می خواستم بنویسم . . .
می خواستم بنویسم از ۱۵ سالگی ام. وقتی که مشتاقانه صدایت زدم و تو با همان نازی که می گفتی ناز زنانه است من را دچار شکی کردی که هرگز فراموش نکرده ام. که ۱۶ سالگی ام شده بودم یک مرد روانی شکاک. راستی! می خواستم از تو بپرسم که چرا سال اول این قدر شکاک نبودم؟ نمی دانم. شاید تمام دروغ هایی را که گفتی باید فراموش می کردم و من . . . متاسفانه نتوانستم. نتوانستم تا رنگ رژ لب قرمز ضایعی که در آن روز بارانی هنوز روی لبت بود با تمام تلاشی که برای پاک کردنش کرده بودی را فراموش کنم. فراموش کنم که شش ماه تمام مانند خرگوشی ملوس دروغ گفتی و دروغ گفتی که با هیچ کس نیستی و من بالیدم و بالیدم به تو تا آن روز کذایی که خودم دیدمت. نتوانستم فراموش کنم. مرا ببخش.
اما . . .
می خواستم بنویسم برای اینکه یادت بیندازم که قبل از ازدواجمان چند ساعت را جلوی آینه می گذراندی؟ راستی یکبار که تایمر انداختم چیزی غریب به ۱ ساعت شد. ۱ ساعت پشت آینه ایستادی و آرایش کردی تا زیبا شوی. تا کالایی شوی که آن مرد با همان پرادویش و با همان صورت زیبایش تو را از دست من برباید تا دیگر مجبور نباشی تنها برای اینکه جلوی مریم خانوم آبرویت نرود و بهت نگویند ترشیده ای با من ازدواج کنی. می خواستم بنویسم که یک ساعت آرایش می کردی و ۵ دقیقه وقت نمی گذاشتی برای تلفنی حرف زدن با من. نمی دانم چطور مادر خشکه مذهبی ات راضی بود که ساعتها بنشینی و آرایش کنی اما دقیقه ای با من حرف نزنی؟ راستی مادرت نمی خواست یا تو؟ و اگر او نمی خواست چرا آرایش را خواست؟ چرا وارد شدنت به گلد کوئست که ۱ میلیون تومان خرج روی دست مادرت گذاشت را اجازه داد با جمعی از پسران و دختران غریبه و حرف زدنت با من را نگذاشت. راستی تو نخواستی یا مادرت ؟
می خواستم . . .
می خواستم بنویسم از آن روزی که تمام دغدغه ات حرفهای آن مردک پرادو دار بود که با ماشینش پیکان من را پس زد و باعث دوریمان شد. از اینکه می گفتی دوستم داری اما تا خواستگاری می آمد می گفتی پدرم اصرار بر ازدواجم دارد. چه کار کنم؟ و من با اشکهای بی صدایم گفتم هر چه خودت خواستی عزیز. بروی یا نروی دوستت دارم و آخرش هم با کلی ناز و منّت نرفتی تا از آن پس حواسم خوب جمع باشد که تو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کنم رفتنی هستی.
می خواستم بنویسم . . .
می خواستم بنویسم از اینکه جایت در سربازی خالی بود. زمانی که در آنجا له له می زدم و تو در خانه با من تلفنی حرف می زدی و ۲ سالی که به همین منوال گذشت و برگشتن من و دیدن تو با کس دیگر... و منی که گمان برده بودم تمام این دو سال را انتظار کشیدی که من را ببینی. چرا که تو لطیف بودی. تو جنس مهربان و نیمه ی تکامل من بودی. چرا که دو سال من همه اش به انتظار گذشت. اما می دانم که طاقت نیاورده بودی و دوری من آنقدر عذابت داده بود که برای رفع عذاب دستی بالا زدی و خوب! ... من که پیشنهاد سر کار رفتن را به تو داده بودم. مگر آن آتش نشانی نمی خواستت؟ چرا نرفتی؟ می توانستی حداقل چند وقتی را سر ساختمان کار کنی. آن هم نمی شد؟ هر چه بود بهتر از این بود که بروی با آن مردک پرادو دار مایه دار !!!
می خواستم بنویسم . . .
