خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است
نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد
گفتند :
« از این نکته ، هزار نکته بیاموز! »
فریاد زدیم که چرخ گردون
لیلاتو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه
« خاموش! »
کم داد اگر ، نگیرد افزون!
خاموش شدیم و در خموشی ،
رفتیم سراغ مِی فروشی ،
فریاد زدیم :
« دوای ما کو؟ »
گویند دواست ، باده نوشی
هوشیار نشد مگر که مدهوش
این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت :
« این بار گران ، تو مفت ، مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان ؟
از خود به کجا شوی گریزان ؟
بیداری دل ، چنین مخوابان!
سخت آمده است!
مبخش آسان! »
هوشیار شدیم از اینکه هستیم ،
رفتیم و در میکده بستیم ،
با خود به سخن چنین نشستیم :
«ما باده نخورده ایم و مستیم ؟»
مسجد سر راه ،
از آن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم :
«در میکده هم خدای بینی
با مرد خدا اگر نشینی»
مسعود فردمنش
------------------------------------------------------------------------
پ.ن : عاشقانه ها باز هم در برخی نقاط ، فیلتر شد.
