وارد حاشیه اش کرد...دست از سر عشق بردارید... و آن را بازیچه نکنید... روزش الان است یا فردا مهم نیست... اصلا هم مهم نیست....عشق را وارد بازی سیاسی خود نکنید...و فراموش نکنید این فرهنگ از جایی گسترش پیدا کرده و از مکانی آمده که عشق را باور دارد نه ازدواج را...

اگر هم به من بگویند غرب زده به خودم میبالم و عاشقانه می نویسم: در مملکتی که کچل را زلفعلی و زندگی را کافور می نامند من به غرب زده بودن خودم فخر می فروشم... 

عشق را از ما گرفتند نگفتیم چرا .... حالا سر روزش آنچنان بر سر هم می زنیم که گویا مملکتمان را از ما گرفتند و ما کاملا تحت نفوذ غرب قرار گرفته ایم...

این ها بچه بازیست... نگاه کنید... شما در چه مملکتی زندگی می کنید بعد قضاوت کنید...

عزیزان من در مملکتی که هیچ گونه تبلیغی برای این عشق های از نوع ما نمی کند... منظورم عشق بین دختر و پسر نامحرم است چرا شما کاسه ی داغ تر از آش شده اید و می گویید نه ...روز عشق روز ۲۹ بهمن است که قبلا هم بوده...

....نمونه اش سریال نرگس ... در این سریال که قطعا همه نگاه کردید تبلیغی برای عشق آن هم برای اولین بار نشان داده شد... اما نهایتا گفته شد که این گونه مسایل هیچ عاقبت خوشی ندارد... درست است؟

فراموش نکنید مملکت ما یک دست و یک پای عشاق را در موارد خاص می گیرد... 

از نظر من سخت در اشتباهید..

مطلب آخر..

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست..

هر روزی رو که دوست دارید جشن بگیرید....۲۵ یا ۲۹ یا ۲۶ یا ۲۷ یا ۳۰ یا...

 



+ نوشته شده در ساعت 3:4 توسط سعید |