روی جلد کتاب "داستان شاهدخت سرزمین ابدیت" ، نوشته ایست که تماما شاید درست نباشد اما انسان را به فکر فرو می برد. نوشته ای که سرلوحه ی تمام نوشته های این کتاب است. نوشته اینه :

"مگر می شود که آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است؛ یکدفعه یک جایی می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش، عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد..."
این کتاب، حرفه ای نیست و تماما عاشقانه است. از نوع عاشقانه های "فهیمه رحیمی" هم نیست. ساده نیست در عین حال سخت هم نیست. من ازش خوشم اومد. داستان به سه قسمت تقسیم می شه. یکی داستان یک پوریاست که در زمان حال زندگی می کنه و مادرش رو از دست داده. معشوقی داره. یک دختر که زیاد ازش صحبت نمی شه. بعد از فوت مادرش با زنی آشنا می شه که زن به طرز مرموزی از همه ی داستان زندگی پدر و مادر پوریا آگاهی داره. زن داستانی عاشقانه رو برای پوریا تعریف می کنه و اسم شخص اول داستان اون هم پوریاست و می گه که این داستان، واقعیه. از طرف دیگه پوریا با داستان فوق عاشقانه ی سومی هم روبرو می شه و اون پوریاییه که کاملا در یک داستان بسیار قدیمی، تخیلی و در عین حال واقعی حضور داره. این که این ۳ داستان چطور به هم گره می خورن برای من جالب بود و باعث شد بالاخره یکی دیگر به معدود کتاب هایی که تا تهشون خوندم اضافه بشه.
قیمت: ۲۴۰۰ ( به سال ۱۳۸۲ )
انتشارات : کاروان ( از آنجایی که همه کتاب های زمان خاتمی دوباره در زمان احمدی نژاد ، نیاز به تجدید مجوز پیدا کردند ؛ نمی دونم این کتاب هنوز موجود باشه یا نه . )
ژانر: رمان عاشقانه
نویسنده : آرش حجازی ( نویسنده و مترجم )
خود آرش در تعریف این کتاب می گه : "شاهدخت سرزمین ابدیت روایت دنیای مدوّر ماست. دنیایی که همه چیز از ازل تا ابد در آن تکرار می شود. آنچه در حال وقوع است تکرار رخدادی است با صورتی دیگر در مکان و زمانی دیگر. و این چرخه ی خستگی ناپذیر، زندگی را تنها با کمی ظرافت طبع و دو چشم کارکشته می توان دید. می توان زیست بی آن که در پایان راه، انتظار نقطه ای معین داشته باشیم."
«سلام بر تو ای سرباز خشت! می توانی بگویی هم اکنون چه شاهی بر تخت پادشاهی تکیه زده است ؟»
سرباز گفت : "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "
گفتم : "چی می گی ؟ "
گفت : "هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. "
گفتم : " خوب حالا بگو ببینم این حرفها که زدی یعنی چه ؟ "
گفت : "امش دیاب هب نوناق مارتحا دیراذگب. "
گفتم : "که این طور! "
گفت : "هتبلا".
گفتم : "بله ، بله."
به او گفتم : " ببخشید . ولی من از این زبان سر در نمی آورم. آلمانی حرف می زنید ؟ "
سرباز کوچولو نگاهی حاکی از پیروزی به من انداخت و گفت : "فقط شاهان و سرباز ها و بی بی ها می توانند از هر دو طرف صحبت کنند.چون تو زبان وارونه سرت نمی شود پس کمتر از من هستی ."
به فکر فرو رفتم : " آیا سرباز واقعا وارونه حرف زده بود ؟ ... هتبلا می شود البته . البته دوبار هم گفته بود هزاجا مرادن رد دروم اهقرو تبحص منکب. اگر هر کلمه را از ته می خواندم منظورش این بود : "اجازه ندارم در مورد ورقها صحبت بکنم. "
گفت : "سپ ارچ زا لوا ...؟"
با اطمینان خاطر میان حرفش پریدم : " متساوخیم تناحتما منکب. "
تعجب کرده بود. گفتم : " اگر از تو پرسیدم که چه کسی بر مسند قدرت نشسته می خواستم بدانم که آیا می توانی بر طبق قانون حرف بزنی یا نه. "
گفت : "خیلی گستاخانه حرف می زنی."
گفتم : " بله ، از این گستاخ تر هم می توانم بشوم."
