تبليغاتX
عاشقانه ها - یک سر و دو گوش ها
دوشنبه 3 تیر1387 | اعتراض هایم..
یک سر و دو گوش ها

 

می دانم که متن پایین ، نتوانسته همه ی درد های هم نسلان من را پوشش بدهد. می دانم که نتوانسته خوب بیان کند تلخی ها را. می دانم که زیاد، کم دارد. می دانم. همه را می دانم و می دانم که شما هم می دانید قدرت قلم من در حدی نیست که جوابگوی تمام نیازهای خواننده باشد. هم نسلان من ببخشند بر من اگر زیادی از طرفشان حرف زدم و اگر این نوشته ها حال و روز آنها نیست. به بزرگی خودتان همه را ببخشید . . .

 

کاش آیندگان بنویسند از نسل انتظار. بنویسند از نسلی که اشکشان دم مشکشان است و مشکشان ته رشکشان و همه چیز از همین رشکشان . بنویسند از نسلی که هر وقت کسی را دید که ناراحت بود ؛ ناراحت شد با اینکه خود، صد باره ناراحت بود. این نسل، فراموش نشدنی است.عذابهایش.دردهایش.راههایش.محدودیت هایش. کارهایش . . . باز هم بگویم؟ و باز بنویسند از همدمان این نسل که به جای بلبل و قناری و کبوتر، شده کلاغ و قورباغه و لاک پشت و ملخ!   

هه! روزگاری از یک سر و دو گوش می ترسیدم که نکند مرا بخورد. عقلی نبود. تمام کابوس هایم شده بود همان یک سر و دو گوش. یک سر و دو گوش قصه های مامان و بابا. همانی که نمی دانم چرا هر وقت کمی با شادمانی راه می رفتم و فریاد می زدم ، می گفتند می آید و می خوردت. تا چیزی را می خواستم حواله ام با یک سر و دو گوش بود. کمی بعد تر، بمباران ها شروع شد. مادرم همیشه سیاه پوشید. برای مرگ عزیزانش و منی که گمان بردم که یک سر و دو گوش، همین عراق بی شعور و صدام عوضی دوران چهار سالگی ام است.  

باز بزرگ تر شدم. کچل شدم. اما نه برای سربازی بلکه برای دبستان. هه! خط کش را می گرفت این ناظم زورگو و می زد. هه! لعنت به او. دبستانم درست مثل یک زورخانه بود با یک بخاری نفتی که وو وویش باز مرا می ترساند. شکل آن بخاری درست مثل همان یک سر و دو گوش بود. چیزی نگذشت که فهمیدم یک سر و دو گوش واقعی در دفتر معلمان منتظر ماست. خط کش را می گرفت و می زد. هر ثلث ، یک چک، خوراکم بود. وقتی که بخاری نفتی کلاسمان از شدت فشار گرما در زمستان، منفجر شد و چند تا از دوستانم زخمی شدند تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش تخیلی دوران بچگی ام چقدر خنده دار بود. یک مرد با دو گوش روی سرش. تازه فهمیدم که یک سر و دو گوش ، همین بخاری کلاس ما بود. همین مدرسه بود. کمی آنطرف تر از ما کچل ها، دخترانی بودند درست هم سن و سال من، که برای کچل نکردنشان به زور از همان اول ابتدایی مقنعه سرشان کردند و قرآن یادشان می دادند و همه ی آنها الان گوشه ای از این مملکت، اگر خودکشی نکرده باشند، مانده اند و ساخته اند با همه ی این دردها. در دبیرستان، موش آزمایشگاهی بودیم برای انواع روشهای تدریس و آموزش. نظام قدیم. نظام جدید. نظام جدید و پیش دانشاهی. نظام ترمی. نظام سالی واحدی. کنکور.     

تا مدت ها آهنگ های پیروزی انقلاب را کردند توی مخمان و با آن ها تازه شدیم. اما کمی بعد تر، تمام آن آهنگ ها شدند پتکی بر سرمان. زهری به کاممان. عاشقیمان ترس از کمیته بود و ترس از همان یک سر و دو گوش. همان فاشیستی که حالا دیگر او هم بزرگ شده. قلدر شده. پدر سگ، قلچماق شده. ادعای مالکیت می کند. می خواهد حکم براند.

