تبليغاتX
عاشقانه ها - شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت هفتم)
دوشنبه 25 تیر1386 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت هفتم)

 

برای خواندن قسمت های قبل به اینجا مراجعه کنید.

یادآوری: پوریا و دختر سیاهپوش به سه سوال لوح آتشین پاسخ گفتند و از باغ بیرون رفتند...

حالا ادامه داستان:

باغ گل سرخ ناپدید شد و جنگلی تاریک و انبوه و تو در تو ، پیش رویشان سربرافراشت. دختر دستش را بر پشت پوریا گذاشت و گفت: "این هم سرزمین ابدیت. از جهان فانی به سرزمین ما خوش آمدی." شهسوار اشکهایش را پاک کرد. لبخند زد و گفت: "راستی ؟ باورم نمی شود. پس از این همه آوارگی؟"

دختر ، سرش را پایین انداخت و آرام گفت: "راهی نمانده، شهر پشت این جنگل است. چند ساعت راه است."

قرار شد شب همان جا بمانند و فردا صبح زود راه بیفتند. پوریا از دختر خواست آتشی روشن کند تا او چیزی برای خوردن بیاید. دختر چوب جمع کرده بود و داشت اتش روشن می کرد، که خورشید به افق رسید. دختر به افتاب سرخ نگاه کرد و ناگهان، و برای اولین بار، مفهوم هشدار لوح آتشی را دریافت. درد ، از زخم پایش آغاز شد و کم کم تمامِ بدنش را گرفت. اول توجه نکرد و کارش را ادامه داد، اما درد فلجش کرده بود. با هر حرکتی قلبش از درد تیر می کشید. در اوج درد ، نگاهی به زخمش کرد و سعی کرد لبخند بزند. شنیده بود لبخند ، درمان هر درد است. اما درد ، امانش نداد و دوباره لبهایش را گزید. باید ، تحمل می کرد. این درد تا پایان عمر با او بود.

خورشید در حال غروب بود که پوریا با گاوی وحشی بر دوش برگشت. ناگهان از پشت درخت ها صدای نالان دختر سیاهپوش را شنید:

بسوزی ای باغ گل سرخ

تو فقط خار شدی برای من ؛

آه پای من

آه پای من...

بغض گلویش را فشرد. می دانست نمی تواند درد دختر را تسکین بدهد. باید تا تاریکی کامل صبر می کردند. دختر به خاطر او به این روز افتاده بود. کاش آن دختر چیزی جز عشق از او می خواست. اما او حتی عشق پوریا را هم نخواسته بود. چشم دختر به او افتاد و ناله هایش قطع شد. به زحمت سعی کرد از جا برخیزد. اما پوریا گفت: "بنشین و استراحت کن. من غذا را آماده می کنم..."

هوا تاریک شد و درد ، همان طور که ناگهانی آمده بود ، ناگهانی هم رفت. دختر نفس راحتی کشید و گفت: "تمام شد. راحت شدم."

روز بعد به شهر رسیدند. زمان وداع بود. پوریا دست دختر را گرفت و گفت: "مهربان ترین یارم ، راه را نشانم دادی ، سپاس گزارم ، کمکم کردی ، پا به پایم جنگیدی ، از مرگ نجاتم دادی ، به بهانه ی دردی جانکاه نگذاشتی خار به پایم فرو رود ، به سوگندت وفادار ماندی ، ممنونم. حالا که سرنوشت ، مرا سوی شاهدخت می خواند ، ناچاریم جدا شویم. کاش رویت را می دیدم و گونه ات را می بوسیدم. اما می دانی پیش از دیدن شاهدخت نمی توانم. نشانی بده تا بعد به دیدنت بیایم! "

دختر دست مرد جوان را فشرد و با بغض گفت: "از مرگ نجاتم دادی..ممنونم. اما بعد بهای گزافی خواستی... از من خواستی تا در آتش عشقت بمانم و بسوزم...برو و آن خوشبختی را که می جستی ، در شاهدخت بیاب. او به راستی می تواند...اما من نشانی ندارم ، نامی ندارم ، دیگر حتی وجودی هم ندارم! خدا نگهدار..."

