تبليغاتX
عاشقانه ها - خفتگان جاودان (ا. بامداد)
شنبه 21 اردیبهشت1387 | خفتگان جاودان
خفتگان جاودان (ا. بامداد)
 

با چشمها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب

فریاد بر کشیدم : اینکچراغ معجزه ، مردم!

تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کوردلیتان

سویی به جای اگر مانده ست آنقدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب، پرواز آفتاب را

با گوش های ناشنواییتان این طُرفه بشنوید

در نیم پرده ی شب، آواز آفتاب را

"دیدیم" 

گفتند خلق نیمی، "پرواز روشنش را"

آری!

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند

"با گوش جان شنیدیم،  آواز روشنش را"

باری، من با دهان حیرت گفتم

ای یاوه! یاوه! یاوه!

خلایق! مستید و منگ؟

یا به تظاهر، تزویر می کنید!

از شب، هنوز مانده دو دانگی

ور طائبید و پاک و مسلمان

نماز را از چاوشان، نیامده بانگی

هر گاوگندچاله دهانی**، آتشفشان روشن خشمی شد

این گور بین، که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

ــــ طوفان خنده ها ــــ

خورشید را گذاشته ، می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز برنگذشته است

ــــ طوفان خنده ها ــــ

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید، جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمیش، مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش، مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در درد ها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کارد هایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند...

افسوس!

آفتاب، مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای، آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند..

ای کاش می توانستم ــ یک لحظه می توانستم ای کاش ــ 

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش می توانستم

قسمتی از مجموعه اشعار "کاشفان فروتن شوکران" از استاد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**یکی از زنهای نیروی انتظامی برق چشمی بر من زد. برقش ۳۰ دقیقه وقت مرا گرفت. نمایشگاه کتاب را با الگانس نیروی دولتی انتظامی تجربه کردم. خوشحالم که از دید یک بی شعور ، بی شعور خطاب شدم.



+ نوشته شده در ساعت 3:58 توسط سعید