تبليغاتX
عاشقانه ها - شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت ششم)
سه شنبه 12 تیر1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت ششم)

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او راز شومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. آنها با کمک زن که گفت : "از سرزمین ابدیت به بیرون آمده" راه را می گذرانند. دخترک ابتدا هنر صبر کردن را به پوریا آموخت و بعد از جنگل آتش گذشتند و پوریا اسبش را از دست داد. آنها از کوه خار گذشتند و پس از آن به تاریکی مطلق رسیدند. پوریا هر لحظه احساس می کند که به این دختر وابسته تر شده ولی او به دنبال شاهدخت است. حالا در ادامه ی راه...

دوستانی که تمایل به خواندن قسمت های پیشین دارند اینجا کلیک کنند. 

پوریا و دختر سیاهپوش از دشت ها و کوه ها گذشتند و بارها با مرگ دست و پنجه نرم کردند. دختر سیاهپوش در تمام راه به سوگندش وفادار ماند و نقابش را برنداشت و هرچند غمگین بود هرگز سعی نکرد پوریا را اغوا کند. مثل مردی کنارش ایستاده بود و دلیرانه شمشیر می زد.

روزی برای استراحت زیر درختی نشستند. دختر نگران بود و مکدام به اطراف نگاه می کرد. پوریا گفت:"چرا نگرانی؟ "

دختر چیزی نگفت. غذایی آماده کردند و شروع کردند به خوردن. بعد به درخت تکیه دادند و خواستند پیش از حرکت استراحت کنند. اما هنوز آرام نگرفته بودند که زمین لرزید و گرم شد. پوریا گوشهایش را تیز کرد و چشم گرداند و پرسید : " ماجرا چیست؟ "

دختر جوان هراسان بلند شد و شمشیر و سپرش را برداشت. پوریا با نگرانی گفت:"زمین چرا می لرزد؟ چرا داغ شده؟"

دختر با صدای لرزانی گفت:"بلند شو! تا دیر نشده شمشیرت را بردار! این نفس داغ اژدهای هفت سر است. این اژدهاست که راه میان سرزمین ابدیت و جهان فانی را بسته. بوی ما را حس کرده. مراقب باش زخمی ات نکند."

زمین می لرزید. دو جوان شتابان ، پشت تلی مخفی شدند. زمان درازی نگذشت که اژدها در میان آتش و دود پدیدار شد. انگار کوهی آتش زا پیش می آمد.دختر و پوریا مرگ را پیش چشم می دیدند. راه فرار نداشتند. اژدها با یک قدم به آنها می رسید. باید می جنگیدند. شهسوار از یک طرف و دختر از طرف دیگر به هیولا حمله بردند. صدای نعره ی اژدها در فضا پیچید و زمین زیر پاهایش چاک خورد. اژدها آتش می افشاند و شهسوار و دختر ، دلیرانه و از جان گذشته به او حمله می کردند. هر سر را که قطع می کردند سری دیگر به جایش می رویید. کم کم از پا می افتادند. دختر شمشیر زنان فریاد زد:" قلبش! فقط باید قلبش را شکافت."

بعد جستی زد و به اژدها نزدیک تر شد. هفت سر خروشان اژدها ، او را در میان گرفت. پوریا از پشت به اژدها حمله کرد. دختر جوان باز فریاد زد: "مراقب باش زخمی نشوی! "

اژدها پوریا را دید و به او حمله برد. دختر جوان از فرصت استفاده کرد و خود را به زیر شکم اژدها انداخت. اژدها از درد دوشمشیر که همزمان از پس و پیش به قلبش فرو رفته بود نعره ای کشید و بی جان بر زمین افتاد. دختر ، نفس عمیقی کشید و شمشیر را از تن اژدها بیرون آورد. بعد نفس زنان به شمشیرش تکیه دادو صدا زد: "موفق شدیم! "

