تبليغاتX
عاشقانه ها - باده
یکشنبه 9 دی1386 | شنیده ام که ...
باده
 

خرسند شدیم از اینکه امروز

رنگی دگر است

نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد

گفتند : 

« از این نکته ، هزار نکته بیاموز! » 

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلاتو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه

« خاموش! »

کم داد اگر ، نگیرد افزون!

خاموش شدیم و در خموشی ،  

رفتیم سراغ مِی فروشی ،

فریاد زدیم :

« دوای ما کو؟ »

گویند دواست ، باده نوشی

هوشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت :

« این بار گران ، تو مفت ، مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان ؟

از خود به کجا شوی گریزان ؟

بیداری دل ، چنین مخوابان!

سخت آمده است!

مبخش آسان! »

هوشیار شدیم از اینکه هستیم ،

رفتیم و در میکده بستیم ،

با خود به سخن چنین نشستیم :

«ما باده نخورده ایم و مستیم ؟»

مسجد سر راه ،

از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم :

«در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی»

 مسعود فردمنش

 

------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن :  عاشقانه ها باز هم در برخی نقاط ، فیلتر شد.

 

 



+ نوشته شده در ساعت 5:24 توسط سعید