پوریا سرش را پایین انداخت و گفت: "کاش زخم خار را من برداشته بودم و این طور پاسخ رنجهایت را نمی دادم!"

- "راحت باش. این درد برای من یادگاری از عشق تو و راه درازی است که با هم آمدیم. حالا که باید وداع کنیم هرچه زودتر ، بهتر..."

بعد رویش را برگرداند و دوان دوان دور شد.

پوریا همان روز به قصر شاهدخت رفت و تقاضای ملاقات کرد. نگهبان ، او را دم در نگه داشت و کسی را فرستاد تا از شاهدخت اجازه ی ورود بگیرد. مدتی بعد جواب آوردند که شاهدخت آناهیتا او را در تالار مهمانان می پذیرد. نگهبان جلو افتاد و پوریا به دنبالش. از باغ هزارتویی گذشتند. اگر پوریا تنها بود ، بی شک در آن باغ هزارتو ، گم می شد.انگار درخت های همه جای دنیا در آنجا جمع بود. هرزگاهی به سه راه یا چهار راهی می رسیدند که آدم هیچ تصوری نداشت باید از کدام راه برود.

سرانجام از هزارتو بیرون آمدند و به محوطه ی باز جلوی قصر رسیدند که قصر به شکل مارپیچ عظیمی ، از وسط آن بیرون زده بود و سر به آسمان می سایید. نگهبان، پوریا را به نگهبان سیاهپوستی سپرد. سیاهپوست ، پوریا را از راه پلکان مارپیچی چند طبقه بالا برد و به نگهبان زردپوستی سپرد. آنقدر رفتند تا رسیدند به تالار مهمانان. پوریا نشست و منتظر ماند. دور تا دور تالار ، شمع می سوخت و نور ملایمی فضای تالار را روشن می کرد. انواع و اقسام سازها را در هر گوشه گذاشته بودند. فرش عظیم سیاهی کف تالار را پوشانده بود. تخت شاهدخت ، به شکل مار عظیمی که دمش را به دهان گرفته بود ، درست در بالای تالار قرار داشت. سرانجام در باز شد و نگهبان با صدای بلند گفت: " آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت ، به تالار میهمانان گام می گذارند."

شهسوار لرزید. شاهدخت با آن موهای بلند دورنگ سیاه و زرین ، با آن لباس سفید بلند، با آن لبهای سرخ، با آن پوست سفید ، با آن چشم های درشت سیاه که انگار تمام رمز و راز جهان از آن می آمد ، با آن خرامش نرم که انگار بر فراز سطح زمین راه می رفت ، از باغ گل سرخ هم زیباتر بود. هیچ چیز در دنیا زیبایی او را نداشت. حتی نگاره ی خود شاهدخت. پوریا ، بهت زده به شاهدخت خیره شد. شاهدخت جلوی شهسوار ایستاد و چند لحظه با طعنه ای در آن چشم های رازگونش سراپای او را برانداز کرد و سرد گفت: "جوان ، می خواستی مرا ببینی. این هم من! "

رویش را برگرداند و با همان نرمش به طرف تختش رفت و نشست. وزیر ، از کنار تخت خم شد و چیزی در گوش شاهدخت زمزمه کرد. پیرمرد سیه چهره و قدبلندی بود که نگاه مرموزش ، تا مغز استخوان پوریا را لرزاند. طوری نگاه می کرد که انگار همه چیز را از همه وقت می داند. شاهدخت سرش را تکان داد و لبخند شیرینی زد و رو به پوریا گفت: "جوان! چرا می خواستی مرا ببینی و زحمت این راه دراز را بر خودت هموار کردی؟ "

همه منتظر بودند. پوریا چشم در چشم شاهدخت دوخت : "ای زیبایی بی کران هستی ، از دیاری دور ، از سرزمین آریاییان می آیم. گاه تا دم مرگ پیش رفتم. دختر جوانی از سرزمین تو با من بود و راهنمایی ام کرد و از مرگ و نومیدی و درد نجاتم داد. همه ی این راه را برای دیدار تو آمده ام...خودم را به اینجا رسانده ام تا تقاضایی کنم..."

