تبليغاتX
عاشقانه ها - خفتگان جاودان(این بار استاد احمد شاملو)
پنجشنبه 17 خرداد1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان(این بار استاد احمد شاملو)

شاملو را با دختران ننه دریایش شناختم. آرام آرام شعرش را نوشتم و گریستم. مهم نیست برای چه. مهم این است که هنوز می توانم بگریم.

"قصه ی دخترای ننه دریا!"

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

نه ستاره ، نه سرود

عمو صحرا تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دِلَکِش دریای درد

در باغو بسته بود

دم باغ نشسّه بود

عمو صحرا پسرات کو؟

لب دریان پسرام

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام

طفلیا تنگ کلاغ پر ، پاکشون

خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون

نگاشون خالی و سرد

دلشون دریای درد

تنشون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه تَرَک

لباساشون نَمَدَک

پاهاشون لخت و پَتی

کج کلاشون نمدی

می شینن با دلِ تنگ

لب دریا ، سر سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

میریزن اشکای شور

می خونن ـ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن! ـ :

" دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

کوره ها سرد شدن، سبزه ها زرد شدن، خنده ها درد شدن

از سر تپه ی شب

شیهه ی اسبای گاری نمیاد

از دل بیشه غروب، چهچهه سار و قناری نمیاد

دیگه مهتاب نمیاد ، کرم شب تاب نمیاد

برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت

تو هوا ، وقتی که برق میجّه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد

شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه

عنکبوتای سیا، شب تو هوا تار می تنه

دیگه شب ، مرواری دوزون نمی شه

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه.

دلا از غصه سیاس ، آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله؟؟وازش می کنیم!

قهره؟؟نازش می کنیم!

می کشیم منّتشو، می خریم همّتشو!

مگه زوره؟؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب ، تن نمی ده

موش ِ کورم که می گن دشمن نوره،

به تیغ تاریکی گردن نمی ده!

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش ، بار و بندیلشو بست،

خونه تکوند

دیگه دل،مثل قدیم، عاشق و شیدا نمیشه!

تو کتابم ،دیگه اینجور چیزا ،پیدا نمیشه!

دنیا زندون شده:نه عشق ،نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه

مرده س و گور

نه امیدی ـ چه امیدی؟ به خدا حیف امید! ـ

نه چراغی ـ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ ـ

نه سلامی ـ چه سلامی؟ همه خون، تشنه ی هم! ـ

نه نشاطی ـ چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ ـ

داش آکُل ، مرد لوطی، ته خندق، تو قوطی!

توی باغ بی بی جون، جُم جُمَک ، بَلگِ خزون!

دیگه دِه مثل قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا، از شکوفه گُر می گرفت:

آب به چشم ه !

حالا رعیت سر آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی میسوزه

پای دار، قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش می دوزه

ـ" چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکر خدا؟

ـ نه برادر . تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد، پوکِ نشادون بزنه:

اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!"

دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماس

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسّمونید ، بقچه جاهازی نمی خوایم

چادر یزدی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم.

بذارین برکت جادوی شما، جیگر تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه ؛ همین جا بمونه..."

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود ، شب رو از راز سیا پُر می کنن،

توی دریای نَمور ، می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر دُر می کنن.

دخترای ننه دریا ، ته آب ، می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون

تنشون هرم سراب، خنده شون غلغل آب

لبشون تُنگ نمک، وصلشون خنده ی شک

دلشون دریای خون،

پای دیفارِ خزه

می خونن ضَجّه کنون:

" پسرای عمو صحرا ! لبتون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما، خمس و زکات!

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشکتون شوره! تو دریا نریزین!

اگه آب، شور بشه، دریا به زمین دس نمیده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه

پرده زنبوریِ دریا، میشه برج غممون

عشقتون دق میشه، تا حشر می شه همدممون

مگه دیفار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه:

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و لجوج

جادو در کار می کنه.

تاصداشون نرسه

لب دریای خزه

از لجش ، غید کشون ابرا رو بیدار می کنه:

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون،

بشکه ی خالی رعد، روی بوم آسمون

آسمون غرومب غرومب!

طبل آتیش دودودومب!

نعره ی موج بلا ، میره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن:

"" پسرای عمو صحرا!

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین ، حقه ها زیر سر ماس

ننه دریای حسود، کرده این آتیشو دود!"

پسرا حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای، به گوشاشون نمیاد!

غمشون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلشون غصه ترک 

تو سیاهی سوت و کور، گوش میدن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جُم جُمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا!

خیزخیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا!

نه ستاره ، نه سرود

لب دریای حسود، زیر این طاق کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا

هیچی نبود.

استاد احمد شاملو



+ نوشته شده در ساعت 0:50 توسط سعید |