بعضی اتفاقات می افته تا بعضی اتفاقات دیگه بیفته. مثلا خیلی از جدایی ها که برای انسان زجرآوره و البته دردش رو هم نمیشه پنهان کرد در واقع روی دیگه ای هم داره. داستان پایین ، داستانیه که واقعیت داره. در واقع این داستانیه که برای من اتفاق افتاده و من با چشمهای خودم از اول تا آخرشو دیدم. داستان رو بادقت بیشتری بخونید. و روی جمله های قرمز رنگ، متمرکز بشید. این واقعیت رو با ایده ی خودم به نثر درآوردم. امیدوارم نتیجه ای که من دنبالشم رو بگیریم.
=======================================
اپیزود اول:
دوستی دارم به اسم سهیل. سهیل دختری به نام فروغ رو دوست داشت یا بهتره بگم عاشقش بود. سهیل در بیرجند زندگی می کرد. از دانشگاه به دلایل خاصی اخراج شد. به تهران اومد. پس از مدتی دید که نمی تونه دوری فروغ رو تحمل کنه. فروغ هنوز بیرجند بود. سهیل از سربازی مرخصی گرفت تا فروغ رو توی بیرجند ملاقات کنه. اما فروغ که حال خوشی از زندگی نداشت با پسر دیگه ای فرار کرده بود.
سهیل نتونست با فروغ باشه.
اپیزود دوم:
من و سهیل توی پارک نشسته بودیم. سهیل زد زیر گریه و گفت : "من چقدر بدبختم!" آرزوی مرگ نمیکرد ولی به شدت ناراحت بود. اون شب به یاد الدورادو (ELDORADO) افتادیم. یک منطقه رویایی برای خودمون ساختیم .
مکانش رو سهیل گفت: بجنورد.
اپیزود سوم:
من و سهیل دوست مشترکی داریم به نام مرتضی . از اون بچه های پایه ی روزگار . ناگفته نمونه سهیل رو به شدت دوست داره. و من رو کمتر از سهیل. ولی انقدر معرفت داره که اگه یه روز بهش رو بندازم ردم نمی کنه. سهیل قضیه ی بجنورد رو به مرتضی گفته بود ...و... گفته بود که قراره اونجا زندگی کنیم و به دور از تمام دوستان قدیمی در بیرجند این بار به شمال خراسان بریم و اونجا زندگی کنیم. جایی که هیچ کس آشنا نیست. سهیل یه خونه ی سه طبقه رو متصور شده بود با کلی رویای دیگه. البته یه سگ هم تو این رویا پرسه می زد.
مرتضی قبول کرد تا بجنورد رو برای ادامه ی تحصیلش انتخاب کنه.
اپیزود چهارم:
بر اثر جریاناتی که پیش اومد سهیل و من نتونستیم به بجنورد بریم. خوب طبیعی بود که دوستمون هم ناراحت بشه. اما اون بنده ی خدا به غیر از چند تا فحش و گفتن حرفهایی مثل : پس الدورادوتون چی شد؟ من به خاطر شما اومدم و از این دست حرفها ؛ چیز دیگه ای نگفت.
ما هیچ کدوم به بجنورد نرفتیم جز مرتضی که اونجا خونه خرید.
اپیزود پنجم:
تابستان سال پیش با دختری از طریق چت آشنا شدم. اسمش سارا بود. حتما کم و بیش نظراتش رو در وبلاگ خوندید. البته تازگی ها کمتر میاد و نظر میده. این دختر دانشگاهش رو با کمک روحی من و توانایی بی نظیر خودش بجنورد و در رشته ی حقوق قبول شد. من و سارا به شدت دوست داشتیم که با همدیگه آشنا بشیم.من با مرتضی صحبت کردم و چون مرتضی هم خونه شو توی بجنورد داشت من به بجنورد رفتم وگرنه بعید بود که به این شهر سفر کنم و البته تونستم تنها دوستی که شاید این قدر منو دوست داره رو ببینم.
من و سارا تونستیم با هم باشیم.
آن روی سکه هم خدا هست.