سلام . ۲۳ سال پیش درست در همین روز یعنی در ساعت ۹:۱۰ دقیقه صبح روز ۳۰ تیر سال ۱۳۶۳ من رو از اون دنیا به زور کشیدن توی این دنیا. اون طور که مادرم همیشه تعریف می کنه :
" پسرم . وقتی تو به دنیا اومدی هوا فوق العاده گرم و کُشنده بود. انقدر گرم بود که حد نداشت. انگار جهنم شده بود. اون شبها همیشه برق پشت سر هم قطع می شد و من و شهلا (خواهر بزرگم) نمی دونستیم چه کار کنیم. من که روی تخت بیمارستان خواب بودم و شهلا می گفت: "باید بیارم بچه رو ببینی. انقدر خوشگله! سرخه عین تنور! خیلی خوشگله مامان." خلاصه من که از بیمارستان مرخص شدم توی گرمای خونه اصلا نمی دونستم چه کار کنم . از طرفی تو که کوچیک بودی و چند روزی بیشتر نداشتی از گرما له له می زدی و عطش بسیار زیادی داشتی. از طرف دیگه موشک های آمریکایی و عراقی بودن که بمب می ریختن توی سرمون. "
مامان ادامه می ده: "از طرفی می ترسیدیم که نکنه از تشنگی زیاد بلایی سرت بیاد و از طرفی می ترسیدم از موشک ها... وضعیت خیلی بدی بود. برق نداشتیم و تند تند صدای بمب های بزرگی بود که همین حوالی منفجر می شدن و صدای موج هاشون گاهی شیشه ی خونه رو می لزروند و تکونی مثل زلزله به خونه می داد. توی همین حالت من با تمام وجودم تو رو فوت می کردم که خنک بشی. و دستم رو روی تو گرفته بودم تا یه وقت گربه ای نیاد تو رو ببره چون لختت کرده بودیم که از گرما هلاک نشی. خیلی زیبا بودی و سبزه. انقدر گریه می کردی که آدم فکر می کرد نکنه از گریه ی زیاد بلایی سرت بیاد."
بیمارستان "خانواده" ی تهران افتخار به دنیا آوردن من رو داشته.
ممنون از تمام دوستانی که به طور خصوصی به من تبریک گفتن. و یه تشکر مخصوص از اقلیما.
این کوچولویی رو هم که می بینید منم:
