تبليغاتX
عاشقانه ها - خفتگان جاودان (به بهانه ی کوچ قیصر امین پور )
یکشنبه 13 آبان1386 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (به بهانه ی کوچ قیصر امین پور )

 

دلم درد می کند!

مدتهاست که دیگر هیچ چیز ، مطلقا هیچ خبری برایم تازگی ندارد  ، مدتهاست که غمگینم ، نمی دانم از کی ؟ اما گویی سالهاست که انتظار خبری را نمی کشم ، این بار هم اما حیرت نکردم ، بغض کردم اما جا نخوردم  ، می دانستم که سه شنبه روزی از روزهای دلمردگی و ملال ، سه شنبه روزی خسته و اندوهبار ، خبر عزیمت تو را خواهم شنید که تو خود سه شنبه ی پوچ را وعده داده بودی با حسی غریب که در کلامت موج می زد : " سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله / سه شنبه چرا این همه فاصله / سه شنبه چه سنگین ، چه سرسخت / فرسخ به فرسخ / سه شنبه خدا کوه را آفرید " تو سالها منتظر چنین روزی بودی ، منتظر سه شنبه ی رهایی از لظه های کاغذی ، رهایی از آرزوهای شعاری و سه شنبه ی رهایی از درهای همیشه بسته . بار نخستین که سه شنبه را خواندم دانستم که حادثه ای در راه است دانستم که سه شنبه ها آبستن حادثه ای تلخ هستند که روزی متولد خواهد شد ، می دانستم که بیهوده سخن نمی گویی می خواستم پاک کنی بردارم و تمامی سه شنبه ها را از صفحه ی تقویم بر صحنه ی روزگار محو کنم تا مگر کورسوی امیدی باقی بماند برای ماندن تو . آن روزها می دانستم که حادثه ای در راه است و حوادث آن سان که فروغ می گفت همیشه پیش از آن که فکر کنیم اتفاق می افتد ، می خواستم تمامی سه شنبه ها را پاک کنم تا لحظه ی عزیمت تو ناگزیر نشود ،  تا دیگر سه شنبه ای نباشد که به غم نشیند ، تا دیگر پشت شعر نشکند به نبودنت ، تا دیگر ...

راست می گفتی سه شنبه نمی دانست که خدا کوه را آفرید. کوه یعنی بدانید که تاب می آورم تا لحظه ی آخر ، تو کوهی استوار بودی که با وجود غمهایی که از روزگار یادگار داشت خم به ابرو نیاورد ، با تمام دردهایی که می دانم در دل و بار سنگین غم هایی که می دانم که بر دوش می کشید استوار ایستاد تا آمدن روز رهایی و هرگز پشتش تا نشد به شکستن ، به از درد نگفتن .گفتم درد اما اگرچه وسعت دردهایت بیشتر از ادراک چون ما و منی است ، اگرچه حس درد شانه های خسته ی غرورت ، درد بازوان حس شاعرانه ات ، دردهای نگفتنی و نهفتنی ات برای من سنگین بود و هست اما با من غریبه نبودند دردهای عروق کبود دستانت ، دردهای متورم زیر چشمانت ، سالها در دیار درد و با عزیزانی چون تو زیسته ام ، با ساکنان دیار سوزن و خون و امید و اشک و انتظار ، با غم هایشان گریسته ام عزیزانی که روی صبر را سفید کردند چون تو ، آری دردهای پوستی ات را می شناسم ، دردهای پوستی ات را زیسته ام اما راست می گفتی درد پوستی کجا و درد دوستی کجا و ... درد هنوز دامنه دارد ( درد دوستی را می گویم )

