تبليغاتX
عاشقانه ها - رسم عاشقی (قسمت سوم)
پنجشنبه 28 تیر1386 | نامه های عاشقانه
رسم عاشقی (قسمت سوم)

 

یکی دیگر از نامه های دوست عزیزم حسین اردستانی را می خوانید:

 

سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

۲۵ آبان ۱۳۸۵ نوشته شده توسط حسین اردستانی با نام «مرثیه ی فردا»




+ نوشته شده در ساعت 13:58 توسط سعید