گفت : " روطچ ؟ "
گفتم : " اسم پدرم اتا است . می توانی نامش را برعکس کنی ؟ "
گفت : "اتا."
گفتم : " خیلی خوب. حالا می توانی برعکسش کنی ؟ "
گفت : " اتا "
ادامه دادم : "بله این را شنیدم . ولی می خواهم برعکسش کنی . ."
سرباز فریاد زد : " اتا "
برای آرام کردنش گفتم : "بد نبود. می خواهی لغت طولانیتری را امتحان کنیم؟ "
سرباز پاسخ داد : "هشاب "
گفتم : " شاباش "
تکرار کرد : " شاباش "
دستم را تکان دادم و گفتم : "دوباره که داری همان لغت من را می گویی. آن را بر عکس کن. "
گفت : "شاباش. شاباش.."
گفتم : متشکرم. کافیست. می توانی چند کلمه را پشت سر هم بر عکس کنی ؟ "
گفت : "هتبلا "
گفتم : " نان و کیک "
سرباز بلافاصله گفت : " نان و کیک "
گفتم : " تو که درست گفتی. آن را بر عکس کن."
گفت : " نان و کیک "
سرم را به علامت نارضایتی تکان دادم و گفتم : "تو فقط حرف من را تکرار می کنی. معلوم است نمی توانی این کلمات را برعکس کنی."
دوباره فریاد زد : "نان و کیک. نان و کیک . نان و کیک ... "
دلم کمی برایش سوخت. ولی من که این مسخره بازی را شروع نکرده بودم.
ناگهان سرباز شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و ...
قسمتی از کتاب «راز فال ورق» اثر «یوستین گوردر»
ربط دادن نوشته و تیتر با خودتان..
عاشق گفت : "تو نمی فهمی. تو مسافری سرکش هستی که برای یافتن پاسخ های خودخواهانه ات از کوهستان ارغوانی صعود کرده ای . هرگز طعم عشق به دیگری را نچشیده ای و نمی دانی حل شدن در وجود زیبارویی مانند آن که من در پیش رو دارم چه لذتی دارد. "
گفتم : "من نیز مانند تو و تمام موجودات هوشمند دیگر ، خودخواه هستم. تنها تفاوتم با تو در اینست که جسارت اعتراف به این خودخواهی را دارم. حل شدن در وجود دیگری نه ممکن است و نه مطلوب. هر اندیشمندی در جهان ما تنها و یگانه است و این تلقی که می توان در وجود دلداری حل شد و با او یکی گشت ، خطایی غریب است. گمان می کنم خودت هم این را خوب می دانی. از آن روست که دلداری واقعی و ساخته شده از گوشت و استخوان را برنگزیده ای ، و به راز و نیاز با تخیلی پنهان در ابرها دلخوش کرده ای. اگر به دنبال معشوقی واقعی می گشتی ، دیر یا زود به تفاوت او با خودت پی می بردی و از توهم یگانه شدن با وی رها می گشتی. "
عاشق گفت : "من با معشوق خویش یگانه شده ام. معشوق من شکایتی از من ندارد و همیشه پس از ترک کردنم بار دیگر به نزدم بازمی گردد. هر لحظه که در انتظارش به زاری می گذرانم برایم سعادتی بزرگ است. کدام کنش سلحشورانه تر از لعن باد کوهستانی و چه بختی بلندتر از پدیدار شدن دگر باره ی چهره ی معشوق را می شناسی؟ "
گفتم : "از آن رو معشوق خویش را چنان دوست می داری که بر او ادعای مالکیت داری و از آن رو چنین در غیابش مویه می کنی که میل داری در تملک کسی باشی. با این ترتیب عجیب نیست که به همراه عشق بزرگی که برای این لکه ابر داری ، نفرتی سترگ نسبت به باد بازیگوش را هم در دل پرورانده ای. "
گفت : "البته معشوق به من تعلق دارد. مگر نه آنکه من او را از پاره ای ابر آشفته آفریده ام؟ و بی تردید او مالک من است ، چرا که جز در ارتباط با او وجود ندارم. چرا از کین پروری هراس داشته باشم؟ هر چه قدر عشق معشوق بزرگتر باشد نفرت از رقیب هم کلان تر خواهد بود. تنها در سایه ی این شمشیر دو دم ِ عشق و کین است که وصال معشوق ممکن می شود. اما تو که از عشق بی نصیب مانده ای نمی فهمی وصال معشوق چه معنایی دارد. "
گفتم : "حق با توست چون وصال معشوق برایم معنای چندانی ندارد. نمی دانم چگونه می توان به وصال تصویری در ابری دور دست رسید."