شاهدخت لبخند زد و گفت: "جوان ، درود بر تو! راه یافتن به سرزمین ابدیت بسیار دشوار است! اما آن دختر ، آیا مطمئنی از سرزمین ما بود؟"

- "او راه سرزمین ابدیت را می داسنت و شما را نیک می شناخت.."

وزیر که کنار شاهدخت ایستاده بود با خشونت گفت: "دروغ است! کسی نمی تواند از سرزمین ابدیت بیرون برود!"

شاهدخت آناهیتا به وزیر اشاره کرد که آرام باشد و گفت: "چیزی ناممکن نیست. پروردگار همه چیز را ممکن می کند. شاید راهی یافته که ما نمی دانیم! جوان! نام آن دختر چیست؟ " 

- "نمی دانم. او را هم ندیده ام. به خواست من همیشه نقاب داشت! "

- " به خواست تو؟ چرا؟ "

- " در تقاضایم می گویم"

- "خسته ای. تا هر زمان که بخواهی میهمان مایی. غبار سفر از تن بشوی و استراحت کن. شب دیدار می کنیم. داستان سفرت را می گویی و از زندگی آدمیان در آن جهان تعریف می کنی! "عد دستور داد اتاقی مجلل برای پوریا مهیا شود . پیش از این که پوریا اتاق را ترک کند صدای غران وزیر در تالار پیچید: "شرم باد بر او که بر چشم خویش ، نقاب می افکند! "

دل پوریا فرو ریخت اما برنگشت و ادامه داد.

پوریا را به اتاقی بردند. چند لحظه به اتاق مجلل خیره شد. سالها بود زیراندازش زمین بود و رواندازش آسمان. و تکنون در این اتاق مجلل کمی سر در گم بود. شستشو کرد و بر بسترش دراز کشید. تردید عجیبی وجودش را آکند. پیرمرد گفته بود هر گاه چشم او به چشم زنی بیفتد عشق او را به دل می گیرد. در این چند سال آناهیتا اولین زنی بود که چشمهایش را دیده بود. با این همه در دلش احساس غریبی داشت. زیبایی شاهدخت هر مردی را جذب می کرد. برای دیدن او بسیار رنج برده بود. اما با وجود جاذبه ی وحشتناک آن نگاه ، دلش هوای دختر سیاهپوش را کرده بود. ماجرای سفرشان مثل سلسله ای از تصاویر از جلوی چشم هایش گذشت. جنگل اتش ، کوهستان خار ، دشت ظلمت ، اژدهای هفت سر ، لوح آتشین باغ گل سرخ و عشقی که دختر سیاهپوش نثارش کرد. ترانه ی درد دختر ، و از همه بدتر واپسین سخنان دختر بود که همچون خاری روحش را می ازرد.

فکر جدایی ابدی از دختر سیاهپوش هراسانش کرد و زیبایی شاهدخت ، رنگ باخت. همه ی قلبش از آنِ دختر سیاهپوش بود. کاش تنها یکبار چهره اش را دیده بود. دیگر نبود تا کنارش بجنگد ، دوستش بدارد ، ایثار کندیاریش کند ، راه را نشانش دهد ، نومیدانه عشق بورزد...خورشید در حال غروب بود...اکنون نوبت درد دختر رسیده بود.. دردی که به خاطر پوریا در وجودش نشسته بود. شاید حالا هم همان ترانه ی غمگین را می خواند. احساس خفگی ، گلوی پوریا را گرفت. دیگر نمی توانست آن زیبایی ابدی را بیابد. دختر سیاهپوش از رود مهربان تر بود ، از جنگل آتش پاک تر بود ، از کوهستان خار راستین تر بود ، از دشت ظلمت مجهول تر بود ، از آن نبرد بزرگ با اژدهای هفت سر عظیم تر بود ، از لوح آتشین خردمندتر بود ، از باغ گل سرخ پرشکوهتر بود ، از آناهیتا ، سرزمین ابدیت ، زیباتر بود...