پاسخی نیامد. دختر از پشت اژدها بیرون آمد و ناگهان جیغ زد. پوریا، بی حرکت و غرق خون روی زمین افتاده بود. دختر به طرفش دوید. خون از زخم های عمیق پوریا جاری بود. دختر با عجله زخم هایش را بست. اما خون ، بند نمی آمد. هر چه زخم ها را محکم تر می بست خون با شدت بیشتری از زیر پارچه بیرون می زد. و رنگ پوریا سفید تر می شد. از دست دختر کاری بر نمی آمد. نالید و گفت: " آه ، تنها عشق زندگی ام ، هنوز زنده ای؟ یا باید من هم کنار تو بمیرم؟ "

پوریا چشم هایش را با زحمت باز کرد : " هنوز زنده ام، اما تو راه خودت را برو ، نفس اژدها زهر آلود بود...راهی نیست...همین جا می میرم...برای شاهدخت داستانم را بگو ... بگو که دم آخر ...فقط ... به یاد ...او بودم..."

دختر سرش را بالا گرفت و فریاد زد: " نفرین بر شاهدخت سرزمین ابدیت. که تنها امیدم را از من گرفت. نفرین بر چشمان شوم و افسونگرش! کجاست که بیاید و تنها سزاوار عشقش را نجات بدهد؟ "

پوریا تکان سختی خورد : "این حرف را نزن...بگذار ... با خاطره ای نیک از تو .... بمیرم ... نفرینت را پس بگیر..! "

دختر ناتوان پوریا را در آغوش کشید و زار زار گریست. خون ریزی مدام بیشتر می شد. دختر ، گریان ، سرش را بر سینه ی او گذاشت. اما ناگهان نور امیدی در فکرش درخشید. سرش را بلند کرد و گفت: " چشم هایت را ببند ! می خواهم نقابم را بردارم! "

پوریا چشم هایش را بست. دختر نقابش را برداشت و دوباره او را در میان بازوهایش گرفت : " حالا هر کاری می گویم بکن. خواهش می کنم. "

پوریا با ضعف گفت : " فایده ای ندارد....برو! "

- "به چیزی جز شاهدخت فکر نکن. در ذهنت تصویرش کن... حالا آرزویت چیست؟ "

پوریا با آخرین رمق هایش گفت: " شاهدخت..."

- "چشم هایت را باز نکن. چطور می توانی به شاهدخت برسی؟ "

پوریا پاسخ داد:" با رسیدن به.... سرزمین... ابدیت..."

دختر سخت تر فشردش : "چطور می شود به سرزمین ابدیت رسید؟ "

- "رهایم کن... بگذار آسوده بمیرم!"

- "جواب بده. وقت می گذرد. چطور می شود به آنجا رسید؟"

پوریا در فکر شاهدخت بود :"باید زنده بمانم"

- " آرزویت چیست؟ "

- " می خواهم زنده بمانم...اما...امیدی نیست! "

دختر تکانش داد و گفت: " از نومیدی نگو! آرزو کن زنده بمانی! "

و شهسوار را عاشقانه در آغوش کشید. ذهن پوریا بیدار شد. اکنون تنها آرزویش زنده ماندن بود. شاهدخت را می خواست و باید زنده می ماند. او ستاره ی روشن افق دوردست زندگی اش بود.

معجزه ای رخ داد. آسمان و زمین روشن شد. ستاره ی دنباله داری در آسمان شتافت و راهی را روشن کرد. از کنار پهلوان جوان ، گلهای سرخ رویید. اسب سفیدی در افق دوید. گوسفندها از دور بع بع کردند. پوریا چشمهایش را بسته بود از این همه چیزی نمی دید. خون ریزی اش کم و کمتر شد و بند آمد. پوریا نفسی کشید و گفت: "انگار نجات یافته ام..."

و بعد خسته به خواب رفت. دختر خسته از جا برخاست و کمی آب به او نوشاند. لبخندی بر لبهای پوریا نشست. دختر ، خسته و کوفته به کنار چشمه رفت . و دست و رویش را شست. کمی که آرام گرفت به درختی تکیه داد و گریست.