گفت : " ولی من مفهوم وصال معشوق را به خوبی می دانم . شب همان روزی که چشمم برای اولین بار به جمال او افتاد رویایی دیدم که در آن ابرهای لاجوردین به سوی من حرکت می کردند و سایه ی معشوق بر من می افتاد. می دانم که وصال ، همان حل شدن سایه ی من در سایه ی معشوق است. "
گفتم : " سایه علامت اطاعت و سکون است. چرا رسیدن به والی این چنین آغشته به سایه ها برایت ارزشمند است ؟ "
گفت : " از آن رو که من نیز مانند تو و سایر مسافران به سودای دستیابی به واقعیت و اثبات وجود خویش این راه را در پیش گرفتم و دریافتم که واقعی ترینِ موجودات ، آنهایی هستند که سایه ندارند. "
گفتم : " ای عاشق من نیز می دانم که رها شدگان از بند باورهای مسخ کننده ، سایه ی خود را از دست می دهند. اما نمی فهمم چرا برای چیره شدن بر سایه ات چنین راهی را برگزیده ای؟ "
گفت : "مگر نه آنکه درجه ی واقعی بودن ما به نگاه ناظران وابسته است؟ "
گفتم : " من نیز چنین شنیده ام ولی به دنبال راهی برای رستن از بند نگاه ناظران می گردم. "
عاشق گفت : "تنها یک راه وجود دارد و من آن را یافته ام. راز واقعی بودن ، آنست که موجودی شکوهمند و برتر همچون ناظران ، چشمانش را بر تو خیره نگه دارد. معشوق من این چنین است. موجودی آسمانی و زیباست که همواره مرا در نظر دارد. من نیز تنها او را در نظر دارم و به این ترتیب هریک از ما کاستی های اصالت دیگری را جبران می کنیم. من با خیره شدن به معشوقم ، از مرتبه ی تکه ابری در آسمان جدایش می سازم و او را به پایگاه یکی از ناظران بر می کشم. او نیز در مقابل تنها به من می نگرد و مرا می بیند. به این ترتیب من نیز واقعیتی تردید ناپذیر می یابم. راست بگو ، چه چیز باشکوه تر از توازی دو آیینه دیده ای ؟ "
گفتم : " اما معشوق تو از خودت هم غیر واقعی تر است. او تنها آفریده ی ذهن توست. و جز در وهم تو وجود ندارد. کسی که از روزنه ی چشمان او تو را می نگرد خود تو هستی. من شکوه راستگویی نهفته در یک اینه را به سرگیجه ی بازتاب های بی شمار ترجیح می دهم. "
گفت : "مگر ناظران چگونه اند ؟ شاید آنها نیز آفریده ی نگاه خیره ی ما باشند. "
گفتم : "این پایه از واقعیت داشتن برای من کافی نیست . خواه برای ما باشد و خواه برای ناظران . هر بادی که ابرها را پریشان کند معشوق تو را از بین خواهد برد. و برای رهایی از شر سایه ات راهی جز غنودن در سایه ی معشوق نداری. این مقدار از وجود داشتن مرا قانع نمی کند . "
گفت : "آنان که از مرتبه ی عشق می گذرند و به سودای بیش از این واقعیت داشتن در ارتفاعات مرگبار کوهستان ناپدید می شوند بخت عاشق بودن را از دست می دهند. "
بار دیگر صعود از کوه را آغاز کردم و گفتم : "ای عاشق ، این بخت را به تو واگذار می کنم و از بند دلبستگی به سایه ها و تصاویر ها می گذرم . رها کردن عشق و نفرت گامی ضروری در مسیر واقعی تر بودن است. "
=========================================
و جنگجو همچنان به جستجوی دانا و واقعی تر شدن به راه خود ادامه می دهد.