هوا تاریک شد. زمان دیدار شاهدخت رسید. پوریا در آب گرم و معطر حمام کرد و لباس زربافتی که شاهدخت برایش فرستاده بود ، پوشید. بعد همراه ندیمه ی سیاهپوست شاهدخت ، از پلکان مارپیچ بالا رفت . شاهدخت ، زیباتر از همیشه بر تخت نشسته بود و مهربانانه به پوریا می نگریست. دیگر آن سردی در نگاهش نبود. همه ایستاده بودند. از هر رنگ و نژادی ، اما چشمهای هولناک وزیر از میان همه برق می زد.  شاهدخت به نوازندگان دستور داد آهنگ ارامی بنوازند و گفت: "از سفرت بگو. اولین بار است که کسی از جهان فانی به دیدار ما می آید."

پوریا گفت: " بانوی من ! سالهاست ساز نزدم. دستور دهید تا آن چنگ زرین را بیاورند. می خواهم سزی بزنم."

چنگ را آوردند. بر زمین نشست . چند لحظه به چنگ ، خیره شد. انگشتانش را ارم بر تارها کشید. با برخاستن اولین نوای تارها ، همه چیز به یادش آمد. بر ساز خم شد و زیباترین موسیقی زندگی اشر ا نواخت و همراه آن ، داستانش را به آواز خواند. وقتی از گرسنگی و تشنگی دختر سیاهپوش گفت ، حاضران آه کشیدند. وقتی از سوختن اسبش در جنگل اتش گفت ، حاضران گریستند ؛ با ماجرای کوهستان خار ، خندیدند ؛ با داستان دشت تاریکی خشمگین شدند ؛ نبرد با آزدهای هفت سر ، نفس ها را در سینه حبس کرد ؛ و عبور از لوح آتشین فرزانگی ، دل ها را شاد. در تمام مدت، فقط دو نفر به او خیره ماندند و گریه نکردند و نخندیدند و آه نکشیدند؛ وزیر و شاهدخت.

بعد پوریا ساز را کنار گذاشت و رو به شاهدخت گفت: "ای سرچشمه ی زیبای ! با من مهربان بودی و مرا مهمان دانستی. اما هنگام استراحت پی بردم که هر چند زیبایی تو ماورای تخیل بشر است ، از فکر آن دختر جوان بیرون نمی آیم. به این امید ، سفرم را اغاز کردم که تو به همسریم درآیی..اما حال می بینم شایسته نیستم ، که مهر دیگری را به دل گرفته ام. شاهدخت! امروز صبح آرزویم بود که به همسری من رضایت دهی ، اما آرزو دارم یاریم کنی تا آن دختر جوان را بیابم. سپاسگزارم! "

همه جا را سکوت گرفت. وزیر لبخنذی بر لب داشت. شوم . تمسخر آمیز و فاتحانه. پوریا سرخ شد. سرانجام شاهدختسکوت را شکست:

" بامداد ، مسافری خسته و فرسوده از جهان فانی بودی. گرامی ات داشتم و پناهت دادم. حالا جوانمردی نیک نفس و پاکی که ازمرزهای سرزمین ابدیت گذشته و این جز به عشق ممکن نیست. عشق تو به من؟ یا عشق آن دختر سیاهپوش به تو؟ نمی دانم. اما برای نخستین و آخرین بار ، مهر کسی را به دل گرفته ام و این خواست پروردگار است. امر می کنم آن دختر را بیابند و باران زر بر سرش بریزند و او را چون من گرامی دارند. اما تو همسر من شو و پس از پدرم ، پادشاه سرزمین ابدیت. مگر آرزویت همین نبود؟ تو را به خواسته هایت می رسانم. زلال ترین چشمه ها ، زیبا ترین باغ هاو.. همه از آن توست. آناهیتا ، شاهدخت سرزمین ابدیت می تواند. "

پوریا پس از مکثی گفت: "درود من نثارت باد! اما اکنون آرزویی ندارم جز یافتن همسفرم و باریدن مهرم بر دل شکسته اش.."