پوریا با پرستاری مداوم دختر خوب شد و چند روز بعد دوباره راه افتادند. هر چه به سرزمین ابدیت نزدیک تر می شدند خطرات راه کمتر می شد. به جنگل تاریک که می رسیدند پوریا می خوابید و دختر پاس می داد. هر چه هم پوریا اصرار می کرد که بگذارد او هم پاس بدهد دختر نمی گذاشت و می گفت: " تو هنوز خوب نشده ای. "

پوریا نمی دانست که وقتی می خوابد ، دختر جوان نقابش را برمیدارد ، شمشیرش را بدست می گیرد و با دیوان می جنگد و بعد کنار پوریا می نشیند و موهایش را نوازش می کند.

صبح روز بیست و نهم از ماه ششم سفر ، به کوهی رسیدند. دختر به کوه نگاه کرد و گفت: " این همان کوهی است که از آن برایم گفته اند. شت این کوه به باغ گل سرخی می رسیم. سرزمین ابدیت شت این باغ است. این باغ تنها راه ورود به سرزمین ابدیت است. و تنها راه ورود به باغ ، عبور از لوح آتشین فرزانگی است. هر روز معمایی بر این لوح نوشته می شود. تنها پس از پاسخ گفتن به سه معمای پی در پی لوح ناپدید می شود و می توان وارد باغ شد. اما اگر نتوانی به هر سه معما پاسخ دهی لوح ، هرگز به تو اجازه ی ورود نمی دهد. و باید از همین جا برگردیم. "

صبح روزبعد به لوح آتشینرسیدند. دختر گفت: "برویم معما را بخوانیم و تا شب نشده پاسخش را پیدا کنیم."

دیوارهای بلند و سر به آسمان کشیده ای ، باغ را در خود گرفته بود. به جای دروازه ، لوح آتشین عظیمی قرار داشت. عبور از آتشش همان بود و خاکستر شدن همان! در میان آتش واژه هایی به رنگ آبی نوشته شده بود :

آکنده از اویی و در آن غوته ور ؛

مام تو بودست و تو او را پدر ؛

گرد جهان گشتی و او در تو بود؛

حاصل رنج تو چه بود از سفر؟

- " منظورش چیست؟ "

پوریا پاسخ داد : "بگذار فکر کنم. "

ساعت ها گذشت. خورشید به افق نزدیک می شد. پوریا همچنان در فکر بود. ساعتی تا غروب مانده بود که پوریا برخاست و به دختر گفت: " به سراغ لوح برویم."

جلوی لوح که رسیدند پوریا زانو زد و گفت :" ای لوح آتشین فرزانگی ، سال هاست سرزمین ابدیت را می جویم. از هر کس نشانی می خواستم ، چیزی از سرزمین ابدیت نشنیده بود. اما هر کدام دانش خود را از ابدیت به من آموختند. در سرزمینی دور ، پیری فرزانه گفت: ابدیت در درون توست. ابدیت در تو شناور است و تو در ابدیت. جستجوی ابدیت را از درون خود آغاز کن. پاسخ تو ابدیت نیست؟ "

واژه های آبی رنگ ناپدید شد. دختر با خوشحالی گفت : " درست است. معمای دوم ، فردا صبح پس از سپیده دم نوشته می شود. "

صبح روز بعد ، واژه های دیگری به رنگ سیاه بر لوح نقش بست :

بشکفی از او ، بشکافد تو را

زایی از او تا بخورد او تو را

بال وی از یال تو بس ریزتر

خیز وی اما ز تو بس تیزتر

پوریا باز نشست و فکر کرد. ساعت ها گذشت. چند دقیقه به غروب آفتاب مانده بود. دختر گفت : "عجله کن! "

پوریا با اضطراب گفت :" نمی دانم . کمکم کن! "

دختر کنارش نشست و دستش را گرفت : " از شاهدخت کمک بخواه! "

پوریا گفت : "چرا با طعنه از او یاد می کنی؟ مگر به تو بد کرده ؟ "

دختر اندوهگین گفت : " زندگی ستمگر است. تو را کمک می کنم تا به رقیبم برسی. و مرگ خودم را تغذیه می کنم. و سرانجام ، در پایان این راه دراز ، فقط او در مقصد منتظر من است! "

پوریا از جا پرید : " آفرین باز نجاتم دادی! همین است ، مرگ ! "

واژه های سیاه رنگ ناپدید شد.

