مرجان در ابتدای فیلم پرسپولیس بچگی اش را توصیف می کند و می گوید در آن زمان تنها دو آرزو در ذهن داشتم:
۱. بتونم موهای پاهام رو بزنم و ۲. آخرین پیغمبر زن بشم.
« من ! مرجان! پیغمبر آینده! تصمیم گرفته ام :
الف: همه باید رفتار خوبی داشته باشند.
ب: همه باید حرفای خوب بزنند.
ج: همه باید کارای خوب بکنند.
د: فقرا باید هفته ای یکبار جوجه کباب بخورند.
و: از این به بعد هیچ مادربزرگی نباید مریض بشه.»
مادربزرگ می گه : «واقعا مرجان؟ اگر واقعا این طور باشه من اولین مریدت خواهم بود.»
مرجان: «واقعا؟ عالیه!»
مادربزرگ: «بگو ببینم از کجا میشه مطمئن شد که دیگه مادربزرگ ها مریض نمی شن؟»
مرجان : «خیلی ساده! ممنوع می شه.»
مرسی ساتراپی! مرسی مرجان! علاقه ی شما به ایران وصف نشدنی بود. و همچنین پای بندیتان به حرفهای عموی محترمتان. انسانهایی مانند شما بسیار کم هستند. ایران ما دچار نوعی خفقان فهم و شعور است. اگر در انگلیس جوانان سیاه را می زنند اینجا و هم اکنون همه را می زنند چه سیاه! چه سفید! چه رنگ دیگر! چه معلم! چه دانشجو! چه کارگر! چه آخوند! چه انقلابی! و چه ضد انقلابی! چه من! چه او! و چه همه ی ما! اینجا عشق را بدجوری کشته اند و خداهایی تقلبی را که قطعا با خدای تو هزاران بار متفاوت است به مردم آموزش می دهند. اینجا خدا را بر بالای نیزه برده اند. نه قرآن را.
مرجان ساتراپی ! چقدر زیبا خدایت را وصف کردی. چقدر زیبا! چقدر زیبا! چقدر زیبا! و لحظه ای که به خدا گفتی : برو کنار! برو کنار! برو کنار! برو گمشو! ایمان آوردم به صادقانه بودن داستانت و خودت! و گریستم. کاش امثال شما انسانها بیشتر می شدند.
دوران عاشقیت را نیز بسیار خوب به تصویر کشیدی و تمام زیباییهای دوره ی عاشقی و تنفرهای پر احساس خودت را نیز.
اگر از من می پرسیدی که زیباترین جمله ای را که مادربزرگت به تو گفت چه بود قطعا این جمله را به خودم و همه یادآور می شدم : ""ترس ، آگاهی و ایمان را از بین می برد.""
و لحظه ی آخر فیلم وقتی در بزرگسالی به فرانسه سفر کردی وقتی از تو سوال شد : «اهل کدوم کشوری ؟ »
با لحظه ای تفکر گفتی : "ایران"
مِقسی ساتقاپی٬ مِقسی مَقجان!
