تبليغاتX
عاشقانه ها - الزایمر
پنجشنبه 29 شهریور1386 |
الزایمر
 

دلم می خواهد اَلزایمر بگیرم

که لبریز از فراموشی بمیرم

دلم خواهد ندانم در چه حالم

کجایم؟ در چه تاریخم؟ چه سالم؟

نخواهم حافظه چندان بپاید   

که تاریخ و رقم یادم بیاید

به تاریخ هزار و سیصد و کِی ؟

بریدن از نیستان ، ناله زن ، نِی

به تاریخ هزار و سیصد و چند ؟

ز لبهامان تبسم رفت و لبخند

نخواهم سالها را با شماره

که می سازم به ایما و اشاره

به سال یک هزار و سیصد و غم

اصول سرنوشتم شد فراهم

به تاریخ هزار و سیصد و درد

مرا آینده سوی خود صدا کرد

گمانم در هزار و سیصد و هیچ

شدم پویای راه پیچ در پیچ

ندانم در هزار و سیصد و پوچ

به چه امید کردم از وطن کوچ؟

نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد ؟

که پی در پی وطن غرق بلا شد

چگونه در هزار و سیصد و نفت

خودم دیدم که جانم از وطن رفت

گرسنه بود ملت بر سر گنج

به سال یک هزار و سیصد و رنج

چه سالی رفت ملت در ته چاه ؟

به تاریخ هزار و سیصد و شاه

به تاریخ هزار و سیصد و دِق

چه شد تبعید شد دکتر مصدق ؟

به تاریخ هزار و سیصد و زور

همه اسباب استبداد شد جور

به تاریخ هزار و سیصد و جهل

فریب ملتی آسان شد و سهل

به سال یک هزار و سیصد و باد

خودم توی خیابان می زدم داد

به سال یک هزار و سیصد و دین

به کشور خیمه زن شد دولت کین

چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز ؟

به تاریخ هزار و سیصد و [...]

دلم خواهد فراموشی بگیرم

که در آفاق اَلزایمر بمیرم

به طوری گم کنم سر رشته ی خویش

که یادی نآورم از کِشته ی خویش

نه بشناسم هِلال ماه نو را

نه خاطر آورم وقت درو را

اگر جنت دروغ هر چه دین است

فراموشی بهشت راستین است..

شعری از هادی خرسندی



+ نوشته شده در ساعت 22:18 توسط سعید