روز بعد سوال سوم به رنگ سرخ نوشته بود :

انتظار ، انتظار ...

و سوختن در آتش ،

و خارها در زیر پای ،

و تاریکی و ظلمت ،

و داغ زخم اژدها بر تن ،

آرزوها ... رویاها...

و بزرگترین داغ درپیش است.

مرگ است ، حیات است ؛

وهم است ، وجود است ؛

راستی است ، دروغ است.

خورشید کم کم با افق مماس می شد و شهسوار هنوز پاسخی نیافته بود. با نگرانی از دختر پرسید : "تو چیزی می دانی؟ "

- " نمی دانم. مطمئن نیستم . نمی توانم چیزی بگویم. "

خورشید به افق رسید. پوریا با دلهره گفت : " زحمت هامان دارد بر باد می رود . فکری بکن. "

- " آخر ، چیزی به فکرم نمی رسد! "

پوریا سرش را در دست هایش گرفت : "اگر به سرزمین ابدیت نرسم از نومیدی می میرم! "

دختر با اندوه گفت :" بگذار من صحبت کنم. شاید دلش به رحم بیاید و راه را باز کند. "

پوریا خاموش بود. دختر ، تنها ، نزد لوح رفت و زانو زد : "ای سرچشمه ی فرزانگی ، در راهی دراز به جستجوی سرنوشت ، این جوان از مرگ نجاتم داد. بیهوده عشقش در دلم جوانه زد زیرا که عشق دیگری در دلش ریشه دوانده بود. حاضر نشد رویم را ببیند. از سرنوشتم رو گرداندم. دل شکسته ام را از یاد بردم. او را در رسیدن به رقیبم کمک کردم..."

صدای دختر می لرزید : " که مرگ او ، مرگ من بود. عشق او به آن دیگری هم مرگ من است. اما باز وجودش ، وجودم است. این عشق مرا نابود می کند. اما وجودم در همین عشق است. عشق او فقط یک رویاست... اما به این رویا دلخوشم. به این نابودن در بودن و بودن در نابودن راضیم. به دل شکسته ی من رحم کن..."

اما واژه های سرخ همچنان بر جا بود. خورشید تا نیمه در افق فرو رفت. بغض دختر ترکید : " اگر راه باز نشود ، او می میرد. اگر او بمیرد ، من میمیرم. به دل شکسته ی عاشقی ، سوخته در آتش عشق ، رحم نمی کنی ؟ "

بیش از ربع خورشید در آسمان نمانده بود. ناگهان دختر سرش را بلند کرد و به لوح آتشی خیره شد : "پاسخ تو همین است؟ عشق ؟ "

حروف سرخ رنگ ناپدید شد و واژه های سپیدی جای آن را گرفت :

وای بر شما که هر سه پرسش را پاسخ گفتید.

فردا به گاه بامداد دروغین ، راه را می گشایم،تا

گشوده بماند تا  بامداد  راستین.  در گذر از باغ ،

هوشیاری کنید. که مرگ است و  زندگی است ،

چون عشق زیباست اما چون عشق ،  ویران گر.

حذر کنید از خارهای گل سرخ. زخمی از خارهای

این باغ ، حاصلش دردی جانکاه است. همواره به

گاه غروب آفتاب.که فرو ننشیند مگر با غروب کامل

خورشید در افق و استیلای ظلمت بر جهان.

بر حذرباشید از خارهای گل سرخ؛ 

در قسمت بعد : پوریا و دختر نقابدار ، از باغ گل سرخ عبور می کنند. و سرانجام به سرزمین ابدیت وارد می شوند. دختر نقابدار از پوریا جدا می شود و می رود. پوریا با شاهدخت ملاقات می کند اما با وجود آن نگاه ها وچشمان افسونگر شاهدخت دلش هوای دختر نقابدار را می کند و ...

توجه : علاقمندان به داستان شاهدخت سرزمین ابدیت. تنها دو قسمت از این داستان زیبا باقی مانده. که من سعی می کنم این دو قسمت را هر چه سریعتر بنویسم. موفق باشید.



+ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط سعید