تبليغاتX
عاشقانه ها - وقتی که من بچه بودم
دوشنبه 26 آذر1386 | ترانه های عاشقانه
وقتی که من بچه بودم

 

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

"اسماعیل خویی" در سال 1347

شعری که در بالا خواندید شعری است که برای راحتی در خواندن ، توسط فرهاد مهراد حذفیات و اضافاتی پیدا کرده است که در خود آهنگ مشخص است.

----------------------------------------------------------

نام شعر : وقتی من بچه بودم

خواننده : فرهاد مهراد

آهنگساز : فرهاد مهراد

شاعر : اسماعیل خویی

آلبوم : برف

دانلود آهنگ  (برای دانلود ابتدا روی دانلود آهنگ ، کلیک راست و سپس save target as را انتخاب کنید)

-----------------------------------------------------------

چرا این ترانه را دوست دارم ؟

وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که لبخند می زد و من هیچ گاه نمی اندیشیدم که آیا لبخندش واقعی است یا تنها برای دلخوشکنک من ، وقت بچه بودن ، تنها یک مهر بود و آن لبخند بود ، هیچ طعنه ای را متوجه نمی شدم و هیچ گاه روی موضوعی فکر نمی کردم مگر این موضوع که خدا چند سالش است و مثلا یک سر و دوگوش کیست؟ از آدم فضایی می ترسیدم ، همیشه فکر می کردم فضایی ها ما را محاصره خواهند کرد و روزی همه مان را خواهند کشت ، و از طرفی قیافه ی دزدها را دقیقا شبیه فضایی ها می دانستم. وقتی من کودک بودم همه چیز خوب و سرجایش نبود اما اگر شکلاتی را احتیاج داشتم حتما به دست می آوردم ، وقتی که من بچه بودم یک لبخند کافی بود برای یک لحظه زندگی ، وقتی من کودک بودم مردم نبودند ،

 وقتی که بچه بودم دوستی داشتم به نام زهره که با هر لبخندش گویی مهر را می دیدم در چشمانش ، و وقتی از او جدا می شدم انگار دنیا را بر سرم خراب می کردند ، وقتی که من بچه بودم زور خدا بیشتر بود.. آن روزها :

غم بود

اما ...

کم بود.



+ نوشته شده در ساعت 21:44 توسط سعید