می خواستم روراست بگویی که چرا پس از جداییمان ، پیش هر کسی که رسیدی حرف معتاد بودن من بود حال آنکه تو بهتر از هر کسی می دانستی که من معتاد نبودم. من حتی سمت دود نرفته بودم. می خواستم اعتراض کنم به ندانستن هایت. به زجر هایم وقتی که باید کوچکترین چیزها را به تو می آموختم و اعتراض کنم به لجبازی هایت، غرورهای نابجا و عشوه های بی هدفت و شاید با هدفت! به این که معلوم نبود سنتی هستی یا مدرن؟ که ادعای این را می کردی که می توانی کار کنی و هر جور دلت خواست لباس بپوشی (مدرن ) و یا اینکه جلوی من لباست را درنیاوری و سکس بی سکس؟ (سنتی) می خواستم اعتراض کنم به سیاست های مدرنت که با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی. به خدا من فکر می کردم این یکی دیگر حیله نیست. می خواستم یادت بیندازم که قصد کرده بودی من را نگاه داری تا عمر آن پسر زیبا به پایان برسد چون تو هم حق داشتی عاشق بشوی. می خواستم اعتراض کنم به اینکه سیاست هایت هیچ فرقی با دروغ نداشتند عزیز
می خواستم اما . . .
بارها می خواستم بنویسم از اینکه برگشتی و معذرت خواستی و قول دادی که دیگر دروغ نگویی و همیشه با من بمانی چقدر خوشحال شدم. می خواستم بدانی آن روز من فهمیدم وقتی که با من خداحافظی کردی به خانه نرفتی زن.
می خواستم بنویسم از تقلب های روز امتحانت. با همین روسری گرم کننده و عذاب دهنده ات که حداقل انقدر یاد گرفته بودی که هدفن گوشی موبایلت را توی گوشت زیر مقنعه بگذاری و تو بشوی ۱۹ و من آن درس را یکبار دیگر، یک ترم دیگر، باز بخوانم و این نمره ها شده بود عامل پیشرفت تو. هه! درصدهای کنکورت خیره ام کرده بود اما نمی دانستم چرا در دانشگاه تقلب می کردی؟ یادت هست روزی را که خواستی تقلب کنی و من تمام سوالات را بهت رساندم که نگویی نامرد بود؟ جو خوابگاهتان را این روزها بهتر می فهمم. می دانم که هر شب در هم می لولید با دوستانتان و رژ لب و پنکک قسمت می کنید و گله می کنید از پسرهای امروزه و از اینکه فلانی چه جیگریه و خوردنیه و از اینکه فلان پسر رفت و من می خواستم اگر در خوابگاهتان از من حرفی باشد غیبتم نباشد و چه زیبا و به موقع، حجب و حیای بالقوه ات را به فعلیت در می آوردی اما چه زود این دو اسم (نه رسم ) پنهان می شدند در پشت پرده ی زنانگی ات.
می خواستم بنویسم که چرا آزادی را فقط لباس و آرایش و دیه می دانی؟ و باز بنویسم که خواهشم از تو چه بود جز صداقت و راستی ( و گور پدر سکس که نخواستیمش ) ؟ و تو همان ها را هم دریغ کردی که حالا من بشوم روانی و بیمار و تو حتما! مظلوم بزرگ تاریخ.
می خواستم . . . اما . . .
می خواستم بگویم تو که آن بیرونی ، و لغت هایم دارند با تو حرف می زنند از همین فرصت هایی که داری استفاده کن شاید فردا همین ها را هم از تو بگیرند. فرصت دانشگاه داری پس فقط نرو آن تو. یک چیز هایی هم یاد بگیر تا بعدا غصه ی از دست دادن این ها را نندازی گردن جامعه.
