| شب |
|||
| سراسر |
|||
| زنجير ِ زنجره بود |
|||
| تا سحر، | |||
| جنگل |
|
| از خواب واگشود |
| سُرخ |
||
| بر سبزی نگران ِ دره |
||
| فروريخت. | ||
| دلشکسته |
|
|
بهترک ِ کوه گفتيم. |
شما چی فکر میکنید؟این زنجرههایی که الان اینجا دارند با تمام وجودشان زنجیرههای بلورین صداشان را میبافند احمد شاملو را یادشان هست؟شما، زنجرهها یادتان هست؟ روزها و شبها، تو همین ماه، روی همین کوه، توی همین ده، کنار همین درخت گردو، با احمد به آوازهای عاشقانهی شماها گوش میدادیم؟با شماها هستم، آهای زنجرههای شعر خاطره، احمد شاملو را یادتان هست؟ میدونید حضور بزرگتر و بزرگتر شماها، غیاب بی سر و صدای احمد رو بزرگتر میکنه؟هیچوقت برای خاموشی این زنجره اشک نریخته بودم، مگر امروز...
ع.پاشایی
ساعت : ۲ بعد از ظهر
در تاریخ : ۳۰/۴/۱۳۸۶