تازه داشتیم با خاتمی جان می گرفتیم و تازه داشتیم کمی رها می شدیم و رها می کردیم این دل لامصب را که یک هو این بز اخفش نمی دانم از کدامین گوری بلند شد تا هر چه داریم بریسد و هر چه جمع کردیم بپاشد تا باز برگردیم به همان یک سر و دو گوش من، که حالا دیگر لباس سبز می پوشد، کلاه کجی بر سر می گذارد و نوع ماده اش با چادر مشکی، آن دو چشم ترشیده اش که مثل چشمان هرزه ی یک پیرزن خرافاتی کلنگ مذهب است را بیرون می اندازد و می شود یک چادر و یک دماغ ، که ای کاش دماغش بماند زیر تریلی و له شود. آن یکی معلوم نیست از کدامین جهنم دره ای سر بیرون آورده که لهجه اش هنوز مال دهات های دور شهر های دور افتاده ی ایران است. چه می خواهند از جان ما این یک سر و دوگوش ها؟ بروند گم شوند دیگر. کسانی که تا دیروز تاپاله های الاغان دهات ها را جمع می کردند و می فروختند حالا شده اند اسب سوار. گویا اسب، دیگر سیرشان نمی کند می خواهند آدم سواری کنند.

مدتها گذشت تا فهمیدم یک سر و دو گوش ها پس از دوران کودکی، نرفتند. تا بفهمم که یک سر و دو گوش ها دروغ نبودند. آنها هستند. یک سر و دوگوش ها، پَست می شوند. رذل می شوند. دله می شوند. نا ندارم. خودتان کوچه بازاری اش کنید این فحاشی ها را. 

بنویسند آیندگان ! بنویسند از نسل من. از نسل یک سر و دوگوش ها . از نسل آدم فضایی ها. از نسلی که حتی اجازه نداشت یک راه را انتخاب کند. و بدانند که نسل ما نیز عاشق شد. عاشق شد و فریاد عشق سر داد اما چه عشقی؟ ما عذاب هایمان را به عشق معنی کردیم و اگر نه کدامین ابلهی عاشقی را صحبت از پشت تلفن می داند و ترس از پدر و مادر و جامعه برای پاکی و صداقت عاشقانه؟ نسل جاده صاف کن ها، که تا مدت ها اصلاح ریش و سبیلشان با تیغ، بی حرمتی بود. ابرو صاف کردنشان بی حرمتی بود. مانتو پوشیدنشان بی عفتی بود. موهایشان زیادی بود. گل رد و بدل کردنشان غیر قانونی بود. نسلی که سر در گم بود بین انتخاب شاملو و شریعتی. شریعتی و مصدق. مصدق و خاتمی. خاتمی و معین. معین و احمدی نژاد. احمدی نژاد و ای بابا!. . .هر کسی که فریاد می زد آزادی، همه می گفتند: به به. نسلی که نفهمید کی کودک بود ؟ کی بالغ شد؟ کی جوان شد؟ و در چه زمان پیر شد و کی مرد؟ نسلی که تکرار مکرر مرگ، تنها ولگرد مغزش بود. نسل فاق. نسل تبرج. نسل خود آزاری. نسل "هر چه بگویم کم گفته ام". آه! نسل شب بیداران. نسل آه . نسلی که به دنبال بهانه ای برای شادی از این سو تا هر سویی را می رفت و بعد که چیزی گیر نمی آورد برمی گشت به خودش. به واقعیتش و بعد دو باره اشک ها پل پیوندی می شدند برای آرمیدن در خودی که جز پوچی و اعتراض خفته، چیزی نبود. حالا همه ی هم نسلیان من ، به نوعی سیاه پوشند. سیاه امید و سیاه آینده و سیاه جامه اند.

عادت کرده ایم . غصه ی این نسل را نخورید که عادت دارد به سیاه پوشی. به گریه و به بت پرستی. بالاخره باید چیزی را پرستید و وقتی خدایی نیست باید بت پرستید. و ما پرستیدیم . امید ، بهتر می داند. اگر رویتان به او افتاد بپرسید.



+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط سعید