چشم های درشت و سیاه شاهدخت از خشم برق زد: "چه می گویی؟ چگونه عاشقش شده ای؟ تو که او را ندیده ای؟ "

- "زیبایی او در قلبش بود. دیده ام."

- " اگر جذامی باشد چه؟ "

پوریا لبخندی زد و رو به شاهدخت نگاه کرد و گفت: "از جذام می میرم."

شاهدخت فریاد زد: "همان شود که تو می خواهی. خوشبختی ات را پس می زنی. امر می کنم او را بیابند. این به پاس مهری است که به من داشته ای و تنها مهری که تا پایان ، جانم را می سوزاند. او را می یابم و به تو می سپارم و دیگر نمی خواهم هیچ یک از شما را ببینم! "

دل پوریا لرزید. باور نمی کرد دیگر آناهیتا را نبیند. سال ها به دنبال او آواره شده بود. دیگر نمی توانست افسون نگاهش را فراموش کند. اما دیر شده بود. ناتوان تعظیم کرد و گفت: "از لطف شاهدخت ، سپاسگزارم."

شاهدخت با خشم ، پشت به او کرد و از تالار خارج شد. حاضران خاموش بودند. وزیر ، تالار را خالی کرد و با شهسوار تنها ماند. پوریا خواست برود. وزیر گفت: "بایست! "

جلو آمد و نگاه عمیقش  را به پوریا دوخت. گفت: "مدت ها بود که شاهدخت محبوب ما اندوهگین بود. هر خواستگاری را با شوق می پذیرفت تا مگر مهر او را به دل بگیرد ، اما هیچ کس ، عشقی در دل او برنینگیخت. اما دیشب او را شاد یافتیم. گفت به زودی عشقش را می یابد. به اتاقش رفت و از ما خواست تا صبح مزاحمش نشویم. امروز پیش از آمدن تو بیرون آمد و شادمانه فرمان داد تالار را آماده کنیم. گفت سرانجام روز خوشبختی او رسیده. نمی فهمیدیم چه می گوید اما حالا می دانیم منتظر تو بود. تو آمدی وآرزوهایش را بر باد دادی. آناهیتا دیگر ازدواج نخواهد کرد و سرزمین ابدیت دیگر پادشاهی نخواهد داشت. ان ضربه ، او را از پا در می آورد. افسوس که او توانایی برآوردن آرزوهای خودش را ندارد و این ، تنها آرزویش را به گور می برد. او مهرش را بی دریغ نثار تو کرده است. بهتر است با او ازدواج کنی."

پوریا گفت: "ای وزیر که نگاهت آدمی را به یاد بالهای مرگ می اندازد ، مگر نگفتی شرم باد بر من و آن نقاب؟ "

- " باز هم می گویم. شرم باد بر تو و آن نقاب. شرم باد بر چشمان نابینای تو! "

- " اگر شاهدخت ازدواج نکند قدرت در دست تو می ماند . مگر همین را نمی خواهی؟ "

- " شرم بر حماقت آدمیان! این همه راه آمدی و نفهمیدی که در سرزمین ابدیت قدرت ارزشی ندارد."

پوریا پشتش را به وزیر کرد و از تالار بیرون رفت.

 

در قسمت بعد: پوریا به دنبال دختر سیاه پوش راه می افتد. او دختر سیاه پوش را در جنگل هزارتو می بیند و از او خواهش می کند که بدی های او را ببخشد و نقابش را بردارد. دختر ، نقابش را بر می دارد و پوریا با حیرت تمام ، متوجه موضوعی می شود....  



+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط سعید