راستی دخترانه را دیدی؟ همین برنامه ی شبکه ی یک را می گویم. تهمینه میلانی میهمانشان بود. طرح پارک هایی که قرار است تنها برای زنها باشد. درست مثل بعضی وبلاگها که فقط برای زنهاست. و مردها را شوت می کنند بیرون که بروید. میلانی دلیل می آورد برای مخالفت با این پارکها که به درد جامعه نمی خورند. مجری برنامه اما هیچ متوجه نبود. میلانی از آثار بلند مدت این جداسازی ها می گفت و مجری برنامه هنوز مشغول حرف خودش بود که شما یک بار بروید و ببینید، حتما نظرتان عوض می شود. باز هم تهمینه ی عزیز می گفت که بله! حرفت را قبول دارم اما بلند مدت همه چیز تفاوت می کند. و آن دخترک گفت : "همین که شما الان روی این صندلی نشسته اید و همین که شما فیلم می سازید پیشرفت است. که در این ۳۰ سال حاصل شده است." و میلانی که بنده ی خدا جوش آورده بود از نفهمی مجری برنامه ، گفت : "پیشرفت را باید در بالا دید نه در پایین. در صدر مملکت چند زن می بینی؟ ". به اینجا که رسیدند مجری برنامه گفت : "بهتره بریم سر موضوع خودمان. یعنی آشپزخانه". عزیزم! می دانی تفاوت مجری و تهمینه میلانی چه بود؟ تفاوت در دید. دید بلند مدت تهمینه و جای روشنی که می خواست برود و دید کوتاه مدت مجری برنامه و ناجایی که قرار نبود برود. میلانی از آثار مخرب جدا سازی گفت. از اینکه همه چیز را جدا کرده ایم و فایده ای نداشته. از اینکه باید فرهنگ سازی کنیم. از اینکه شاید در کوتاه مدت بتوان روسری ها را برداشت اما در بلند مدت همین پارک ها می شود داغی روی دل تهمینه میلانی و زجرش می دهد. می خواستم بگویم که مجری برنامه ، دختر بود. زن بود. ۲۲ یا ۲۳ سالش بود. می خواستم بگویم اما . . .
می خواستم بنویسم از اینکه اگر هدفت را ندانی به قعر چاهی خواهی رفت که اکنون زنان کشورهای آزاد دنیا در آنجا بسر می برند. جایی که باید بنشینی تا یک مرد منی اش را روی صورتت بریزد و تو لذت ببری از اینکه منی آن مرد را می خوری و نمی دانم شاید به آزادی خودت ببالی. از اینکه بشوی آلت دست مردان ، برای اینکه عکست را بگیرند و تو لقب بزگترین فشن دنیا را به خود بگیری و به خودت افتخار کنی. می خواستم بنویسم اما . . .
می خواستم از داستان سازی هایت بنویسم . از داستان سازی های بعد از هر جدایی که اگر یادت باشد من همه ی چیزهای بد روزگار می شدم و تو یک تکه ماه که آن هم پشت پنجره ی زنانگی ماند و پرپر شد. می خواستم بنویسم از دروغ هایت قبل از جدایی. یادت می آید؟ از حسادت هایت و پریود شدن های بی موقعت. از اینکه قانون اینجا همه ی حق زندگی را به تو داد و تمام بار مالی یک زندگی را انداخت گردن من و از مهریه های سنگینت. از این که چرا باید مهریه می دادم وقتی تو به دنبال برابری! همه جا را دور می زنی؟ تمام بار این مسئولیت را به دوش گرفتم تا مهریه ی تو همان تاریخ تولدت باشد که تو خواسته بودی. و اکنون در گوشه ی زندان فقط برای تو می نویسم. حرصم را نخوری بانو! من جایم خوب است. اینجا کلی مرد دیگر هم هستند که جرممان یکیست. یکی به من طعنه می زند که قلبش را مهریه ی تو کرده بود و تو به خاطر نداشتن خانه! از خودت راندیش تا الان با هم در سلول انفرادی مردانه مان سیگار بکشیم و بخندیم بر دیوانگی هامان و بگرییم بر تویی که حالا احتمالا باید دنبال همان مردی باشی که پرادو داشت. می خواستم بنویسم اما...
می خواستم
اما...
اما با خودم می گویم که به هر صورت تو زنی. بگذار همه ی اینها را بگذاریم تقصیر جامعه مرد سالار. احساس می کنم این طوری تو و من هر دو راحت تریم... تو غر را می زنی و من حکمم را می رانم و مانند بچه ای تو را در آغوش می گیرم و آرامت می کنم...
خانم سیمون دوبوار ، جمله ای دارد. بگذار با آن تمام کنم :
« ما زن به دنیا نمی آییم، زن می شویم. »
