یکی دیگر از نامه های دوست عزیزم حسین اردستانی را می خوانید:
سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،
با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!
چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.
قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.
در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ
در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!
آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من
نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.
و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،
دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی
اما تو باز هم اشتباه می کنی
نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است
نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است
چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.
آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد
به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!
به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!
به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !
به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود
کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد
کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت
... و چه ساده رفت
کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است
شکست خورده در قمار زندگی؛
آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد
اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات
آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت
آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :
« آه...نازنین!
اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر
بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد
آه...
چه ساده به پایان راه می رسیم. »
۲۵ آبان ۱۳۸۵ نوشته شده توسط حسین اردستانی با نام «مرثیه ی فردا»