عزیزترین یار! حالا تو کوچیده ای از این دیار و به خیل دوستان سفرکرده ام پیوستی ، دوستانی که من هرگز ایشان را ندیده ام اما دوستیمان هنوز از فراز سالها ادامه دارد .دوستی داشتم ، معلمی یونانی بود که عاشق را شاعر خطاب می کرد* حتی اگر شعری ننویسد دیگری "امید ناامید" بود** که حالا چون او ابرهای عالم شب و روز در دلم می گرید ، دوستی داشتم به گل سوسن می گفت شما و عشق را صدای فاصله ها می دانست*** و تو ، که آخرین یار سفر کرده تو بودی ، تویی که عشق ، خواهرت و درد ، برادرت بود. حالا تنها خاطرات تو را مرور می کنم در دفتر خاطرات نه چندان کهنه ام : یادم می آید روزی را که عاشق شده بودم و عشق را به مدرسه برده بودم ، آنروز که در همان کتابخانه ی کوچک با لبخندی زنده شده بودم ، آن روز که بر پله های سنگی دانشگاه ، اما نه چون تو طعم شکوفایی عشق که طعم پر پر شدن آن را چشیده بودم با من بودی و انگار که برای تکه تکه های قلبم سروده بودی : " اما اعجاز ما همین است/ما عشق را به مدرسه بردیم /و در امتداد راهرویی کوتاه/در یک کتابخانه ی کوچک / بر پله های سنگی دانشگاه / گل داد و ... " و تا به این جا می رسیدم ناگزیر سکوت می کردم آخر عزیز! تو گفته بودی " گل داد و سبز شد " اما برای من غنچه ی عشق... بگذریم. یادم می آید زمانی که گفتی " خویش و قوم من همه از قبیله ی غمند / عشق خواهر من است درد هم برادرم " ، دانستم که وصال ، آرزویی محال است ، یادم می آید آن زمان که گفتی " قطار می رود / تو می روی / تمام ایستگاه می رود ..." بغض گلویم تا پایان شعر دوام نیاورد هر چند که قطار و ایستگاهی در کار نبود اما چه کنم که رفتن ، رفتن است حتی اگر باشی و رفته باشی، یادم می آید آن اتفاق ساده ای که می گفتی برای من هم نیفتاد به همین سادگی ! ، یادم می آید که لبخندی سبب شده بود برای یادبود لحظه ی رویشش یک روز کامل را جشن بگیرم ، یادم می آید که دل بی دست و پایم را ساعت ها آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کرد ، یادم می آید که آواز عاشقانه ی من هم در گلو شکسته بود و یادم می آید که من هم تا چندی پیش شاعر سروده های خویش را نمی شناختم یادم می آید که ... و در تمامی این یادواره ها تنها تو بودی که با من بودی و برایم از درد مشترک می خواندی از درد عشق. می دانی؟ در این روزهای بی حوصله با هیچ کس جز تو این چنین نزدیک نبوده ام ، دیگران را نمی دانم اما من به تو از دریچه ی چشمان خویش می نگرم و در چشم من تو بزرگوار و عزیزی . مرا ببخش اگر که در این روزهای اندوهبار از خاطرات خودم گفتم ، خاطراتی که تو در آنها شریک بودی ، مرا ببخش اگر که برایت مرثیه نگفتم که مرثیه لایق مردگان است ، مرا ببخش اگر که پریشان نوشتم که از ذهن آشفته جز آشفتگی بر سطور کاغذ جاری نمی شود و مرا ببخش اگر که قلم یاریم نکرد .

ساعت ۹ صبح سه شنبه**** بود ، در کلاس نشسته بودم که دوستی بی مقدمه گفت : "حسین قیصر مُرد ." آن لحظه تنها یک فکر در سرم جولان می داد و آن اینکه از این پس درد ، شعرهایش را در گوش چه کسی زمزمه می کند ؟  

حسین اردستانی

۱۳/۸/۱۳۸۶ 

--------------------------------------------------------------------------------

* افلاطون

** مهدی اخوان ثالث

***سهراب سپهری

**** سه شنبه : ۸/۸/۱۳۸۶

 

قبلا در این وبلاگ ۲ تا از اشعار قیصر امین پور گذاشته شده بود :

http://sasalovestory.blogfa.com/post-46.aspx

http://sasalovestory.blogfa.com/post-67.aspx



+ نوشته شده در ساعت 23:21 توسط سعید