می دونم که با خواندن این تکه از داستان کمی سردرگم شدید اما با خواندن کل کتاب این ابهامات برطرف می شود. گرچه من دیگه نمی نویسم که جنگجو در نهایت چه خواهد کرد اما همین قدر بگم که او از همه می گذرد. ابتدا از قبیله ی خود. از شَمَن. از شاه . از سربازان. از رنگ . از ژنده پوش . از خوش پوش. از ماهیگیر. از یک پیرمرد لاغر که اسیر بود. از عارف. ازمردان جنگلی. از دیوها . از عاشق. از راهب. از عالِم. از دلقک. از شکاک. از نویسنده ی کتاب جنگجو. از خوانندگان کتاب جنگجو. تا به واقعی بودن خود دست یابد. و نهایتا با شما که خواننده ی کتاب هستید نیز حرف هایی را می زند. پس خودتون اگر دوست داشتید کتاب رو بخرید و بخونید...
نام کتاب : جنگجو
نویسنده : شروین وکیلی
انتشارات : اندیشه سرا
قیمت : ۷۷۵ تومان
ابعاد : ۹۴ صفحه در ابعاد کوچک
به او نزدیک شدم و دیدم زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند و گاه در میان جملاتش اشک می ریزد. لحظه ای شک کردم که شاید دخالت کردن در خلوتش درست نباشد. اما بالاخره کنجکاوی بر من چیره شد و تصمیم گرفتم دلیل ناراحتی اش را بدانم . پس به آرامی نزدیکش شدم و به نرمی گفتم : "ای موجود سوگوار ، چه بر سرت آمده که این چنین غمگین هستی؟ "
به سویم برگشت و در زیر سایه ی کلاهش چهره ای تکیده و غبارگرفته را دیدم ، و چشمان سرخش را که انگار از نخستین روز عمرش گریسته بود. با لحنی آهنگین گفت : "درود بر تو ، ای مسافر بیگانه چه می خواهی ؟ "
گفتم : "من جهانگردی هستم که به دنبال بالاترین نقطه ی این کوه می گردم. با دیدنت کنجکاو شدم. کیستی و چرا این چنین غمگین و گریانی ؟ "
گفت : "مرا عاشق می نامند. علت سوگواری ام اینست که معشوق خود را از دست داده ام. "
پیش از این از زبان پیرزنان قبیله مان داستان های عاشقانه ی زیادی شنیده بودم و همواره شمن (رییس قبیله ) ما را به بزرگداشت مقام عاشقان سفارش می کرد. با این زمینه ی ذهنی بود که گفتم : "من داستان های زیادی درباره ی تو شنیده ام. مردم قبیله ی من باور داشتند که تو محبوب ناظران ( ناظران = افرادی که در جهان بیرون ، ما را می بینند. ) هستی. اگر چنین است به من راز واقعی بودن را بگو که مدت هاست به دنبال آن از جایی به جای دیگر می روم. "
عاشق گفت : "ناظران و نظرشان در مورد من برایم هیچ اهمیتی ندارند و به خاطر تعالی یافتن نیست که در اینجا نشسته ام و زار می گریم. "
پرسیدم : "اگر به خاطر جلب نظر ناظران نیست که اینجا نشسته ای ، پس چگونه چنین شهرتی یافته ای ؟ "
عاشق گفت : "تنها چیز مهم برای من معشوقم است ، برای اوست که زندگی می کنم و برای اوست که خواهم مرد. خندیدن من دلیلی جز دیدنش ندارد و چون از برابر دیدگانم محو شود ، مانند حالا ، گریان و زاری کنان در انتظار بازگشتش در اینجا می نشینم. "
گفتم : "معشوق تو کدام موجود شگفتی است که چنین شوری در دل تو آفریده و بدین گونه تو را پایبند خویش ساخته ؟ "
دستش را به سوی ابرهای لاجوردینی که در افق باختری موج می خوردند ، بلند کرد و گفت : "به آنجا نگاه کن. شاید هنوز هم بتوانی بخشی از چهره ی زیبایی معشوق مرا ببینی . هر چند بادِ پلیدِ کوهستانی ، در کارِ ویران ساختنِ فریبایی اوست. "
با سردرگمی در افق نگریستم و ابرهای زیبایی را دیدم که در برابر باد تغییر شکل می دادند. هیچ چیزی که به کس زیبایی شبیه باشد در آنجا یافت نمی شد. به عاشق نگاه کردم تا از او توضیح بخواهم. اما دیدم با نگاهی شیفته به ابرها می نگرد . پس مسیر نگاهش را دنبال کردم و پاره ای از ابر را دیدم که با کمی تخیل به چهره ای شبیه می شد. اما چهره ای که در برابرم بود بینی دراز و زشتی داشت و بیشتر به یک تصویر اغراق آمیز از یک دلقک شبیه بود تا دلبری فتان . به عاشق گفتم : "اگر اشتباه نکنم معشوق تو همین تصویری است که در ابرها می بینم. "
