سلام
اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته می شه....
حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....
************
پشت تلفن:
خودش بود. میم بود. انگار توی یه لحظه همه چیز یادم رفت. بی معرفتیاش. رنج و عذابی که کشیده بودم. ۳ ماهی که طول کشید تا اون همه چیز رو کمرنگ کنم. فراموش کنم. راحت شم. همه چیز یادم رفت. سلام کرد و من جواب دادم. خودش بود. باورم نمی شد. هیچی طبیعی نبود. انگار خواب بود. گرچه الان هم می گم خواب بود . خوب دیگه. بعضی وقتها خواب ها طولانی تر از ۶ ساعت می شن.
یادمه بهش گفتم. من باورت نمی کنم . از نظر من، تو ، میم نیستی. همه چی دروغه. اگر بخوای باورت کنم باید بیای تا ببینمت و همه چیز رو توی چشام برام تعریف کنی. با هم رفتیم پارک عاشقان. همون پارک همیشگی. اون اوایل که باهم بودیم این پارک دو تا صندلی داشت اما خیلی وقته که صندلی هاشو به خاطر اینکه نکنه دختر و پسری عشق بازی غیر شرعی کنن برداشتن.
کمی با هم قدم زدیم. به یاد اون روز ها و به یاد اون خاطره ها. براش گفتم که چی کشیدم و اون هم گفت: می دونم . می دونم سختی های زیادی کشیدی. گفتم: کافی نیست. برام بگو تو چی شدی؟ اون هم گفت:
دو ماه از رابطه ی من و ستار می گذشت که متوجه شدم ستار معتاده. نمی تونستم تحملش کنم. سخت بود. اون به من بی احترامی می کرد و بعضی مواقع منو می زد.
با تعجب پرسیدم: می زد؟ یعنی.. یعنی اون دستشو روی تو بلند کرده و زدتت؟
با ناراحتی گفت: آره. تعجبی نداره. اون اواخر برای تموم شدن مدت صیغه مون ، روز شمار راه انداخته بودم. همه ش تو ، توی فکرم بودی. تو توی ذهنم بودی. به جز تو نمی تونستم کسی رو ببینم. اون دیگه برام تاریک شده بود. لجمو در میاورد.
ازش پرسیدم: خوب . بابا و مامانشو نمی دیدی؟ ازشون نپرسیدی چرا هیچی به تو نگفتن؟ مگه شما آزمایش نداده بودید؟ بابا و مامان خودت چی شدن؟ اونا چطور نفهمیدن؟ بابات چه کار کرد؟ می دونه؟ فهمیده؟
با بی حوصلگی جواب داد: وقتی من فهمیدم که اون معتاده هنوز هیچ کس نفهمیده بود. البته فک کنم مامانش می دونست. می گفت: ستار به خاطر من ترک کرده بود. یعنی به من گفته بود که بعد از ترک ، با من ازدواج می کنه. بابا و مامانم وقتی که من توی بیمارستان بودم از همه چیز خبر دار شدن.
با تعجب گفتم: بیمارستان؟ برای کتک؟ یا..؟
گفت: وقتی فهمیدم معتاده به شدت با هم دعوامون شد. دیگه نمی تونستم باور کنم اون منو دوست داره. چون اگه دوستم داشت خوب از اول می گفت. نه؟
با خودم گفتم: خوب . آره.
با عصبانیت خاصی که توام شده بود با ناراحتی و بی حوصلگی ادامه داد: ۳ ماه مدت صیغه مون تموم شد و اون هم ترک کرده بود.
گفتم : خوب اگه ترک کرده بود که تو الان اینجا نبودی. درسته؟
با یه پوزخند تلخ گفت: نه. اتفاقا ترک کرده بود. اما من نمی تونستم باهاش ادامه بدم.
بعد رفت تو فکر...
با خودم گفتم: چقدر شکسته شده. میم من. چشای قشنگش که انگار همیشه به من روحیه می دادن برای زنده بودن. حرفای خوبش. خیلی چیزای دیگه . سرجاشون نبودن. پیر شده بود. اقلا ۲۰ سال پیرتر شده بود. اون دیگه الان یه زن بزرگ بود با کلی رنج و تجربه.
اون روز تموم شد. موقع رفتن که شد اشک توی چشام جمع شد و آروم آروم اشکها داشتن خودشونو آماده می کردن واسه اینکه از تو جاشون بلغزن و بیفتن رو لپم و بعدشم آروم آروم سر بخورن و بیفتن روی زمین.
اون موقع بود که میم یه ذره اخماش رفت تو هم و با ناراحتی ای که همراه بود با خستگی گفت: بازم گریه؟ بازم اشک؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
عصبانیتش برام قابل تحلیل نبود اما می ذاشتم به پای خستگی ش و درموندگی ش.
گفتم: می دونی میم . این اشکها برای اینه که می دونم شاید یه روز نباشی و دوباره بخوام بیام و به جای تو، این صندلی که روش نشستی رو نگاه کنم. ( توی یه کافی شاپ بودیم)
ناراحتی ش با حرف من کم نشد . همیشه از این اشکها ناراحت می شد.
رابطه ی ما دوباره شروع شد. انگار نه انگار که من سه ماه از یه دختری که تا همین ۱ روز پیشش اون رو بزرگترین دروغگوی دنیا می شناختم ضربه خوردم و رنج کشیدم. همه چیز برام تموم شده بود. اون همه اشک. اون همه غصه. درسته که حالا همه شون تبدیل به یه شادی زود گذر قشنگ شده بودن اما اون غم ها و اون عهد هایی که با خودم بسته بودم . همه رو یادم رفت. این عشق عجب معجزه ایه.
خودم بعضی وقتها به حماقت خودم می خندم و بعضی وقتها هم برای سادگیم گریه می کنم. میم برگشت. این بار خسته و درمونده از یه شکست بزرگ. آبروریزی بزرگ برای یه دختر. درموندگی. بی اعتمادی. اون دیگه رویایی نداشت. تمام رویاهاشو ستار با خودش برده بود. من قرار بود با همچین آدمی دوباره شروع کنم. نمی دونستم چی کار کنم. سر در گم بودم. از طرفی نمی دونستم اصلا حاضره که رابطه ای رو شروع کنه یا نه؟ تمام زندگیم شده بود یه علامت سوال بزرگ.
؟
ادامه دارد...
عکس زیر، همون پارک عاشقانه. همون پارکی که بارها توش اشک ریختم. همون پارکی که بعد از اون شب سینما که قبلا براتون تعریف کردم سنگها رو می خوردم و به مرز جنون رفتم. همون پارکی که بارها گرمای دستان میم رو حس کردم و همون پارکی که یه روز برفی با دستام روی برفها حک کرده بودم: M و کلی خاطره ی دیگه . واقعا بعضی وقتا فکر می کنم یه پارک میتونه انقدر خاطره ساز باشه که حتی بترسی از توش رد شی؟ بترسی از کنارش رد شی. بعد از ۲ یا ۳ سال دوباره سراغ این پارک رفتم و عکسش رو برای کسانی که مشتاقانه داستان من رو دنبال می کنن گرفتم. این پارک بین فلکه سوم تهرانپارس و میدان پروین واقع شده. نکته: این پارک به اسم عاشقان معروف نیست. این اسم رو من و میم براش انتخاب کردیم. یادش به خیر.

با عرض معذرت از حضور شما بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.
این قسمت هفتم داستان من و میم بود .
قسمت های قبلی در اینجا هستش اگه دوس داشتید بخونید.
امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق
بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید. ![]()