عاشق که از زیرکی ام خشنود شده بود با لحنی حسودانه گفت : "آری درست فهمیدی . آیا زیباییش چشمانت را خیره نکرده است؟ "
با لحنی ملایم در حالی که می کوشیدم باعث رنجش او نشوم گفتم : "ای عاشق ، شاید چشمان من تصاویر آسمانی را خوب تشخیص ندهد ، اما آنچه که بدان می نگری در نظرم آنقدر ها زیبا نیست. اگر می خواهی زیباترین نقش و نگارها را در میان ابرها پیدا کنی ، باید مرتبا به این سو و آن سو بنگری. هر دَم زدن باد در کار دگرگون ساختن ابرهاست و به این ترتیب خواهی توانست در هر لحظه زیباترین نقش ابر را تشخیص دهی. به نظر من الان زیباترین بخش ابرها ، آن گوشه ی دست راست است ، آنجا که نور زرین خورشید بر کُلاله ی ابرها پاشیده و با کمی تخیل می توان چهره ای قشنگ را در میان چین و شکن های ابر تجسم کرد. فکر می کنم آن تصویر زیباتر از چیزی باشد که بدان چشم دوخته ای. "
عاشق خشمگین شد و به تندی گفت : "هرگز ، هرگز به معشوق خود خیانت نمی کنم. اگر تصویر کنونی را زشت می بینی بدان دلیل است که باد پلید و حسود کوهستانی ، زیبایی اش را تاب نیاورده و به تاراج جلوه اش دست گشوده است. من هرگز محبوب خویش را رها نخواهم کرد و در پی وسوسه ی بخش های دیگر ابر نخواهم رفت. "
با حیرت گفتم : "ولی وقتی زیبایی مقصود نظر است ، چه فرقی میان بخش های مختلف ابر وجود دارد ؟ زیباترین نقش ، هر جا که باشد ، شایسته ی نگاه نوازشگر ماست. در نهایت تمام آنچه که می بینیم ، تندیسی موهوم است که قدرت تخیلمان آن را از تندیس ابری دوردست تراشیده است. "
عاشق با لحنی رویایی گفت : " آن زیبای فتنه گر ، معشوق من است. "
با کمی حیرت گفتم : "احتمالا منظورت اینست که تصویر درون ابرها تو را به یاد کسی می اندازد که عاشقش هستی . وگرنه نقش و نگار ابر که حقیقتی ندارد. "
عاشق با تحکم گفت : "راز اشکهایم آن بود که برایت گفتم. تصویری که در ابرها دیدی معشوق من است. برای نخستین بار ، سالها پیش هنگامی که از این کوه بالا می رفتم تا موجودی موهوم به نام دانا ( داننده ی تمام اسرار ) را بیابم ، با او برخورد کرده ام و از آن پس در اینجا نشسته ام و گهگاه از بازگشتش دلشاد می شوم. "
گفتم : "ای عاشق ، حرفی که می زنی بسیار عجیب و غیر معقول است . تو سالها در اینجا نشسته ای تا تصویری را در ابری تصور کنی ؟ هیچ به این موضوع فکر نکرده ای که معشوق تو اصلا در جهان خارج وجود ندارد و آفریده ی ذهن خودت است؟ تو در اینجا به سودای تصویری تصادفی زاری می کنی و آن بیرون، ابرهای بازیگوش، فارغ از تو و عشق تو به بازی با باد ادامه می دهند. با کمی خلاقیت می توان هزاران تصویر گوناگون را در پیکره ی این ابر تجسم کرد. هیچ نمی فهمم چرا به آن تصویر نه چندان زیبای خاص بند کرده ای ؟ و نمی دانم چگونه است که این تصویر ناپایدار را بر زیبارویانی که در شهرهای پایین کوهستان زندگی می کنند ترجیح می دهی ؟ "
پایان قسمت اول
این داستان در دوقسمت برای شما عزیزان نوشته می شود. قسمت بعد در پست بعد .
--------------------------------------------------------------------------------------
منبع : قسمت کوتاهی از کتاب جنگجو از نوشته های شروین وکیلی
قیمت کتاب : ۷۷۵ تومان (هفت صد و هفتاد و پنج تومان )
انتشارات : اندیشه سرا
حجم کتاب : ۹۴ صفحه در ابعاد کوچک